مرجع آموزش پیامک هوشمند، سامانه پیامکی، ارسال پیامک تبلیغاتی و راهکارهای بازاریابی پیامکی برای رشد کسبوکارها.
دنبال کنیدMayaخواندن ۲ دقیقه·۱ ساعت پیشفراموش شدههمه چیز مثل یک واقعیت ترسناک وشاید آرامش بخش...
دیوار ها درهم تنیده شده اند.هربخش از آن خانه، انگار بخشی از خاطرات فراموش شده اش بود.شایدم بخشی
از خاطراتی که درپس ذهنش آرام گرفته بودند.
هردیوار، هر در، هربخشی از خانه بازگو کننده یک واقعیت فراموش شده بود.
هردری که باز میشد، گذشته آدمی زخم خورده را به نمایش می گذاشت.شاید لحظه ای زندگی دوباره را به او هدیه دهد...
چشم باز میکند و خودش را دراتاق نشیمن میبیند.
با صدای باز شدن در ودیدن مردی با کیف چرمی مشکی
اشک درچشمانش جمع میشود.پدرش لبخند مهربانی به او میزند.
صدای آوازی که تشنه شنیدنش بود، گوشش را نوازش میدهد.
دری را که باز میکند، اورا به جای اتاق به بخشی از خاطراتش میبرد.دستش را بردیوار میگذارد وناگهان، میان قطعه دیگری ازگذشته اش است.زمین می خورد و،آنجایی ست که درزندگی زمین خورده است.
آه...چه زندگی شیرینی وسط این واقعیت دروغین...
انگار که گذشته این خانه رادر آغوش گرفته است.
شاید، باید ازش فرار کند.اما دست مادرش که به نرمی برروی دستگیره فلزی می نشیند، اورا متوقف می کند:
کجا میخوای بری عزیزم؟ما تازه اومدیم.بیرون که امن نیست.
لبخندی روی لبانش می نشیند:تو که نمیخوای مارو ترک کنی؟اون بیرون هیچی نیست.مااینجا باهم خوبیم نه؟پس نیازی به بیرون رفتن نیست.بیرون این دنیا.
دنیای بیرون وجود ندارد.اینجا وجود ندارد.اینجا دنیای آرزو هاست وخواسته ها وخاطرات اوست که تمایلات قلبی اش راشکل داده است.
همه چیز مثل قبله...مامان داره آشپزی میکنه.بابا تلوزیون میبینه.اونی که مثل قبل نیست منم اما...
هیچی مثل گذشته نیست.واین اشکم رودرمیاره و قلبمو خرد میکنه.بعد از مرگشون.این منو میشکنه...
این حسرتی بود که سال ها زندگی دردلش کاشته بود. حسرتی که دنیا با تمام بی رحمی هایش به اوهدیه کرده بود.سهمش فقط غم بود وغم...
شاید دنیا داشت برایش جبران میکرد.شاید جواب این همه،سال تنهایی و بی کسی اش، این است.
ترجیح میدهی دریک دروغ زیبا زندگی کنی یا دریک واقعیت تلخ؟
برچسب:
نویسنده: محمد جواد عظیم