خرید بک لینک

دنبال کنیدمحدثه گل محمدیخواندن ۹ دقیقه·۸ ساعت پیشزیباییآرکی تایپ پرسفونقسمت چهارم: دیدن روان(آرکی‌تایپ پرسفون)در قسمت‌های پیشین از «دیدن» سخن گفتیم. از اینکه زیبایی تنها در منظر نیست و تنها در چشم ناظر نیز خلاصه نمی‌شود. بلکه در نسبت میان ناظر و منظر آشکار می‌شود.

سپس به عشق رسیدیم. جایی که دیگری می‌تواند به آینه‌ای برای انسان تبدیل شود و انسان در دیدن دیگری بخشی از خویشتن را نیز ببیند.

اما اگر دیگری آینه باشد پرسش مهم‌تری پیش می‌آید.

آنچه در این آینه می‌بینیم تا چه اندازه خود دیگری است و تا چه اندازه چیزی از روان ماست؟

از همین جا «دیدن» وارد قلمرو روان می‌شود.

و شاید یکی از مهم‌ترین مراحل رسیدن به خردمندی همین باشد.

انسان نه تنها جهان را ببیند بلکه چشم خود برای دیدن جهان را نیز ببیند.

وقتی انسانی ما را عمیقاً جذب می‌کند معمولاً بخشی از این کشش به قابلیت‌های واقعی او مربوط است. اما ممکن است روان ما نیز چیزی به این تصویر بیفزاید.

در روانشناسی تحلیلی یونگ فرافکنی یکی از مفاهیمی است که برای فهم چنین فرایندی به کار می‌رود. بخشی از محتوای روان که هنوز برای ما جامعاً آگاهانه نشده می‌تواند در دیگری دیده شود و ما ممکن است چیزی را در او تجربه کنیم که نسبت ما با آن فقط به خود او مربوط نیست.

فرافکنی به این معنا نیست که دیگری واقعی نیست.

ممکن است شخصی واقعاً زیبا مهربان قدرتمند یا آزاد باشد و در عین حال روان ما معنای بیشتری به این قابلیت‌ها بدهد.

بنابراین مسئله این نیست که بگوییم هر عشقی توهم است.

در آنچه می‌بینم چه چیزی متعلق به دیگری است و چه چیزی از من به این دیدن افزوده شده است؟

در قسمت دوم گفتیم که انسان فقط جهان را نمی‌بیند بلکه جهان برای او از مرتبه‌ای که در آن قرار دارد آشکار می‌شود.

ممکن است دو انسان یک نفر را ببینند اما یکی در او امنیت ببیند و دیگری تهدید.

این تفاوت لزوماً به این معنا نیست که یکی درست می‌بیند و دیگری غلط.

اما بیانگر است که ادراک انسان همیشه نیازمند ارزیابی است.

چه چیزی در من این نحوه دیدن را شکل داده است؟

در اینجا می‌توان از پرسفون به عنوان یک نماد آرکی‌تایپی استفاده کرد.

در اسطوره یونانی پرسفون یا کورِه از جهان بالا به جهان زیرین فرود می‌رود و سپس به شخصیتی تبدیل می‌شود که به دو قلمرو تعلق دارد. جهان بالا و جهان زیرین. دختر و ملکه.

در برخی خوانش‌های روانشناسی تحلیلی این فرود به صورت نمادی از مواجهه با لایه‌های ناخودآگاه و فرایند بلوغ روانی تفسیر شده است.

البته اینجا باید میان اسطوره روانشناسی و عرفان تمایز بگذاریم.

پرسفون از نظر روانشناسی تجربی اثبات کننده یک مسیر خاص برای همه انسان‌ها نیست.

آنچه در این مقاله از او استفاده می‌کنیم یک خوانش نمادین است.

پرسفون می‌تواند تصویر انسانی باشد که از سطح آگاهی روزمره به سوی لایه‌های پنهان روان فرود می‌رود و در مواجهه با آنها فرصت دگرگونی پیدا می‌کند.

