☰
دنبال کنیدخواندن ۶ دقیقه·۱۴ ساعت پیشسودای رهایینمیدانم پدر و مادر را چه حاجت است که فرزند خویش را از همان نخستین روزهای زندگی، چون جوجهای بیپناه در آشیانهای تاریک نگاه دارند؛ گویی جهان بیرون سراسر دیویست گرسنه که دهان باز کرده تا او را ببلعد!
تو را در حصار محبت میپیچند، چنان محکم که بعدها نمیفهمی این آغوش، پناه بوده است یا نخستین حلقهی زنجیر!
بوی نان میدهد، بوی لباسهای شسته، بوی خواب و کودکی.
دیوارهایش برایت آشناست و صدای قدمهای اهل خانه را از صد قدمی میشناسی اما سالها که میگذرد، همان دیوارها آهستهآهسته نزدیکتر میشوند؛ سقف پایین میآید، پنجره کوچکتر میشود و هوا، بیآنکه کسی متوجه باشد، مزهی ماندگی میگیرد.
خانه دیگر خانه نیست بلکه دخمهایست که پنجره دارد.
و شاید بدترین زندانها همان زندانهایی باشند که پنجره دارند؛ زیرا زندانی هر روز آسمان را میبیند و میداند که آزادی، تنها چند وجب آنسوتر نفس میکشد.
تو را مثل جوجهای کوچک زیر بال خود میگیرند اما فراموش میکنند که جوجه برای همیشه جوجه نمیماند.
روزی استخوانهایش سخت میشود، پر درمیآورد و چشمش به آسمان میافتد آن روز، اگر از لانه بیرون نیاید، چیزی در وجودش خواهد مرد. اما درست همان هنگام که نخستین پرهای بالَت میروید، دستهایی که نامشان «محبت» است، به سراغت میآیند.
و تو نمیفهمی چگونه ممکن است چیزی که برای تو بهتر است، اینهمه درد داشته باشد.
هر بار که خواستی دورتر بروی، رشتهای از ترس به پایت بستند.
هر بار که خواستی انتخاب کنی، سایهای از سرزنش روی شانهات نشست.
هر بار که خواستی بگویی «این زندگی منه!»، صدایی قدیمی درون سرت گفت: «تو نمیفهمی.»
و این جمله شاید یکی از خطرناکترین جملههایی باشد که میتوان به یک انسان گفت زیرا اگر آن را به اندازهی کافی تکرار کنند، سرانجام آدم به فهم خویش شک میکند.
سالها گذشت و تو به جای آنکه بالزدن بیاموزی، چگونه زمین نخوردن را آموختی.
به جای آنکه راه رفتن را یاد بگیری، چگونه اجازه گرفتن را یاد گرفتی.
به جای آنکه خودت را بشناسی، آموختی دیگران از تو چه میخواهند.
و اینگونه بود که کودکیات آرامآرام دفن شد؛ بیآنکه تابوتی داشته باشد.
هیچکس برایش مجلس ختم نگرفت یا هیچکس لباس سیاه نپوشید یا هیچکس حتی نفهمید که کودکی درون تو مرده است.
فقط یک روز دیدی دیگر از چیزهایی که زمانی دوست داشتی، خوشحال نمیشوی.
خندهات بیصدا و شوقت کمرنگ شده بود و شبها، پیش از خواب، مدتها به سقف خیره میماندی؛ به لکهی کوچکی روی گچ که هر شب شکل تازهای پیدا میکرد.
گاهی خیال میکردی آن لکه، نقشهی راه فرار است؟
و گاهی شبیه قبری که از بالا نگاهش میکنی.
شاید آدم وقتی بیش از اندازه در یک اتاق بماند، اشیای بیجان هم آغاز میکنند به حرف زدن...؟
ساعت دیواری به تو میگفت: «هنوز که اینجایی.»
و در، با سکوت سنگین خودش، میگفت: «جرئت کن.»
اما تو جرئت نمیکردی زیرا بیرون، ناشناخته بود و آدمی که سالها به قفس خو گرفته، از آزادی بیش از زندان میترسد.
آنقدر بزرگ که دیگر نمیشد تو را کودک خطاب کرد اما درونت هنوز همان کودک نحیفی بود که پشت در ایستاده بود و منتظر اجازه میماند.
دلت خواست بروی و فرار کنی حتی اگر به جهنم!
فقط جایی باشد که صدای نفس کشیدنت از صدای دیگران بلندتر باشد.
در را گشودی اما البته که جهان به استقبالت نیامد.
فقط باد سردی آمد و از میان لباسهایت گذشت.
آنوقت فهمیدی که بیرون از خانه، جهان هیچ بدهیای به تو ندارد.
نمیدانست شبها چهقدر به سقف خیره ماندهای.
