قصه تصویری پینه دوز فقیر
5/5 - (23 امتیاز) افزودن به علاقه مندی ها تبلیغات تبلیغات تبلیغات پینه دوز فقیر روزی روزگاری در شهر آرازار پینه دوز فقیری به نام بِرام زندگی می کرد. برام دائم کار می کرد تا پول بیشتری به دست بیاره و زندگی و غذای ابرومندانه ای برای خانوادش فراهم کنه؛ اما در نهایت پولش کافی نبود. یک روز در حالی که برام مشغول تعمیر کفش های کهنه بود، مردی نزدش اومد که قد بلند و اسرارآمیز بود. اون بارونی بلندی به تن داشت و کلاهی به سر. سلام دوست من ! من میخوام کفشامو واکس بزنی. البته پولی ندارم و باید فورا خودمو به جای خیلی مهمی برسونم. مرد پینه دوز مردد بود؛ برای این که اون روز حتی یک سکه هم نگرفته بود، ولی بعد موافقت کرد تا به مرد کمک کنه. پینه دوز: حتما آقا. بهتون کمک می کنم. خواهش میکنم بنشینید و پاتون رو روی چارپایه بذارید. مرد نشست و برام با مهارت کفش های اون رو واکس زد و اون ها رو مثل آبی که در ...
ادامه مطلب