از خواب به ترانه؛ از ترانه به موسیقی... -

دنبال کنیدFarhad Arkaniخواندن ۳ دقیقه·۱ روز پیشاز خواب به ترانه؛ از ترانه به موسیقی...پروژه‌ای مشترک با هوش مصنوعی!همه چیز از یک خوابِ عجیبِ ماتریکسی ابتدا شد!اول خواستم تبدیلش کنم به یک داستان کوتاه علمی/تخیلی. کلنجار رفتم. جواب نمی‌داد. بار دراماتیکش کافی نبود. جان می‌داد برای لیریک یک ترانۀ پراگرسیو راک به سبکِ مثلاً حضرت آقا «استیون ویلسون»! پس رفتم سراغ هوش مصنوعی؛ این دستیارِ نابغه و کاربلد.گفتم: بفرما، این داستان! ازش یک لیریک دربیار به سبک و سیاقی که می‌دانی!نوشت. به نظرم جذاب شد.رفتم سراغ هوش مصنوعی دیگری که کارش ساخت موسیقی است.گفتم: بفرما این ترانه! براش یک موسیقی بساز به سبک و سیاقی که می‌دانی!ساخت. به نظرم شنیدنی شد.ترانۀ انگلیسی را به فارسی هم برگرداندم. آن را هم برایتان می‌گذارم.

آیا از این پروژۀ مشترک راضی‌ام؟بله! وگرنه با شما به اشتراک نمی‌گذاشتم.

آیا آیندۀ ما با این هوش‌واره‌های کاربلد گره خورده است؟بله، بسیار... و درهم‌تنیده‌تر هم خواهد شد!

پس فعلاً بشنوید از خوابی که چند سال پیش دیدم...

I was the ghost in the machineA shadow moving, cold, unseenA flawless record, breath held tightA silent phantom in the night.I pulled the strings, I made them fallI never hesitated at all.They called me master of the trade,A perfect weapon, custom-made.

The target set, the wire crossedBut something in the code was lost.A blinding flash, a sonic boomThe sudden collapse of the room.Gravity fails, the floor gives wayI’m launched into the blinding grey.

Time slows down to a crawl.Two milliseconds to the wall.In this suspended arc of grace,I see the lines upon her face.The ones I loved, the ones I burnedThe bridges crossed, the stones unturned.A lifetime flashing in my eyes,A thousand beautiful, broken lies.I brace for impact, wait for death,Exhale my final, fragile breath…

…But the impact never comes.Just the hum of cooling fans.A blinding light, a sterile white,Sensors peeling from my hands.Fluid draining from the pod,No angels waiting, and no God!

A voice cuts through the freezing air:“Simulation terminated.Disengage the neural chair.”A man in white looks at a screen,The strangest face I’ve never seen.“Mission failed,” he coldly states,"Reset the memory, clean the slates.Your life was just a beta test,Go power down and get some rest."

Everything I was…Every tear I shed…A line of code.A server thread.Waiting for the next upload.

شبحی بودم در دل این ماشین؛سایه‌ای متحرک، سرد و نامرئی.با کارنامه‌ای بی‌نقص، با نفس‌هایی در سینه حبس،شبحی بودم خاموش، در عمق تاریکی.نخ‌های سرنوشت را من می‌کشیدم و آن‌هادور و برم فرو می‌ریختند...درنگی نکردم هرگز،خِبره و استاد؛سلاحی بی‌نقص، برای کشتن!

هدف تعیین شد، سیم‌ها متصل شدند،انگار اما چیزی جای خودش نبود...ناگهان،نوری کورکننده و غرشِ انفجاری مهیب؛فروپاشی ناگهانی تمام اتاق!زمین زیر پایم خالی می‌شود،و من در دل این خاکستریِ کورکنندهبه هوا پرتاب می‌شوم...

زمان، تا مرز ایستادن کُند می‌شود...تنها دو میلی‌ثانیه تا برخورد... تا دیوار!در این قوسِ معلق و شگفتِ زمان،خطوط چهره‌اش را دوباره می‌بینم.آن‌ها که دوستشان داشتم؛آن‌ها که سوزاندم وآن‌ها که راندم،پل‌هایی خراب که پسِ پشت نهادمزندگی‌ام سراسر از برابر چشمانم می‌گذرد؛هزاران دروغِ زیبا و نابود...برای ضربۀ نهایی آماده‌ام، منتظر مرگم،و آخرین نفس بی‌رمقم را بیرون می‌دهم...

... ضربه اما هرگز نرسیدصدای وزوز پرّه‌های فَن‌...نوری خیره‌کننده، سفیدیِ یک محیط استریل؛سنسورهایی که از دستانم جدا می‌شوند.مایع از درون محفظه تخلیه می‌شود؛نه فرشته‌ در انتظار است و نه خدا!

صدایی هوای منجمد را می‌شکافد:«پایان کار شبیه‌سازی! اتصال صندلی عصبی را قطع کنید!»مردی سفیدپوش به مانیتور چشم دوخته است؛غریبه‌ترین چهره‌ای که تاکنون دیده‌ام.به سردی می‌گوید:«ماموریت شکست خورد.حافظه‌اش را ریسِت کنید! لوح ذهنش را پاک کنید!راستش تمام زندگی‌ات فقط یک آزمایش بود؛حالا برو کمی استراحت کن!»

تمام آن چه بوده‌ام...آن اشک‌ها که ریخته‌ام...چند خطی کُد بود؛رشته‌ای از داده‌ها روی یک سِروِر.در انتظارِ آپلود بعدی...