یکی بود یکی نبود. یه دختر مهربونی بود که اسمش جولیا بود. جولیا دوستای زیادی داشت که تو جنگل کنار خونه ش زندگی می کردن. جولیا با اسکاتی از درخت ها بالا می رفت، با ابیگیل قایم موشک بازی می کرد و با فریدا مسابقه دو می ذاشت.
اما جولیا یه آرزو داشت و اون این بود که با یه خرس دوست بشه تا بتونن با همدیگه تو آبای زلال رودخونه شنا کنن و بازی کنن.
دوست داشت خرس رو تو آغوشش بگیره. یه بغل خرسی! اما تا به حال هیچ خرسی ندیده بود.
یه روز صبح، جولیا شروع به خوندن یه کتاب داستان کرد. کتاب درباره ی خرسی بود که برای دیدن دوست خیلی عزیزی راهی سفری طولانی شده بود.
آقا خرسه تو راه، احساس کرد که شکمش قارو قور می کنه. اون وایستاد تا چیزی واسه خوردن پیدا کنه.
جولیا نگاهش رو از روی کتاب برداشت و چشماش برق زد.
فکری به ذهنش رسیده بود!
جولیا مقداری عسل که غذای مورد علاقه ی خرسه رو از آشپزخونه آورد و منتظر موند تا بوی شیرینی عسل تو درختا پخش بشه. ناگهان صدای خش خش بلندی تو بوته ها شنیده شد. صدایی گفت «به به»
جولیا با قلبی پر از خوشحالی دور خودش چرخی زد.
اما اون صدای اسکاتی بود که میگفت: «به نظر خوشمزه میاد! میتونم امتحان کنم؟»
جولیا آهی کشید و سرشو تکان داد.
و هنوز، خرسی وجود نداشت.
صبح روز بعد، جولیا یه غذای دیگه برای خرس به جنگل برد.
و چون سرو کله ی خرسها سخت پیدا می شد، کتابش رو هم آورد و غرق خوندن داستان آقا خرسه شد.
همانطور که جولیا کتاب رو ورق می زد، صدایی اومد : «شپلق!»
جولیا از جاش پرید.
در کنار سبد واژگون شده، ابیگیل ایستاده بود و می گفت: « متاسفم جولیا! من ندیدم که چه چیزی جلوی پامه. دارم با اسکاتی و فریدا قایم موشک بازی می کنم!» ابیگیل به جولیا کمک کرد تا بلوبری ها را جمع کنن. اما هنوز، خبری ازخرس نبود.
صدای آشنایی از دور تو جنگل پیچید. مامان جولیا داشت اونو برای ناهار صدا می کرد. جولیا به دوستش گفت: « به زودی میبینمت، ابیگیل!»
کمی بعد، جولیا برای برداشتن کتابش به طرف جنگل دوید. اما کتابش اونجا نبود.
در عوض، روی زمین، یک رد پنجه ی بامزه وجود داشت. رد پنجه به رنگ بلوبری بود و خیلی بزرگتر از هر رد پایی بود که تا به حال دیده بود.
قلب جولیا از هیجان زیر و رو شد. چه کسی این رد پا رو ساخته بود؟
نگاهی به هر طرف انداخت. کسی نبود. اما درست کمی جلوتر، رد پای آبی دیگه ای بود، مثل اولی. و یکی دیگه. و یکی دیگه.
ناگهان سر و کله ی فریدا پیدا شد و گفت: « سلام جولیا! برای مسابقه ی دویدن آماده ای؟»
جولیا گفت : «ببخشید، فریدا، من الان نمی تونم مسابقه بدم. من به دنبال کسی هستم!»
«دنبال کی؟»
«این چیزیه که باید بفهمم!»
ابیگیل در حالی که با اسکاتی می دوید گفت: «بچه ها کجا دارین میرین؟»
فریدا زمزمه کرد: «جولیا دنبال کسیه، اما نمی دونه چه کسی»
رد پنجهها به سمت پایین یه تپه، اطراف یه تخته سنگ و بعد به لبه ی رودخونه رسیدن، و اونجا ناپدید شدن. اسکاتی گفت: «آب باید تمام رد پاها رو شسته باشه.»
جولیا گفت : «حالا چه کار کنیم؟»
ابیگیل گفت: «نگران نباشین ما قهرمانان قایم موشک بازی هستیم. هر طور شده پیداش می کنیم.»
فریدا هوا را بو کرد و گفت «از این طرف!»
ابیگیل به شکافی در چند بوته اشاره کرد و گفت : «از اینجا»
جولیا ازمیان بوته ها خزید و پای یه درخت خیلی قدیمی ظاهر شد.
اسکاتی گفت:«نگا کنین!»
رد پنجه های غول پیکر مسیری رو به سمت بالای تنه ی درخت مشخص می کرد.
جولیا نفس عمیقی کشید و اولین شاخه رو گرفت. فریدا گفت: «مطمئنی میخوای بری اون بالا؟» جولیا گفت: «مواظبم.»
اسکاتی گفت: «منم با تو میام که مواظبت باشم.»
جولیا با غرغری خرس مانند خودش رو بالا کشید.
یکی یکی شاخه ها رو می چسبید و بالا و بالاتر می رفت.
اسکاتی گفت: « تو به خوبی یه سنجاب بالا می ری!»
