مشکل روباه کوچولو

ساخت وبلاگ
4.5/5 - (60 امتیاز)

افزودن به علاقه مندی ها

تبلیغات
تبلیغات
تبلیغات

داستان مشکل روباه کوچولو از این قراره که مامان روباهه ، روباهه یک کتاب قصه بود و اتفاقا تو کار شکار کردن و گول زدن حیوونای دیگه استاد بود. اما این مامان روباهه یه مشکلی داشت ، هر روز و هر شب فکرش مشغول این مشکلش بود. مشکل روباه کوچولو این بود که  ، ویلیام گنده نبود ، بد هم نبود و این بدترین اتفاقی بود که میشد برای یک روباه کتاب قصه بیفته. روباه های تو کتاب قصه معمولا بره ها رو میخورن، خرگوشا رو شکار میکنن، مرغ وجوجه هارو گول میزنن با خودشون میبرن.اما ویلیام هیچکدوم از این کارارو نمیکرد.اولش مامان روباهه فکر میکرد که چون ویلیام کوچیکه رفتارش اینطوریه با خودش میگفت وقتی بزرگ بشه مثل روباه های تو کتاب قصه ها میشه.اما وقتی روباه کوچولو بزرگ شد فقط از سر و کول مامانش بالا میرفت. وقتی جوجه ها و خرگوشارو میدید دهنش آب نمیفتاد و برای شکار کمین نمیکرد.صداش واقعا خوشایند بود و اصلا ترسناک نبود و خیلی روباه مهربونی بود. مشکل روباه کوچولو این بود.
مامان روباهه که خیلی نگران پسرش بود فکری به ذهنش رسید.فکر کرد ویلیام رو پیش روباه پیر بفرسته تا بهش راه و رسم شکار کردن و ترسناک بودن و یاد بده . روباه پیر تو جنگل تاریک زندگی میکرد خیلی هم کثیف بود و اصلا حمام نمیکرد. انقدر ترسناک بود که بقیه روباها هم ازش دوری میکردن.
ویلیام اصلا دلش نمیخواست پیش روباه پیر بره چون ازش میترسید ولی چون همیشه به حرف مامانش گوش میکرد این دفعه هم راضی شد که به جنگل تاریک پیش روباه پیر بره. مامان فکر میکرد مشکل روباه کوچولو اینطوری حل میشه.
وقتی ویلیام به لونه ی روباه پیر رسید با صدای یواش گفت :” سلام”
روباه پیر چلوی آتش بزرگی خوابیده بود ، روباه کوچولو که میترسید اگر سر و صدا کنه روباه پیر از خواب بیدار بشه و دعواش کنه همونجا دراز کشید و خوابش برد ، وقتی بیدار شد دید شب شده ، وقت رفتن به خانه بود.روباه پیر هم بیدار شده بود ، کش و قوسی به بدنش داد و گفت :” تو باید ویلیام جوان باشی ، مادرت به من گفته بود که امروز می آیی، حالا وقت اولین درس توست ؟”
ویلیام سرش رو بالا انداخت و گفت :” نه ، الان وقت رفتن به خونست اشکالی نداره فردا برگردم؟”
روباه پیر گفت :”فکر خوبیه آهسته و پیوسته یاد گرفتن روش خیلی خوبیه”
اون شب سر میز شام مامان روباهه از ویلیام راجع به اولین درسش سوال کرد :” روباه پیر امروز از کمین کردن و حمله کردن چیزی گفت؟ پنجول کشی رو تمرین کردین؟ یالا نشونم بده که چی کار کردین”

