☰
دنبال کنیدرعنا رضاییخواندن ۱۴ دقیقه·۴ ساعت پیش( غزال رعنا )در جستجوی واژهها؛ مجموعهی اشعار و دلنوشتههای «رعنا»
سلام به همهی همراهان و دوستداران هنر و کلام…
کلمات، تنها راه من برای بیان آنچه در درونمان میگذرد هستند؛ سکوتهایی که باید به صدا تبدیل شوند تا معنا پیدا کنند. من رعنا رضایی هستم و در روز جاری، با قلبی پر از هیجان، اولین اثر مکتوب خود را با شما به اشتراک میگذارم.
این کتاب، تنها مجموعهای از نوشتهها نیست؛ بلکه قطعههای کوچکی از روح من است. در صفحات این اثر، میان اشعار احساسی، دلنوشتههای ملی و آموزههای اخلاقی، گشتی میزنیم تا شاید در میان کلمات من، ردی از تجربههای خودمان را پیدا کنیم.
هر شعر و هر واژه، تلاش من برای ثبتِ لحظاتی است که گذشتنی بودند، اما با نوشتن، ماندگار است
«من از میانِ خاکسترِ غم، شکوه ساختم. («شکوه از دل غم»):
این کلماتی که میخوانید، تنها نجوایِ سادهیِ یک نویسنده نیستند؛ اینها بقایایِ فریادهایی هستند که در میانهیِ طوفانهای زندگی، از میانِ رنجها برآمدهاند. من آموختم که چگونه از تاریکترین لحظات، نوری برای دیدنِ حقیقت بسازم و از بیعدالتیها، شعرهایی از جنسِ ایستادن خلق کنم.
و اکنون، از زبانِ خود به شما میگویم: هرگاه زندگی شما را به زمین زد، هرگاه سنگینیِ دنیا بر شانههایتان نشست و هرگاه راه برایتان تاریک شد، گریه کنید… تمامِ وجودتان را به گریه وادارید. اما به یاد داشته باشید: گریه کنید، اما پس از آن، برخیزید.
اشکها را پاک کنید و با همان چشمانی که از گریه نمناک شدهاند، دوباره به جهان خیره شوید؛ اما این بار، با نگاهی که از سختیها قدرت گرفته است. چون شکوهِ واقعی، در گریه کردن نیست، بلکه در برخاستنِ دوباره، پس از هر بار زمین خوردن است
"ما انسانها، عجیبترین گونههایِ تاریخ هستیم؛برخلافِ گیاهان که با هر زمستان، ریشهای عمیقتر و شاخهای استوارتر مییابند،
ما با هر سال که میگذرد، کمی بیشتر میشکنیم…
در این کتاب، نبضِ انسانیت را در میانهیِ لرزشِ دستهایِ پدر، در نگاهِ پرمعنایِ مادر و در میانهیِ پیوندهایِ ناگسستنی و گاه گسستنیِ خانواده جستجو میکنیم.
آیا ما در حالِ رشدیم، یا تنها در حالِ فرسودن شدن؟
و در این تکاپویِ بیپایان کار، آیا هنوز تپشی هست که بگوییم: ‘من هنوز انسانی هستم’؟
از دل صبر میگویم : از حالش/ از دردش / از ناله هایش / از بیتابی اش
در این دنیای کم عمرگر باد فغان بودیم و رفتیم
گر دنیای فانی غرق نیرنگ کرد و بنده را برد
تمنا میکنم بخوانید . بدانید . بفهمید . دانش را
در این دشت بلا گر جایی به جز اغوش امن خود نبود اندیشه کن
پزشک شدن / ارامشی باور نکردنی / خوشحالی بی انتها
وای بر حال ان دانشمند که روزگارش شاق میگذرد
تلافی کن به وقت کارما به وقت همان روز بعدی اشنا
انگونه بهترین خود باشی بهتر از هم او هم ان باشی
حاصل عمر گرانمایه ما نامی نیک به جا گذاشتن است
اگه نداریش این روزا تنگه دلت واسه اون صدا
مهربانی گاهی اوقات دردیست که زخمش می ماند
خیالی زیاد است که برای بهتر و ماهر تر بودن
می چرخد نترس ان ورق یک رو نمی ماند ای بد شانس
همچون ان ماهی که در اقیانوس و تنگ چاره ای جز اب ندارد
بیچاره چاره ای جز خندیدن بر ان فلک غمناک ندارد
وای از ان روز گیرنده ی پیشی از ان چرخ بی رحمی
عشق برایم صفا نداشت حتی مهر برایم وفا نداشت
انها را بر خانه ها اسیر و بیچاره و ویرانه کردی ا سیر نون خانه کردی
نه به جان نه به مال نه به بچه هایشان رحم کردی
از چه میرنجی که خویش را مانند قبل نگاه داری
در همهمه ی فلک روزگار بد بود یا بدون هیچ حالی
وفاداری وفاداری میخواهد و من اندکم درقبال او
جز اواز خواندن بر ای دل غمناک من ندیدم زتو ای دوست
جز وفاداری ندیدم و بس کاش میدیدم و شرمنده نمیشدم ز تو ای دوست
از چه می رنجی که مردم را زخود راضی نگاه داری
درمانده نشو ای دوست که تو تنها نیستی ز روزگار تلخ
من خودم هستم و تو خودت هستی نقاب را چکار است
گر در تو اندکی یافت شد جهان خواهد خواست تورا
نویسنده:
محمد جواد عظیم
تاریخ:
جمعه
6 شهريور
1405
ساعت:
2:01
دنبال کنیدرعنا رضاییخواندن ۱۴ دقیقه·۴ ساعت پیش( غزال رعنا )در جستجوی واژهها؛ مجموعهی اشعار و دلنوشتههای «رعنا»
سلام به همهی همراهان و دوستداران هنر و کلام…
کلمات، تنها راه من برای بیان آنچه در درونمان میگذرد هستند؛ سکوتهایی که باید به صدا تبدیل شوند تا معنا پیدا کنند. من رعنا رضایی هستم و در روز جاری، با قلبی پر از هیجان، اولین اثر مکتوب خود را با شما به اشتراک میگذارم.
