خرید بک لینک

دنبال کنیدمرتضی حبیب اللهی یان(دفترنگارخیال)خواندن ۷ دقیقه·۱۰ روز پیشنامه به شوهر آیندهنامه به شوهر آینده

می‌گویند آدم نباید برای کسی که هنوز ندیده، دلتنگ شود.

فقط گاهی، وسط شلوغی کارهای خانه و طویله، با مردی حرف می‌زنم که هنوز نمی‌دانم کیست، کجاست و چه شکلی دارد.

نه صدایش را شنیده‌ام، نه خنده‌اش را دیده‌ام.

اما بعضی آدم‌ها پیش از آنکه وارد زندگی آدم شوند، آرام‌آرام جایی در دل باز می‌کنند.

من هم حرف‌هایی دارم که دوست دارم روزی، وقتی از همین در چوبی وارد این خانه شد، بداند.

فقط بعضی حرف‌ها اگر روی کاغذ نیایند، آرام‌آرام در شلوغی روزها گم می‌شوند.

صبح‌های روستای ما همیشه زودتر از آدم‌ها بیدار می‌شوند.

هنوز آفتاب مفصل از پشت کوه بالا نیامده، صدای خروس‌ها در حیاط پیچیده و مرغ‌ها با عجله‌ای که معلوم نیست برای چیست، این طرف و آن طرف می‌دوند.

اما چیزی که مرا بیشتر از هر چیز دیگری از خواب بیرون می‌کشد، فکر طویله است.

آرام است، صبور است و گاهی هم کمی گله‌مند.

با همان نگاه آرامی که آدم را یاد مامان‌جون می‌اندازد.

وقتی چند دقیقه دیرتر وارد طویله می‌شوم، فقط نگاهم می‌کند.

«سلام خانم گاو... می‌دانم. در روز جاری هم دیر کردم.»

اما سال‌هاست با او زندگی کرده‌ام و می‌دانم بعضی موجودات، بدون حرف هم حرف‌های زیادی برای گفتن دارند.

کنارش می‌نشینم و ظرف شیر را آماده می‌کنیم.

صدای آرام شیر که در ظرف فلزی می‌ریزد، برای من صدای شروع کار یک روز تازه است.

با همین صدا یاد گرفته‌ام زندگی همیشه اتفاق‌های بزرگ نیست.

گاهی زندگی همین کارهای ساده‌ای است که اگر با دل انجامشان بدهی، خسته‌کننده نمی‌شوند.

هنوز کارم تمام نشده که صدای بع‌بع از گوشه‌ی طویله می‌آید.

اگر خانم گاو بانوی آرام و باوقار این خانه باشد، خانم بز دردسر شیرین آن است.

هر چیزی که دم دستش باشد، باید یک بار با دندان‌هایش ارزیابی شود.

گونی، بند رخت، گوشه‌ی پارچه و حتی گاهی روسری من.

یک روز گوشه‌ی روسری‌ام را گرفت و هرچه خواهش کردم، رها نکرد.

«خانم بز! آخر یک روز خواستگارم را فراری می‌دهی.»

روسری را ول کرد و با همان غروری که مخصوص خودش بود، دور شد.

خانم بز از آن‌هایی است که سخت دوست می‌شود، اما اگر کسی را قبول کند، دیگر غریبه نمی‌ماند.

تنها کسی که هیچ‌وقت نگران رفتارهایش نیستم، پاکوتاه است.

بابابزرگ به خاطر پاهای کوتاهش این اسم را روی او گذاشته و از همان روز همه او را همین‌طور صدا می‌زنیم.

از وقتی یادم می‌آید، پاکوتاه کنار من بوده است.

هر جا بروم، چند قدم عقب‌تر دنبالم می‌آید.

اگر ناراحت باشم، سرش را آرام روی پایم می‌گذارد.

همیشه لازم نیست کسی راه‌حل همه‌چیز را بداند.

کارهای صبح که تمام می‌شود، دست‌هایم را کنار حوض می‌شویم.

جوابی نمی‌دهد، اما شاید بعضی جواب‌ها قرار نیست با کلمه گفته شوند.

همان بویی که کافی است آدم یک لحظه چشم‌هایش را ببندد تا یادش بیاید خانه یعنی چه.

مامان‌جون کنار تنور نشسته بود و نان‌ها را یکی‌یکی از دیواره‌ی تنور جدا می‌کرد.

بوی هیزم، بوی نان گرم و هوای خنک صبحگاهی با هم آمیخته بود.

استکان چایش را میان دست‌های پینه‌بسته‌اش گرفته بود و مثل همیشه آرام به حیاط نگاه می‌کرد؛ انگار هیچ عجله‌ای در دنیا نداشت.

«رعنا دخترم... خدا قسمت کند یک روز همین نان را کنار شوهرت بخوری.»

آن‌قدر گرم بود که مدام از این دست به آن دستش می‌کردم.