ویلیام که میدونست مامانش توقع داشت که چیزای زیادی امروز یاد گرفتهباشه و از طرفی هم نمیخواست ناراحتش کنه گفت :” فکر کنم نباید به شما چیزی بگم”
مادرش لبخند زد و گفت :” فکر کنم روباه پیر از تو قول گرفته که فعلا دربارهی درسهایت حرف نزنی . باشه قبول . بیا حالا شامت را بخور .مطمئنم که درسهاتو خوب یاد گرفتی.”
سه هفته ویلیام و روباه پیر جلوی آتش خوابیدند.به خاطر همین شبا اصلا خوابش نمیومد و به جای رفتن به تخت خوابش توی تاریکی بیرون میرفت. بعضی وقتا دور و برآغل گوسفندا و مرغدانی ها بو میکشید. مامان روباهه فکر میکرد این علامت خوبیه.با خودش میگفت :” میدونستم این درسا بالاخره کار خودشونو میکنن. ”
بعد از سه هفته که هوا کمی گرم تر شد دیگر از آتش گرم خبری نبود و روباه پیر بیدار و سرحال بود.
“سلام ویلیام جوان، دیگه زمستون تموم شد ومن خیلی احساس گرسنگی میکنم. بیا با هم بریم تا صبحانمونو پیدا کنیم”
روباه پیر به همراه ویلیام از به طرف چمنزار رفتن. از بالای تپه میتونستن یه عالمه بره چاق و سفید ببینن که داشتن توی علفها میچریدن.روباه پیر لبهاشو لیسید و آب از لب و لوچش راه افتاد و گفت :” چقدر خوشمزه، برو پسرم”
ویلیام پرسید :” کجا برم؟ فکر کردم امروز میخواهیم با هم صبحانه بخوریم”
روباه پیر خندید و گفت :” خیلی بامزه ای ، تو باید بری و صبحانه رو بیاری دیگه”
ویلیام گفت :” آهان باشه ، صبحانه کجاست ؟
روباه پیر که حوصلش سر رفته بود با عصبانیت گفت :” بره ها. ببین، فکر کنم برای شروع فعلا دوتا کافی باشه”
برای ویلیام باور کردنی نبود. مثل همیشه اولین چیزی که به ذهنش میرسید رو گفت :”چی ؟!!! شما میخواین من به این بره های پشمالو و کوچولو صدمه بزنم؟ من نمیتونم همچین کاری بکنم من همیشه صبحانمو از مامانم میگیرم. میتونیم بریم و از مامانم صبحانمونو بگیریم”
ناگهان روباه پیر با حالت خیلی ترسناکی به ویلیام نگاه کرد. موهای پشت گردنش سیخ شدن و لباش کج و کوله شدن. دندونای تیزش رو به ویلیام نشون داد و گفت :”فکر میکنی مامانت صبحانتو از کجا میاره؟ اصلا بگو ببینم امروز صبح چی خوردی؟”
ویلیام گفت :”دو تکه بره و سه تا تخم مرغ”
بعد دوباره به بره ها نگاه کرد:” منظورت این نیست که ؟ مامان میخواست …نه؟ مامان عزیز خودم”
روباه پیر غر غر کنان گفت :” مامان میخواست ، مامان تونست ، مامان این کارو کرد ، حالا میفهمم چرا تو رو پیش من فرستاد.
نگاه کن خیلی آسان است ،فقط باید بری یکی از بره ها رو گول بزنی بعد با خودت بیاریشون اینجا.تا بتونیم با هم یه صبحانه خوب بخوریم. حرفی نیست ؟ حالا برو.”
ویلیام سعی خودش را کرد.نمیخواست روباه پیر رو نا امید کنه .از تپه پایین رفت ، به یک بره تپل نزدیک شد بعد بره ویلیام رو دید. ویلیام در جا خشکش زد و یاد حرفای مامانش افتاد البته نه یاد حرفایی که راجع به شکار کردن زده بود بلکه یاد حرفایی که راجع به با ادب بودن گفته بود.
“ب ب ببخشید من دارم دنبال صبحانه میگردم”
بره غافلگیر شد و با تعجب ویلیام رو نگاه کرد دندونا و قیافش مثل روباه بود ولی رفتارش شبیه روباه نبود.بره گفت :” اسم من لی لی بره هست. اسم تو چیه؟”
روباه کوچولو گفت :” من ویلیام روباهه هستم. از آشنایی با شمت خوشوقتم”
بره که کلمه روباه رو شنید و دندونای ویلیام رو دید فریاد کشید “بع” و با سرعتی که میتونست فرار کرد.
روباه پیر گفت :” شروع خوبی نیود راجع به جوجه ها چه نظری داری؟”
ویلیام لبهاشو لیسید و گفت :” خوشمزه اند”
” پس دنبالم بیا ولی حواست باشد سر و صدانکنی”
هر دو به طرف مرغدانی رفتن.روباه پیر گفت :” یه جوجه تپل و مپل درست نزدیک در نشسته، با بینی ان چفت در رو ببر بالا و بعد بپر تو و چنگش بزن”
ویلیام گفت :” باشد”
اما روباه چند لحظه بعد پرسید :” ببین، من راستی راستی مجبورم این کارو بکنم؟ این به دندون گرفتن ها چنگ زدن ها همه اینا فقط برای یک ذره صبحانه، ارزشش رو داره؟”
روباه پیر گفت :” بله”
بعد ویلیام که خودش هم حسابی گرسنش شده بود فکری کرد و گفت :” یک چیزی، من تو این جور چیزها تازه کارم، نمیدونم دندونامو کجا بذارم یا نمیدونم با پنجولام دقیقا باید چی کار کنم فقط این دفعه رو بهم نشون میدی چی کار کنم؟”
روباه پیر به پنجولاش نگاه کرد و بعد یکهو گوشهاشو جمع کرد و گفت :”من…من دوست دارم کمکت کنم ولی راستش من خیلی جوجه دوست ندارم.شاید بتونیم بریم سراغ مامانت. حتما رو میزش ناهار پیدا میشه”
ویلیلام گفت :” فکر خوبیه دنبالم بیا”
روباه کوچولو خیلی خوشحال بود که دیگه لازم نیست شکار کنه.
مامان روباهه وقتی روباه پیر و ویلیام رو دید خیلی خوشحال شد و گفت :” آقای روباه خیلی خوش آمدید، لطفا بفرمائید تو، چی براتون بیارم؟ نوشیدنی؟ یک جوجه کوچولو؟ امیدوارم که پسرم اذیتتون نکرده باشه”
روباه پیر گفت :” امروز سرمون به تمرین کمین کردن و شکتر کردن گرم بود. یک لحظه هم وقت غذا خوردن نداشتیم” و به ویلیام چشمک زد.
ویلیام یه نگاهی به معلمش انداخت ، اونها اصلا تمرین کمین گرفتن و حمله کردن نداشتن، مگر اینکه 5 دقیقه کنار مرغدونی رو حساب کرده باشه.”

