قصه تصویری کلوچه های فال

ساخت وبلاگ
3.6/5 - (8 امتیاز)

برای شنیدن قصه اندکی صبر کنید و بعد از بارگذاری پلیر روی دکمه پلی کلیک کنید

افزودن به علاقه مندی ها
تبلیغات
تبلیغات
تبلیغات

روزی روزگاری در ساعات اولیه یک صبح بهاری، دو فرشته با دوربین های شکاری چوبی، که جلوی چشماشون بود، بالای تپه ای ایستاده بودند و قلمرو اوسیدیا رو زیر نظر داشتند.
فرشته سخاوت: بنظرم اینجا سرزمین خوبیه، میای بریم سراغ بعدی؟
فرشته ی طمع: نه همیشه یه نفر هست که میشه بهش یه درس داد. من میگم بریم پایین و یه گشتی بزنیم.
فرشته سخاوت: هر چپی تو بگی
فرشتگان سخاوت و طمع در خیابان های اوسیدیا قدم زدند و هر کسی که جلوشون می گذشت رو بررسی می کردند.
فرشته سخاوت: اینا آدمای سختکوشی هستند، بهت که گفتم، چیزی پیدا نمی کنیم.
فرشته ی طمع: صبر کن… اون کیه؟
فیلیپ: کلوچه های فال…کلوچه های فال
فرشته ی طمع: چی میفروشی رفیق؟… رفیق؟
فیلیپ: ها ….ها سلام آقا…کلوچه های فال… تو هر کلوچه یه کاغذه که روش پیشگویی نوشته شده. هر چی که دربیاد سرنوشت توئه.
فرشته ی طمع: هوم… و به واقعیت میپیونده.
فیلیپ: آاااا
فرشته ی طمع: بذار اینجوری بگم… تا حالا به واقعیت پیوسته؟
فیلیپ: خب باید بگم مطمئنم که برای خیلیا به واقعیت میپیونده اما تو… تا امتحان نکنی متوجه نمیشی.
فرشته ی طمع: امممم…. مهم نیست.
فرشته سخاوت: ببینم قضیه چی بود؟
فرشته ی طمع: اون مرد فلوچه ی فال میفروشه.
فرشته سخاوت: اشکالش چیه؟
فرشته ی طمع: من کی گفتم اشکال داره؟ ها؟!
فرشته سخاوت:خب….


فرشته ی طمع: وایسا و تماشا کن دوست من… فقط وایسا و تماشا کن.
صبح روز بعد که رسید، فیلیپ فروشنده ی کلوچه های فال، طبق معمول غرفه ی خودش رو باز کرد. اون اصلا خبر نداشت که زندگیش برای همیشه عوض میشه.
فیلیپ: کلوچه های فال…کلوچه های فال…
– فیلیپ… فیلیپ… کلوچه های فال پیشگویی کردند، من یه گنج مخفی گیرم میاد و حدس بزن که چی شد؟ پیدا کردم… یک گلدون پر از طلا. خیلی ازت ممنونم.
– فیلیپ ! کلوچه های فالت پیشگویی کردند که من عشق زندگیمو پیدا میکنم. حدس بزن چی شد؟ پیدا کردم.
– فیلیپ…آآآآ…تو رشته نیستی؟ پیشگوییت درست از آب درومد، زمینم دوباره حاصل خیز شد.
فیلیپ: چی؟
– فیلیپ….فیلیپ….فیلیپ….فیلیپ
فیلیپ از جمع شدن مردها و زن ها دور غرفش شوکه شده بود. تک تکشون برای کلوچه های فال ازش تشکر میکردند.
فیلیپ: غیرممکنه! پیشگویی ها درست از آب درومد.
اولش فیلیپ فکر کرد بر حسب اتفاق یک معجزه شده، اما هر روز آدم های بیشتر و بیشتری دور غرفش جمع می شدند. بعضیا ازش تشکر می کردند و بعضیا بازم کلوچه می خریدند. و هر روز که می گذشت، داستان فیلیپ مثل آتش سوزان، بیشتر و بیشتر پخش میشد. حتی مردم از کشور های همسایه می اومدند، تا ازش کلوچه های فال بخرند. و خود فیلیپ هم متعجب بود که هر کاغذی که توی کلوچه ها می گذاشت، برای شخصی که اونارو می خرید، به واقعیت می پیوست.