«اول باید کسی پیدا شود که از امتحان این خانه قبول بشود.»

«سوم هم باید پاکوتاه دمش را برایش تکان بدهد.»

«پس بیچاره داماد باید از یک گاو، یک بز و یک سگ نمره‌ی قبولی بگیرد؟»

«نه بابابزرگ... آخر از همه باید از دل من قبول بشود.»

از همان نگاه‌هایی که بیشتر از هزار سؤال حرف دارند.

خودم هم دقیق نمی‌دانستم آدم باید دنبال چه کسی بگردد.

فقط می‌دانستم اگر روزی کسی وارد زندگی‌ام شد، باید آرامش بیاورد.

بعدازظهر، استکان چایم را برداشتم و رفتم زیر درخت گردوی پیر حیاط.

گاهی فکر می‌کنم اگر زبان داشت، می‌توانست قصه‌ی چند نسل را برایمان تعریف کند.

برای همین، بعضی رازهایم را به او می‌سپارم.

گاهی آدم حرف‌های زیادی دارد، اما نمی‌داند از کجا شروع کار کند.

فکر کردم اگر روزی آمدی، دوست دارم بدانی پیش از آمدنت، من چه کسی بودم.

دختری که صبح‌هایش با بیدار شدن روستا آغاز می‌شد.

و عصرها زیر سایه‌ی یک درخت گردوی پیر، برای مردی که هنوز ندیده بود، نامه می‌نوشت.

امیدوارم هر جا هستی، دست‌کم بلد باشی هیزم بشکنی؛ چون اگر قرار باشد همه‌ی کارها را خودم انجام بدهم، پس شوهر به چه درد می‌خورد؟

قرار نیست از همان روز اول تو را به طویله بفرستم.

اگر دیدم آدم صبوری هستی، کم‌کم مسئولیت خانم گاو را هم به تو می‌سپارم.

خانم گاو سال‌هاست صاحب‌خانه‌ی این طویله است و به این راحتی هر کسی را قبول نمی‌کند.

اما اگر با حوصله رفتار کنی، شاید یک روز نگاه مهربانش نصیبت شود.

اگر از خانم بز می‌ترسی، بهتر است همین حالا نامه را ببندی.

او خودش را صاحب این خانه می‌داند و برای ورود هر تازه‌واردی، نظرش از همه مهم‌تر است.

اگر روزی دیدی با اخم نگاهت می‌کند، ناراحت نشو.

اگر روزی آمدی و دیدی همان اول دور پایت چرخید و دمش را تکان داد، خیالم راحت می‌شود.

پاکوتاه بیشتر از آنکه پارس کند، آدم‌ها را می‌شناسد.

اگر تو را دوست داشته باشد، یعنی احتمالاً آدم خوبی هستی.

وقتی از سر کار به خانه برمی‌گردی، اگر می‌شود خستگی‌ات را همان پشت در بگذار و بعد وارد خانه شو.

آدم‌ها گاهی با هزار فکر و نگرانی از بیرون به خانه برمی‌گردند.

اما خانه باید جایی باشد که آدم دوباره آرامش خودش را پیدا کند.

دلم می‌خواهد سهم من از زندگی، مردی باشد که خندیدن را بلد باشد.

فقط دلم می‌خواهد روزهای سخت که آمدند، کنار هم یادمان نرود هنوز چیزهایی برای لبخند زدن وجود دارد.

فکر می‌کنم اگر دو نفر کنار هم بلد باشند بخندند، خیلی از سختی‌ها کوچک‌تر می‌شوند.

و کسی که وقتی از راه می‌رسد، هنوز مهربانی را فراموش نکرده باشد.

نمی‌دانم از کدام راه وارد این خانه می‌شوی.

اگر آمدی، امیدوارم قبل از اینکه همسر من باشی، دوست من باشی.

کسی که از حرف زدن من با حیوان‌های خانه، از علاقه‌ام به این درخت گردو و از دلبستگی‌ام به همین زندگی ساده تعجب نکند.

فقط می‌خواهم کسی بیاید که کنار هم بهتر شویم.

آدم گاهی حرف‌هایی را به کسی می‌گوید که هنوز ندیده، اما به آدم‌هایی که هر روز کنارش هستند، هیچ‌وقت نمی‌گوید.

انگار می‌خواستم مطمئن شوم همه‌ی حرف‌هایم همان‌جا مانده‌اند.

نامه را کنار گذاشتم؛ نه برای اینکه حتماً کسی آن را پیدا کند، بلکه برای اینکه بدانم جایی در این دنیا، حرف‌های ناگفته‌ام را به آینده سپرده‌ام.

و شاید روزی، کسی که هنوز نمی‌شناسم، آن را بخواند و بفهمد:

پیش از آنکه قدم به این خانه بگذارد، جایی در دل دختری برایش چراغی روشن بوده است.

برچسب: نویسنده: محمد جواد عظیم تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 15:29

صفحه بندی