دنبال کنیدپیامِ زندگیخواندن ۴ دقیقه·۱۴ ساعت پیششکرگزاری و خوشبختی در مسیر ...گاهی خوشبختی، آن‌قدر آرام و بی‌ادعا وارد زندگی می‌شود که آدم مدتی طول می‌کشد تا متوجه حضورش شود.

صبح‌هایی که می‌شود از خانه بیرون زد و در هوای پاک پیاده روی کرد ؛ درخت‌ها را دید، صدای طبیعت را شنید، به دریا رسید و بی‌آنکه عجله‌ای برای جایی رفتن داشته باشی، فقط راه رفت.

گاهی هم در میانه‌ی همین پیاده‌روی، تمشک وحشی پیدا می‌شود و آدم همان‌جا، وسط راه، چندتایی می‌چیند و می‌خورد.

نه اتفاق بزرگی افتاده، نه چیزی به دست آمده که بشود در فهرست موفقیت‌ها نوشت؛ اما یک لحظه‌ی کوچک و ساده، طعم زندگی می‌دهد.

باران می‌آید، هوا عوض می‌شود، درخت‌ها رنگ دیگری می‌گیرند، دریا یک روز آرام است و روز دیگر خشمگین؛ و آدم کم‌کم متوجه می‌شود طبیعت برای زیبا بودن، نیازی به اتفاق خارق‌العاده ندارد.

اما خوشبختی اینجا فقط در درخت و دریا و هوای پاک خلاصه نمی‌شود.

در روستا، چیزی در روابط انسانی هم متفاوت به نظر می‌رسد؛ لبخندهای ساده و صمیمی، احوالپرسی‌های بی‌تکلف، همدلی‌های کوچک و نوعی امنیت در ارتباط که گاهی در هیاهوی شهرها کمتر دیده می‌شود.

آدم‌ها هنوز برای بسیاری از کارهایشان به یکدیگر نیاز دارند؛ و همین نیاز متقابل، گاهی رابطه‌ها را انسانی‌تر می‌کند.

ماهیگیری فصلی در فروردین به خاتمه می‌رسد و زمین‌ها آماده‌ی کاشت برنج می‌شوند. بهار و تابستان با میوه‌هایشان از راه می‌رسند؛ هرکدام در زمان خودش.

زمین چیزی را که ماه‌ها پیش کاشته شده، پس می‌دهد و هم‌زمان، آدم‌ها خودشان را برای آغاز فصل تازه‌ی ماهیگیری آماده می‌کنند.

زندگی، بدون آنکه از کسی اجازه بگیرد، مثل زمین و طبیعت دور خودش می‌چرخد و ادامه پیدا می‌کند.

شاید خوشبختی هم تا حدی همین باشد؛ اینکه انسان بتواند در فصلِ فعلیِ زندگی خودش حضور داشته باشد.

مدت‌ها پیش، وقتی تازه به اینجا آمده بودم، کنار دریا مسافرانی را می‌دیدم که با خانواده‌هایشان آمده بودند؛ بچه‌های خوشحال، آدم‌هایی که برای چند روز بودن در اینجا هزینه کرده بودند، زمان گذاشته بودند و سفر کرده بودند.

این آدم‌ها چقدر هزینه کرده‌اند تا چند روز اینجا باشند... و من چقدر خوشبختم که اینجا زندگی می‌کنم.

و شاید این سؤال، معنای شکرگزاری را برایم کمی تغییر داد.

شاید چون برای رسیدن به همین‌جا، خیلی چیزها داده‌ایم.

گاهی برای داشتن آرامش، از هیاهو فاصله گرفته‌ایم.

گاهی برای رسیدن به یک رابطه، چیزهایی از خودمان داده‌ایم.

گاهی برای خانواده، سال‌هایی را صرف کرده‌ایم که دیگر برنمی‌گردند.

گاهی برای امنیت، آزادی‌هایی را از دست داده‌ایم.

