
در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت نوزدهم سریال یاغی به کارگردانی محمد کارت و تهیه کنندگی سید مازیار هاشمی را خواهیم داشت! با ما همراه باشید. سریال یاغی روایتگر درامی پر فراز و نشیب از سفر یک قهرمان است که شخصیت های متنوعی از طبقات مختلف اجتماعی در مسیر با او همراه می شوند یا برایش مانع می تراشند، یاغی باید از مرز درد و خستگی عبور کند.

بچه ها هم چنان داخل حمام اتاق نشسته اند و حالشان خوب نیست، هیچ کدام حال خوشی ندارند، یکی از بچه ها میگه من نمی تونم باور کنم که اینا این کاره باشن ولی جاوید میگه من چیز های زیادی ازشون دیدم و اینا هر کاری ازشون برمیاد که سهیل میگه تو که می دونستی چرا زودتر این چیزارو به ما نگفتی که جاوید میگه من واقعا فکر می کردم داروعه و وقتی مهدی گفت کوکائینه تازه فهمیدم و محکم توی سرش می کوبد و از بچه ها می خواد کمک کنند تا جلوی این ها بایستند و اجازه ندن که خون آقا امید پایمال بشه...
او آن ها را به اتاقشان می فرستد و ازشون خواهش می کنه که عادی برخورد کنند تا طلا و رحمان متوجه هیچی نشن...
بهمن خان در خانه اش، نشسته است که صدای زنگ در می آید و می فهمد که باید پایین برود و به نظر میاد که اکبر مجلل پایینه یا باید پیش او برود و از چشم هاش معلومه که حسابی ترسیده...
جاوید در اتاقش مثل اسپند روی آتیش است و دنبال راهی می گرده تا بتونه بدون این که رحمان و طلا ببینش به سراغ آقای جعفری برود...
جاوید از لبه نمای ساختمان که پایین پنجره ها است، با ترس و لرز راه می رود و خودش را به پنجره اتاق آقای جعفری می رساند، او در اتاقش نیست که باعث میشه جاوید حالش خراب بشه ولی او در حمام است و بعد از چند دقیقه بیرون می آید که جاوید می بینتش و شروع به زدن به شیشه پنجره می کند و ازش می خواهد در راه باز کند...
اکبر مجلل در حال سیگار کشیدن است که آدم هاش بهمن را که از کتک خوردن خونی و مالی شده را مقابل او می برند و اکبر هم بعد از کلی تحقیر کردن به آدم هاش میگه که او را در کوره بیاندازند...
بهمن شروع به التماس کردن می کند و از او می خواد بهش فرصت بده تا حرف بزنه، او هم قبول می کنه و میگه بیارینش پایین...
بهمن شروع به حرف زدن می کنه و میگه من گه زیادی خوردم و بحث ۴۰ کیلو کوکائین را به میان می کشد که اکبر مجلل وسوسه میشه و میگه قبول می کنم ولی باید عشقت این وسط حذف بشه و اون منو آنتریک کرد تا تو رو حذف کنم ولی یک کلمه هم از کوکایین حرف نزد، حالا هم باید تصمیم بگیری که یا من تو رو حذف کنم، یا تو عشقتو که بهمن میگه من باورم نمیشه...
اکبر هم میگه تو نباید باور کنی، فقط باید اطاعت کنی ولی به خاطر این که بهش حال بده جلوی او با طلا تماس می گیره و دست طلا رو براش رو می کند، بهمن هیچی نمی گه، فقط از او می خواد که براش سیگار روشن کنه و مجلل هم میگه حتما و بهش میگه تنها راهت اینه که زنگ بزنی به داداشت و ازش بخوای کار اون دلبر سمی رو تموم کنه...
بهمن در تنهاییش سیگار می کشد و گریه می کند، بعد از مدتی دوباره به سمت مجلل میره و ازش می خواد که گوشیشو بهش بده، او می خواد جای دیگه ای با رحمان حرف بزنه ولی مجلل میگه همین جا وایسا و گوشی را بزن روی اسپیکر...
