دنبال کنیدنوید امیرنجاتخواندن ۸ دقیقه·۴ ساعت پیشاگر با این بخش مغز خودتون مبارزه نکنید، از پا در میاید:)همیشه برایم سوال بود که چرا آدم‌ها به خود قول می‌دهند که چند ماه بدون توقف به باشگاه بروند، روی کسب‌وکار شخصی خود کار کنند، دوره آموزشی ببیند و عادت مطالعه را در خود به وجود بیاورند،‌ در نهایت با موفق نمی‌شوند و باز به چرخه معیوب قبلی روی می‌آورند؟ حتما شنیده‌اید که مغز ما آدم‌ها به بخش‌های مختلفی تقسیم می‌شوند و این مغز قدیم است که ترمز شما را می‌کشد و همیشه شما را در نقطه امن نگه می‌دارد؟ خبر خوب این است که مقابله با این بخش از مغز راه حل دارد و می‌توانیم تا حدی این بخش از مغزمان را کنترل کنیم.

در علم روانشناسی، با روش‌های مختلفی مغز انسان را تقسیم‌بندی می‌کنند؛ اما در این مقاله به سراغ تقسیم‌بندی رفته‌ایم که شناخت آن می‌تواند تا حدودی واکنش‌های ما نسبت به تصمیمات و پیرامون اطرافمان را بهینه‌تر کند. در این روش، مغز انسان به سه بخش تقسیم می‌شود که در تصویر زیر می‌بینید:

مغز نوین همان بخش منطقی و استدلالی ماست. به عنوان مثال اگر شما برای خریداری یک کالا، یک ساعتی وقت بگذارید و تمام جوانب و هزینه‌های آن را در نظر بگیرید تا در نهایت بهترین تصمیم را داشته باشید، در حال استفاده از مغز تازه خود هستید. حتما با خود می‌گویید چرا همیشه از مغز به‌روز برای فعالیت‌هایمان استفاده می‌کنیم؟

راستش خیلی خوب می‌شد اگر این اتفاق می‌افتاد و برای هر تصمیمی فکر و استدلالی می‌کردیم. این‌گونه می‌توانستیم خیلی منطقی به ورزش نگاه کنیم و آن را ادامه دهیم یا عادت‌هایی مثل مطالعه و آموزش دیدن را به راحتی در خود به وجود بیاوریم؛ اما نکته اصلی اینجاست که تا مغز نوین شما برای یک اقدام فعال شود، مغز قدیم و مغز میانی از پیش کار خود را کرده‌اند.

مغز میانی مسئول احساسات و عواطف شماست. همان مسئله تهیه را به خاطر بیاورید. مرور کنید که چند بار با مغز تازه سفارش کرده‌اید و چند بار با مغز میانی. به احتمال زیاد اینجا مغز میانی برنده می‌شود. مثلا وقتی به لباس عرضهی می‌روید و لباسی را به تن می‌کنید و در آینه به استایل خود علاقه‌مند می‌شوید، چقدر احتمال دارد که ده دقیقه صبر کنید و تمام مزایا و معایب خریداری آن لباس را به دقت ارزیابی کنید؟ به احتمال زیاد نزدیک به صفر درصد. برای همین است که می‌گویند وقتی عصبانی یا خیلی خوشحال هستید، سعی کنید تصمیمی نگیرید؛ چون در این مواقع مغز میانی شماست که دستور می‌دهد و بخش استدلالی و منطقی مغز خاموش است.

در اینجا احساس شماست که سفارش را انجام می‌دهد و وقتی شما با آن لباس درگیری عاطفی داشته‌اید، دیگر خیلی بعید است که مغز تازه شما فعال شود و به مسائلی مثل ارزش یا کیفیت فکر کنید. البته ممکن است بعد از سفارش لباس و به محض رسیدن به خانه پشیمان بشوید و از خود بپرسید چرا من این لباس را تهیهه‌ام؟ این سوال از مغز نوین یا همان منطقی شما می‌آید که تازه فعال شده است. متوجه شدید چه اتفاقی می‌افتد؟ سرعت مغز میانی و مغز قدیم تا ۱۰۰ برابر بیشتر از مغز به‌روز هستند.

