طوفان زندگی = شاید شکل گرفتنی جدید -
گاهی زندگی آنقدر به هم می ریزد که دیگر نمی دانیم باید به کدام طرف برویم، یک رابطه تمام می شود، کاری که سالها برایش زحمت کشیده ایم از دست می رود، تصمیمی که فکر می کردیم درست است خروجی ای برخلاف انتظارمان پیدا می کند. آدمی وارد زندگی ما می شود و همه چیز را تغییر می دهد یا ناگهان متوجه می شویم دیگر آن آدم قبلی نیستیم!
در چنین لحظه هایی معمولا اولین چیزی که از دست می دهیم احساس نظم است، فکر می کنیم زندگی از مسیر خودش خارج شده، انگار چیزی خراب شده که باید دوباره درستش کنیم اما شاید همیشه اینطور نباشد. گاهی چیزی که ما آن را آشفتگی می نامیم فقط به این دلیل آشفته به نظر می رسد که هنوز نمی توانیم معنای اتفاقات را ببینیم. ما معمولا فقط بخشی از مسیر را می بینیم :
از چیزی جدا می شویم و نمی دانیم بعد از آن چه خواهد شد. در را می بندیم بدون اینکه بدانیم پشت در، درِ دیگری وجود دارد یا نه و درست در همین فاصله است که ذهن ما شروع کار می کند به ساختن بدترین روایت ممکن. چون ذهن انسان با بی نظمی راحت نیست. دوست دارد بداند چه اتفاقی افتاده، چرا اتفاق افتاده؟ و بعد چه خواهد شد.
اما زندگی همیشه این پاسخ ها را همزمان در اختیار ما نمی گذارد، بعضی اتفاقات فقط وقتی معنا پیدا می کنند که زمان گذشته باشد. ممکن است سالها بعد به اتفاقی نگاه کنیم که در زمان خودش بزرگترین شکست زندگی مان به نظر می رسید و بفهمیم، همان اتفاق، ما را از مسیری بیرون آورد که اگر ادامه اش می دادیم شاید خودمان را بیشتر گم می کردیم. گاهی خاتمه یک رابطه فقط اتمام یک رابطه نیست، ممکن است اتمام تصویری باشد که از خودمان ساخته بودیم. گاهی از دست دادن یک شغل فقط از دست دادن درآمد نیست، ممکن است فرصتی باشد برای اینکه بفهمیم تمام هویت خودمان را به یک عنوان شغلی گره زده بودیم. گاهی تنهایی فقط نبودن دیگران نیست، ممکن است اولین فرصتی باشد که مجبور می شویم با خودمان روبه رو شویم و گاهی حتی بحران می تواند چیزی را در ما آشکار کند که در آرامش هرگز نمی دیدیم
و حتی خواسته هایی که سالها سرکوب کرده ایم
شاید به همین دلیل است که بعضی آشفتگی ها در ظاهر زندگی را خراب می کنند اما در عمق انسان را دوباره مرتب می کنند. چیزی را از جای خودش بیرون می کشند تا چیز دیگری بتواند سر جای خودش قرار بگیرد. البته این به معنای آن نیست که هر رنجی حتما حکمتی پنهان دارد یا باید برای هر اتفاق تلخی معنایی زیبا پیدا کنیم.
اما حتی در دل همین واقعیت می توان یک چیز را پذیرفت، این که ما همیشه قادر نیستیم نظم پنهان زندگی را همان لحظه ای که درون آن هستیم ببینیم. مثل کسی که فقط چند قطعه از یک تصویر بزرگ را در اختیار دارد و تصور می کند هیچ معنایی وجود ندارد. شاید بخشی از بلوغ این باشد که در دوره های آشفتگی مجبور نباشیم فورا همه چیز را بفهمیم. گاهی لازم است کمی صبر کنیم، نه از سر انفعال
بلکه برای این که اجازه بدهیم تصویر مفصل تر شود
ممکن است چیزی که در زمان حاضر خاتمه می بینیم روز بعد آغاز باشد، چیزی که در روز جاری شکست می نامیم روز آینده نقطه تغییر باشد و چیزی که در زمان حاضر بی نظمی به نظر می رسد در آینده بخشی از مسیری باشد که ما را به جای دیگری رسانده است. پس شاید هر آشفتگی نشانه خراب شدن زندگی نباشد. گاهی زندگی برای این که شکل تازه ای پیدا کند باید برای مدتی شکل قبلی خودش را از دست بدهد و شاید درست در همان لحظه ای که ما فکر می کنیم همه چیز دارد فرو می ریزد، چیزی در ژرفای وجودمان در حال مرتب شدن است :
و انسانی که هنوز نمی دانیم قرار است چه کسی بشود.