قصه تصویری آخرین برگ

ساخت وبلاگ
5/5 - (3 امتیاز)

برای شنیدن قصه اندکی صبر کنید و بعد از بارگذاری پلیر روی دکمه پلی کلیک کنید

افزودن به علاقه مندی ها

سال های خیلی خیلی دور، شهر فلورانس دچار یه بحران شد. خیابان آرت ویل اعتقادش رو به هنراز دست داده بود. نقاش ها و هنرمند هایی که روح این خیابون رو بیدار کرده بودند، حالا دیگه از رنگا رو بر گردونده بودن! دلیلشم فقر بود… همه هنرو دوست داشتن اما به هنرمندا و نقاشا پول کمی می دادند و این بود که کم کم خیابونا زرق و برق و درخششونو از دست دادن. پدر و مادرا رنگا رو از فرزندانشون دور نگه میداشتن. نقاشا توی محله هاشون دست به کارای غیرعادی می زدند تا بتونن خرج زندگیشونو دربیارن. درهمین زمان سختی، فقط تعداد کمی ازهنرمندان اونقدر شجاع بودن تا هنرو بپذیرن و کاری رو که دوست دارن انجام بدن. دوتا از این هنرمندای شجاع ” سو ” و ” جونسی ” بودن. سو و جونسی نه تنها نقاشای خوبی بودن، بلکه دوستای خوبی هم برای هم بودن. اونا نقاشی می کشیدن و بعد به مجله ها می فروختن. پول زیادی در نمیاوردن اما از اینکه کار مورد علاقشونو انجام می دادن خوشحال بودن. بین این دو نفر ” سو” زن خوش فکر و مبتکری بود اون به سختی کار می کرد و عاقلانه با هر مشکلی روبرو می شد، ولی “جونسی” همیشه از آینده می ترسید. سو و جونسی همسایه ای به نام آقای برمن داشتن. آقای برمن پیرمرد سالخورده اما بسیار سرحال و سرزنده ای بود. می تونست توی یه چشم بهم زدن هر چیزیو نقاشی کنه؛ نیمکت های کنار جاده، پله های خونه و حتی درختا. یکی از معدود نقاشایی بود که سعی می کرد روح خیابون آرت ویل رو زنده نگه داره. چون آقای برمن خودش نقاش بود گاهی اوقات به ” سو” توی کاراش کمک می کرد.
آقای برمن : اینجا اگه پشت اینو یه کم سایه بندازی واقعی تر نشون میده. خیییلی واقعی تر.
سو : وااای آقای برمن! شما خیلی نقاش با استعدادی هستید. باید نقاشیاتونو واسه فروش بذارید.
آقای برمن: خب… آخه من نمی دونم باید با پولش چیکار کنم؟ من تنها زندگی می کنم و خرج زیادی ام ندارم. مردم این شهر باید متوجه بشن که همه چیز برای پول انجام نمیشه. هیچ وقت نباید کاریو که عاشقش هستی کنار بذاری. این خیلی نکته مهمیه.

قصه تصویری آخرین برگ
همه چیز خوب پیش می رفت تا اینکه روزی جونسی خیلی مریض شد و با اینکه دکتر هر کاری می تونست انجام داد، حالش بهتر نشد.
سو : اون حالش خوب میشه مگه نه؟
دکتر: این داروها رو براش بگیرین. اما سو تو باید متقاعدش کنی که کمی مثبت اندیش بشه. بیشتر مشکلات و بیماری هایی که ما داریم به دلیل همین افکار منفیه. فقط اگه خودش بخواد خوب میشه.
سو هر کاری می کرد تا جونسی رو خوشحال کنه، غذای مورد علاقه شو درست میکرد. درباره کار براش لطیفه و جوک تعریف می کرد و براش گل می آورد تا حال و هوای اتاق رو تازه نگه داره اما هیچ کدوم کارساز نبود.
جونسی: اوه فکر نمی کنم هیچ وقت خوب بشم سو… واقعا از اینکه من اینجا افتادم و تو مجبوری انقدرکار کنی احساس خوبی ندارم.
سو: جونسی! خب تو دوست منی. من هر کاری برات می کنم تا حالت خوب بشه.
آقای برمن: سلام دخترا … مزاحم که نیستم!
سو: اوه سلام آقای برمن.
آقای برمن: جونسی عزیز من حالش چطوره؟
جونسی: بد نیستم.
آقای برمن: جونسی تو بهتر میشی. مطمعن باش.

