مرجع آموزش پیامک هوشمند، سامانه پیامکی، ارسال پیامک تبلیغاتی و راهکارهای بازاریابی پیامکی برای رشد کسبوکارها.
دنبال کنیدتهمتنخواندن ۶ دقیقه·۱ روز پیشتو مرده ایمطالعه این پست مناسب هر سنی نیست ، ترجیحا بالای هجده سال
(بازیگری وارد میشود ...لباسی همچو کفن ، موها و صورت آرایش دقیقا سفید ... میدود و میانه صحنه می ایستد)
مرده : آقایان زندگی در این دنیا ابلهانه است .
(صحنه روشن میشود و اثباب اثاثیه ای در آنجا مشخص میشود .... آنجا یک میز چوبی بلند ، چهار صندلی دور آن -باقی آن فضای خالی- ، میز یکتایی آنجا دارای گرامافون ... مقابل پنجره کوچک ، پرده آن کشیده شده .... نصفه شب است ... نور طبیعی اتاق کم و زرد رنگ است .
مرده داخل می دود .... روی صحنه تاب میخورد . میایستد و در فکر فرو میرود .... دست زیر چانه گذاشته و قدم میگذارد و زیر لب شعری میخواند ).
مرده : در شبانگاهان / در صفیر باد های زمستانی / در کولاک برف ها و زوزه ی گرگان / در کشاکش این فصل های غبار آلود / همانسان که چشمانم از فرط ملال کم سو شده بود / همانسان که هیچ نمیدیدم / در آن وقت که همراه باد زوزه میکشیدم و همراه برف بر ستون فقرات شهر فرود می آمدم / نوری بر فراز سرم روشنا گرفت
(نوری بالای صحنه با شدت روشن میشود ، نور زیاد و بی سابقه است و مرده خود را روی میز انداخته و دراز میکشد.
پنجره بر اثر باد و صفیر زمستانی با شدت باز شده و صدای بلند باد به گوش میرسد ، گرامافدن روی میز موتزارت می نوازد و صدای آن بلند میشود (موسیقی ریکوئم) .
نور بالای صحنه طوریست که مدام زیاد شده و حالتی الهی به صحنه میدهد در همان حال تا شدت زیادی نور میتابد و بعد از بالاترین حد ناگهان فروکش کرده و خاموش میشود.
بی لباس و تنها شلوار سفیدی پوشیده اند ، چهره ها مشخص و عادی .
دور میز روی صندلی مینشینند و مشغول خوردن تن مرده میشوند (به شکل اکت بازیگری، تن مرده خون آلود و دهان آنها با گوشت هایی خونی میشود . ) خوردنشان تمام شده).
نادر(دفترچه ای بیرون می آورد و مشغول نوشتن میشود ) : کافیست …
بابک:(بی حوصله و دست زیر چانه): باید برخیزیم …
(سه خدمتکار وارد میشوند و یکی روی میز دو بطری شراب میگذارد و دو خدمتکار دیگر تن مرده را بلند میکنند و کشان کشان میبرند )….
(همه مشغول نوشیدن میشوند … سهراب با احساس و آرام ، نادر سریعتر و قلب قلب … بابک نمینوشد … اشکبوس ابتدا یک جرعه و بعد لیوان را کنار میگذارد) .
(خدمتکار ها درون می آیند ، دو بطری را میبرند … یکی از خدمتکار ها که زنی لاغر است روی میز دراز میکشد . او نقابی برچهره دارد
سهراب لباس های زن را باز میکند و سینه های او را دست میکشد و با حالتی غیظ مانند فریاد میکشد) …
بابک (چرت میزند و دست زیر چانه): بای … د … بر ..ویم .
اشکبوس (دستش را بلند میکند : ) دروغ است .
سهراب : (رو به پشت صحنه : )خدمتکار …. آه … رفت .
سهراب : برخواست چون شرمگین شده بود او تنها خود را به من عرضه میکند در مقابل چشمان شهوت زده شرمگین بود .
اشکبوس : (فکر میکند :) هوم … هوممم . ( رو به پشت صحنه داد میکشد) خدمتکار … خدمتکار .
دو خدمتکار دیگر یکی مردی دراز و دیگری زنی فربه خدمتکار زن لاغر را کشان کشان تو می آورند و روی میز میگذارند او تقلا میکند و بعد ارام میشود .
اشکبوس روی او خم میشود و لبانش را محکم میبوسد . سهراب فریاد میکشد .
اشکبوس : چه راحت لبانش را در اختیارم گذاشت .
(اشکبوس لباس خدمتکار را تا نیمه پایین میکشد و با دیدن سینه او رو ترش میکند و با غیظ دوباره به صندلی باز میگردد) .
نادر : (مشغول نوشتن) بیرون سرد و سوزناک است .
بابک : من سیر شده ام کاری ندارم انجام بدهم … میخواهم بروم .
بابک : همه بلند شوند من ابتدا کاری نمیکنم .
نادر بلند میشود و در راه همانطور که مینویسد به پشت صحنه میرود .
(دو خدمتکار داخل می آیند و زیر بغل بابک را گرفته و کشان کشان او را میبرند
دو خدمت کار دیگر پاهل می آیند و زن لاغز را کشان کشان به پشت صحنه میبرند
تنها اشکبوس مانده . موسیقی آغاز میشود و باد دوباره پنجرا را با شدت باز میکند .
اشکبوس : میخواهم تمام این اوصاف را به نگارش در آورم اما تنها در خیالات این قابلیت مهیاست و در عمل قلم که به دست میگیرم چون بادی همه چیز محو میشود .
اشکبوس : تا به حال افسانه ای را شنیده ای ؟
اشکبوس : میگویند خداوند آدم های بیچاره را بیشتر دوست دارد .
اشکبوس : اکنون دچار شهوتی شده ام … میخواهم تمام جهان را نیست کنم … میخواهم ناگهان کاری کنم که چون باد زوزه کش همه چیز و همه جا بلند شود و در آسمان به پرواز در آید .
مرده : (آواز میخواند و به حالت رقص دور میز میگردد :) تو مرده ای … تو مرده ای …. تو مرده ای ….
اشکبوس : هیچگاه نمیمیرم … من کسانی را خلق کرده ام که پس از خودم به زندگی بپردازند .
(از پشت صحنه صدایی می آید . سهراب به درون می دود … صورتش خونی و سری در دست دارد) .
مرده : تو مرده ای … تو مرده ای … تو مرده ای ….
اشکبوس : (خشمگین روی میز میکوبد :)میگویم نمیمیرم .
(موسیقی صدایش تند تر میشود و باد زوزه میشکد) …
مرده (تند تر میدود) : تو مرده ای تو مرده ای تو مرده ای .
(اشکبوس فریاد میشکد و گوش هایش را میگیرد .
اشکبوس : من مرده ام …. تماما توهم بود … هیچ به یاد نمی آورم … تماما دروغ و مضحک بود ….
لباس های مرده را بیرون می آورد و تن خود میکند ….
اشکبوس : در صحنه میگردد . پنجره را میبندد گرامافون را خاموش میکند
اشکبوس: (فریاد کشان :) آقایان زندگی در این دنیا ابلهانه است .
برچسب:
نویسنده: محمد جواد عظیم