قصه صوتی کودکانه گل های نیلوفر گمشده

ساخت وبلاگ
4.3/5 - (35 امتیاز)
افزودن به علاقه مندی ها

برای شنیدن قصه اندکی صبر کنید و بعد از بارگذاری پلیر روی دکمه پلی کلیک کنید




روزی روزگاری توی یک برکه سرسبز و زیبا قورباغه ای زندگی می کرد به اسم قوری .. قوری عاشق گل ها و گیاهان بود و توی برکه گلهای زیادی مثل نیلوفر آبی و گیاهان آبی رو پرورش می داد. اون برای مناسبت های مختلف مثل تولد دوستهاش از گلهای نیلوفرش به اونها هدیه می داد یا اگر کسی گلی احتیاج داشت قوری از گلهای برکه به اونها هم میداد.

یک روز که خرسی از کنار برکه رد می شد قوری رو در حال تمیز کردن برکه دید و گفت:” قوری چیکار می کنی؟” قوری گفت:” دارم علفهای هرزی که دراومده رو می کنم .. این علفهای هرز اجازه نمیدن که گلها خوب رشد کنند،  اونها مواد غذایی که برای گلهای نیلوفر هست رو استفاده می کنند.. پس باید اونها رو بیرون بیارم تا گلهای نیلوفرم بهتر رشد کنند..”

خرسی سرش رو تکون داد و گفت:” قوری تو برای این گلها خیلی زحمت می کشی.. به خاطر همین هست که گلهای نیلوفر تو شبیه هیچ کدوم از گلها نیستند..”

قوری با مهربونی گفت:” ممنونم خرسی تو لطف داری!” درست در همون لحظه خرگوش به کنار برکه اومد و گفت:” سلام قوری، فردا تولد موشی هست و من میخوام چند تا از گلهای نیلوفر رو بهش هدیه بدم ، میشه از گلهای نیلوفرت به من بدی؟” قوری گفت:” باشه .. فردا صبح بیا تا بهت چند تا گل زیبا بدم ، این جوانه ها تا فردا شکوفا میشن و گلهای زیبایی میشن..” خرگوش خوشحال شد و گفت:” ممنونم ، پس فردا صبح می بینمت..” و خداحافظی کرد و رفت.

اما صبح روز بعد وقتی قوری به کنار برکه اومد شوکه شد. هیچ خبری از گلهای نیلوفرش نبود! قوری با تعجب و نگرانی به اطراف نگاه می کرد ولی هیچ اثری از گلها نبود. همون موقع خرگوش هم رسید و با دیدن برکه خالی حسابی جا خورد. قوری که خیلی ناراحت بود شروع به گریه کرد. خرگوش گفت:” ناراحت نباش قوری .. مطمینم گلهات به زودی پیدا میشه ..” اما قوری واقعا ناراحت بود اون برای این گلها خیلی زحمت کشیده بود و حالا که تبدیل به گلهای زیبایی شده بودند ناپدید شده بودند. خرگوش از قوری خداحافظی کرد و به سمت خونه اش برگشت. اون همینطوری که با خودش فکر می کرد که برای هدیه تولد چه چیزی به موشی بده چشمش به روباهی افتاد که گل می فروخت. خرگوش تا حالا اون روباه رو این اطراف ندیده بود . جلوتر رفت و چشمش به کلی گل نیلوفر افتاد که روباه اونها رو می فروخت. خرگوش با کنجکاوی پرسید:” من تا حالا تو رو ندیده بودم تو مال این جنگل هستی؟ این همه گل نیلوفر رو از کجا آوردی؟”

روباه گفت:” نه من اهل جنگل بالایی هستم و این گلها برای جنگل خودمون هست. من به تازگی شروع کردم گل میفروشم و پول در میارم، خواهش میکنم از من گل بخرید!!”

خرگوش به فکر فرو رفت. حرفهای روباه به نظرش عجیب و باورنکردنی بود اون با شک نگاهی به گلها انداخت ..ولی چون دیرش شده بود و باید زودتر به جشن تولد موشی می رفت به ناچار چند شاخه گل نیلوفر از روباه خرید و به طرف خونه موشی رفت.