جونسی : اصلا احساس خوبی ندارم آقای برمن. خسته شدم از بس مریض و ضعیفم.
آقای برمن: دخترم ضعف تو از ذهنت میاد.
جونسی : آره… سو بهم گفت شما چی بهش گفتین. وقتی یه راه هست عزم و اراده هم هست یا یه همچین چیزی.
آقای برمن: اگر اراده وجود داشته باشه، یه راهی ام براش هست.
سو: موافقم. بگید ببینم آقای برمن آخرین نقاشی شما درباره چی بود؟
آقای برمن : درباره رویای گمشده منه. یه نقاشی درست مثل همین خیابونی که توش زندگی می کنیم کشیدم. سعی کردم نشون بدم که همه نقاشا و هنرمندا بیرون توی خیابونا هستن و همون کاریو انجام میدن که همشون عاشقشن…اونم نقاشیه.
جونسی: عجب رویای غیرممکنی دارید! همچین چیزی اتفاق نمیفته.


آقای برمن: خب مزیتش همینه. تو میتونی درباره همه چیز خیال پردازی کنی. تا وقتی رویاشو نداشته باشی هیچ وقت تلاش نمی کنی که اونو به واقعیت تبدیل کنی. من مطمعنم که هنوزم یه روزی هنر زندگی ها رو نجات میده. من میخوام یه راهی پیدا کنم. عزیزم هنر خیلی قدرتمنده. یه کار هنری قدرتمند می تونه کاریو انجام بده که دکترا هیچ وقت نمی تونن. تنها کاری که هنرمندا باید انجام بدن اینه که مثبت اندیش بمونن و ایمان داشته باشن.
سو: پاشو ببینم جونسی. ناراحتی دیگه بسه!
آقای برمن: جونسی داری به چی نگاه می کنی؟
جونسی: پیچکایی که رو دیوار رشد کردن. اونا تنها چیزایی ان که منو خوشحال می کنن.
آقای برمن: این چیز خوبی نیست؟
جونسی: آره هست. اما اونم یه روز منو تنها میذاره. وقتی اول دیدمش ده تا برگ داشت. اما الان هفت تا برگ داره. اگه آخرین برگشم بیفته من همه امیدمو از دست میدم.
سو: جونسی این بدترین چیزیه که می تونی بگی.
آقای برمن: سو سرش داد نزن. وقتی کسی ناراحته، داد و بیداد کردن بیشتر ناراحتش می کنه. جونسی بیماره. ما که نمیدونیم الان اون چه احساسی داره.
سو: شما درست میگین آقای برمن. متاسفم جونسی.
جونسی توجهی نکرد. راجع به دوستش احساس گناه می کرد. روزای زیادی گذشت و بیماری جونسی بدتر شد. دکتر دیگه نمی تونست کاری کنه، چون جونسی دیگه داروهاشو نمی خورد. سو همیشه از دکتر می خواست تا یه درمان جایگزین برای اون استفاده کنه، اما دکترمی گفت که اون باید ذهنش رو قویتر کنه.
همین که سو وارد ساختمون شد از کنار آقای برمن رد شد. آقای برمن کاملا خیس شده بود.
سو: آقای برمن حالتون خوبه؟ چی شده؟
آقای برمن: چیزی نیست دخترم… فقط دیگه خیلی پیرشدم. امروز نیمکتای داخل پارک رو کشیدم. اونایی که زیر سقف هست رو دیدی؟
سو: صبر کنید! شما درباره نیمکت های زیر سقف پارک صحبت می کنید؟ فقط بیست تا از اونا مونده. همه اونا رو نقاشی کردین؟ اونم تو یه روز؟ کار خیلی زیادی میبره. چرا اینقدر خیس شدین؟ اونا که همشون زیر سقفن.
آقای برمن: خب…یادم رفت چترمو ببرم. همونطور که گفتم فقط خیلی پیر شدم. همین!