این کتاب، تنها مجموعهای از نوشتهها نیست؛ بلکه قطعههای کوچکی از روح من است. در صفحات این اثر، میان اشعار احساسی، دلنوشتههای ملی و آموزههای اخلاقی، گشتی میزنیم تا شاید در میان کلمات من، ردی از تجربههای خودمان را پیدا کنیم.
هر شعر و هر واژه، تلاش من برای ثبتِ لحظاتی است که گذشتنی بودند، اما با نوشتن، ماندگار است
«من از میانِ خاکسترِ غم، شکوه ساختم. («شکوه از دل غم»):
این کلماتی که میخوانید، تنها نجوایِ سادهیِ یک نویسنده نیستند؛ اینها بقایایِ فریادهایی هستند که در میانهیِ طوفانهای زندگی، از میانِ رنجها برآمدهاند. من آموختم که چگونه از تاریکترین لحظات، نوری برای دیدنِ حقیقت بسازم و از بیعدالتیها، شعرهایی از جنسِ ایستادن خلق کنم.
و اکنون، از زبانِ خود به شما میگویم: هرگاه زندگی شما را به زمین زد، هرگاه سنگینیِ دنیا بر شانههایتان نشست و هرگاه راه برایتان تاریک شد، گریه کنید… تمامِ وجودتان را به گریه وادارید. اما به یاد داشته باشید: گریه کنید، اما پس از آن، برخیزید.
اشکها را پاک کنید و با همان چشمانی که از گریه نمناک شدهاند، دوباره به جهان خیره شوید؛ اما این بار، با نگاهی که از سختیها قدرت گرفته است. چون شکوهِ واقعی، در گریه کردن نیست، بلکه در برخاستنِ دوباره، پس از هر بار زمین خوردن است
"ما انسانها، عجیبترین گونههایِ تاریخ هستیم؛برخلافِ گیاهان که با هر زمستان، ریشهای عمیقتر و شاخهای استوارتر مییابند،
ما با هر سال که میگذرد، کمی بیشتر میشکنیم…
در این کتاب، نبضِ انسانیت را در میانهیِ لرزشِ دستهایِ پدر، در نگاهِ پرمعنایِ مادر و در میانهیِ پیوندهایِ ناگسستنی و گاه گسستنیِ خانواده جستجو میکنیم.
