خرید بک لینک

دنبال کنیدKanîخواندن ۲ دقیقه·۱ ساعت پیشرسته!

می‌خواهم بنویسم؛ نمی‌دانم دقیقاً از چه.... چیزهای زیادی برای نوشتن دارم و حالِ نوشتن ندارم، انگار.روزها گرم و خالی می‌گذرند؛ بی‌منت، آزاد و سبک. اهمیت ندارد چه حسی دارم چون گذراست؛ آن‌قدر گذرا که یک دقیقه هم دوام نمی‌آورد. به طرز عجیبی به خالی شدن و خالی ماندن عادت کرده‌ام، گویا بلد نیستم حسی را بیشتر از یک لحظه درونم نگه دارم. همه‌چیز برای یک لحظه است و تمام. اصلاً یادم نمی‌ماند چه حسی بود، چه شد، چه رفت.و این خوب است انگار. درگیر نیستم....اولش ارادی بود، بعد شد عادت؛ قالب مختص خودم— گذشتن. مثل آزادی می‌ماند؛ نه قیدی، نه بندی. زندگی و لحظه را آن‌قدر که می‌خواهم یادم می‌ماند و بعد پوف! هیچی نیست. می‌روم سراغِ لحظه‌ی بعد، و بعدی و بعدی...یک‌جورهایی هم زندگی می‌کنم و هم جلو می‌روم همراهِ زمان؛ یک همچین حسی دارد.زندگی ذاتش سنگین است و اشکالی ندارد اگر من سعی کنم خالی و سبک از درونش بگذرم. من ظرفیتِ هضمِ آن حجم از بار و سنگینی را ندارم و نمی‌خواهم هم داشته باشم. پس می‌گذرم. به خودم سخت نمی‌گیرم؛ این کار را اصلاً نمی‌کنم مگر اینکه لازم باشد.

حالا که لبه‌ی بیست و یک سالگی ایستاده‌ام، سکوتِ بعد از آن هیاهو دیگر آرامشِ محض نیست؛ خلأیی‌ست که تازه دارم صدایش را می‌شنوم. انگار دارم درونم را می‌کاوم تا به چیزی برسم که دست‌نیافتنی است: ثباتی که بیرون از من نیست و قرار هم نیست کسی به من هدیه بدهد.

بعد از هیاهو ، سکوت همیشه آرامش آور نیست ، آدم می‌ماند و چند ساعتِ بی‌مصرف، چند فیلم، چند صفحه کتاب و تلاشِ ناموفقی برای اینکه وانمود کند هنوز چیزی هست که باید منتظرش بماند.سعی می‌کنم این روزها را با چیزهایی پر کنم که زمانی برایم مهم بودند؛ اما بعضی علاقه‌ها وقتی از کنارِ یک خستگیِ طولانی رد می‌شوند، دیگر همان علاقه‌های قبلی نیستند!

کلمات خوانده می‌شوند، صحنه‌ها دیده می‌شوند، ساعت‌ها می‌گذرند؛ ولی هیچ‌کدام دقیقاً به جایی که باید، نمی‌رسند...شاید هم مسئله، خالی بودنِ این لحظه‌ها نیست؛ شاید فقط هنوز بلد نیستم با خودم، وقتی دیگر کاری برای انجام دادن ندارم، چه کنم.

برچسب: نویسنده: محمد جواد عظیم تاريخ: يکشنبه 1 شهريور 1405 ساعت: 23:33

صفحه بندی