سوسیالیسم عشق -

دنبال کنیدسیده فاطمه سید شازیلهخواندن ۷ دقیقه·۲۱ ساعت پیشسوسیالیسم عشقتنها چیزی که شاید بتواند تبیین بدهد چرا انسان‌ها قرن‌ها این حجم از نابرابری را تحمل کرده‌اند، این است که عشق هنوز خصوصی‌سازی نشده است. تقریباً هر چیز ارزشمندی که به کیفیت مادی زندگی مربوط است، دیر یا زود به طبقه‌ی اجتماعی گره می‌خورد. اگر پول بیشتری داشته باشی، احتمالاً غذای بهتری می‌خوری، در خانه‌ی بهتری زندگی می‌کنی، دسترسی بهتری به درمان داری، بیشتر استراحت می‌کنی، فرصت بیشتری برای سفر و تجربه کردن داری و حتی ممکن است سال‌های بیشتری از زندگی‌ات را با آسودگی بگذرانی. پول می‌تواند بخشی از رنج را از زندگی حذف کند؛ می‌تواند اضطراب‌های روزمره را خاموش کند؛ می‌تواند برایت زمان بخرد، امنیت بخرد، انتخاب بخرد.

و شاید تلخ‌ترین قسمت ماجرا این باشد که حتی چیزهایی که ظاهراً بی‌ارزش‌اند، در جامعه‌ی سرمایه‌داری گاهی ارزش پیدا می‌کنند. زیبایی. جوانی. سلامتی. آرامش. امنیت. فراغت.

عشق انگار از یک نظام اقتصادی دیگر آمده است. تو می‌توانی با پول بیشتر آدم‌های بیشتری را جذب کنی. می‌توانی زیباترین آدم‌ها را به مهمانی‌ات دعوت کنی، جذاب‌ترین قرارها را ترتیب بدهی و حتی برای خودت رابطه‌ای بسازی که از بیرون شبیه عشق به نظر برسد. اما یک مشکل کوچک وجود دارد: نمی‌دانی واقعاً دوستت دارند یا نه.

پول می‌تواند آدمی را بخرد که کنار تو بنشیند؛ اما نمی‌تواند تضمین کند که وقتی هیچ‌کس نگاه نمی‌کند، باز هم بخواهد کنارت بماند. می‌تواند توجه بخرد، اما نه الزاماً دلبستگی را. می‌تواند همراهی بخرد، اما نه صمیمیت را. می‌تواند بدن کسی را به تو نزدیک کند، اما نمی‌تواند ذهن و قلب او را مجبور کند که تو را انتخاب کند.

و اینجاست که عشق، به شکلی عجیب، به یکی از آخرین قلمروهای مقاومت انسان در برابر منطق بازار تبدیل می‌شود.

در بازار، همه‌چیز قابل مقایسه است. ارزان‌تر و گران‌تر. بیشتر و کمتر. بهتر و بدتر. کمیاب‌تر و در دسترس‌تر. اما عشق، اگر واقعاً عشق باشد، منطق مقایسه را مختل می‌کند. چون وقتی یک نفر برایت یگانه می‌شود، دیگر نمی‌توانی او را در کنار دیگری روی یک ترازو بگذاری.

نمی‌توانی بگویی: «این یکی زیباتر است، پس ارزشمندتر است.» یا: «آن یکی پولدارتر است، پس انتخاب بهتری است.» عشق ناگهان تمام این محاسبات را بی‌اعتبار می‌کند. یک انسان معمولی، در میان میلیاردها انسان، برای یک نفر تبدیل می‌شود به تنها انسان ممکن.

و این اتفاق عجیبی است. جامعه تمام عمر به ما یاد می‌دهد که خودمان را با دیگران مقایسه کنیم. از کودکی آغاز می‌کنیم: چه کسی نمره‌ی بیشتری گرفته؟ چه کسی زیباتر است؟ چه کسی پولدارتر است؟ چه کسی موفق‌تر است؟ چه کسی زندگی بهتری دارد؟ و بعد بزرگ می‌شویم و فقط معیارهای مقایسه پیچیده‌تر می‌شوند. درآمد. شغل. خانه. ماشین. مهاجرت. ظاهر. بدن. تعداد سفرها. تعداد آدم‌هایی که ما را می‌خواهند. انگار تمام زندگی مسابقه‌ای است که هیچ خط اتمامی ندارد.

