پیدا کردن خود یا ساختن خود؟ نگاهی تازه به هویت شغلی و مسیر زندگی -
دنبال کنیدرینا داریانیخواندن ۱۰ دقیقه·۲ روز پیشپیدا کردن خود یا ساختن خود؟ نگاهی تازه به هویت شغلی و مسیر زندگیدرباره گمکردن مسیر، تجربهکردن، هویت شغلی و شجاعتِ هنوز ندانستن
بعضی آدمها از همان نوجوانی میدانند چه میخواهند. از همان سالهای مدرسه، یک شغل را انتخاب میکنند، برایش درس میخوانند، وارد دانشگاه میشوند، بعد وارد بازار کار میشوند و چند سال بعد، وقتی از آنها میپرسی «چهکارهای؟»، یک جواب روشن دارند.اما برای بعضیهای دیگر، زندگی اینقدر مرتب پیش نمیرود.
یک روز فکر میکنند قرار است روانشناس شوند. روز دیگری دلشان میخواهد بنویسند، بعد میبینند از آموزشدادن لذت میبرند. چیزی در هنر آرامشان میکند. یک علاقهی قدیمی دوباره برمیگردد. یک مسیر تازه وسوسهشان میکند. وسط همهی اینها، یک سؤال سمج آرامآرام بزرگ میشود:
این سؤال در ظاهر دربارهی شغل است، اما همیشه فقط دربارهی شغل نیست. گاهی پشت آن سؤال، ترس بزرگتری پنهان شده است:
«اگر هنوز نمیدانم چه کسی هستم، یعنی عقب ماندهام؟»
ما معمولاً دربارهی پیدا کردن خودمان حرف میزنیم؛ انگار «خود واقعی» جایی درون ما نشسته و منتظر است یک روز کشفش کنیم.
اما در روانشناسی مسیر شغلی، نگاههای تازهتر تصویر پیچیدهتری ارائه میدهند. در نظریهی ساختن مسیر شغلی، مارک ساویکاس بیان میدهد که مسیر حرفهای فقط برآیندی انتخاب یک عنوان شغلی نیست؛ بلکه فرایندی پویاست که در آن فرد تجربهها، ارزشها، علایق و شرایط زندگیاش را کنار هم میگذارد و از آنها داستانی برای آینده میسازد.
یعنی شاید قرار نباشد یک روز ناگهان «خودت را پیدا کنی».
شاید قرار است، کمکم، خودت را بسازی. و این دو نگاه تفاوت بزرگی با هم دارند.
اگر قرار باشد خودت را پیدا کنی، هر انتخاب اشتباه به نظر میرسد؛ چون انگار از مسیر اصلی دور شدهای.
اما اگر قرار باشد خودت را بسازی، تجربهها دیگر فقط انتخابهای درست و غلط نیستند. بعضیهایشان مصالحاند.
یک دورهی کاری. یک رشتهی دانشگاهی. یک مهارت که یاد گرفتی و بعد فکر کردی شاید دیگر به دردت نخورد. کاری که انجام دادی و فهمیدی دوستش نداری.
کاری که انجام دادی و فهمیدی در آن خوب هستی. حتی مسیری که نیمهکاره رهایش کردی. همهی اینها میتوانند بخشی از شناخت تو از خودت باشند.
جامعه معمولاً آدمی را تحسین میکند که «از اول میدانست چه میخواهد». اما دربارهی کسی که چند چیز را امتحان کرده، معمولاً زبان دیگری داریم:
البته گاهی واقعاً لازم است آدم بایستد و تصمیم بگیرد. گاهی پراکندگی از ترس تصمیمگیری میآید. گاهی آدم مدام آغاز میکند تا مجبور نشود با دشواری ماندن مواجه شود. اما هر تغییر مسیری هم نشانهی بیثباتی نیست.
فرق بزرگی هست میان اینکه مدام چیزی را ابتدا کنیم چون از مواجهه با خودمان فرار میکنیم، و اینکه تجربههای مختلف داشته باشیم و هر بار اطلاعات دقیقتری دربارهی خودمان به دست بیاوریم.
در اولی، فقط مسیر عوض میشود. در دومی، خودِ ما هم چیزی یاد میگیرد.
یکی از اشتباههای رایج این است که هویت را با عنوان شغلی یکی بدانیم.
