برای شنیدن قصه اندکی صبر کنید و بعد از بارگذاری پلیر روی دکمه پلی کلیک کنید
افزودن به علاقه مندی ها
تبلیغات
تبلیغات
تبلیغات
سلام بچه ها
چطور مطورین؟
حالتون خوبه؟
امروز با هم بریم یه داستان خوشگل بخونیم.
بزن بریم.
بیایم پایین … به نام خدا
توی جنگل قدیمی که چشمه و چمن داشت، زیر درخت نارگیل یه گله فیل فامیل، کنار چشمه بودن و همیشه آب بازی میکردن
بهار ناگهان از آسمان زفت و فصل تابستون رسید
آرزوی حیوونا، دیدن رعد و رگبار و خوردن یه چیکه قطره ی آب بود
یهو یه فیل نوجوون گفت بیا بریم دنبال چشمه بگردیم تو کوه و دره ها
بنابراین 3 تا فیل، سمت غروب رفتند سمت کوه ها تا یک چشمه پیدا کنند.
همون جا یک چشمه پر اب پیدا کردند و فواره بازی کردند و رفتند سمت گله و این خبر رو به گله اعلام کردند.
البته این چشمه از قدیم به چشمه ی خرگوش ها معروف بود چون خرگوش ها اول پا گذاشته بودند اونجا
یه روز غروب ناگهان زمین دره لرزید. فیل ها که همه کلی تشنه و خاکی بودن و بوی چشمه به خرطومشون رسیده بود، همه به سمت چشمه می دویدند و زمین زیر پاشون می لرزید.
و همه داد و بیداد و می کردند و همه ی لونه های خرگوش های بیچاره رو له و خراب کردند.
خورشید خانم رفته بود. شب شده بود و نور مهتاب همه جا رو گرفته بود.