دنبال کنیدآینازخواندن ۲ دقیقه·۴ ساعت پیشرمان چشم هایش دریای سیاه|عاشقانه خدمتکاری

+اوه نمردیم و دیدیم تو واسه یک چیزی نگران باشی.

ابرویی بالا انداختم و پشت چشمی نازک کردم و گفتم:

یک پس گردنی زد بهمو گفت:ور ورتو کم کن بیا برو توبابا

اول که وارد میشدی چند متری سنگ فرش بود بعد که یک طرف حیاط یک استخر بزرگ که کنارش یک میز با دوتا صندلی و یکی دو متر اون طرف ترش یک تاب دو نفره بود .در حال دید زدن بودم که یک پسر حدود سی سی و یک ساله اومد سمتمون و با ارشیا دست دادو احوال پرسی کردند ،بعد مارو تا یک اتاق

سه درچاری گوشه حیاط برد تو اتاق یه آشپزخونه کوچولو داشت .

یک دست مبل راحتی و کمد لباسو لحاف میز یک تلوزیونم داشت . در کل از خونه قبلی خودمون بهتر بودش.

ارشیا رفت لوازم رو آورد و خودش رفت منم شروع کار کردم به چیدن وسایل .

کارم که تموم شد حسابی گشنم شده بودش رفتم سر یخچال همه چی بود توش لامصب تا حالا یخچال خونمون اینجور پر نبوده .وسایل در آوردم یک برنج و مرغ مشتی ای درست کردم.

ارشیا اومد شام خوردیم و به سه نکشیده خابم برد .

با زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم .ساعت ۷صبح بود باید سرکار میرفتم.شتابان رفتم یه دوش گرفتم و حاظر شدم.

یکم از راه رو باید پیاده میرفتم تا برسم به مترو دیروز تو راه این مسیرارو متین بهم یاد داد.سوار مترو شدم و تا رسیدن ب مقصدم ایرپادمو زدم و آهنگ گوش کردم

توی هتل نظافتچی بودم.وارد رختکن شدم .بهاره دوستم اومد سمتم .

پرید اومدم بغلم کردم و یه بوس محکم از لپم کرد

+برو گمشو عقب ،باز حتمی میخای کاراتو به گردن من

-عشقممم بخداا خستمم دیشب اصلا نخابیدم تا صبح عرفان دیونم کرده بود چت کردیم نزاشت بخابم

ادامه ی تمام پارت های رمان در لینک روبیکا

https://rubika.ir/joinc/+FBCGFFED0DZHHQVLSWNNOSLVWCSCUVOI

نویسنده: محمد جواد عظیم تاریخ: دوشنبه 2 شهريور 1405 ساعت: 11:30 برچسب:

صفحه بندی