مغز قدیم که اینجا مسئله اصلی بحث ماست، مسئول غریزه و بقای انسان است. به عنوان مثال وقتی دست شما جسم داغی را لمس می‌کند و حتی اگر نخواهید دستتان را بردارید، دست شما بدون اختیار به عقب کشیده می‌شود‌، این مغز قدیم است که این کار را انجام می‌دهد. یا وقتی ساعت ۸ صبح با زنگ ساعت از خواب بیدار می‌شوید و باید به سرکار بروید، اما جامعا غیر ارادی ترجیح می‌دهید دوباره بخوابید و بعدا هم از این کارتان پشیمان می‌شوید، باز هم پای مغز قدیم در میان است. مسلما اگر وقتی بیدار می‌شدید، مغز نوین شما فعال می‌شد، با خود فکر می‌کردید که اگر دوباره بخوابید، دیر به سرکار می‌رسید و این محور می‌تواند نتایج منفی برای شما به همراه داشته باشد؛ اما افسوس که مغز تازه تازه وقتی که شما ساعت ۱۲ ظهر بیدار شدید فعال می‌شود و به شما می‌فهماند که چه اشتباهی کرده‌اید.

حال چرا این اتفاق می‌افتد؟ مغز قدیم مسئول بقا و رفاه شماست و هر سختی را به عنوان «خطر» شناسایی می‌کند و سعی بر این دارد که شما را از خطر دور کند. یعنی وقتی باید صبح زود بیدار شوید و خود را در موقعیتی قرار دهید که راحتیِ شما را تهدید می‌کند، مغز قدیم زودتر از مغز نوین دست به کار می‌شود و شما را تشویق می‌کند که دوباره بخوابید.

اگر وظیفه مغز قدیم را به خوبی فهمیده باشید، اکنون می‌دانید که این مغز قدیم است که نمی‌گذارد شما به باشگاه بروید، به جای بازی‌های ویدیویی کتاب بخوانید یا آموزش ببینید، به کسب‌وکارهای شخصی خود برسید و….. باید بدانید که مغز قدیم ما برای بقا طراحی شده است،‌ نه تغییر و در خروجی هر تغییری را به عنوان خطر شناسایی می‌کند. علاوه بر این مغز قدیم به دنبال لذت‌های آنی است و نه کارهایی که ممکن است در آینده احتمال داشته باشد لذت‌های بیشتری به همراه داشته باشند.

اما در کل مغز قدیم به این بدی‌هایی که شما فکر می‌کنید هم نیست. شاید خودتان نفهمیده باشید اما حتما بارها برایتان اتفاق افتاده که مغز قدیم شما را از خطرات واقعی و یا حتی مرگ نجات داده باشد. به بیان دیگر، اگر این بخش از مغز ما کار نمی‌کرد، تا به الان نسل آدم‌ها روی زمین منقرض شده بود. حال سوالی که پیش می‌آید این است که چه کاری برای مغز قدیممان انجام دهیم که هم ما را از خطرات جدی دور کند و هم جلوی رشدمان را نگیرد؟ در ادامه تمرین‌هایی را تحلیل می‌کنیم که پاسخ سوال شما را می‌دهند.

از بخش‌های قبلی حاصل می‌گیریم که مغز قدیم، بخشی حیاتی از مغز ماست و اگر نبود احتمالا بارها آسیب دیده یا حتی مرده بودیم؛ اما این بخش از مغز ما گاهی درباره خطرها زیادی اغراق می‌کند و اگر مفصل تسلیم آن بشویم، باید با آرزوها و برنامه‌هایمان خداحافظی کنیم. در این بخش به تمرین‌های ساده‌ای می‌پردازیم که جلوی این مسئله را بگیرد.