قصه <a href='/last-search/?q=تصویری'>تصویری</a> کلوچه های فال


فیلیپ: این نمیتونه تصادفی باشه. شاید من نظر کرده ام. آره ! من یه پیشگوی بزرگم. سرنوشت ادما رو مینویسم. هه هه هه … !
حس غرور و تکبر درون فیلیپ شروع به رشد کرد. حالا کلوچه هاش رو با قیمت بالاتری میفروخت چون حریص شده بود.
– کوتاه بیا من فقط همین یک سکه ی مسی رو دارم، لطفا بهم یک کلوچه ی فال بده.
فیلیپ: نه یعنی نه، از این جا برو هر وقت یک سکه ی طلا داشتی، برگرد و بیا.
یه روز خبری از پادشاه اوسیدیا به فیلیپ رسید.
فیلیپ: چی؟…. پادشاه میخواد من و ببینه آره؟!
سرباز: بلاه…بهترین کلوچه هات رو بیار
فیلیپ: بله حتما.
فیلیپ بهترین کلوچه های فال رو درست کرد. و بهترین برگه های فالش رو توشون گذاشت و بعد راهی قصر شد. تو راه که به قصر می رفت، یه زاهد پیر و دید که زیر درخت نشسته بود. به نظر رنگ پریده و ضعیف می رسید.
زاهد: اوه … پسر عزیزم، لطفا کمکم کن !
فیلیپ: چی شده؟
زاهد: همونطور که میبینی من یک زاهد پیرم و توانش رو ندارم که برای خودم غذا تهیه کنم. میشه سخاوتمند باشی و به من کمی غذا بدی؟
فیلیپ: من… من هیچی ندارم که بدم بخوری.
زاهد:واقعا مطمئنی؟ پس چرا من بوی کلوچه های تازه از فر درومده رو حس میکنم هان؟
فیلیپ: هه هه هه هه … اینا برای پادشاه هستند.
زاهد: میشه لطفا چند تاشونم به من بدی آره؟!
فیلیپ: معلومه که نه… حالا ممکنه دیر برسم…. پادشاه منتظرمه. گوش کن چی میگم؛ همینجا بمون. دیر یا زود یکی میاد سراغت. خدانگهدار.
و بدین ترتیب، فیلیپ به راهش ادامه داد. وقتی به قصر رسید، ازش استقبال گرمی شد.
فیلیپ: وای ! شکوه اینجارو ببین ! دیوارهای طلا … مجسمه های الماس … سقفش مثل پنجرهاس… پادشاه بودن باید خیلی بی نظیر باشه.
پادشاه: خوش اومدی پیشگو ! برام از کلوچه های فالت آوردی؟
فیلیپ: بله سرور من ! کلوچه های فال تازه فقط برای شما
پادشاه: آآآآ… من که نمیخوام اونا رو بخورم. فقط میخوام فال داخلشون رو ببینم.
فیلیپ: حتما.
فیلیپ کلوچه ها رو به پادشاه داد و اون یکی یکی کلوچه ها رو شکست و برگه های فالشون رو خوند.
پادشاه: وای فوق العادست. ها ها ها ها ها ها … جالبه چه خوش فکری فیلیپ ! خیلی خوشم اومد و شک ندارم اینا به واقعیت می پیوندند؛ اما اگر اینطور نشد، میدونم کجا باید پیدات کنم. هه هه هه هه هه، شوخی کردم.
سربازان به فیلیپ بهترین هدیه ها رو بدین و قبل از رفتنش به اون غذاهای شاهانه بدین. خیلی ممنونم فیلیپ.
و بدین ترتیب به فیلیپ طلا، یاقوت و الماس دادند. هم چنین کلی غذاهای شاهانه خورد که با سبک سلطنتی براش سرو شد. وقتی به خنونه رسید، حسابی به فکر فرو رفت. تصاویر قصر که از ذهنش میگذشت، اون و حسابی بی خواب کرده بود.
فیلیپ: چه سبک زندگی خوبی…کاش منم پادشاه بودم، درواقع، قوی ترین پادشاه. اونایی که قدرت دارند، ثروتمند هم میشن.
و همین موقع بود که یک فکری به ذهنش رسید.
فیلیپ: ها… چی میشه اگه من یه فال برای خودم بنویسم. آره چرا تا الان به دهنم نرسیده بود، دیگه لازم نیست تا ابد کلوچه بفروشم. میتونم قوی ترین آدم روی زمین بشم و … و بعد ثروت در پیاش میاد. اره… آره
فیلیپ لحظه ای درنگ نکرد. خمیر رو آماده کرد و بعد اون و پخت. وقتی کلوچه ها آماده شدند، اونارو بیرون آورد و بعد روی تکه ای کاغذ نوشت: تو قوی ترین آدم روی زمین میشی ! هه هه هه، آماده باشین که من دارم میام.
ها … آآآآ …. اوووو الان چه وقتشه ! کیه پشت در؟!
فیلیپ کلوچه ی فال رو روی میز گذاشت و رفت که در رو باز کنه. یه گدای بیچاره با کاسه ی خالی پشت در بود.
فیلیپ: چی میخوای؟
گدا: ااا من خیلی گرسنه ام…

