داستان کودکانه پادشاه چاق پرخور

ساخت وبلاگ
امتیاز دهید

برای شنیدن قصه اندکی صبر کنید و بعد از بارگذاری پلیر روی دکمه پلی کلیک کنید

افزودن به علاقه مندی ها

در زمانهای قدیم پادشاهی زندگی می کرد که خیلی چاق بود. اون همیشه در حال غذا خوردن بود. صبح و ظهر و عصر و شب و در هر حالتی در حال خوردن بود. همیشه یک خدمتکار به همراه یک سینی پر از خوراکی دنبال پادشاه بود و شاه حتی وقتی که راه می رفت ، آواز می خوند ، بی حوصله بود یا حتی موقع دستور دادن به سربازانش هم یک چیزی می خورد. تنها زمانی که دهان پادشاه ثابت بود و تکان نمی خورد موقع خواب بود.

همسر پادشاه که یک ملکه دانا و با هوش بود از این عادت بد پادشاه خسته شده بود و بارها از پادشاه خواسته بود که کمتر غذا بخوره یا حداقل موقعی که صحبت می کنه یا کارهای دیگه انجام میده چیزی نخوره ! ولی متاسفانه پادشاه فقط حرف حرف خودش بود و به حرف کسی گوش نمی داد و می گفت:” پس اگر نخورم چطوری به اندازه کافی قدرت داشته باشم؟”

ملکه می گفت:” مطمین باش اگر کمتر هم بخورید زنده می مونید و قدرت کافی دارید!” ولی پادشاه زیر بار نمی رفت و فکر می کرد که همیشه حق با خودشه. اون حتی به غذا خوردن بیش از حد خودش افتخار هم می کرد و با غرور می گفت:” هیچ کس توی این سرزمین نیست که بتونه مثل من غذا بخوره ! هیچ کس نمی تونه من رو توی غذا خوردن شکست بده ..”

ملکه می دونست که صحبت کردن با پادشاه فایده ای نداره و اون اصلا راضی نمیشه که این کار رو ترک کنه ولی از طرفی چون نگران سلامتی پادشاه بود تصمیم گرفت با وزیر پادشاه که مرد باهوشی بود مشورت کنه شاید بتونند به کمک نقشه ای به پادشاه کمک کنند تا این عادت بد رو ترک کنه ..

اونها به کمک هم فکری کردند و ملکه به سراغ پادشاه آمد و گفت:” میدونی که مردی توی این سرزمین هست که می تونه بیشتر از تو غذا بخوره؟” پادشاه با تعجب گفت:” چی؟ کی می تونه بیشتر از من بخوره؟” ملکه با خونسردی  گفت:” اون یکی از مغازه داران شهره ولی به پرخوری معروفه و همه میشناسنش!” پادشاه که نمی خواست باور کنه با عصبانیت گفت:” نه دروغه ! اصلا امکان نداره کسی بتونه بیشتر از من بخوره !”

ملکه به آرومی گفت :” ولی این آدم وجود داره و من خودم دیدمش ..” پادشاه که حالا حسابی عصبانی شده بود گفت:” بسیار خب، من می تونم با اون مسابقه بدم تا معلوم بشه که هیچ کس نمی تونه به اندازه من بخوره !!”

این دقیقا همون چیزی بود که ملکه می خواست.. ملکه لبخند رضایت بخشی زد و گفت:” باشه .. من ترتیب این مسابقه رو میدم تا بتونید با اون آدم رقابت کنید.. فقط باید قبلش یک قولی بدید که اگر اون مرد پیروز شد شما برای همیشه دست از این پرخوری بردارید و به اندازه غذا بخورید ” پادشاه خندید و با غرور گفت:” باشه قبول می کنم ، ولی  مطمین باشید که من پیروز میشم، هیچ کس نمی تونه اندازه من غذا بخوره !!”

روز بعد همه چیز برای رقابت بین پادشاه و مرد جوان آماده بود.همه مردم برای تماشای مسابقه به حیاط قصر اومده بودند و پادشاه و مرد در وسط حیاط روی تخت نشسته بودند و میزی جلوی اونها قرار داده شده بود که روش پر از غذاها و خوراکی های مختلف بود. بالاخره مسابقه شروع شد و هر دو شروع به خوردن کردند. پادشاه که عادت به پرخوری داشت دهانش رو با لقمه های بزرگ پر می کرد و تند و تند می جوید. مرد جوان هم مثل پادشاه لقمه های بزرگ برمیداشت و دهانش رو پر می کرد. دیدن پادشاه و اون مرد با دهانهای پر واقعا خنده دار بود ..