این عنوانها میتوانند بخشی از هویت ما باشند، اما تمام آن نیستند. ممکن است کسی سالها در یک حرفه کار کند و هنوز احساس کند آن کار هیچ نسبتی با ارزشهای عمیقش ندارد.
و برعکس، ممکن است کسی هنوز عنوان شغلی مشخصی نداشته باشد، اما دقیقاً بداند چه چیزهایی برایش مهماند:
در نظریهی ساختن مسیر شغلی، یکی از ایدههای مهم همین است که مسیر حرفهای فقط دربارهی «چه شغلی؟» نیست؛ دربارهی این هم هست که چرا این مسیر برای من معنا دارد و چه داستانی از زندگی من میسازد.
«من دوست دارم در زندگی چه نوع آدمی باشم و چه چیزی را به جهان اضافه کنم؟»
شغل بعداً میتواند یکی از شکلهای پاسخ به این سؤال باشد.
این قسمت شاید کمی خلاف جریان باشد. ما این روزها زیاد میشنویم: «کاری را انجام بده که عاشقش هستی.»
اما این جمله اگر بیش از حد جدی گرفته شود، میتواند فشار عجیبی ایجاد کند. چون ممکن است یک نفر به نوشتن علاقه داشته باشد، اما نخواهد تمام هزینههای زندگیاش را از نوشتن تأمین کند. ممکن است کسی عاشق هنر باشد، اما هنر برایش فضای تنفس باشد، نه شغل.
ممکن است کسی روانشناسی را دوست داشته باشد، اما فعلاً از مهارتی دیگر درآمد کسب کند. هیچکدام از اینها به معنای خیانت به رؤیا نیست.
گاهی یک علاقه باید علاقه بماند تا بتواند سالم بماند. گاهی یک مهارت میتواند شغل باشد و علاقهای دیگر، خانهی درونی ما. گاهی هم این دو در طول زمان به هم میرسند. لازم نیست همهچیز را همین در زمان حاضر به یک تصمیم قطعی تبدیل کنیم.
اینجا بهتر است از «فکرکردن» کمی فاصله بگیریم و به «تجربهکردن» نزدیک شویم.
چون یکی از دامهای رایج در دوران بلاتکلیفی این است که آدم آنقدر دربارهی انتخاب درست فکر میکند که دیگر هیچ انتخابی را تجربه نمیکند. برای شناخت یک مسیر، لازم نیست ابتدا مطمئن باشی.
گاهی باید به اندازهای که لازم است واردش شوی تا بتوانی دربارهاش شرح واقعی به دست بیاوری.
مثلاً اگر فکر میکنی آموزش را دوست داری، فقط از خودت نپرس:
یک دورهی کوتاه تدریس کن. یک کلاس برگزار کن. یک محتوای آموزشی بساز. بعد از خودت بپرس:
هنگام انجام این کار، انرژی میگیرم یا فقط خسته میشوم؟
از فرایندش لذت میبرم یا فقط حاصلاش را دوست دارم؟
آیا این کار با سبک زندگیای که میخواهم داشته باشم سازگار است؟
آیا ارزشهایی که برایم مهماند در آن جایی دارند؟
اینها سؤالهای بسیار واقعیتری از «آیا این شغل رؤیایی من است؟» هستند.
گاهی ما دنبال علاقه میگردیم، اما یک نشانهی مهم دیگر را فراموش میکنیم: توانمندی. در نظریهی خودتعیینگری، ادوارد دسی و ریچارد رایان «شایستگی» یا competence را یکی از سه نیاز روانشناختی بنیادی، در کنار خودمختاری و ارتباط با دیگران، میدانند. از نظر آنها، تجربهی توانمندی میتواند به انگیزه و درگیری بیشتر با یک فعالیت کمک کند.
این یعنی گاهی یک کار را دوست داریم نه فقط چون آسان است، بلکه چون در آن احساس میکنیم:
این حس را دستکم نگیریم. اگر کاری را انجام میدهی، در آن پیشرفت میکنی، دیگران برای کمک سراغت میآیند، خودت از خروجی راضی هستی و در عین حال حاضر هستی مهارتت را بیشتر کنی، اینها دادهها مهمی دربارهی مسیر تو هستند.
