دنبال کنیدDast Andazخواندن ۴ دقیقه·۲ ساعت پیشدوشیزه‌‌ی محترمه‌ی مکرمه! شاهزاده‌‌ی تو روزی قورباغه خواهد شد!

دوشیزه‌ی گرامی که امروز به شاهزاده‌ای دل بسته‌ای، باید این خبر بد را به شما بدهم که به احتمال خیلی خیلی زیاد شاهزاده‌ی شما روزی قورباغه خواهد شد. از دست من ناراحت شدید؟ به درک! ناراحت بشوید و آگاه باشید بهتر از این است که ندانید و چندی بعد شوکه شوید.

ببین چه قد و بالایی دارد! ببین چه موهای فری دارد! ببین فلان عضوش چقدر خوشگل است!ببین چه مال و ثروتی دارد! ببین چه کاریزماتیک است! ببین چه آیفونی دارد! ببین چه خوش سر و زبان است! ببین چه خوش‌مشرب است! ببین چه دست و دلباز است! ببین چقدر مهربان است! ببین چقدر مسلمان است! ببین چه شغلی دارد! ببین چه پژوه ۲۰۶ آلبالویی‌ای دارد! ببین چه... ! تجربه ثابت کرده است که تمام این چه و چه‌ها موقت بوده و پایدار نیستند. بهترین ظاهرها بعد از مدتی تکراری می‌شوند و بیشترین مال و ثروت‌ها گاهی خوشبختی به ارمغان نمی‌آورند.

نزدیک به دو قرن پیش استاندال در کتاب «درباره‌ی عشق» عشق را مانند یک زیست‌شناس زیر میکروسکوپ می‌گذارد و می‌گوید که چگونه آغاز می‌شود، چگونه رشد می‌کند و چرا گاهی ناگهان فرو می‌ریزد و چرا عاشق، دنیا را متفاوت از دیگران می‌بیند. او می‌گوید اگر شاخه‌ی خشکی را داخل معدن نمک رها کنید، پس از مدتی آن شاخه با بلورهای درخشان پوشیده می‌شود و بسیار زیباتر از آنچه بوده به نظر می‌رسد. عشق لامصب هم همین کار را با ذهن عاشق احمق می‌کند. عاشق به جای آن‌که معشوق را همان‌گونه که هست ببیند، ذهنش روی او بلورهایی از خیال، آرزو و زیبایی می‌نشاند. در خروجی، معشوق در چشم عاشق، دقیق‌تر، زیباتر و استثنایی‌تر از واقعیت جلوه می‌کند. نه این که عاشق واقعیت را نبیند، می‌بیند ولی از پُشت لایه‌هایی از خیال. ذهن عاشق مفلوک مدام برای عشقش به معشوق دلیل می‌تراشد، نقص‌هایش را کوچکتر و فضیلت‌هایش را بزرگتر می‌کند.

بله این‌که مجنون را مسخره می‌کردند و امروز هم خیلی‌ها به عاشق می‌گویند «من که نمی‌فهمم تو چه چیزی در او دیده‌ای!» به این دلیل است و این که مجنون ابله که عشق او را به یک کارخانه‌ی بلورسازی تبدیل کرده است، جواب می‌دهد «اگر در دیده مجنون نشینی به غیر از خوبی لیلی نبینی.» حرف‌های استاندال را ثابت می‌کند.

اما چه بسیار فیلم‌ها ساخته شده‌اند و چه بسیار داستان‌ها و رمان‌ها نوشته شده‌اند که ثابت کنند کارخانه‌ی بلورسازی عاشق روزی دچار ورشکستگی می‌شود و بلورهای ساخته شده یکی یکی خرده شده و فرو می‌ریزند. کمی بعد از این‌که عاشق به معشوق می‌رسد، گاهی حتی بعد از اولین همخوابی، واقعیت رخ می‌نماید و این واقعیت به طور معمول برخلاف تصویر ذهنی عاشق عمل می‌کند. معشوق کاری می‌کند یا حرفی را می‌زند که با تصویر آرمانی عاشق سازگار نیست و گاهی معشوق نه حرفی می‌زند و نه کاری می‌کند و تنها گذر زمان باعث می‌شود عاشق به واقعیت‌های بلورشکن معشوق پی ببرد.

آری دوشیزه‌ی محترمه‌ی مکرمه! قصه‌ها همیشه به تو یاد داده‌اند که اگر شاهزاده‌ای قورباغه شد، کافی است عشقی از راه برسد تا دوباره به شکل اولش برگردد. اما هیچ‌کس به تو نگفت گاهی ماجرا مفصلاً برعکس است. گاهی سال‌ها کنار کسی زندگی می‌کنی که در نگاهت یک شاهزاده‌ی تمام‌عیار است؛ با رویاهای بزرگ، حرف‌های قشنگ و وعده‌های درخشان. اما مدتی بعد، کم‌کم، یواش‌یواش، نم‌نم، نه با یک طلسم جادوگر، بلکه با خودخواهی، دروغ، خیانت، بی‌تفاوتی یا ترس، می‌بینی که شاهزاده‌ات هر روز کمی بیشتر شبیه قورباغه می‌شود. لزوماً نه این‌که چهره‌‌ی شاهزاده‌ات عوض شود؛ بلکه این نگاهت است که عوض خواهد شد.

بعضی دگرگونی‌ها یک‌شبه اتفاق نمی‌افتند. آن‌قدر آهسته‌اند که تا به خودت بیایی، می‌بینی کنار مرداب گندیده‌ای ایستاده‌ای که روزی خیال می‌کردی یک قصر است. تلخ‌ترین بخش قصه هم این نیست که شاهزاده‌ات قورباغه شد؛ تلخ‌تر آن‌جاست که هنوز گاهی، میان صدای قورقورش، دنبال همان صدای زیبا و نجیب روزهای اول می‌گردی. شاید بزرگ شدن، همین باشد؛ این‌که بفهمی همه‌ی قصه‌ها اتمامِ خوشی ندارند. بعضی قصه‌ها فقط برای این نوشته می‌شوند که یاد بگیری هر تاجی، نشانه‌ی پادشاهی و هر لبخندی، نشانه‌ی نجابت نیست.

حُسن ختام اول: به نقل از پُست «سفیر پاکی» به «بی‌دوست‌دختر نمی‌شه!»

حُسن ختام دوم: نظر بنده زیر پُست «هیدرو :)» به نام «عشق نافرجام»

☆از بابت غلط‌های املایی و نگارشی معذرت می‌خواهم ولی از بابت لحن تندم خیر.

یک: نام کتابی که خوانده‌اید و یا فیلمی که دیده‌اید و در انتهای آن شاهزاده‌ای قورباغه شده است را در بخش نظرها بنویسید.

دو: متاسفانه ویرگول اوضاع خوبی ندارد. سایت به شدت کند است. پدر نویسنده باید در بیاید یک یادداشت با دو تا عکس منتشر کند و از همه بدتر پُست‌های دوستان را یک‌درمیان فقط می‌توان خواند و فرصت لایک و نظر گذاشتن وجود ندارد. البته شاید به نفع بعضی‌تان باشد که نمی‌توانم نظر بگذارم!

نویسنده: محمد جواد عظیم تاریخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 20:40 برچسب:

صفحه بندی