
5/5 - (18 امتیاز) افزودن به علاقه مندی ها تبلیغات تبلیغات تبلیغات یکی بود یکی نبود ، در کنار جنگلی انبوه برکه ای بود که در اون یه قورباغه زندگی میکرد. هنوز از به دنیا اومدن قورباغه زمان زیادی نگذشته بود . اول اون خیلی کوچولو بود اما حالا کم کم داشت بزرگ میشد .چند روز بود که مرتب از توی آب به بیرون سرک میکشید. انگار دلش میخواست ببینه بیرون چه خبره. خب ، ولی اینطوری که نمیشد . اون از داخل برکه نمیتونست همه جا رو ببینه . قورباغه بالاخره تصمیمشو گرفت و یک روز صبح که هوا آفتابی بود با یه جست ...
ادامه مطلب
4.7/5 - (30 امتیاز) تبلیغات افزودن به علاقه مندی ها تبلیغات تبلیغات تبلیغات یکی بود یکی نبود در یک باغ بزرگ و سرسبز که پر از درختا و گل های زیبا و رنگارنگ بود تعداد زیادی قورباغه در کنار هم زندگی میکردن. در بین این قورباغه ها یه قورباغه ای زندگی میکرد که خیلی تنها بود و هیچ دوستی نداشت بچه ها. همه قورباغه های اون باغ با همدیگه دوست بودن و با هم بازی میکردن اما هیچکدومشون با قورباغه کوچولوی قصه ما دوست نشده بودن و باهاش بازی نمیکردن. به خاطر همینم قورباغه کوچولو خیلی ناراحت و غصه دار بود ...
ادامه مطلب
امتیاز دهید برای شنیدن قصه اندکی صبر کنید و بعد از بارگذاری پلیر روی دکمه پلی کلیک کنید افزودن به علاقه مندی ها روزی روزگاری دسته ای قورباغه در برکه ای زیبا زندگی می کردند.همه اونها از زندگی در کنار هم خوشحال بودند. تمام طول روز بازی می کردند و در همه کارها به هم کمک می کردند. با این حال هیچ کدوم از اونها شبیه هم نبودند. یکی از قورباغه ها از همه لاغرتر بود، اون می تونست روی بلندترین سنگ بپره. یکی دیگه از همه چاق تر بود و میتونست مگس ها رو قبل از اونکه کسی بتونه اونها رو ببینه، بگیره. ...
ادامه مطلب