بلاخره رحمان بعد از چند تا بوق جواب میده، بهمن بهش میگه طلا من و به آقای مجلل فروخته و فردا باید بدون اون برگردی ایران که رحمان شوکه میشه و باور نمی کند که اکبر مجلل گوشی را از دست بهمن می گیره و میگه اگر طلا رو نکشی باید بیای ایران جنازه داداشتو ازم تحویل بگیری...
رحمان در خیابام راه می رود پشت سر هم سیگار می کشد... طلا هم در اتاقش نشسته و به آینه خیره شده است که صدای در می آید و رحمان به داخل اتاقش می رود...
رحمان بهش میگه کیف کمریم گم شده و بیچاره شدیم که طلا میگه چیزی نیست ولی اون میگه فکر کنم وقتی داشتم امید و چال می کردم، افتاده و اگر کسی قبل از ما پیداش کنه، بیچاره ایم...
طلا هم میگه بذار حاضر شم تا دو تایی بریم اون جا، آن دو حرکت می کنند و رحمان در طول مسیر هیچ چی نمی گوید و ساکت ساکت است تا به آن جا برسند...
هر دو از ماشین پیاده شده اند تا دنبال کیف بگردند که رحمان بیل بر می دارد و او سریعا جا می خورد که چرا بیل برداشته و رحمان میگه ممکنه همون جایی که خاکش کردم افتاده باشه و هر دو از ماشین دور میشن تا به آن جایی که رحمان میگه امید و خاک کرده برسن، رحمان شروع به کندن می کنه که بعد از مدتی خسته میشه و طلا بیل را بر می دارد تا باقی زمین را بکند...
طلا مشغول کندن زمین است و رحمان با اسلحه آماده به سمتش میره و ماشه را روی سرش می گذارد، طلا فکر می کنه که اون به خاطر گم شدن کیفش عصبیه و میگه اسلحه رو بیار پایین و یه آرامبخش بخور که رحمان عصبی تر از قبل میشه، طلا بهش التماس می کنه و میگه لااقل قبل از کشتنم حرفامو بشنو که رحمان میگه تو خائن و عوضی ای که طلا میگه بهمن، بابای منو کشته و گریه می کنه و بهش التماس می کنه که هواشو داشته باشه و مثل داداش بمونه براش که رحمان میگه بهمن خط قرمزه منه... ولی طلا بی وقفه حرف می زنه و میگه من بهمن و خیلی دوست داشتم ولی او از من یه بازنده ساخت و من ۱۳ سال با قاتل بابام زندگی کردم...
رحمان گریه می کنه و میگه همه این حرف ها دروغه و نمی خواد باورش کنه ولی طلا میگه اون تو رو هم اذیت کرد و از تو یه بیمار روانی ساخت تا هر وقت کاری داشت براش بی چون و چرا انجام بدی و اون هم هیچ وقت گیر نیوفته...
رحمان سر جاش نشسته و به او میگه نمی دونم چرا بابای تو رو کشت ولی اون واسه من همیشه بابا بود و تو هر چقدم بگی، نمی تونی من و از اون متنفر کنی که طلا بهش التماس می کنه و میگه متنفر نشو، فقط نذار زندگی منم تو همین نا کجا آیاد تموم بشه که رحمان با لرز اسلحه را روی طلا می کشد و او را می کشد....
نوشته خلاصه داستان قسمت نوزدهم سریال یاغی اولین بار در بلاگ جدول یاب. پدیدار شد.
تبریک سال ۱۴۰۰ + اس ام اس، متن و عکس...
ما را در سایت تبریک سال ۱۴۰۰ + اس ام اس، متن و عکس دنبال می کنید
برچسب :
نویسنده : محمد جواد عظیم
بازدید : 145
تاريخ : شنبه
26 شهريور
1401 ساعت: 15:37