
در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت یازدهم سریال بی همگان به کارگردانی بهرنگ توفیقی و تهیه کنندگی مهران مهام را می خوانید، با ما همراه باشید. این سریال روایتگر زندگی امیرعلی شخصیت اصلی سریال بی همگان است، او پس از آزادی از زندان در تلاش می باشد تا سال های از دست رفته را جبران کند و زندگی تازهای را برای خود بسازد، اما سرنوشت شرایط دیگری را برای او رقم می زند و او برای رسیدن به خوشبختی ناگزیر است تا با مشکلات بزرگتری دست و پنجه نرم کند و…

آقا ابراهیم به همراه خلیل با هم به کارگاه امیرعلی و رفقاش رفته اند تا درباره کار با او حرف بزند...
آن ها مشغول صحبت هستند که حرفاشون به سمت گرفتن ارز های دولتی و زد و بند کردن از طریق ورشکسته شدن کارخونه کشیده می شود و امیرعلی در سکوت نگاه معناداری می کند و به نظر میاد که به مهندس یوسفیان شک کرده است...
امیرعلی بلاخره سکوت شو می شکنه و رو به ابراهیم خان و آقا خلیل میگه شما تعدادی از قطعات خراب را بیارین تا ما درست کنیم، بعد از راه اندازی دستگاه ها اگر خوشحال شدند که هیچ اگر نه باید به خیلی از مسائل شک کنیم...
امیرعلی در خانه خوابیده است که مهندس خسروی بهش زنگ می زنه و میگه به کارخونه بره، امیرعلی مقاومت می کنه که او میگه مهندس یوسفیان باهات کار داره و بهتره هر چی زودتر بیای و تلفن را قطع می کند...
مهندس خسروی به دنبال اسلان رفته که کمی بعد او از شرکت بیرون می رود و سوار ماشین ارشیا می شود و می رود.
امیرعلی از جاش بلند می شود و بعد از خدافظی از پدر و مادرش به سمت کارخونه می رود، امیرعلی به داخل اتاق مهندس می رود که با دیدن الناز جا می خورد و الناز هم حال بهتری ندارد، مهندس یوسفیان رو به هر دو آن ها میگه من با ازدواجتون موافقم فقط می خوام همه چیز را درباره داماد آینده ام بدونم و هیچ کلکی تو کارت نباشه...
امیرعلی خوشحال به مهندس نگاه می کند که او ازش می پرسه این دو سالی که نبودی کجا بودی که او شوکه شده بهش نگاه می کند و هیچ نمی گوید، از قیافه الناز هم مشخصه که او حسابی ترسیده و حال بهتری نسبت به امیرعلی ندارد...
امیرعلی در سکوت به مهندس یوسفیان نگاه می کند که اسلان به همراه مهندس خسروی به داخل می رود، اسلان برای این که ماجرا را تو دست خودش بگیرد، کمی با امیرعلی تندی می کند و با علامت مهندس یوسفیان شروع به تعریف کردن هر چیزی که می داند، می کند...
الناز پر از تنفر به اسلان نگاه می کند و امیرعلی هم تنها به یک گوشه خیره شده و هیچ نمی گوید...
الناز برای جمع کردن ماجرا به پدرش میگه که من از قبل همه چیز و می دونستم که پدرش جا می خورد و از جاش بلند می شود، امیرعلی تلاش می کنه حرفی بزنه که مهندس یوسفیان هر چی از دهنش در میاد بار او می کنه و از کارخونه بیرونش می کند...
امیرعلی از آن جا بیرون می زنه که شاپور براش کری می خونه و امیرعلی هم کنترلش را از دست میده و باهاش درگیر می شود، مهندس خسروی هم سریعا به حراست زنگ می زنه تا بیان او را بیرون کنند و بعد از قطع کردن بدگویی هایش از امیرعلی را ادامه می دهد که الناز با تنفر بهش نگاه می کند...
الناز قصد داره تا همه چیز را برای پدرش توضیح بده ولی گوش مهندس یوسفیان به این حرف ها بدهکار نیست و میگه برو خونه تا بیام تکلیفتو مشخص کنم و بعد از رفتن الناز، اسلان و مهندس خسروی را هم از اتاقش خارج می کند...
