داستان: «باران» -
دنبال کنیدمهدی محمدزادهخواندن ۲ دقیقه·۱۵ ساعت پیشداستان: «باران»رضا چند سال بود منتظر بود شرایط زندگیاش بهتر شود.
وقتی به فکر راه انداختن یک کار جانبی افتاد، میگفت:
وقتی دوستانش از آینده حرف میزدند، جوابش همیشه یکی بود:
منتظر بود زندگی اول شرایط ایدهآل را برایش فراهم کند، بعد خودش شروع کار کند.
رضا مجبور شد چند ماه بیشتر از او مراقبت کند.
یک شب که از بیمارستان برمیگشت، باران شدیدی گرفت.
«داداش، اگه قرار بود برای هر بارون صبر کنیم، نصف عمرمون کنار خیابون میگذشت.»
جمله سادهای بود، اما تا صبح ذهنش را درگیر کرد.
زمان آیندهی آن روز، یک کاغذ برداشت و مشکلات زندگیاش را نوشت.
«این مشکل واقعاً قابلحل است یا فقط باید مدیریتش کنم؟»
برای همین تصمیم گرفت یک مهارت بهروز یاد بگیرد و درآمد دوم کوچکی ایجاد کند.
پس ساعت خواب و استراحتش را تنظیم کرد و برای کارش مرز گذاشت.
این بار اما به جای جنگیدن با چیزهایی که در اختیارش نبودند، گفت:
«باشه، اینها فعلاً بخشی از زندگی مناند. ببینم با همین شرایط چه کاری از دستم برمیاد.»
چند ماه بعد زندگی رضا مفصل و بیدردسر نشده بود.
ازدواجش را با یک برنامه واقعبینانه جلو برد.
و مهمتر از همه، دیگر منتظر نبود همهچیز درست شود تا زندگی را شروع کار کند.
و بعضیها را باید پذیرفت و با وجودشان زندگی را ساخت.
بلوغ یعنی نپرسی «چطور همهچیز را درست کنم؟»
بپرسی: «با همین شرایط، بهترین کاری که از دستم برمیآید چیست؟»
#واقع_بینی #رشد_فردی #تصمیم_گیری #عملگرایی #زندگی