چند ساعتی گذشت و پادشاه و مرد همچنان مشغول خوردن بودند . خدمتکارها مدام ظرفهای غذا رو پر می کردند و غذاهای جدید می آوردند. بعد از مدتی پادشاه احساس کرد که خسته شده و باید استراحت کنه .. قرار شد هر دو چند دقیقه استراحت کنند و دوباره مسابقه رو شروع کنند.. ملکه می دونست که پادشاه خسته شده ولی اونقدر مغروره که به راحتی حاضر به قبول شکست نیست و باز هم ادامه میده .. بعد از چند دقیقه دوباره مسابقه شروع شد و هر دو نفر دوباره  شروع به خوردن کردند.

حتی خدمتکاران و مردمی که برای تماشای مسابقه آمده بودند هم کم کم خسته شدند و حیاط قصر رو ترک کردند.

دیگه خورشید غروب کرده بود که سرعت پادشاه به طور چشمگیری کم شده بود. ملکه میدونست که پادشاه خسته شده و دیگه نمی تونه غذا بخوره .. اما به نظر میرسید که مرد جوان بدون هیچ خستگی همچنان در حال غذا خوردن بود. کمی بعد پادشاه که دیگه نمی تونست ادامه بده دست از خوردن کشید و با صدای بلند گفت:” بسه دیگه ! من نمی تونم ادامه بدم ..” اون حالش خیلی بد بود و از بس خورده بود حتی نمی تونست نفس بکشه  ..

مرد مغازه دار به عنوان برنده مسابقه اعلام شد و پادشاه نتیجه رو قبول کرد. اون انقدر حالش بد بود که زود به داحل قصر رفت تا استراحت کنه .. پادشاه که از پرخوری زیاد مریض شده بود تا چند روز اصلا نتونست غذایی بخوره .. بالاخره بعد از چند روز حال پادشاه کمی بهتر شد و رو کرد به ملکه و گفت:” به خاطر پرخوری روز مسابقه نزدیک بود بمیرم! الان که حالم خوب شده تصمیم گرفتم دیگه هرگز پرخوری نکنم و به اندازه لازم غذا بخورم !”

ملکه که به اونچه که می خواست رسیده بود از شنیدن این حرف خیلی خوشحال شد و گفت:” خوشحالم که بالاخره این عادت بد رو کنار گذاشتید و به فکر سلامتی هستید..” پادشاه در حالیکه به فکر فرو رفته بود گفت:” فقط یک سوالی که فکرم رو مشغول کرده اینه که نمیدونم اون مرد جوان چطوری تونست اون همه غذا رو بخوره و حالش هم بد نشد؟”

ملکله لبخندی زد و گفت:” حالا که خودتون به عاقبت پرخوری پی بردید و به این نتیجه رسیدید که باید این عادت رو کنار بگذارید من هم باید یک حقیقتی رو بهتون بگم .. اون مرد یک برادر دو قلو داشت که در زمان استراحت مسابقه جاشون رو با هم عوض کردند. در واقع اونها دو نفر بودند! و این نقشه ای بود که من و وزیر طراحی کردیم تا شاید شما رو نسبت به این عادت بد پرخوری آگاه کنیم .. ”

پادشاه که چشمهاش از تعجب گرد شده بود خندید و گفت:” پس در واقع من با دو نفر مسابقه دادم! البته الان دیگه اون مسابقه مهم نیست و فقط مهم اینه که من دیگه نمیخوام هیچ وقت پرخوری کنم تا دوباره به اون حال و روز بیفتم ..”

تبریک سال ۱۴۰۰ + اس ام اس، متن و عکس...
ما را در سایت تبریک سال ۱۴۰۰ + اس ام اس، متن و عکس دنبال می کنید

برچسب : نویسنده : محمد جواد عظیم بازدید : 197 تاريخ : جمعه 20 خرداد 1401 ساعت: 23:25