و گاهی برای رسیدن به جایی که در روز جاری در آن ایستاده‌ایم، مجبور شده‌ایم چیزهایی را پشت سر بگذاریم که زمانی فکر می‌کردیم بدون آنها نمی‌توانیم زندگی کنیم.

بنابراین وقتی به زندگی در روز جاری نگاه می‌کنیم، شاید فقط نباید بپرسیم:

برای داشتن چیزهایی که امروز دارم، چه چیزهایی داده‌ام؟

قرار نیست شکرگزاری به معنای ندیدنِ فقدان، درد، شکست یا حسرت باشد.

آدم می‌تواند چیزی را نداشته باشد و دلش برایش تنگ شود؛

می‌تواند از بخشی از زندگی‌اش ناراضی باشد؛

و در همان حال، برای چیزهایی که هنوز در زندگی‌اش حضور دارند قدردان باشد.

شکرگزاری شاید بیشتر از آنکه تمرینی برای خوشحال بودن باشد، تمرینی برای دوباره دیدن است.

دیدن چیزهایی که به دلیل تکرار، عادی شده‌اند.

هوایی که بدون پرداختن هیچ هزینه‌ای وارد ریه می‌شود.

گاهی انسان آن‌قدر به دنبال چیزهایی است که ندارد، که دیگر چیزهایی را که واقعاً دارد نمی‌بیند.

و شاید مقایسه، این ندیدن را شدیدتر می‌کند.

وقتی زندگی خودمان را کنار زندگی دیگران می‌گذاریم،

معمولاً خروجی‌ی زندگی آنها را با پشت‌صحنه‌ی زندگی خودمان مقایسه می‌کنیم.

خانه‌ی آنها را می‌بینیم، نه بدهی‌هایشان را.

موفقیتشان را می‌بینیم، نه سال‌های تلاششان را.

رابطه‌شان را می‌بینیم، نه شب‌های دشوارشان را.

سفرشان را می‌بینیم، نه مسیری را که برای رسیدن به آن طی کرده‌اند.

آدم‌ها در یک سن به دنیا می‌آیند، اما در یک زمان زندگی نمی‌کنند.

یکی زود می‌فهمد چه می‌خواهد و دیگری باید چند بار اشتباه کند تا بفهمد چه نمی‌خواهد.

بعضی آدم‌ها سال‌های زیادی را صرف ساختن می‌کنند و بعضی سال‌ها را صرف دوباره ساختن.

شاید خوشبختی، رسیدن به یک نقطه‌ی خاص در خاتمه مسیر نباشد؛ شاید توانایی دیدن ارزش همین بخشی از مسیر باشد که اکنون در آن هستیم.

و شاید آنچه در روز جاری برای ما معمولی است، روزی آرزوی بزرگی بوده که برای رسیدن به آن، هزینه‌ هایی داده‌ایم.

مسافر کنار دریا برای چند روز بودن در اینجا هزینه می‌کند.

و کسی که سال‌ها در جستجوی آرامش بوده، شاید یک روز ناگهان متوجه شود:

من اکنون جایی ایستاده‌ام که روزی آرزوی رسیدن به آن را داشتم.

پس شاید بد نباشد گاهی به جای شمردنِ نداشته‌ها، کمی هم داشته‌هایمان را بشماریم.

نه برای اینکه خودمان را مجبور به خوشبخت بودن کنیم؛

برای اینکه خوشبختی‌های کوچک و بی‌صدا را پیش از آنکه از کنارشان عبور کنیم، ببینیم.

شاید زندگی همیشه قرار نیست چیزی تازه به ما بدهد.

گاهی کافی است آنچه را داریم، تازه ببینیم.

و شاید خوشبختی، بیش از آنکه مقصد باشد، کیفیتِ دیدنِ مسیر است؛

و آرامشی که روزی برای رسیدن به آن، بهای سنگینی پرداخته‌ایم.

پیش از آنکه دوباره راه بیفتیم برای رسیدن به جای دیگری.

نویسنده: محمد جواد عظیم تاریخ: جمعه 13 شهريور 1405 ساعت: 12:21 برچسب:

صفحه بندی