مرجع آموزش پیامک هوشمند، سامانه پیامکی، ارسال پیامک تبلیغاتی و راهکارهای بازاریابی پیامکی برای رشد کسبوکارها.
دنبال کنیدپیامِ زندگیخواندن ۶ دقیقه·۴ ساعت پیشمواجهه با مرگ یا مکاشفهء زندگی !؟ملاقات با جو بلک ؛ سه شخصیت در زندگی ۱۹۹۸ملاقات با جو بلک در ظاهر داستان مرگ است؛ مرگی که برای مدتی در قالب یک انسان وارد زندگی آدمها میشود. اما در لایه عمیقتر، فیلم درباره سه مواجهه متفاوت با زندگی و مرگ است:
ستون اصلی فیلم برای من داستان عاشقانه نیست؛ زبان بدن، نگاه، تغییر در اجرا، کنش و واکنش شخصیتها و لایههایی است که پشت دیالوگها پنهان شدهاند.
ویلیام پریش؛ مردی که مرگ وارد زندگیاش میشود.
ویلیام مردی است که سالها زندگی را مدیریت کرده است. در کار، خانواده و روابط اجتماعی، آدمی صاحب اختیار و تصمیمگیرنده است.
حتی زبان بدن آنتونی هاپکینز همین را حاکی از آن است؛ حضور آرام، نگاه مستقیم، حرکات حسابشده و بدنی که معمولاً نیازی به اثبات خودش ندارد.
اما مرگ چیزی نیست که بتوان آن را مدیریت کرد.
اینجا نخستین تغییر مهم ویلیام اتفاق میافتد:
مواجهه با مرگ ؛ باور و پذیرش ؛ نگاه به گذشته ؛ ملامت و افسوس و ... تطبیقپذیری
ویلیام ابتدا با چیزی روبهرو میشود که هیچ قدرتی در برابرش کارساز نیست. اما برخلاف انکار و چانهزنی، کمکم تلاش میکند آن را بفهمد.
مرگ برای او از یک اتفاق وحشتناک، تبدیل به واقعیتی میشود که باید با آن رو برو شد.
موفقیتها، شکستها، انتخابها، آدمهایی که از زندگیاش گذشتهاند و چیزهایی که شاید در هیاهوی زندگی فراموش کرده، دوباره دیده میشوند.
مسئله دیگر فقط این نیست که چقدر موفق بوده؛ سؤال عمیقتر این است:
و اینجا ویلیام به تدریج میفهمد که مسئله شکست دادن مرگ نیست.
مسئله، پذیرش چیزی است که نمیتوان کنترلش کرد.
اقتدار او هم تغییر میکند؛ اقتداری که زمانی از کنترل میآمد، در خاتمه بخشی از قدرتش را از پذیرش میگیرد.
جو با ظاهری زیبا، آرام و دلفریب وارد میشود؛ اما پشت این ظاهر، مرگ ایستاده است.
میتواند زیبا باشد، آرام باشد و حتی جذاب به نظر برسد.
اما چیزی در رفتار جو از همان ابتدا عجیب است.
حرکات، نگاهها، مکثها و واکنشهایش گاهی حالتی غریب و تقریباً کودکانه دارند؛ انگار موجودی است که قوانین این جهان را میداند، اما هیچوقت در آن زندگی نکرده است.
او میداند انسانها میمیرند، اما نمیداند زندگی کردن یعنی چه.
و اینجاست که حضور ویلیام برای او از یک مأموریت فراتر میرود.
ویلیام تبدیل میشود به کسی که جو باید از او زندگی را یاد بگیرد.
جو برای انجام مأموریتش آمده است؛ اما عجله نمیکند.
مرگ که قرار است خاتمه زندگی آدمها باشد، کمکم خودش به زندگی علاقهمند میشود.
طعمها، آدمها، رابطهها، احساسات و در نهایت عشق.
اینجاست که جو برای نخستین بار چیزی را تجربه میکند که پیش از آن فقط از بیرون میشناخت:
جو درست زمانی میفهمد زندگی چقدر شیرین است که میداند قرار نیست برای همیشه در آن بماند.
او مجذوب مردی میشود که قبلاً دیده است و خودش برای نزدیک شدن به او قدم برمیدارد.
اما وقتی با جو مواجه میشود، چیزی درست نیست.
جو همان چهره را دارد، اما رفتار او با مردی که سوزان در ذهنش شناخته متفاوت است.
جو تعجب میکند، مکث میکند و واکنشهایی دارد که برای سوزان عجیب است.
در واقع، سوزان ناخواسته مرگ را به تجربه کردن زندگی دعوت میکند.