سو: وای آقای برمن. میبینین که این روزا همه دارن مریض میشن، باید مراقب خودتون باشین. ببینم تبم دارین؟ انگار حالتون خوب نیست. براتون دکتر خبر کنم؟
آقای برمن: وایسا .. وایسا.. چقدر سوال پرسیدی دخترم. وقتی دارم نقاشی می کشم خوشحال ترین آدم روی زمینم. هیچی نمیتونه ناراحتم کنه یا بهم آسیب برسونه. هنر همه زندگی منه. بگو ببینم جونسی حالش چطوره؟
سو: آه .. اصلا خوب نیست. یادتون میاد راجع به اون پیچک حرف میزد، فقط چهار تا از برگاش مونده. فقط زل میزنه به اون پیچک. امیدوارم آخرین برگش هیچ وقت نیفته آقای برمن. واقعا اینومی خوام. جونسی تمام امیدشو از دست داده.
آقای برمن: نه! ما اجازه نمیدیم این اتفاق بیفته.
سو: امروز بارون خیلی شدیده. مطمعنم باد همه برگا رو میکنه. چطور کسی می تونه جلوی افتادن آخرین برگ اون پیچکو بگیره؟
آقای برمن: خب سو… وقتی اراده هست یه راهم براش هست.
سو: ولی حالا من هیچ راهی نمیبینم و ارادمو از دست دادم. من میرم پیش جونسی. اقای برمن، شما هم لطفا برید پیش دکتر. باشه؟
آقای برمن: باشه دخترم. سلام منو به جونسی برسون.
اون شب طوفان تگرگ به تمام شهر آسیب رسوند. همه اهالی خیابون آرت ویل پنجره خونه هاشونو بستن و توی خونه هاشون نشستن. اما جونسی از سو خواست تا پنجره رو باز کنه. می خواست ببینه آخرین برگ هم میفته یا نه. اما سو این کارو نکرد. اگه پنجره رو باز میکرد و باد وارد اتاق می شد، حال جونسی بدتر می شد. حتی جونسی هم می دونست که سو نگران آخرین برگ پیچکه. صبح روز بعد طوفان تگرگ تموم شده بود و خورشید توی آسمون می درخشید. سو می دونست که میتونه دیگه پنجره رو باز کنه. تا کی می تونست پنجره ها رو بسته نگه داره؟! پس چشماشو بست و پرده رو کنار کشید. شگفت زده شد!


سو: جونسی! آخرین برگ هنوز همین جاست!
جونسی: چی؟ ممکن نیست! چطوری هنوز سرجاشه؟!
سو: این اراده برگ بود جونسی. همونطور که آقای برمن می گفت.
جونسی: تو درست میگی. سو … داروهای منو بده. وقتی یه برگ کوچولو با شجاعت جلوی طوفان طاقت میاره، چرا من نتونم؟ یه راهی واسه خوب شدن پیدا می کنم.
سو: وای جونسی! هرچی بخوای برات میارم. بگو چی لازم داری؟ بگو …
آقای برمن: دخترم هنر خیلی قدرتمنده! یه قطعه هنری قدرتمند می تونه کاری کنه که همه دکترا نمی تونن.

جونسی: میدونم چی می خوام. بوم خودمو با چند تا رنگ برام بیار.
خوشحالی سو حد و مرز نداشت. سریع رفت و تمام رنگایی که جونسی میخواست رو آورد. بوم رو روی تخت جونسی تنظیم کرد. سو خیلی خوشحال بود که دوستش خوب شده و مثل روز اول شده. با گذشت زمان جونسی کاملا حالش خوب شد. دکتر و سو شگفت زده شده بودن. اون دیگه اصلا نمی گفت که ضعیفه و باید چیکار کنه. در واقع حالا دیگه درباره رویاهاش با سو حرف میزد.
جونسی: من میخوام پل لندن رو بکشم.
سو: میدونم بالاخره یه روزی این کارو میکنی.


