مرجع آموزش پیامک هوشمند، سامانه پیامکی، ارسال پیامک تبلیغاتی و راهکارهای بازاریابی پیامکی برای رشد کسبوکارها.
دنبال کنیدخواندن ۸ دقیقه·۹ ساعت پیشآنسوی خطروزی که برای چندمین بار می گفت میخواهد از بیمارستان مرخص شود، پشت به پنجره ایستاده بودم و به حیاط کوچک بیمارستان نگاه میکردم.
چند روزی بود که همان بحث داشتیم؛ او حالش خوب شده و ماندن در بیمارستان فقط خرج روی دستمان میگذارد، من میگفتم تا وقتی دکتر اجازه نداده، جایی نمیرود.
ختم کلام و آخر سر هم مثل همیشه کارمان به لجاجت میکشید.
گفت: «من که نمیفهمم چرا باید اینجا بمانم حالم خوبه.»
گفتم: «اگر خوب بودی، دکتر نمیگفت بستری بمونی.»
بهم غر زد انگار من عقل نداشتم : «دکتر پول میگیره که همینها رو بگه.»
برگشتم و نگاهش کردم با همان صورت خسته و اخمو روی تخت نشسته بود و موهایش پشت گوشش میزد.
چند تار موی سفید میان موهایش پیدا بود و کنار چشمهایش چینهای باریکی افتاده بود.
سالها پیش، وقتی تازه ازدواج کرده بودیم، صورتش صافتر بود اما حالا هر بار که اخم میکرد، آن چینها عمیقتر میشدند.
خودش از آنها بدش میآمد و هر وقت جلوی آینه میایستاد، میگفت: «ببین، از دستت پیر شدم.»
من هم همیشه برای اینکه ناراحت نشود جواب میدادم: «از اول هم پیر بودی!»
و او عصبانی میشد و چیزی به طرفم پرت میکرد کم کم توی جاخالی دادن شون یک پا استاد بودم .
هیچوقت نفهمید که من آن چینها را دوست داشتم؛ نه از روی دلسوزی، بلکه چون هر کدامشان بخشی از سالهایی بود که با هم گذرانده بودیم.
من صورت جوانش را هم دوست داشتم اما آن صورت را خیلیهای دیگر هم دیده بودند؛ این چینها را من با او زندگی کرده بودم.
پزشکها گفته بودند تومور دارد و باید عمل شود.
من معنی همهی حرف ها را درست نمیفهمیدم اما از مکثها و از نگاههایی که میان خودشان رد و بدل میکردند، میفهمیدم اوضاع آنقدرها هم ساده نیست.
ما زندگی پررونقی نداشتیم؛ یک مزرعهی کوچک داشتیم، شش گوسفند و یک گاو.
دخترمان تازه وارد دانشگاه شده بود و پسرمان هنوز دبیرستان میرفت همین دارایی اندک، تمام پشتوانهی زندگیمان بود.
زنم همیشه بیشتر از من نگران همین چیزها بود.
اگر یکی از گوسفندها مریض میشد، شب خوابش نمیبرد و اگر بچهها دیر به خانه میرسیدند، تا صدای باز شدن در را نمیشنید، آرام نمیگرفت.
من معمولاً میگفتم: «اینقدر خودت رو اذیت نکن زن!» اما خوب میدانستم اگر یک روز آن صداها نباشد، خانه چقدر ساکت خواهد شد.
هزینهی عمل بیشتر از چیزی بود که داشتیم بهش چیزی نگفتم.
اول گاو را فروختم و بعد گوسفندها را وقتی پول گرفتم، مدتی همانجا ایستادم و به دستهایم نگاه کردم.
فکر کردم روز بعد که به خانه برگردیم، زنم میپرسد گاو کجاست و من چه جوابی خواهم داد اما آن روز برای روز آینده وقت نداشتم.
فعلاً باید او زنده میماند؛ باقی چیزها را میشد بعداً درست کرد.
شبها برای اینکه بچهها نگران نشوند و مهمتر از آن، برای اینکه زنم خیال کند هنوز همهچیز سر جای خودش است، به راهروی بیمارستان میرفتم.
