مرجع آموزش پیامک هوشمند، سامانه پیامکی، ارسال پیامک تبلیغاتی و راهکارهای بازاریابی پیامکی برای رشد کسبوکارها.
دنبال کنیدمحدثه گل محمدیخواندن ۱۰ دقیقه·۲۱ ساعت پیشزیبایی
در قسمت نخست از این پرسش سخن گفتیم که آیا زیبایی حقیقتی بیرونی است یا در ادراک انسان شکل میگیرد. به این حاصل رسیدیم که شاید نتوان زیبایی را صرفاً به ذهن انسان فروکاست؛ زیرا در خود موجودات نیز نظم، تناسب، هماهنگی و نحوی از کمال وجود دارد که میتواند منشأ زیبایی باشد.
در قسمت دوم، پرسش را یک قدم جلوتر بردیم و گفتیم اگر زیبایی در عالم هست، چرا همه آن را به یک اندازه نمیبینند؟
آنجا از «مراتب دیدن» سخن گفتیم؛ از اینکه ناظر و منظر در نسبت با یکدیگر قرار میگیرند و انسان جهان را تنها به اندازه آنچه در برابر اوست نمیبیند، بلکه به اندازه مرتبهای که با آن میبیند، جهان برای او آشکار میشود.
اگر زیبایی دیده شد، چه چیزی انسان را به سوی آن میکشاند؟
وقتی چیزی را زیبا میبینیم، معمولاً نوعی کشش نیز در ما پدیدار میشود.
چیزی در منظر، ناظر را به سوی خود میخواند.
گل فقط دیده نمیشود؛ گاهی انسان میخواهد به آن نزدیک شود.
یک قطعه موسیقی فقط شنیده نمیشود؛ گاهی انسان میخواهد دوباره آن را بشنود.
و در مواجهه با یک انسان، ممکن است دیدن یک چهره، یک نگاه، یک رفتار یا حتی یک سکوت، در ما میلی به نزدیک شدن ایجاد کند.
زیبایی دیده میشود و عشق، حرکت انسان به سوی آن است.
اما اگر چنین باشد، پرسش دیگری شکل میگیرد:
آیا ابتدا زیبایی را میبینیم و سپس عاشق میشویم؟
یا عشق در ما شکل میگیرد و سپس چیزهایی را میبینیم که پیش از آن قادر به دیدنشان نبودیم؟
شاید زیبایی و عشق در رابطهای متقابل قرار داشته باشند.
ممکن است انسانی را ببینیم و در او چیزی ببینیم که دیگری نمیبیند.
دو نفر میتوانند کنار یکدیگر بنشینند و به یک انسان نگاه کنند؛ یکی فقط ظاهر او را ببیند و دیگری ظرافتی در رفتار، نوع نگاه، نحوه سخن گفتن یا حتی سکوت او را دریابد که برای نفر اول اصلاً آشکار نیست.
عشق میتواند کیفیت این دیدن را تغییر دهد.
وقتی کسی را دوست میداریم، گاهی شرحی برایمان آشکار میشود که پیش از آن نمیدیدیم.
ضعفهایش نیز میتوانند برای ما معنایی پیدا کنند.
حتی ممکن است چیزی را که پیشتر عیب میدیدیم، پس از شناخت بیشتر، در نسبتی دیگر معنا کنیم.
از این جهت، عشق را میتوان نوعی گشودگی ادراکی دانست.
عشق لزوماً زیبایی را خلق نمیکند؛ اما میتواند چشم انسان را برای دیدن مرتبهای از زیبایی که پیشتر بر او پوشیده بوده، گشودهتر کند.
پس رابطه میان عشق و زیبایی میتواند چنین باشد:
زیبایی انسان را به سوی عشق میکشاند و عشق، چشم انسان را برای دیدن زیباییهای عمیقتر آماده میکند.
و هر چیزی که انسان را شدیداً تحت تأثیر قرار میدهد، الزاماً حقیقتی را درباره محبوب آشکار نمیکند.
گاهی انسان عاشق تصویری میشود که خودش ساخته است.
در این حالت، انسان نه دیگری، بلکه تصویر خود از دیگری را دوست دارد.
ممکن است بخشی از وجود خود را بر دیگری فرافکنی کند و سپس همان را در او بپرستد.
از اینجا عشق میتواند به جای آنکه راه شناخت باشد، تبدیل به راهی برای گم کردن حقیقت شود.
میتواند انسان را به معرفت دیگری نزدیک کند،
و میتواند او را در توهمی که از دیگری ساخته است گرفتار کند.
به همین دلیل، عشق اگر با معرفت همراه نشود، ممکن است صرفاً میل، وابستگی یا فرافکنی باشد.
اما هنگامی که عشق با معرفت همراه میشود، اتفاق دیگری رخ میدهد.
