او فراموش کرد! -
دنبال کنیدSkyخواندن ۱ دقیقه·۱ ساعت پیشاو فراموش کرد!در میان این کوه، مردی را میبینم که سیگار را میبلعد انگار که در توهم این باشد، که سیگار بتواند درد هایش را کم کند اما زهی خیال باطل، درد ها مگر کم میشوند این درد ها هر لحظه بیشتر میشوند تا زمانی که مرگمان فرا رسد.پیراهن سفید بر تن او کفنی شده است، تا غم هایش را زنده به گور کند اما نمیتواند، نمیتواند زیرا غم ها در گلویش نفس میکشند.با یکی از دندان های کج و کوله اش لب خود را گاز میگیرد و با همان لبان پوسیده و تکه تکه شده، لب بر روی سیگار میگذارد انگار که بخواهد بوسه ای از جنس التماس بر لبان سیگار بزند سیگار لبان او را پس میزند و حاصل این معشوقه بازی سرفه های بی خاتمه میشود شاید غم در گلویش گیر کرده است، اشک از چشمانش جاری میشود با دستان باریکش، اشک را محو میکند نگاهی به اطرافش میاندازد، برای فراموشی همه چیز خود را از کوه پرت میکند.