کلوچه های فال


و برحسب اتفاق همینطور که حرف می زدند، یه موش کوچک از پنجره وارد شد. و از دیوار اود پایین و از میز رفت بالا. همونجا کلوچه ی فال رو دید و شروع کرد به جویدن اون که ناگهان از وسط شکست و تکه کاغذ درونش نمایان شد.
چشم حیوان کوچولو به متنش افتاد. مردمکاش گشاد شد و …
فیلیپ: وای … چی … چی
دیوار ها و سقف شکستند و خانه ی فیلیپ خراب شد.
فیلیپ: وای …. نه
اما فقط همین نبود، موش که حالا حیوانی خطرناک شده بود، طبق برگه ی فال، قوی ترین موجود دنیا بود و قدم های بزرگی برمی داشت که همه جا رو می لرزوند و کل سرزمین و دچار هرج و مرج کرد.
آآآآ موش غول پیکر فرار کنید.
فیلیپ: چه خبر شده؟
و همین موقع بود که یهو یادش اومد.
فیلیپ: او نه ! من چیکار کردم.
اما خیلی دیر شده بود، موش غول پیکر کل دهکده رو از بین برد و حالا داشت میرفت سمت قصر.
– وای داره میاد سمت ما…. داره میاد… وای
گدا: اممم… همش تقصیر تو بود.

فیلیپ: ها … تویی؟! آره تویی.
زاهد: طمع تو رو کور کرده بود. یه نگاهی به اطرافت بنداز، ببین چه بلایی سر اهالی سرزمینت آوردی. تو یه موهبت داشتی، یه موهبت زیبا… میتونی ازش برای بهتر شدن زندگی و آدما استفاده کنی اما نه … همه چیز و فقط برای خودت میخواستی.
فیلیپ: من خیلی… من واقعا متاسفم. لطفا … لطفا جلوی اونو بگیر… من قول میدم سخت کار کنم و هیچ وقت طمع کار نباشم.
زاهد: من چرا باید بهت اعتماد کنم؟
فیلیپ: دنیام داره از هم میپاشه… و اگه جلوی اون هیولا رو نگیریم، کل دنیا به همین شکل درمیاد. دگ دنیایی نمیمونه که براش طمع کنم. دنیایی نمیمونه که من حاکمش بشم.
زاهد نگاهی بهش انداخت و لبخند زد.
زاهد: بسیار خب، بیا زمان و برگردونیم.
فیلیپ: برگردونیم…. واااای
فرشته ی طمع: چی میفروشی رفیق؟ رفیق…
فیلیپ: ها… چی ….چی …. من برگشتم به …. این یعنی
فرشته ی طمع : سلام، ازت پرسیدم چی میفروشی رفیق؟
فیلیپ: اووو… سلام آقا، کلوچه های فال، توی هر کلوچه، یه کاغذه که روشون یه پیشگویی نوشته شده، هر چی که دربیاد، سرنوشت توئه.
فرشته ی طمع: هوم… و به واقعیت میپیونده.
فیلیپ: آاااا
فرشته ی طمع: بذار اینجوری بگم… تا حالا به واقعیت پیوسته؟
فیلیپ لبخندی زد، این قبلا براش اتفاق افتاده بود و الان بهترین فرصت بود توی مسیری نیفته که اون و به سمت فاجعه برد.
فیلیپ: خب… اینا سرنوشت واقعی نیستند، برای سرگرمی این کار و می کنیم، اما کلوچه ها خوشمزه اند، اینو میتونم تضمین کنم.
فرشته ی طمع: اممم…. گوش کن چی میگم، من یکی میخرم…. اوووو ببین اینجا چی نوشته ! همه چی عالیه ! موفق باشی مرد جوان. امیدوارم دیگه هیچ وقت گذرمون به هم نیفته.
فرشته ی سخاوت: میای بریم سرزمین بعدی؟
فرشته ی طمع: هر چی تو بگی رفیق !
و بدین ترتیب طمع و سخاوت از اونجا رفتند.
سرزمین به سرزمین سفر کردند و با کمک هم از دنیا جای بهتری ساختند.
و از فیلیپ بگم؛ اون سخت کار کرد و به موفقیت های بسیاری رسید و در ضمن سخاوتمند هم شد. و دیگه هیچ وقت تو زندگی طمع رو ندید.

پایان

تبریک سال ۱۴۰۰ + اس ام اس، متن و عکس...
ما را در سایت تبریک سال ۱۴۰۰ + اس ام اس، متن و عکس دنبال می کنید

برچسب : نویسنده : محمد جواد عظیم بازدید : 166 تاريخ : دوشنبه 3 مرداد 1401 ساعت: 3:06