همین که شما آگاه باشید در هر موقعیتی، چه بخشی از مغزتان در حال دستور دادن به شما است، کمک می‌کند که کمتر تحت کنترل آن بخش از مغز باشید. به عنوان مثال وقتی ۸ صبح از خواب بیدار می‌شوید و می‌خواهید به محل کار بروید اما صدایی در سر شما می‌‌گوید که باید دوباره بخوابید، با خود بگویید:

«آیا این مغز قدیم است که به من می‌گوید دوباره بخوابم؟ آیا این دستور منطقی است و بعدا از اطلاعت از آن پشیمان نخواهم شد؟»

این اقدام تا حد زیادی کمک می‌کند که در بیشتر مواقع بی قید و شرط تسلیم مغز قدیم نشویم و از نتایج منفی دستورات آن جلوگیری کنیم.

تصور کنید اکنون ساعت ۷ است و شما برنامه دارید که ساعت ۸ ورزش را شروع کار کنید. همزمان، قسمت تازه سریال مورد علاقه‌تان ارائه شده است و صدایی در سر شما می‌گوید:

«چرا باید بدن درد ورزش را تحمل کنی و عرق بریزی؟ مگر کسی مجبورت کرده این کار را انجام دهی؟ از تماشای سریالت لذت ببر و بدنت را در فشار قرار نده.»

حتما می‌دانید که این صدا از کدام بخش مغز بیرون می‌آید. این مغز قدیم شماست که شما را گول می‌زند و اگر تمرین قبلی را در پیش گرفته باشید، در آن لحظه این را متوجه خواهید شد. کاری که الان باید بکنید این است که از مغز قدیمتان در این مواقع یک شخصیت منفی بسازید و وقتی در حال گول زدن شماست، در ذهن خود به او بگویید «برو به درک!». می‌توانید اسم شخصیتتان را هرچه دلتان می‌خواهد مانند حرامزاده، شیطان، عیاش و یا چیزهای رکیک‌تر بگذارید. تنها نکته مهم این است که آن را خلق کنید و وقتی می‌خواهد جلوی رشد شما را بگیرد، با او بجنگید.

موقعیت‌های سخت را فرصتی برای قوی‌تر شدن در مقابل مغز به‌روز بشمارید

همان مثال ورزش را به یاد بیاورید. فرض کنید که به اندازه کافی خوابیده‌اید و در زندگی شما دغدغه‌های ذهنی کمی وجود دارد. در این حالت راحت‌تر است که ورزش را ابتدا کنید و مغز قدیم شما چندان تلاشی برای اینکه جلویتان را بگیرد نمی‌کند.

حال تصور کنید که ذهن شما از کار شدید بسیار خسته است، خواب کافی نداشته‌اید و بدنتان هم کوفته است. در این موقعیت قدرت مغز قدیم بیش از آن چیزیست که فکر می‌کنید و خود را به هر دری می‌زند که شما را از ورزش کردن منصرف کند. اگر در این زمان با خود بگویید که برای قوی‌تر شدن در مقابل این شیطان باید هر طوری که شده ورزش کنم، در موقعیت مشابه بعدی ورزش کردن برایتان بسیار راحت‌تر است؛ چون اراده شما تقویت شده است. وقتی به آدم‌هایی که چند سال است ورزش می‌کنند و سالی ۱۰۰ کتاب می‌خوانند حسودی‌تان می‌شود باید بدانید که آن‌ها این موقعیت‌ها را گذرانده‌اند و حتی در مواقعی که حالشان خوب نبوده، در مقابل مغز قدیم ایستاده‌اند.

همین که این مقاله را تا انتها خواندید، نشان‌دهنده این است که ذهنیت رشد دارید و نمی‌خواهید تسلیم غرایز و حوس‌های خود بشوید؛ اما در این میان خطر افتادن در مسیر رشد سمی را هم در نظر بگیرید. به عنوان مثال در موقعیتی که شما یکی از عزیزانتان را از دست داده‌اید و در دوره سوگواری به سر می‌برید، هیچ اصراری نیست که مغز قدیم را شکست دهید و خودتان را مجبور کنید که کتاب بخوانید یا ورزش کنید؛ زیرا این کار بیشتر به شما آسیب می‌زند. به بیان دیگر، موقعیت‌ها را بسنجید و تنها در موقعیت‌های مناسب برای رشد و تقویت اراده‌تان اقدام کنید.

نویسنده: محمد جواد عظیم تاریخ: دوشنبه 26 مرداد 1405 ساعت: 0:37 برچسب:

صفحه بندی