ماجرای تخمه سیاه آفتابگردان
4.5/5 - (24 امتیاز) نیمو شاپ روزی روزگاری یک تخمه آفتابگردان سیاه بود.. همه دانه ها و تخمه های دیگه تا تخمه سیاه رو می دیدند بهش می گفتند:” تخمه بد!!! تخمه خیلی بدددد!” اما فکر می کنید چرا؟ راستش تخمه سیاه یک کارهایی می کرد که از نظر بقیه اصلا قشنگ نبود.. مثلا اگر وسیله ای رو برمیداشت هیچ وقت سر جاش نمی گذاشت و اون رو همون جا رها می کرد! وقتی قرار بود سر ساعت جایی باشه همیشه دیر میرسید! اون خیلی کم حمام می رفت و هیچ وقت دستهاش رو نمی شست! وقتی شروع به حرف زدن می کرد انقدر حرف میزد و حرف میزد تا همه رو خسته می کرد! وقتی اتفاقی می افتاد واقعیت رو پنهان می کرد و راستش رو نمی گفت! وقتی قرار بود توی صف بایسته نوبت رو رعایت نمی کرد و صف رو به هم میزد . اون وسط حرف همه می پرید و به صحبت های هیچ کس درست گوش نمیداد ! و خیلی کارهای دیگه ! ...
ادامه مطلب