و همین رابطه، جو را از یک ناظر بیرونی به موجودی تبدیل میکند که خودش درگیر تجربه زندگی میشود.
جو برای شناختن زندگی آمده بود، اما حالا فقط مشاهده نمیکند؛ احساس میکند.
هرچه بیشتر زندگی را دوست داشته باشد، بازگشت برایش سختتر میشود.
اما سوزان هنوز نمیداند با چه چیزی روبرو شده است.
او فکر میکند عاشق یک انسان شده، در حالی که موجودی که مقابلش ایستاده، مرگ است.
اینجاست که یکی از مهمترین دیالوگهای فیلم معنا پیدا میکند:
تو عاشق من نشدی؛ عاشق این بدنی شدی که من تسخیر کردم.
یا احساسی که در مواجهه با دیگری در درون خودمان شکل میگیرد؟
بدن متعلق به یک انسان است، اما روحی که در آن حضور دارد، مرگ است.
پس سوزان مجبور میشود با این حقیقت مواجه شود که چیزی که دوست داشته، آن چیزی نیست که تصور میکرده.
تا اینجا مرگ برای سوزان بیشتر ، یک مفهوم دور است.
اما با نزدیک شدن مرگِ ویلیام، این مفهوم تبدیل به واقعیت شخصی میشود.
مردی که دوستش داشته، آن کسی نیست که فکر میکرده.
و در میان همه این تناقضها، یک حقیقت دردناک باقی میماند:
اگر همه چیز دروغ بود، شاید تحملش آسانتر میشد.
اما عشق او دروغ نیست؛ فقط شناختش از کسی که دوست داشته، اشتباه بوده است.
و مواجهه با این پرسش که آیا احساسی که تجربه کرده، با وجود اشتباه بودن شناختش، همچنان ارزشمند و واقعی است یا نه.
در تمام این مسیر، یک مفهوم آرام آرام خودش را حاکی از آن است:
انسان چیزهای شگفت انگیز زیادی دارد، اما آنقدر درگیر عادت، کار، ترس، موفقیت، شکست و روزمرگی میشود که دیگر آنها را نمیبیند.
جو چیزی ندارد و تازه میخواهد همه چیز را تجربه کند.
ویلیام همه چیز را داشته، اما حالا باید دوباره آنها را ببیند.
سوزان هم باید بفهمد چیزی که تصور میکرد ساده و آشناست، میتواند چقدر پیچیده و ناشناخته باشد.
شاید تفاوت انسان و مرگ در فیلم همین باشد:
انسان زندگی دارد، اما گاهی فراموش میکند که دارد زندگی میکند.
مرگ زندگی ندارد، اما وقتی برای لحظهای آن را تجربه میکند، ارزشش را میفهمد.
اما دیگر نمیتوانست برای همیشه در جایگاهی بماند که متعلق به او نبود.
او با تجربهای برمیگردد که قبل از آمدنش نداشت.
او در خاتمه ، فقط با رفتن جو مواجه نمیشود.
با آدمی مواجه میشود که مرگ بدنش را تسخیر کرده بود.
بعد عاشق حضوری شد که تصور میکرد متعلق به همان مرد است.
و در اتمام، وقتی مرگ میرود، با خودِ انسان روبرو میشود.
شاید اینجا سوزان برای اولین بار فرصت پیدا میکند که آدم را از تصویری که از او ساخته بود جدا کند.
جو هم همان مرگی نیست که وارد زندگی شده بود.
ویلیام هم همان مرد قدرتمند ابتدای فیلم نیست.
هر سه در اثر مواجهه با یکدیگر تغییر کردهاند.
ویلیام با مرگ مواجه شد و معنای پذیرش را فهمید.
جو با زندگی مواجه شد و معنای تجربه کردن را فهمید.
سوزان با حقیقت مواجه شد و معنای عشق و فقدان را تجربه کرد.
و در مرکز همه اینها، یک پرسش باقی میماند:
اگر بدانیم زمانمان محدود است، آیا جور دیگری زندگی میکنیم؟
ملاقات با جو بلک شاید بیش از آنکه درباره مرگ باشد، درباره فراموش کردن زندگی است.
مرگ به میان انسانها میآید تا آنها را ببرد، اما خودش در این سفر چیزی را میآموزد که انسانها از یاد بردهاند:
و شاید به همین دلیل است که وقتی جو میرود، چیزی از او باقی میماند که با رفتنش تمام نمیشود.
و منهم مثل ویلیام ،مرگ را بچشم دیدم تا منتشر کردم !
برچسب:
نویسنده: محمد جواد عظیم