☰
دنبال کنیدستایشخواندن ۲ دقیقه·۹ ساعت پیشپَناهم بده!از کدام حرفهای نگفتهام بگویم؟
اگر یک روز روبهرویت بنشینم،از چی بگم؟از کجا ابتدا کنم؟
از گلههام؟از آرزوهام؟از راههایی که رفتم و آخرش نفهمیدم درست بوده یا نه؟
یا از تمام آن چیزهایی بگویم که هیچوقت نتوانستم برای کسی تعریفشان کنم؟
فقط بعضی حرفها را آدم نمیتواند هر جایی بزند.
بعضی دردها را هم نمیشود تبیین داد؛باید جایی نشست که لازم نباشد شرحشان بدهی.
هوای آن لحظهای که از دور گنبدت را میبینم و یکدفعه چیزی درونم آرام میشود؛انگار تمام راه را برای همین یک نگاه آمدهام.
شاید آدم گاهی برای گرفتن چیزی به زیارت نمیرود.
یک غصه.یک ترس.یک انتظار.یک مشت فکر که مدتهاست در سرش میچرخند.
چون وقتی میگویی «خودت میدانی»،یعنی دیگر حوصلهی بیان دادن نداری؛یعنی آنقدر حرف در دلت هست که نمیدانی از کدامشان آغاز کنی.
از گلههایم بگویم،از آرزوهایم،از چیزهایی که هنوز برایشان امیدوارم،از چیزهایی که وانمود میکنم برایم مهم نیستند اما هستند…
و شاید آخرش،بعد از تمام این حرفها،فقط بگویم:
من که نمیدانم چطور باید دوباره خودم را به حرمتت برسانم.
دعوتم کن بیایم زیارتت؛نه با حسابوکتاب،نه با برنامهریزیهای طولانی،همانطور که بعضی اتفاقهای قشنگ زندگی،یک روز ناگهان از راه میرسند.
و حالا که دلم خواست برای خودم دعا کنم،دلم نمیآید از بقیه غافل شوم.
برای هرکسی که این نوشته را میخواند،یک آرزوی خوب دارم؛فارغ از اینکه چه کسی است، کجاست و به چه چیزی باور دارد.
کاش یک روز،همان چیزی که مدتهاست آرام و بیصدا از زندگی میخواهد،به قشنگترین شکل ممکن سر راهش قرار بگیرد.
کاش چشمهای منتظر، بالاخره خبر خوبی ببینند.
کاش برای کسی که ناامید شده،یک دلیل تازه برای ادامه دادن پیدا شود.
و برای آن کسی که یک آرزوی خیلی شخصی را،فقط در دل خودش نگه داشته…
کاش جوابش،از جایی برسد که حتی انتظارش را ندارد.
اگر قرار است کسی به زیارتت بیاید،اگر قرار است دل کسی دوباره آرام شود،اگر قرار است یک دعای قدیمی بالاخره به اجابت برسد…
اسم من و اسم هرکسی که این نوشته را می خواند، یادت نرود.
و اگر سهم من از این همه دلتنگی،فقط یک دعوت است…
نویسنده:
محمد جواد عظیم
تاریخ:
چهارشنبه
18 شهريور
1405
ساعت:
17:13