آنجا یک تلفن همگانی بود من که کارت تلفن نداشتم اما گوشی را برمیداشتم و با صدای بلند حرف میزدم؛ آنقدر بلند که صدایم از پشت در اتاق هم شنیده شود.
میگفتم: «گاو و گوسفندها رو بردید چرا؟ وقتی از خونه بیرون میرید، در رو ببندید. پسر، درست رو بخون. خواهرت هم حواسش به درسش باشه. نگران ما نباشید، حال مادرتون داره بهتر میشه. دکتر گفته بهزودی برمیگردیم.»
بعد چند لحظه ساکت میشدم، انگار کسی آن طرف خط جوابم داده باشد، و دوباره میگفتم: «آره، آره، خودم بهش میگم.»
فقط نمیخواستم زنم بفهمد دیگر گاوی در کار نیست و گوسفندها را هم فروختهام.
نمیخواستم در آن تخت سفید، به جای فکر کردن به خودش، نگران آیندهی بچهها شود.
اگر قرار بود یکی از ما نگران باشد، ترجیح میدادم آن یک نفر من باشم.
روز عمل، وقتی پرستارها آمدند تا او را ببرند، دستم که گرفت دستش سرد بود و برای چند لحظه محکم به من نگاه کرد.
گفتم: «تو همیشه قبل از هر کاری چندتا فکر بد میکنی برو عملت رو بکن زن.»
لبخند کمرنگی زد و گفت: «اگر برگشتم، باز میخوای سر مرخص شدنم باهام دعوا کنی؟»
خندید اما چشمهایش خیس شد من صورتش نگاه کردم و دوباره دلم میخواست همانجا بگویم که چقدر دوستش دارم اما هیچوقت بلد نبودم چیزهایی را که واقعاً اهمیت دارند، به زبان بیاورم.
ده ساعت بعد منتظر ماندم سیگارها یکی پس از دیگری در زیرسیگاری خاموش شدند و هر بار که در اتاق عمل باز میشد، سرم بلند میکردم.
وقتی پزشک بالاخره گفت عمل موفقیتآمیز بوده، چند لحظه چیزی نگفتم فقط سرم را پایین انداختم و نفس کشیدم؛ نفسی که انگار از چند ساعت قبل حبس کرده بودم!
آن شب به خانه زنگ نزدم کنار تختش نشستم و تا صبح نگاهش کردم.
صورتش بیحرکت بود و هنوز بیهوش بود چند تار مویش روی بالش افتاده بود دستم را جلو بردم تا موها را کنار بزنم اما منصرف شدم که عجیب بود؛ سالها کنار این زن زندگی کرده بودم، با او دعوا کرده بودم، خندیده بودم، بچه بزرگ کرده بودم اما آن شب از لمس کردن صورتش میترسیدم.
انگار اگر دستم روی گونهاش بگذارم تازه باور میکنم که ممکن بود او را از دست بدهم.
صبح که چشم باز کرد، نخستین چیزی که گفت این بود: «کی میتونم برم خونه؟»
چیزی نگفتم که با حرص لبخند زد و گفت: «دیدی گفتم؟»
آهی کشیدم : «چقدر حرف میزنی مثلا تازه عمل کردی!»
پرستار از آن طرف اتاق نگاهمان کرد و خندید من و زنم هم چند لحظه ای ساکت شدیم اما چند دقیقه بعد دوباره بر سر چیز دیگری بحث کردیم.
خب همین بود زندگی ما؛ اگر کسی از بیرون نگاه میکرد، شاید فکر میکرد دو آدم خسته از هم هستند اما من میدانستم دعواهای ما بیشتر از سکوت آدمهایی که دیگر چیزی برای گفتن به هم ندارند، به زندگی شبیه است.
چند روز بعد، وقتی حالش بهتر شد، دوباره شبها به همان تلفن میرفتم.
یک شب، دختری که در راهرو قدم میزد، چند لحظه نگاهم کرد و بعد به تلفن خیره شد.