جولیا به یه شاخه ی بزرگ برخورد کرد. سعی کرد بدون اینکه زخمی بشه شاخه رو دور بزنه. اما نتونست.
حتی اسکاتی هم نمی دونست چطور بهش کمک کنه. با سرو صدا همه ی توانش رو برای آخرین تلاش تلاش جمع کرد، و این بار… موفق شد.
به بالای درخت که رسید دیگه از نفس افتاد.
اسکاتی گفت: «جولیا، نگاه کن.»
میون برگ ها خونه ای بود که در ورودیش کمی باز بود.
همانطور که جولیا به سمت خونه می رفت قلبش به تاپ و توپ افتاد.
اسکاتی گفت: «من اینجا منتظرت هستم.اگه به من نیاز داشتی، صدام بزن»
جولیا به آرامی در زد. کسی جواب نداد. بلندتر در زد. باز هم کسی جواب نداد. نگاهی به داخل انداخت…
یک خرس.
روی زمین یه خرس با آرامش خروپف می کرد.
و کتاب ها!
اون خونه تا سقف پر از کتاب بود.
و روی سینه ی خرس هم کتاب خودش بود.
جولیا خیلی خوشحال شد و البته کمی هم ترسیده بود.به هر حال اون تو خونه ی یه خرس وایساده بود، و هیچکس اونو به داخل دعوت نکرده بود. اما نمی تونست بدون کتابش خونه رو ترک کنه.
با نوک پا به سمت خرس رفت و کتابش رو به آرومی از روی سینه ی خرس برداشت.
با خودش فکر کرد بعدا برمی گردم تا خودم رو معرفی کنم.
صدای خرناس مانند خشنی گفت: « صبر کن!»
جولیا از شدت ترس بدنش یخ زد.
«لطفا، صبر کن! کار خوبی کردی که کتابتو برداشتی اما، می تونم آخرشو بخونم؟ درست قبل از اینکه خرس تو قصه به دوستش برسه، چشمام بسته شد و خوابم برد!»
جولیا برگشت و با تعجب به خرس خیره شد و گفت : «این دقیقاً همون قسمتیه که من داشتم می خوندم! اما من نمی دونستم که خرس ها دوست دارن کتاب بخونن.»
خرس گفت: «من دوست دارم کتاب بخونم! من همیشه به دنبال یه کتاب خوب هستم »
من فقط زمانی وارد روستا می شم که همه ی مردم خواب باشن. بهترین مکان برای برداشتن کتاب پشت در کتابخونه است. کتابدارای اونجا مهربونن که جعبه های کتاب های قدیمی رو بیرون می ذارن. اوه، وقتی در میون اونا جستجو می کنم، متوجه می شم که چه گنجایی پیدا کردم! اما امروز، این کتاب رو دقیقاً اینجا تو جنگل پیدا کردم! عطر بلوبری بینی ام رو قلقلک داد و من رو مستقیم به سمت کتاب برد.»
جولیا گفت: « این من بودم که اون بلوبری ها رو آوردم. و این کتابو به طور تصادفی اونجا گذاشتم.»
جولیا یه لحظه فکر کرد و ادامه داد : «نظرت چیه با هم خوندن اون رو تموم کنیم؟»
خرس گفت: « چه فکر خوبی! حواسم نبود خودم رو معرفی کنم اسم من برترانده.»
و پنجه ش رو به سمت جولیا دراز کرد.
جولیا با او دست داد و گفت: «اسم من هم جولیا است.»
برتراند گفت: «یه جای خیلی خوب برای خوندن کتاب تو ایوون خونه ی من هست. برو اونجا و من تا یه دقیقه دیگه میام پیش تو.»
برتراند دو کاسه بلوبری با عسل به ایوون برد و هر دو مشغول خوندن کتاب شدن.
برتراند گفت: «چه داستان جذابی. خرس برای دیدن دوستش راهی طولانی رو طی می کنه.»
جولیا گفت: «چون اونا دوستای بسیار عزیزی برای هم هستن. »
جولیا و برتراند از پایان کتاب لذت بردن.
درختان به آرامی تکان می خوردن. نوری که بر روی برگها می تابید کم رنگ تز شد.
اونا صفحه ی آخر رو خوندن.
لحظه ای بعد صدای مامان جولیا تو جنگل پیچید.
وقت رفتن به خونه بود.
برتراند به جولیا بهترین مسیر رو برای بازگشت به پایین نشون داد. او گفت: «چه آشنایی خوبی بود!»
جولیا گفت: «چطوره دفعه ی بعد یه کتاب جدید بیاورم؟»
برتراند گفت: «و بعد از کتاب خوندن میتونیم تو رودخونه با هم شنا کنیم؟»
جولیا گفت: «حتما! فقط یه سوال دیگه دارم.»
«میتونم بغلت کنم؟»
جولیا و برتراند با خوشحالی همدیگر رو بغل کردن. اونا هر دو از این که دوست خوب و کتابخونی پیدا کرده بودن احساس خوبی داشتن.
تبریک سال ۱۴۰۰ + اس ام اس، متن و عکس...
ما را در سایت تبریک سال ۱۴۰۰ + اس ام اس، متن و عکس دنبال می کنید
برچسب : نویسنده : محمد جواد عظیم بازدید : 82 تاريخ : پنجشنبه
30 شهريور
1402 ساعت: 0:28