موشی با دیدن گلهای نیلوفر خیلی خوشحال شد و از خرگوش تشکر کرد و اونها رو داخل گلدان بزرگی گذاشت . خرسی که تازه از راه رسیده بود گفت:” ببینم این گلها برای برکه قوری هست درسته؟ من هم میخواستم از قوری گل بگیرم ولی هیچ گلی نداشت..” خرگوش گفت:” نه اینها گلهای برکه قوری نیستند، من اینها رو از یک روباه خریدم ..”

خرسی گلهای نیلوفر رو بو کرد و گفت:” این امکان نداره .. من مطمینم که این گلهای برکه قوری هستند! من می تونم عطر اونها رو در هر جایی تشخیص بدم! ” خرگوش گفت:” اتفاقا من هم به حرفهای روباه شک کردم و حرفهاش رو باور نکردم! ولی نمیدونم چطوری باید واقعیت رو بفهمیم!!”

موشی پیشنهاد داد که :” فردا به خونه قوری بریم شاید سرنخی پیدا بکنیم!” همه با موشی موافقت کردند و روز بعد خرگوشی، موشی و خرسی به کنار برکه رفتند. قوری با نگرانی کنار برکه ایستاده بود و اطراف رو نگاه می کرد. خرسی گفت:” سلام قوری، چه خبر؟ ” قوری با ناراحتی گفت:” گلهای من باز هم ناپدید شدند، این دفعه حتی غنچه های کوچیک هم کنده شدند!  فکر کنم یکی اونها رو برمیداره!!”

خرگوش گفت:” تو کسی رو ندیدی که اطراف برکه بیاد؟ ” قوری گفت:” نه اصلا ! من تمام روز از پنجره نگاه می کردم هیچ کس حتی به برکه نزدیک هم نشد” خرگوش نگاه دقیقی به برکه انداخت و گفت:” همه ما باید امشب کنار برکه بمونیم و از برکه مراقبت کنیم تا بالاخره بفهمیم چه کسی گلها رو برمیداره!!”

اون شب همه کنار برکه موندند . نزدیکهای صبح سر و صدایی از برکه به گوش رسید. وقتی قوری و دوستهاش به کنار برکه اومدند تمساح رو دیدند که داخل توری که اونها گذاشته بودند گیر کرده ! اونها با دیدن تمساح شوکه شدند. قوری با ناباوری گفت:” تمساح تویی؟ یعنی همه این کارها زیر سر تو بوده؟” تمساح با دیدن قوری و بقیه خیلی خجالت کشید و سرش رو پایین انداخت و گفت:” متاسفم قوری! من نمی خواستم این کار رو بکنم ولی گول خوردم.. اون روباه غرریبه به من گفت که اگر گلهای برکه رو براش ببرم به من یک کیسه ماهی میده ! من اشتباه کردم و واقعا متاسفم ..”

خرسی گفت : تو چطوری به برکه اومدی که کسی تو رو ندید؟” تمساح  من من کنان گفت:” از تونل های زیرزمینی داخل برکه خودم رو به برکه می رسوندم و گلها رو برمیداشتم !”

قوری با ناراحتی گفت:” تو کار اشتباهی کردی که نقشه های اون روباره رو اجرا کردی .. باید هر چه زودتر ما رو پیش اون روباه ببری ”

تمساح قبول کرد و قوری و بقیه رو پیش روباه برد. روباه که منتظر تمساح بود با دیدن قوری خیلی جا خورد و خیلی زود به کارهاش اشتباهش اعتراف کرد و از قوری عذرخواهی کرد. بعد همه گلهایی رو که برداشته بود رو به قوری پس داد و قرار شد برای جبران اشتباهاتش تا چند وقت در تمیز کردن برکه و کندن علف های هرز به قوری کمک بکنه .. بله بچه های عزیزم اینطوری بود که به کمک قوری و دوستانش و روباه  برکه دوباره خیلی زود پر از گلهای نیلوفر زیبا شد..

تبریک سال ۱۴۰۰ + اس ام اس، متن و عکس...
ما را در سایت تبریک سال ۱۴۰۰ + اس ام اس، متن و عکس دنبال می کنید

برچسب : نویسنده : محمد جواد عظیم بازدید : 145 تاريخ : چهارشنبه 18 خرداد 1401 ساعت: 14:53