جهان زیرین را می‌توان به صورت نمادین قلمرو چیزهایی دانست که در زندگی روزمره کمتر می‌خواهیم ببینیم.

و حتی استعدادهایی که هنوز مجال ظهور پیدا نکرده‌اند.

ما معمولاً ترجیح می‌دهیم خودمان را با بخش‌های پذیرفتنی‌مان تعریف کنیم.

اما خودشناسی از جایی جدی می‌شود که چیزی در روان ما ظاهر شود که با این تصویر سازگار نیست.

مشاهده بی قضاوت به این معنا نیست که هر چیزی را که در خود پیدا کردیم درست یا مطلوب بدانیم.

اگر خشم خود را ببینم به این معنا نیست که باید مطابق خشم رفتار کنم.

اگر حسادت خود را ببینم به این معنا نیست که حسادت را توجیه کنم.

اگر فرافکنی خود را ببینم به این معنا نیست که آن را ادامه دهم.

دیدن یعنی چیزی که پیش‌تر در تاریکی روان عمل می‌کرد اکنون بتواند وارد میدان آگاهی شود.

چیزی که دیده نشده می‌تواند رفتار ما را هدایت کند بدون اینکه بدانیم چرا.

اما چیزی که دیده شده دست کم توانایی تحلیل و انتخاب پیدا می‌کند.

اگر بخواهیم از این اسطوره یک خوانش روانشناختی نمادین بسازیم می‌توان میان دو چهره پرسفون تمایز گذاشت.

آیا بخشی از آزادی خودم را در او دیده‌ام که هنوز در زندگی خودم به آن اجازه ظهور نداده‌ام؟

اینجا عشق از یک تجربه صرف به ماده خودشناسی تبدیل می‌شود.

اما مشاهده روان نباید به قاضی شدن علیه خود تبدیل شود.

اگر انسان دائماً خودش را محکوم کند ممکن است همان بخش‌هایی را که می‌خواهد ببیند دوباره سرکوب کند.

این احساس اکنون در من وجود دارد. بگذار ببینم چیست.

چون این احساس در من وجود دارد پس من آدم بدی هستم.

چون این احساس واقعی است پس باید مطابق آن رفتار کنم.

می‌بینم. تحلیل می‌کنم. سپس انتخاب می‌کنم.

این نقطه‌ای است که مشاهده می‌تواند به آگاهی تبدیل شود.

هر چیزی که در روان خود می‌بینیم الزاماً حقیقت جهان نیست.

ممکن است تصویری که در ذهن ما شکل گرفته محصول ترس باشد.

ممکن است معنایی که به رفتار دیگری داده‌ایم حاصل فرافکنی باشد.

ممکن است تجربه‌ای که بسیار عمیق به نظر می‌رسد صرفاً یک حالت روانی باشد.

بنابراین مسیر خودشناسی تنها با مشاهده تمام نمی‌شود.

عقل باید بتواند میان واقعیت بیرونی و تفسیر روانی ما تفاوت بگذارد.

و شهود نباید بدون سنجش با واقعیت فوراً به حقیقت متافیزیکی تبدیل شود.

مشاهده بی قضاوت شرط مهم خودشناسی است اما به تنهایی مساوی با حقیقت نیست.

انسان ممکن است درباره جهان بسیار بداند و درباره خودش بسیار کم بداند.

ممکن است فلسفه بخواند و عرفان بخواند و درباره حقیقت سخن بگوید اما هنوز نداند چه ترس‌هایی بر قضاوت‌هایش اثر می‌گذارند یا چه خواسته‌هایی در پشت برخی باورهایش پنهان شده‌اند.

و یکی از شرایط دیدن درست‌تر شناختن چشم خود است.

در قسمت دوم درباره وحدت در کثرت سخن گفتیم.

اما شاید پیش از اینکه انسان بتواند چنین وحدتی را در جهان ببیند لازم باشد کثرت را در خودش تحمل کند.

اگر انسان بخواهد یکی را حذف کند تا تصویری دقیق و بی نقص از خود بسازد در واقع هنوز با کثرت روان خود روبه‌رو نشده است.

