☰
دنبال کنیدآینازخواندن ۲ دقیقه·۴ ساعت پیشرمان چشم هایش دریای سیاه|عاشقانه خدمتکاری
+اوه نمردیم و دیدیم تو واسه یک چیزی نگران باشی.
ابرویی بالا انداختم و پشت چشمی نازک کردم و گفتم:
یک پس گردنی زد بهمو گفت:ور ورتو کم کن بیا برو توبابا
اول که وارد میشدی چند متری سنگ فرش بود بعد که یک طرف حیاط یک استخر بزرگ که کنارش یک میز با دوتا صندلی و یکی دو متر اون طرف ترش یک تاب دو نفره بود .در حال دید زدن بودم که یک پسر حدود سی سی و یک ساله اومد سمتمون و با ارشیا دست دادو احوال پرسی کردند ،بعد مارو تا یک اتاق
سه درچاری گوشه حیاط برد تو اتاق یه آشپزخونه کوچولو داشت .
یک دست مبل راحتی و کمد لباسو لحاف میز یک تلوزیونم داشت . در کل از خونه قبلی خودمون بهتر بودش.
ارشیا رفت لوازم رو آورد و خودش رفت منم شروع کار کردم به چیدن وسایل .
کارم که تموم شد حسابی گشنم شده بودش رفتم سر یخچال همه چی بود توش لامصب تا حالا یخچال خونمون اینجور پر نبوده .وسایل در آوردم یک برنج و مرغ مشتی ای درست کردم.
ارشیا اومد شام خوردیم و به سه نکشیده خابم برد .
با زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم .ساعت ۷صبح بود باید سرکار میرفتم.شتابان رفتم یه دوش گرفتم و حاظر شدم.
یکم از راه رو باید پیاده میرفتم تا برسم به مترو دیروز تو راه این مسیرارو متین بهم یاد داد.سوار مترو شدم و تا رسیدن ب مقصدم ایرپادمو زدم و آهنگ گوش کردم
توی هتل نظافتچی بودم.وارد رختکن شدم .بهاره دوستم اومد سمتم .
پرید اومدم بغلم کردم و یه بوس محکم از لپم کرد
+برو گمشو عقب ،باز حتمی میخای کاراتو به گردن من
-عشقممم بخداا خستمم دیشب اصلا نخابیدم تا صبح عرفان دیونم کرده بود چت کردیم نزاشت بخابم
ادامه ی تمام پارت های رمان در لینک روبیکا
https://rubika.ir/joinc/+FBCGFFED0DZHHQVLSWNNOSLVWCSCUVOI
نویسنده:
محمد جواد عظیم
تاریخ:
دوشنبه
2 شهريور
1405
ساعت:
11:30