چه چیزی در من است که چنین چیزی را میبیند و به سوی آن کشیده میشود؟
اینجاست که عشق میتواند به خودشناسی تبدیل شود.
دیگری میتواند چیزی را در ما آشکار کند که پیش از مواجهه با او از آن بیخبر بودهایم.
ممکن است کسی وارد زندگی ما شود و ناگهان بفهمیم چه چیزی برایمان ارزشمند است، از چه چیزی میترسیم، چه چیزی میخواهیم و چه تصویری از کمال را در ناخودآگاه خود حمل میکنیم.
عشق میتواند شناخت خود در مواجهه با دیگری باشد.
دیگری تبدیل به آینهای میشود که در آن، بخشهایی از خودمان را میبینیم.
گاهی چیزی که در دیگری میبینیم، واقعاً از آن اوست؛ گاهی نیز چیزی است که خودمان بر او افکندهایم.
بنابراین عشق میتواند هم آینه حقیقت باشد و هم آینه توهم.
معرفت آن چیزی است که به ما کمک میکند این دو را از یکدیگر تمیز دهیم.
از اینجا میتوانیم رابطه میان سه مفهوم را بهتر ببینیم:
زیبایی چیزی است که برای انسان آشکار میشود.
عشق، کششی است که انسان را به سوی آنچه دیده است حرکت میدهد.
و معرفت، کوشش برای فهمیدن حقیقت آن چیزی است که دیده و دوست داشته شده است.
زیبایی چشم را میگشاید، عشق دل را به حرکت درمیآورد و معرفت میپرسد که آنچه دیدهایم و دوست داشتهایم، حقیقتاً چیست.
در این معنا، معرفت میان زیبایی و عشق قرار نمیگیرد تا آنها را از یکدیگر جدا کند؛ بلکه باعث میشود هر دو از صورت ابتدایی خود فراتر بروند.
زیبایی بدون معرفت ممکن است به پسند فروکاسته شود.
عشق بدون معرفت ممکن است به میل و تعلق فروکاسته شود.
اما وقتی معرفت در میان باشد، انسان میتواند از ظاهر به معنا، از صورت به حقیقت و از تعلق به فهم حرکت کند.
در اینجا میتوان مفهوم دیگری را وارد کرد: جمال و جلال.
در زبان عرفانی، جمال بیشتر با ظهور کمال، لطافت، تناسب و جذابیت پیوند دارد و جلال با عظمت، هیبت و فراتر بودن حقیقت از احاطه انسان.
انسان در برابر جمال، کشش را تجربه میکند.
و در برابر جلال، عظمت و ناتوانی خود را درمییابد.
اگر انسان تنها جمال را ببیند، ممکن است حقیقت را به چیزی که برای «من» خوشایند است تقلیل دهد.
و اگر تنها جلال را ببیند، ممکن است نسبت او با حقیقت به ترس و فاصله محدود شود.
اما در جمع جمال و جلال، عشق معنای عمیقتری پیدا میکند.
جمال او را میکشد و جلال او را از خودبینی بازمیدارد.
زیرا چیزی که حقیقتاً زیباست، الزاماً چیزی نیست که باید مالک آن شد.
گاهی باید آن را دید، شناخت، دوست داشت و در عین حال به استقلال و حقیقت آن احترام گذاشت.
از این منظر، اندیشه سالک میان جمال و جلال حرکت میکند.
سپس دوباره به جمال بازمیگردد، اما این بار با چشمی دیگر.
زیبایی برای او دیگر فقط زیبایی صورت نیست؛ بلکه میتواند نشانهای از کمال باشد.
و جلال نیز دیگر صرفاً هیبت نیست؛ بلکه میتواند یادآور حقیقتی باشد که از احاطه «من» فراتر است.
او از جمال به عشق میرسد، از عشق به معرفت، از معرفت به جلال و از مواجهه با جلال دوباره به جمال بازمیگردد؛ اما هر بار در مرتبهای عمیقتر.
هرچه بیشتر میشناسد، بهتر میبیند؛ و هرچه بهتر میبیند، عمیقتر دوست میدارد.
ای قلم بنگر گر اجلالیستی که میان اصبعین کیستی
قلم اگر در خود فعل نوشتن متوقف شود، ممکن است جلال و اثرگذاری را از خودش بداند.
این همان حرکتی است که در قسمت پیشین درباره «دیدن فاعل در فعل» از آن سخن گفتیم.
چه تصویری از کمال در من وجود دارد که این زیبایی را تشخیص میدهد؟
اینجاست که عشق از یک احساس صرف، به یک پرسش وجودی تبدیل میشود.
شاید یکی از عجیبترین قابلیتهای عشق این باشد که انسان را به جایی میبرد که مجبور میشود خودش را ببیند.