اما اگر بتواند این بخش‌ها را ببیند و میان آنها تمایز و نسبت برقرار کند چیزی تازه رخ می‌دهد.

ممکن است اجزای متفاوت در یک کل نسبت‌های معناداری با یکدیگر داشته باشند.

و این در سطح روانی می‌تواند زمینه‌ای برای فهم عمیق‌تر وحدت در کثرت باشد.

نه به این معنا که شناخت روان وحدت متافیزیکی جهان را اثبات می‌کند.

بلکه به این معنا که انسان از طریق شناخت ساختار دیدن خود آمادگی بیشتری برای دیدن روابط و وحدت‌های پنهان در تجربه پیدا می‌کند.

این دوگانگی‌ها در اسطوره به یکدیگر متصل می‌شوند و همین امر پرسفون را به نمادی مناسب برای عبور از نگاه‌های دقیقاً دوگانه تبدیل می‌کند.

وحدت در کثرت یعنی کثرت همچنان کثرت بماند اما در یک نسبت عمیق‌تر قابل فهم شود.

بلکه آگاهی می‌تواند چیزی از آنچه در ناخودآگاه بوده را به خود بیاورد و نسبت خود با آن را روشن‌تر کند.

اگر انسان فقط به تاریکی روان فرود رود و در آن بماند ممکن است در آشفتگی گرفتار شود.

اگر فقط به روشنایی عقل پناه ببرد و روان را نادیده بگیرد ممکن است بخشی از وجود خود را سرکوب کند.

پرسفون ملکه در این خوانش کسی است که از جهان زیرین بازگشته و دیگر نمی‌تواند جهان را مانند گذشته ببیند.

او اکنون می‌داند که آنچه در سطح دیده می‌شود ممکن است لایه‌های عمیق‌تری نیز داشته باشد.

اینجا دوباره به مسئله اصلی مجموعه زیبایی بازمی‌گردیم.

اگرچه زیبایی را نمی‌توان صرفاً به ذهن انسان فروکاست نحوه آشکار شدن آن برای هر ناظر با مرتبه ادراک و ساختار دیدن او ارتباط دارد.

پس برای دیدن زیبایی عمیق‌تر باید فقط منظر را مطالعه نکنیم.

و خرد می‌تواند افقی باشد که پس از این مواجهه گشوده می‌شود.

سوفیا در سنت‌های فلسفی و دینی مختلف معانی متفاوتی دارد و در اینجا بهتر است آن را به عنوان نماد حکمت در نظر بگیریم نه یک خروجی مستقیم روانشناختی.

او نماد مسیری است که در آن انسان جرئت می‌کند به لایه‌های پنهان وجود خود نگاه کند با تضادهای درونی مواجه شود و از طریق مشاهده و تمایز به فهم پخته‌تری از خود برسد.

پرسفون می‌تواند دروازه‌ای نمادین به سوی حکمت باشد نه خود حکمت.

و آنگاه ممکن است متوجه شود که همیشه فقط دیگری را نمی‌دیده است.

بخشی از خودش نیز در آن دیدن حضور داشته است.

و ملکه شدن نماد توانایی بازگشت از این فرود با آگاهی بیشتر.

شاید خرد از جایی آغاز شود که انسان دیگر فقط درباره جهان سؤال نمی‌کند بلکه از چشم خود برای دیدن جهان نیز سؤال می‌کند.

زیرا تا وقتی فقط منظر را می‌بینیم بخشی از حقیقت دیدن پنهان می‌ماند.

اما وقتی ناظر نیز وارد میدان مشاهده می‌شود دیدن عمیق‌تر می‌شود.

و شاید در همین نقطه زیبایی دیگر صرفاً چیزی زیبا برای دیدن نباشد.

و شاید هرچه انسان بیشتر ببیند نه اینکه جهان الزاماً زیباتر شود بلکه لایه‌های بیشتری از زیبایی همواره حاضر برای او آشکار شود.

برچسب: نویسنده: محمد جواد عظیم تاريخ: دوشنبه 2 شهريور 1405 ساعت: 23:07

صفحه بندی