ویلیام گفت :” درست است، چی داری مامان؟ امروز خیلی خسته شدم”
مامان روباهه گفت :” بشینید، من امروز صبح چندتا بره و سه تا جوجه و دوتا خرگوش گرفتم.”
او غذارو روی میز گذاشت. روباه پیر با اشتها خورد. ولی ویلیام حس بدی توی شکمش داشت. سختش بود این غذا رو بخورهو براش ذوق کنه. یبق معمول دوباره ویلیام اولین چیزی که به ذهنش رسید رو گفت :” من فکر میکنم، میخواهم یک….اسمش چی بود؟ یکی از اونایی بشم که هیچوقت گوش نمیخورن.آهان، فهمیدم، گیاه خوار”
یک دفعه همه جا سکوت ترسناکی برقرار شد.تا اون موقع هیچ کسی توی خونه خانم روباهه کلمه گیاه خوار رو به زبون نیورده بود.
چشم های خانم روباهه شروع کردن به برق زدن.لبهاش شروع کردن به کج شدن. موهای گردنش سیخ شد. بعد گفت :” این چیزیه که به پسرم یاد دادید؟ دقیقا چه درس هایی به شاگردتون یاد دادید آقای روباه پیر؟ راستش رو بگو ویلیام تو این سه هفته چقدر شکار کردی؟”
ویلیام با تعجب گفت :” ش..ش..ششکار؟ آه مامان من تو خوابم نمیتونم همچین کاری بکنم.این بی رحمیه درسته آقای معلم؟”
روباه پیر چشمهاشو پایین انداخت وگفت :” چی میتونم بگم خانم، من سعی خودم را کرده ام”
مامان روباهه گفت :” واقعا؟؟؟ شما همه سعیتون رو کردین؟ ویلیام؟ این سه هفته آقای رویاه پیر چند تا حیوون شکار کرده؟”
ویلیام سرش رو تکون داد وگفت ” آه مامان مطمئن باش که آقای روباه پیر همچین کاری نکرده، اون حتی جوجه هارم خیلی دوست نداره”
مامان روباه گفت :” غافلگیرم کردی”
بعد به بشقاب خالی روباه پیر نگاه کرد و گفت :” اتفاقا میخواستم بگم که اونهارو خیلی دوست داره. حالا اقای روباه پیر من پولم رو میخوام. شما هیچی له پسر من یاد ندادید جز اینکه چطوری گیاهخوار بشه.”
اما روباه پیر گفت :” وقتی یه شاگرد خودش تنبله تقصی معلمش نیست . من پولت رو پس نمیدم”
مامان روباهه گفت :” پس منم مجبورم که به همه حیوونای جنگل بگم که روباه پیر معروف عرضه شکار کردن حتی یه جوجه رو هم نداره ، حتما حسابی بهت میخندن”
بعد روباه پیر فریاد زد:” جواب اینهمه سال شکار کردن و بیرحمی این است؟”
خانم روباهه که میدید مشکل روباه کوچولو ح نشده غرید و گفت:”درباره شما همیسشه حرفای زیادی بوده آقا، منم تازه دارم به اونا فکر میکنم ، من هیچوقت ندیدم که شما چیزی شکار کنی. اونا همش حرف بوده. فورا از خونه من برو بیرون”
روباه پیر همینجور که داشت از در بیرون میرفت به ویلیام گفت :” از من میشنوی همه این شکار کرئنارو بذار برای روباهای دختر، اونا توی این کار بهترینن. فقط یه کمی برای شکار کمین کن و همه جارو پر از داستانهای ترظسناک درباره ی بیرحمی ات بکن.تو روباه خوبی میشوی ، درست مثل من”
بله بچه ها چند سال بعد داستانهای زیادی راجع به یک روباه بی رحم که بالای تپه زندگی میکرد میگفتن. روباه به ویلیام معروف بود. داستانهایی که مامانش دربارش میگه خیلی عجیبن. مامانش یک کلمه از حرفای دیگران رو درباره پسرش باور نمیکنه اما همه باور میکنن.مامان روباهه با داستانایی که خودش میسازه خیلی به ویلیام افتخار میکنه و ویلیام هم بیشتر روز رو با بهترین دوستش لی لی بره بازی میکنه. ویلیام به خودش افتخار میکنه که اولین روباه گیاهخوار کتاب قصه ست. این بود قصه زیبای مشکل روباه کوچولو . برای شنیدن قصه های  کودکانه بیشتر اینجا کلیک کنید.

تبریک سال ۱۴۰۰ + اس ام اس، متن و عکس...
ما را در سایت تبریک سال ۱۴۰۰ + اس ام اس، متن و عکس دنبال می کنید

برچسب : نویسنده : محمد جواد عظیم بازدید : 190 تاريخ : شنبه 15 مرداد 1401 ساعت: 17:04