و تو پاسخی نداشتی تو فقط بلد بودی دوام بیاوری.
و دوام آوردن، در جهانی که از تو زندگی میخواهد، مهارتی بسیار ناچیز است.
آنجا بود که برای نخستین بار از خودت متنفر شدی.
چرا چراهای زیادی پرسیدی و چراهای لازم را نپرسیدی.
چرا اجازه دادی دیگران آنقدر درونت خانه کنند که وقتی تنها شدی، صدای آنان هنوز از صدای خودت بلندتر باشد.
پرندهای که از بدو تولد در قفس نگه داشته شده، چگونه باید پرواز را بلد باشد؟
کسی که هر بار خواسته قدمی بردارد، زمین را زیر پایش کشیدهاند، چگونه باید به پاهای خودش اعتماد کند؟
کسی که تمام عمر به او گفتهاند «ما بهتر میدانیم»، چگونه ناگهان باید بداند خودش چه میخواهد؟
و اینگونه بود که فهمیدی بعضی زخمها جای بریدگی ندارند.
فقط سالها بعد، یک شب، وقتی همه خوابیدهاند، از درون دهان باز میکنند و تو را میبلعند!
شاید به همین دلیل است که بعضی آدمها در ظاهر سالماند اما درونشان شبی بیپایان کار جریان دارد.
اما جایی در اعماقشان، اتاقی هست که هیچکس اجازهی ورود به آن را ندارد؛ اتاقی با دیوارهای نمکشیده، پنجرهای زنگزده و کودکی نشسته در گوشهی آن که هنوز منتظر است کسی بیاید و بگوید: «میتوانی بروی.»
اما هیچکس نمیآید اینکه سالها منتظر نجاتدهنده میمانی، غافل از اینکه نجاتدهندهای وجود ندارد.
باید خودت در را باز کنی حتی اگر دستت بلرزد حتی اگر پشت در، تاریکی باشد حتی اگر ندانی قدم بعدی کجاست حتی اگر بعد از باز کردن در، بفهمی که دیگر هیچ خانهای برای بازگشت نداری.
زیرا بعضی خانهها اگرچه درِ ورودی دارند، درِ خروجی ندارند.
و بعضی خانوادهها چنان ریشههای خود را در گوشت فرو بردهاند که جدا شدن از آنان شبیه بیرون کشیدن استخوان از تن است اما گاهی باید زخمی شد تا از پوسیدن نجات پیدا کرد.
آری، گاهی والدین سمیترین آدمهایی هستند که انسان در زندگی خود میبیند؛ نه از آن رو که الزاماً بدخواهاند، بلکه از آن رو که ترسهای خود را به نام عشق بر گردن فرزند میاندازند.
ترس خود را به تو میدهند و نامش را «تجربه» میگذارند.
عقدههای خود را به تو میدهند و نامش را «مصلحت» میگذارند.
آرزوهای نافرجام خود را بر دوش تو میگذارند و نامش را «آیندهی تو» میگذارند.
و اگر روزی خواستی خودت باشی، چنان به تو نگاه میکنند که گویی به آنان خیانت کردهای.
فرزندی که تمام عمرش را صرف راضی کردن آنان کرده، روزی باید برای نجات خویش، از آنان دل بکند.
و این جمله، شاید آخرین میخ بر تابوت کودکی باشد که هرگز فرصت زندگی کردن پیدا نکرد.
من گمان میکنم بعضی آدمها نمیمیرند؛ فقط آهستهآهسته از زندگی حذف میشوند.
صبح از خواب بیدار میشوند، صورتشان را میشویند، لباس میپوشند و به میان مردم میروند اما چیزی درونشان سالهاست مرده است و بوی جسدش را فقط خودشان حس میکنند.
شاید این همان سودا باشد؛ همان تیرگیِ بینامی که در گوشهای از جان مینشیند و هرچه بیشتر با آن بجنگی، بیشتر ریشه میدواند.
و تو سرانجام میفهمی که آزادی، برخلاف آنچه در کتابها نوشتهاند، همیشه زیبا نیست!
گاهی آزادی یعنی شب را تنها در اتاقی سرد بگذرانی و برای نخستین بار هیچکس نباشد که به تو بگوید چه باید بکنی.
یعنی ایستادن وسط خیابانی غریبه، با جیبهای خالی و قلبی که هنوز از صدای گذشته میلرزد.
و شاید انسان پس از سالها اسارت، دیگر به آسمان احتیاج نداشته باشد.
شاید فقط به تکهای زمین احتیاج داشته باشد که بتواند روی آن، بدون اجازهی کسی، بایستد.
نویسنده:
محمد جواد عظیم
تاریخ:
پنجشنبه
12 شهريور
1405
ساعت:
23:16