نه به این معنا که «پس حتماً باید همین کار را شغل اصلیات کنی». بلکه به این معنا که:
«اینجا یک چیزی دربارهی من وجود دارد که ارزش تحلیل بیشتر دارد.»
به جای اینکه مدام بپرسی «کدام را انتخاب کنم؟»، چهار مسیر دادههای را تحلیل کن:
نه عنوان شغلی؛ ارزش. آزادی؟ امنیت مالی؟ اثرگذاری؟ یادگیری؟ خلاقیت؟ ارتباط انسانی؟ اعتبار؟ آرامش؟ انعطاف زمانی؟
نه چیزی که دوست دارم در آن خوب باشم. چیزی که شواهدی برایش دارم. بازخورد دیگران، نتایج کاری، پیشرفت، تجربه و کاراییت را ببین.
۳. چه چیزی را دوست دارم آنقدر ادامه بدهم که در آن بهتر شوم؟
علاقهی واقعی فقط هیجان شروع کار نیست. گاهی علاقه خودش را در تمایل به ادامهدادن بعد از سختشدن بیانگر است.
این سؤال را جدی بگیر. چون ممکن است یک شغل روی کاغذ عالی باشد، اما با زندگیای که میخواهی بسازی جور درنیاید.
ساعت کاری، درآمد، مهاجرت، خانواده، رابطه، سلامت، آزادی، محل زندگی و انرژی روزانه هم بخشی از انتخاب شغلیاند.
شغل قرار است بخشی از زندگی باشد، نه تمام آن.
تصویر کلاسیک رشد شغلی شبیه یک خط صاف است!
زندگی واقعی بیشتر شبیه یک نقشه است. گاهی جلو میروی، گاهی برمیگردی. گاهی یک مسیر فرعی را امتحان میکنی. گاهی چیزی را کنار میگذاری تا سالها بعد دوباره به آن برگردی. اتفاقاً مفهوم career adaptability یا «سازگاریپذیری شغلی» دقیقاً برای همین شرایط اهمیت دارد: توانایی مواجهه با وظایف، گذارها و تحولات پیشبینینشدهی مسیر حرفهای. مارک ساویکاس و اریک پورفلی این مفهوم را با چهار منبع روانشناختی بیان میدهند: آیندهنگری، احساس کنترل، کنجکاوی نسبت به فرصتهای آینده و اعتماد به توانایی حل مسئله.
پس شاید هدف، پیدا کردن مسیری نباشد که هیچوقت تغییر نکند. هدف میتواند این باشد که آنقدر خودت را بشناسی که وقتی مسیر تغییر کرد، خودت را گم نکنی.
یک تمرین ساده: رزومهات را کنار بگذار، داستانت را بنویس!
یک صفحه بردار و بالایش بنویس: «چه چیزهایی در تجربههای من تکرار شدهاند؟»
بعد، بدون فکرکردن به اینکه این تجربهها چقدر پراکنده یا غیرحرفهای به نظر میرسند، آنها را بنویس.
کلاسهایی که دوست داشتی. کارهایی که در آنها احساس مفیدبودن کردی. مسئلهاتی که ساعتها دربارهشان مطالعه کردی. مهارتهایی که دیگران برایشان سراغت آمدند. کارهایی که خیلی زود از آنها خسته شدی. چیزهایی که همیشه به آنها برمیگردی. آدمهایی که دوست داشتی شبیه آنها باشی. حتی رؤیاهایی که هنوز عملی نشدهاند.
«اگر قرار باشد بین این تکههای ظاهراً پراکنده یک نخ مشترک پیدا کنم، چیست؟»
شاید آن نخ «کمککردن» باشد. شاید «آموزش». شاید «خلقکردن». شاید «فهمیدن آدمها». شاید «آزادی». شاید ترکیبی باشد که هنوز برایش اسم نداریم. این همان جایی است که روایت زندگی میتواند به شناخت مسیر کمک کند؛ رویکردهای روایی در مشاورهی شغلی از داستانهای زندگی برای روشنترشدن علایق، ارزشها، معنا و قابلیتهای آینده استفاده میکنند.