امیرعلی با گریه در خیابان راه می رود و به رضا زنگ می زنه و میگه همه زندگیم نابود شده و ماجرا را براش تعریف می کند...
رضا خودش را به امیرعلی می رساند و او را به یک آب میوه فروشی می برد تا حال و هوای امیرعلی سر جاش بیاد که تا به خودش میاد، می بینه امیرعلی ماشین را برداشته، رفته و دنبالش می رود...
الناز با حال خراب تو خونه نشسته و مهشید هم کنارش است تا آرامش کند که همان لحظه پدرش از راه می رسه و بی مقدمه ازش می پرسه مادرتم در جریان بوده یا نه که با جواب بله او عصبی تر میشه و شروع به داد کشیدن می کند و او را مجبور می کنه تا همین امشب از ایران بره و رو به مهشید میگه همراهیش کن تا وسایلشو هر چه سریع تر جمع کنه...
امیرعلی به سمت شرکت اسلان در حرکت است، اسلان و شاپور در حال پر کردن قوطی پروتئین ها هستند که امیرعلی به داخل میره و رو به اسلان میگه حالا حالا ها ولت نمی کنم و با هم دست به یقه می شوند...
چند دقیقه بعد رضا از راه می رسه که امیرعلی سوییچ ماشین را بهش می دهد و می گوید بزن بریم، رضا او را به خاطر این که این جا اومده سرزنش می کند که او میگه باید ادبش می کردم و سوار ماشین می شود...
مهرداد بالاجبار الناز را راهی کرده و اصرار های او برای ماندن هم هیچ فایده ای ندارد، الناز به امیرعلی پیام میده و خبر رفتن یهویی اش را بهش میده که امیرعلی تصمیم می گیره به فرودگاه بره تا با او حرف بزنه و مخالفت های رضا هم هیچ تاثیری به حالش ندارد...
مهندس یوسفیان با لبخند الناز راهی می کند، الناز هم بابت تمام اتفاقاتی که افتاده و پدرش را اذیت کرده ازش عذرخواهی می کند...
امیرعلی و رضا بلاخره به فرودگاه می رسند و امیرعلی بدو به داخل میره و سراغ پرواز الناز را می گیرد و از مسئول آن جا می خواد که اسم الناز را پیج کنه و نا امید روی یک صندلی می نشیند و سرش را در دست هایش می گیرد...
از طرفی دیگر رضا هم به فاطمه زنگ زده و تمامی ماجرا ها را برای او تعریف می کند...
امیرعلی همون جا نشسته که الناز جلوی پاش می ایسته و میگه مطمئن بودم میای دنبالم و خوش حال به هم دیگه نگاه می کنند...
امیرعلی و الناز با هم به پارکینگ می روند که رضا از دیدن الناز شوکه می شود، الناز حسابی از رضا عذرخواهی می کنه و متقاعدش می کنه که تقصیر امیرعلی نیست...
الناز قصد داره امشب را در هتل بمونه که با مخالفت امیرعلی رو به رو می شه و رضا هم ناچارا به آقا قاسم زنگ می زنه و قصیه را به او می گوید و کمی بعد امیرعلی و الناز را سوار می کند تا با هم به خانه بروند...
همه در خانه منتظر رسیدن آن ها هستند، بلاخره انتظارشون سر میاد و آن ها از راه می رسند...
آقا قاسم و ریحانه خانم بلافاصله بعد از داخل شدن آن ها شروع به سرزنششون می کنند که الناز قدمی عقب می رود و می خواد از آن جا برود که پدرش صداش می کنه و میگه کجا...
الناز هم ترسیده سر جاش میخکوب می شود و تکان از تکان نمی خورد...
نوشته داستان کامل قسمت یازدهم سریال بی همگان از شبکه ۳ اولین بار در بلاگ جدول یاب. پدیدار شد.
تبریک سال ۱۴۰۰ + اس ام اس، متن و عکس...
ما را در سایت تبریک سال ۱۴۰۰ + اس ام اس، متن و عکس دنبال می کنید
برچسب : نویسنده : محمد جواد عظیم بازدید : 194 تاريخ : يکشنبه 6 آذر 1401 ساعت: 21:55