جونسی: آقای برمن کجاست سو؟ خیلی وقته که اونو ندیدم!
سو: خوشحالم که پرسیدی جونسی. میخواستم وقتی حالت کاملا خوب شد اینو بهت بگم. آقای برمن حالش خوب نبود. سن زیادش کار خودشو کرد. اون شب که طوفان تگرگ اومد یادته؟ اون روز خیلی حالش بد بود.
جونسی: چی؟ رفت دکتر دیگه…مگه نه؟
سو: آقای برمن اینطور فکر نمیکنه. یادم میاد گفته بود وقتی نقاشی میکشه هیچ چیز نمیتونه بهش آسیب بزنه.
جونسی: منظورت چیه؟سو: جونسی … به آخرین برگ روی دیوار نگاه کن. هنوزم همون جاست. حتی یه ذره ام تکون نخورده. آقای برمن اون شب اونو نقاشی کرد. اون واقعا نقاش بزرگیه. صبح روز بعد اون تب و لرز کرد. مردم اونو بردن بیمارستان. روز بعد من اونو ملاقات کردم، خیلی خوشحال بود. وقتی بهش گفتم حالت خوب شده، خیلی آروم شد. بهش گفتم آخرین برگ پیچک به تو قدرت و نیرو داده. جونسی…اون از دنیا رفت.
جونسی: نه! وای نه.
سو: اما جونسی، تو بهش کمک کردی که به آرزوش برسه. یادته میگفت بالاخره یه روزی هنر، زندگی ها رو نجات میده؟ به اون آخرین برگ نگاه کن. اون هنر دست آقای برمنه و زندگی تو رو نجات داده.
جونسی: نه سو… اون فقط هنر نیست. اون یه شاهکاره و من آرزوشو برآورده می کنم.

قصه تصویری آخرین برگ 2


خیلی زود داستان آخرین برگ و آقای برمن تو کل شهر پیچید. نقاش ها، شاعرها، خواننده ها و رقاصه ها و همه هنرمندان از اون الهام گرفتن. همه اونا زیر گل پیچک جمع شدن و با هم عهد کردن تا دوباره هنر رو به خیابون آرت ویل برگردونن و همون اتفاق هم افتاد. زندگی دوباره به اون خیابون برگشت. روی هر دیواری نقاشی های قشنگ بود و همینطور آدما هم بودن. جونسی و سو، پس اندازهاشونو روی هم گذاشتن و مکانی به اسم “هنر برمن ” راه انداختن و شروع کردن به تدریس نقاشی. پدر و مادرها فرزنداشونو به اونجا میفرستادن تا روح زندگی رو در اونجا یاد بگیرن. هر کس نقاشی خودشو از سر گرفت. اونا شغل های عجیبشونو رها نکردن، اما حالا دیگه از کارشون لذت میبردن و نمی تونستن دست از نقاشی بردارن و مثل سو و جونسی، مردم خیابون آرت ویل کمک کردن تا رنگ ها دوباره به زندگیشون برگردن. همه متوجه شدن که هنر چقدر اهمیت داره. افراد زیادی اومدن تا به اندازه توانشون به اون موسسه کمک کنن و خیلی زود “هنر برمن ” تبدیل به ” موسسه برمن ” شد. از همه جالبتر این بود که بچه ها قبل از هر چیزی، کشیدن آخرین برگ رو یاد میگرفتن. چون آخرین برگ درس مهمی به همه میداد؛ “وقتی اراده و خواسته ای هست، همیشه راهی هم براش پیدا میشه.”

پایان

تبریک سال ۱۴۰۰ + اس ام اس، متن و عکس...
ما را در سایت تبریک سال ۱۴۰۰ + اس ام اس، متن و عکس دنبال می کنید

برچسب : نویسنده : محمد جواد عظیم بازدید : 323 تاريخ : جمعه 20 خرداد 1401 ساعت: 23:25