هیچ اتفاق فاجعهباری نیفتاده است. شاید این جمله برای کسی که مدتهاست دنبال یک جواب قطعی میگردد، بیش از حد ساده به نظر برسد. اما واقعیت این است:
نداشتن جواب، همیشه به معنای نداشتن مسیر نیست. گاهی تو در مسیر هستی، فقط هنوز نمیتوانی شکل نهایی آن را ببینی. درخت هم وقتی تازه جوانه زده، نمیداند قرار است شاخههایش دقیقاً کجا بروند.
قرار نیست تو در سیسالگی، بیستسالگی یا هر سن دیگری یک نقشهی مفصل برای تمام زندگیات داشته باشی. حتی ممکن است چیزی که در روز جاری برایت مهم است، ده سال دیگر نباشد و این لزوماً شکست نیست! انسان تغییر میکند، شرایط تغییر میکند، نیازها تغییر میکنند، جهان کار تغییر میکند و مسیر حرفهای هم همراه با انسان تغییر میکند.
«با آنچه امروز از خودم میدانم، میخواهم چه چیزی را امتحان کنم؟»
این سؤال کوچکتر است، اما قدرت بیشتری دارد. چون تو را از اتاق فکر بیرون میآورد و وارد زندگی میکند. لازم نیست برای همیشه تصمیم بگیری. برای فصل بعدی تصمیم بگیر. یک مهارت را جدیتر امتحان کن. یک تجربهی تازه داشته باش. یک مسیر را برای مدتی واقعی زندگی کن. چیزی را کنار بگذار، نه از سر شکست، بلکه چون فهمیدهای دیگر مناسب تو نیست. و اگر روزی فهمیدی انتخابت اشتباه بوده، به جای اینکه تمام گذشتهات را اشتباه اعلام کنی، از خودت بپرس:
«این تجربه چه چیزی دربارهی من به من یاد داد؟»
شاید پاسخ همین سؤال، از خودِ انتخاب مهمتر باشد.
من فکر میکنم یکی از خستهکنندهترین فشارهای بزرگسالی این است که تصور کنیم باید بالاخره یک ادیشنی نهایی از خودمان ارائه کنیم.
یک عنوان. یک شغل. یک مسیر. یک جواب. اما شاید انسان قرار نیست نسخه جدیدی نهایی داشته باشد.
شاید ما مجموعهای از فصلها هستیم؛ بعضی کوتاه، بعضی طولانی، بعضی دوستداشتنی و بعضی فصلهایی که آرزو میکنیم هرگز نوشته نمیشدند.
با این حال، همهشان بخشی از داستاناند. اگر در زمان حاضر هنوز نمیدانی قرار است چه کسی باشی، شاید لازم نیست فوراً از خودت یک جواب بسازی. میتوانی کمی مکث کنی. اطراف را نگاه کنی. ببینی چه چیزهایی در تو بارها و بارها برمیگردند. چه چیزهایی تو را زندهتر میکنند. کجا احساس توانمندی میکنی. چه نوع زندگیای میخواهی.
و بعد، فقط قدم بعدی را انتخاب کنی. نه تمام زندگی را.
چون شاید خودشناسی چیزی شبیه پیدا کردن یک گنج پنهان نباشد. شاید بیشتر شبیه راهرفتن در مه باشد؛ هر قدم، چند متر از مسیر را روشن میکند.
گاهی همین کافی است. لازم نیست همین امروز بدانم قرار است چه کسی باشم. فعلاً کافی است بدانم در زمان حاضر، چه کسی میخواهم باشم. شاید همین، آغاز پیدا کردن مسیر باشد.
سوالات متداول
آخرین اطلاعات درباره مسیر چیست؟
جدیدترین اطلاعات و تغییرات مربوط به مسیر در این گزارش ارائه شده است.
پیدا کردن خود یا ساختن خود؟ نگاهی تازه به هویت شغلی و مسیر زندگی - ویرگول چیست؟
در این مطلب اطلاعات، جزئیات و نکات مرتبط با پیدا کردن خود یا ساختن خود؟ نگاهی تازه به هویت شغلی و مسیر زندگی - ویرگول بررسی شده است.
چرا پیدا کردن خود یا ساختن خود؟ نگاهی تازه به هویت شغلی و مسیر زندگی - ویرگول اهمیت دارد؟
این موضوع به دلیل اطلاعات و کاربردهای مرتبط، مورد توجه کاربران قرار گرفته است.