اما عشق می‌آید و می‌گوید: لازم نیست از همه بهتر باشی؛ کافی است برای یک نفر، خودت باشی. شاید همین، یکی از رادیکال‌ترین چیزهایی باشد که عشق در جهان انجام می‌دهد. عشق ارزش انسان را از «مقایسه» جدا می‌کند. تو دیگر لازم نیست زیباترین زن اتاق باشی. لازم نیست ثروتمندترین مرد شهر باشی. لازم نیست موفق‌ترین آدم جمع باشی. ممکن است برای کسی، فقط تو باشی. و «فقط تو بودن» چیزی نیست که بتوان آن را با پول تهیه.

به همین دلیل است که عشق، با وجود تمام رنج‌هایی که همراه خودش دارد، هنوز یکی از زیباترین نابرابری‌های جهان را خنثی می‌کند: آدم فقیر می‌تواند چیزی داشته باشد که آدم ثروتمند ندارد. کسی که در یک خانه‌ی کوچک زندگی می‌کند، می‌تواند شب در آغوش کسی بخوابد که جهان برایش هیچ جایگزینی ندارد. کسی که حساب بانکی بزرگی ندارد، می‌تواند برای یک نفر، تمام جهان باشد.

و شاید همین است که عشق را تا این اندازه شگفت‌انگیز می‌کند. نه اینکه عشق فقر را زیبا می‌کند. نه اینکه عشق نابرابری را از بین می‌برد. نه اینکه داشتن عشق می‌تواند جای سلامت، امنیت، رفاه و عدالت را بگیرد. نه.

فقر همچنان فقر است. بی‌عدالتی همچنان بی‌عدالتی است. و جهانی که در آن کیفیت زندگی انسان تا این اندازه به میزان سرمایه‌اش وابسته است، هنوز جهان عادلانه‌ای نیست. اما عشق چیزی را درون این جهان به ما بیانگر است که بازار نمی‌تواند جامعاً تصاحبش کند: ارزش، همیشه قابل نرخ‌گذاری نیست. شاید بتوان بدن را خریداری، اما نه خواستن را. شاید بتوان زمان کسی را تهیه، اما نه دلتنگی‌اش را. شاید بتوان حضور کسی را تهیه، اما نه نبودنش را تحمل نکردن. شاید بتوان نمایش عشق را سفارش، اما خود عشق را نه.

به همین دلیل است که من اسمش را می‌گذارم: سوسیالیسم عشق.

نه به این معنا که عشق جهان را عادلانه می‌کند. بلکه به این معنا که عشق، برای لحظاتی کوتاه، انسان‌ها را از سلسله‌مراتب بیرون می‌کشد. در قلمرو عشق، میلیاردر و کارگر، زن زیبا و زن معمولی، آدم موفق و آدم شکست‌خورده، همه با یک مسئله‌ی مشترک روبه‌رو می‌شوند: آیا کسی واقعاً مرا دوست دارد؟

و این پرسش، عجیب‌ترین برابری دنیاست. چون در نهایت، ممکن است تمام دنیا به تو بگوید چه‌قدر می‌ارزی؛ اما عشق، اگر واقعی باشد، یک چیز دیگر می‌گوید: برای من، تو قابل مقایسه نیستی. و شاید این، آخرین جایی باشد که هنوز نمی‌شود انسان را با پول اندازه گرفت.

سال‌ها پیش از کسی شنیدم که حرف دختری را مسخره می‌کرد که گفته بود: «من پسری را می‌خواهم که من را برای خودم بخواهد.» اما او می‌خندید و می‌گفت پسرها اولین اولویت‌شان نیاز جنسی است و حالا این دختر می‌گوید: «من را برای خودم بخواهد.»