و حتی تصویرهایی را که انسان از خودش ساخته است، در برابر او قرار دهد.
از این جهت، عشق اگر آگاهانه زیسته شود، میتواند یکی از میدانهای مهم خودشناسی باشد.
او میتواند موقعیتی باشد که خودمان در آن برای خودمان آشکار میشویم.
باز هم بله، اگر منظور از «آوردن» را خلق کردن زیبایی ندانیم، بلکه آشکار کردن آن بدانیم.
میتواند انسان را به دیدن ظرافتهایی قادر کند که پیشتر برایش آشکار نبودند.
زیبایی، عشق را بیدار میکند و عشق، چشم را برای زیباییهای بیشتر بیدار میکند.
اما در میان این دو، معرفت قرار دارد؛ معرفتی که به انسان میآموزد چه چیزی را دیده، چه چیزی را دوست داشته و آیا آنچه دوست داشته حقیقتاً همان چیزی بوده که تصور میکرده است یا نه.
و این پرسش، بحث را به قلمرو عرفان میبرد.
اگر حقیقت مطلق همهجا حاضر است، انسان قرار است به کجا برسد؟
اگر حق حاضر است، «رسیدن به حق» چه معنایی دارد؟
شاید رسیدن، حرکت حق به سوی انسان نباشد؛ بلکه تغییر انسان در نسبت با حق باشد.
خورشید برای آنکه دیده شود، لازم نیست به چشم نزدیک شود.
در همین معنا، ممکن است حقیقت حاضر باشد، اما انسان آن را نبیند.
انسان ابتدا جمالی را میبیند و به سوی آن کشیده میشود.
سپس در جستوجوی حقیقت آن جمال، از صورت عبور میکند.
درمییابد که آنچه دوست داشته، برای او فقط یک صورت نبوده است.
و اگر این حرکت تا نهایت خود ادامه پیدا کند، عشق از تعلق به یک صورت خاص فراتر میرود و به پرسش از سرچشمه جمال میرسد.
اینجاست که عشق میتواند از محبت یک موجود به طلب حقیقت وجود تبدیل شود.
زیرا این دو در تجربه انسانی میتوانند یکدیگر را آشکار کنند.
ما چیزی را زیبا میبینیم و دوست میداریم.
چیزی را دوست میداریم و زیباییهای پنهان آن برایمان آشکار میشود.
هر دو میتوانند ما را به معرفت نزدیک کنند.
و معرفت نیز میتواند نگاه ما را دگرگون کند تا دوباره زیبایی و عشق را در مرتبهای دیگر تجربه کنیم.
دیدن → زیبایی → عشق → معرفت → دیدن عمیقتر → زیبایی عمیقتر → عشق عمیقتر
و اگر این چرخه از خودبینی عبور کند، ممکن است انسان از دیدن صرف اشیا به دیدن نسبت میان آنها و سپس به دیدن وحدتی برسد که کثرتها در آن معنا پیدا میکنند.
در نهایت شاید عشق فقط «دوست داشتن» نباشد.
دیدنی که در آن، دیگری دیگر صرفاً یک محور در برابر من نیست.
او به نحوی برای من آشکار میشود و من نیز در مواجهه با او دگرگون میشوم.
در این ملاقات، ناظر و منظر هر دو در نسبت تازهای قرار میگیرند.
و شاید به همین دلیل است که عشق میتواند هم معرفت دیگری باشد و هم معرفت خود.
زیبایی، چیزی است که در این ملاقات آشکار میشود.
حقیقت زیبایی در ملاقات ناظر و منظر آشکار میشود و حقیقت عشق در حرکت ناظر به سوی آنچه در این ملاقات شناخته است.
و هرچه این شناخت عمیقتر شود، عشق نیز از میل به معرفت نزدیکتر میشود.
شاید انسان در آغاز گمان کند عاشق چیزی زیبا شده است.
اما اگر به راه خود ادامه دهد، ممکن است روزی از خود بپرسد:
آن حقیقتی که زیبایی و عشق مرا به سوی خود کشاند، چیست؟
و شاید زیبایی دیگر فقط چیزی نباشد که چشم را خوش میآید.
بلکه چیزی باشد که چشم را از خود فراتر میبرد.
و جلال، به او یادآوری میکند که حقیقت، ملک «من» نیست.
و شاید سالک، در حرکت میان جمال و جلال، سرانجام بفهمد آنچه در آغاز فقط «زیبا» میدید، میتوانست دعوتی باشد برای دیدن عمیقتر، دوست داشتن عمیقتر و شناختن حقیقتی که پشت این همه صورت آشکار شده است. حقیقتی که پشت این همه صورت آشکار شده است.
برچسب:
نویسنده: محمد جواد عظیم