وقتی مکالمهام تمام شد، نزدیک آمد و گفت: «شما واقعاً با کسی حرف میزنید؟»
نگاهش کردم و چیزی نگفتم جوان بود خامی از سر و صورتش می بارید بعد چشمم به تلفن افتاد و آرام گفتم: «کارت نداره.»
گیج سرش را کج کرد: «ولی تلفن که کار نمیکنه.»
بعد کمی مکث کردم و گفتم: «زنم صدای منو میشنوه فکر میکنه با بچهها حرف میزنم همین براش کافیه.»
دختر چیزی نگفت انگار توی بهت رفته بود من هم دیگر چیزی نگفتم و وققتی به اتاق برگشتم، بیدار بود به من نگاه کرد و گفت: «باز رفتی پای تلفن؟»
چند لحظه نگاهم کرد، بعد دستش را به صورتم زد البته که دردی نداشت و گفت: «تو خیلی بد دروغ میگی.»
دستش را کنار زدم و گفتم: «تو هم خیلی فضولی!»
وقتی خندید، آن چینهای ریز کنار چشمش دوباره پیدا شدند من فقط نگاهش کردم .
هر خط، یک سال از زندگی ما بود؛ سالهایی که با نداری گذشت، با بیماری بچهها، با دعواهای بیدلیل، با آشتیهای بیصدا، با صبحهایی که او برایم چای میریخت و شبهایی که تا دیر وقت منتظرم میماند.
من نمیخواستم زمان به عقب برگردد و نمیخواستم دوباره آن زن جوانی را داشته باشم که روز اول دیده بودم.
من همین زنی را میخواستم که حالا روبهرویم نشسته بود؛ با موهای سفید، دستهای خسته به گلی که در روز جاری اورده بودم کنار پنجره جا خوش کرده بود نگاه می کرد.
میخواستم سالهای بیشتری به صورتش اضافه شود.
میخواستم یک روز آنقدر پیر شویم که دیگر دعواهایمان بر سر چیزهای کوچک هم خندهدار به نظر برسد.
میخواستم دوباره به من بگوید جورابهایم را روی زمین نگذارم، داروهایم را فراموش نکنم و دیر به خانه برنگردم.
میخواستم من هم مثل همیشه غر بزنم و بگویم «تو زیادی وراجی میکنی» در حالی که خوب میدانم اگر روزی خانه ساکت شود، همان غر زدنها را با تمام وجودم آرزو خواهم کرد.
آن شب پیش از خواب، دستش گرفتم مشکوک نگاهم کرد
ولش که نکردن اخم کرد اما دستش را پس نکشید.
در تاریکی، برای نخستین بار فهمیدم شاید تمام چیزی که در این سالها نتوانستهام به او بگویم، در همین «نه» کوتاه جا شده باشد.
من فقط میخواهم بمانم و ببینم این زندگی بیشتر میشود.
میخواهم هر سال، خط تازهای کنار چشمهایت بنشیند و من هنوز آنجا باشم که ببینمش.
و اگر یک روز از من بپرسی چرا هنوز بعد از این همه سال دوستت دارم، احتمالاً باز هم مثل همیشه شانه بالا میاندازم و میگویم:
چون بعضی دوست داشتنها را نمیشود بیان داد.
آدم فقط یک روز به خودش میآید و میبیند تمام داراییاش فروخته اما هنوز خیال میکند ثروتمندترین آدم دنیاست؛ چون کسی در اتاق کناری نفس میکشد و هر از گاهی، در خواب، زیر لب غر میزند.
این داستان کوتاه را در پاسخ به چالش یکی از نویسندگان عزیز، «قوی سیاه»، نوشتم و خوشحالم که فرصتی شد تا در آن شرکت کنم.
از آنجا که خودم همان دخترکِ خام و ناآزمودهی داستان بودم، ترجیح دادم به جای ساختن روایتی از جنس خیال، سراغ خاطرهای بروم که ریشه در واقعیت دارد؛ روایتی که شاید ساده به نظر برسد اما برای من بخشی از زیستهای است که هنوز ردّ آن در ذهنم باقی مانده است.
و من فقط میخواهم آن صدا را سالهای بیشتری بشنوم.
برچسب:
نویسنده: محمد جواد عظیم