آن موقع شاید به نظرم ساده می‌آمد. اما هرچه بیشتر به عشق فکر می‌کنم، بیشتر حس می‌کنم نکته دقیقاً همین‌جاست. آیا واقعاً می‌شود یک آدم را برای خودش خواست؟ به نظرم بله. نه به معنای ساده‌لوحانه که هیچ منفعتی در میان نباشد، چون انسان‌ها همیشه با مجموعه‌ای از خواهش‌ها و نیازها وارد رابطه می‌شوند. اما عشق می‌تواند لحظه‌ای باشد که دیگر به آنچه طرف مقابل دارد نگاه نکنی، بلکه به خودِ او دل ببندی. این دوتا با هم فرق دارند. ممکن است یکی زیبایی تو را بخواهد، بدنت را، پولت را، موقعیتت را، یا حتی امنیتی را که کنارت حس می‌کند. همه‌ی این‌ها می‌تواند واقعی باشد، اما هیچ‌کدام لزوماً عشق نیست. عشق شاید از آنجا شروع کار می‌شود که اگر همه‌ی این چیزها را هم از تو بگیرند، چیزی هنوز بماند که دلیل خواستنت باشد.

و شاید به همین دلیل است که جمله‌ی «من را به خاطر خودم بخواهد» اصلاً خنده‌دار نیست. این درواقع یکی از عمیق‌ترین خواسته‌های انسان است. این که یک نفر بتواند تمام آن چیزهایی را که می‌شود از تو خواست، برای لحظه‌ای کنار بگذارد و بگوید: «من خودِ تو را می‌خواهم، نه آن چیزی که داری.» و عجیب اینجاست که انسان دقیقاً در همین نقطه است که برای یک نفر دیگر «قابل مقایسه» نیست. چون اگر تو را به خاطر زیبایی‌ات بخواهد، همیشه یک نفر زیباتر هست. اگر به خاطر پولت بخواهدت، همیشه یکی پولدارتر هست. و اگر به خاطر جایگاهت، همیشه کسی بالاتر از تو پیدا می‌شود.

اما اگر خودت را بخواهد، دیگر آن‌وقت مسئله این نیست که آیا کسی بهتر از تو پیدا می‌شود یا نه. چون عشق مفهوم «بهتر بودن» را از معادله حذف می‌کند. و این همان چیزی است که من از آن به عنوان «سوسیالیسم عشق» یاد می‌کنم. نه اینکه عشق همه‌ی نابرابری‌های جهان را از بین ببرد، نه. بلکه اینکه در جهانی که تقریباً همه چیز را می‌شود با معیارهای بیرونی سنجید، عشق گاهی ارزش انسان را به جایی درونی و دست‌نیافتنی منتقل می‌کند. جایی که دیگر نمی‌پرسی چه چیزی داری، بلکه می‌پرسی: «چه کسی هستی؟»

و شاید آدم‌ها واقعاً باید یکدیگر را به خاطر خودشان دوست داشته باشند، چون اگر قرار باشد تمام عمر فقط به خاطر چیزهایی که همراه ماست خواسته شویم، هیچ‌وقت نمی‌فهمیم خودمان، جدا از همه‌ی داشته‌هایمان، آیا دوست‌داشتنی هستیم یا نه. و شاید زیباترین شکل عشق هم همین باشد، این که یک نفر بتواند به تو نگاه کند و بین تمام چیزهایی که می‌توانست از تو بخواهد، خودِ تو را انتخاب کند.

رفاه طبقاتی است؛ امنیت طبقاتی است؛ سلامت و طول عمر طبقاتی است؛ اما عشق هنوز به انحصار یک طبقه درنیامده است. من نمی‌خواهم بگویم «عشق آن‌قدر قدرتمند است که اختلاف طبقاتی را شکست می‌دهد»؛ حرف اصلی من این است که در جهانی که تقریباً تمام کیفیت‌های مطلوب زندگی نابرابر توزیع شده‌اند، عشق یکی از معدود چیزهایی است که همچنان در طبقات پایین هم به همان معنای انسانیِ خودش وجود دارد. این دو تا ایده با هم فرق دارند. یعنی عشق ذاتا خودش یک پدیده‌ی طبقاتی نیست.

به این سکوت اطراف مان نگاه کنید. فکر میکنید اگر عشق هم مانند سایر مسائل دنیوی تهیهنی بود، این همه آدم عادی ساکت می نشستند؟

اگر تمام چیزهایی را که یک انسان دارد از او بگیریم، آیا هنوز چیزی هست که بتوان به خاطر آن دوستش داشت؟ و پاسخ من این است که عشق، اگر عشق باشد، باید بتوان به «خودِ انسان» رسید، نه فقط به مجموعه‌ی امتیازهایی که با خودش حمل می‌کند.