آیا ما در حالِ رشدیم، یا تنها در حالِ فرسودن شدن؟
و در این تکاپویِ بیپایان کار، آیا هنوز تپشی هست که بگوییم: ‘من هنوز انسانی هستم’؟
از دل صبر میگویم : از حالش/ از دردش / از ناله هایش / از بیتابی اش
در این دنیای کم عمرگر باد فغان بودیم و رفتیم
گر دنیای فانی غرق نیرنگ کرد و بنده را برد
تمنا میکنم بخوانید . بدانید . بفهمید . دانش را
در این دشت بلا گر جایی به جز اغوش امن خود نبود اندیشه کن
پزشک شدن / ارامشی باور نکردنی / خوشحالی بی انتها
وای بر حال ان دانشمند که روزگارش شاق میگذرد
تلافی کن به وقت کارما به وقت همان روز بعدی اشنا
انگونه بهترین خود باشی بهتر از هم او هم ان باشی
حاصل عمر گرانمایه ما نامی نیک به جا گذاشتن است
اگه نداریش این روزا تنگه دلت واسه اون صدا
مهربانی گاهی اوقات دردیست که زخمش می ماند
خیالی زیاد است که برای بهتر و ماهر تر بودن
می چرخد نترس ان ورق یک رو نمی ماند ای بد شانس
همچون ان ماهی که در اقیانوس و تنگ چاره ای جز اب ندارد
بیچاره چاره ای جز خندیدن بر ان فلک غمناک ندارد
وای از ان روز گیرنده ی پیشی از ان چرخ بی رحمی
عشق برایم صفا نداشت حتی مهر برایم وفا نداشت
انها را بر خانه ها اسیر و بیچاره و ویرانه کردی ا سیر نون خانه کردی
نه به جان نه به مال نه به بچه هایشان رحم کردی
از چه میرنجی که خویش را مانند قبل نگاه داری
در همهمه ی فلک روزگار بد بود یا بدون هیچ حالی
وفاداری وفاداری میخواهد و من اندکم درقبال او
جز اواز خواندن بر ای دل غمناک من ندیدم زتو ای دوست
جز وفاداری ندیدم و بس کاش میدیدم و شرمنده نمیشدم ز تو ای دوست
از چه می رنجی که مردم را زخود راضی نگاه داری
درمانده نشو ای دوست که تو تنها نیستی ز روزگار تلخ
من خودم هستم و تو خودت هستی نقاب را چکار است
گر در تو اندکی یافت شد جهان خواهد خواست تورا
نویسنده:
محمد جواد عظیم
تاریخ:
جمعه
6 شهريور
1405
ساعت:
2:01
دنبال کنیدرعنا رضاییخواندن ۱۴ دقیقه·۴ ساعت پیش( غزال رعنا )در جستجوی واژهها؛ مجموعهی اشعار و دلنوشتههای «رعنا»
سلام به همهی همراهان و دوستداران هنر و کلام…
کلمات، تنها راه من برای بیان آنچه در درونمان میگذرد هستند؛ سکوتهایی که باید به صدا تبدیل شوند تا معنا پیدا کنند. من رعنا رضایی هستم و در روز جاری، با قلبی پر از هیجان، اولین اثر مکتوب خود را با شما به اشتراک میگذارم.
این کتاب، تنها مجموعهای از نوشتهها نیست؛ بلکه قطعههای کوچکی از روح من است. در صفحات این اثر، میان اشعار احساسی، دلنوشتههای ملی و آموزههای اخلاقی، گشتی میزنیم تا شاید در میان کلمات من، ردی از تجربههای خودمان را پیدا کنیم.
هر شعر و هر واژه، تلاش من برای ثبتِ لحظاتی است که گذشتنی بودند، اما با نوشتن، ماندگار است
«من از میانِ خاکسترِ غم، شکوه ساختم. («شکوه از دل غم»):
این کلماتی که میخوانید، تنها نجوایِ سادهیِ یک نویسنده نیستند؛ اینها بقایایِ فریادهایی هستند که در میانهیِ طوفانهای زندگی، از میانِ رنجها برآمدهاند. من آموختم که چگونه از تاریکترین لحظات، نوری برای دیدنِ حقیقت بسازم و از بیعدالتیها، شعرهایی از جنسِ ایستادن خلق کنم.
و اکنون، از زبانِ خود به شما میگویم: هرگاه زندگی شما را به زمین زد، هرگاه سنگینیِ دنیا بر شانههایتان نشست و هرگاه راه برایتان تاریک شد، گریه کنید… تمامِ وجودتان را به گریه وادارید. اما به یاد داشته باشید: گریه کنید، اما پس از آن، برخیزید.
اشکها را پاک کنید و با همان چشمانی که از گریه نمناک شدهاند، دوباره به جهان خیره شوید؛ اما این بار، با نگاهی که از سختیها قدرت گرفته است. چون شکوهِ واقعی، در گریه کردن نیست، بلکه در برخاستنِ دوباره، پس از هر بار زمین خوردن است
"ما انسانها، عجیبترین گونههایِ تاریخ هستیم؛برخلافِ گیاهان که با هر زمستان، ریشهای عمیقتر و شاخهای استوارتر مییابند،
ما با هر سال که میگذرد، کمی بیشتر میشکنیم…
در این کتاب، نبضِ انسانیت را در میانهیِ لرزشِ دستهایِ پدر، در نگاهِ پرمعنایِ مادر و در میانهیِ پیوندهایِ ناگسستنی و گاه گسستنیِ خانواده جستجو میکنیم.
آیا ما در حالِ رشدیم، یا تنها در حالِ فرسودن شدن؟
و در این تکاپویِ بیپایان کار، آیا هنوز تپشی هست که بگوییم: ‘من هنوز انسانی هستم’؟
از دل صبر میگویم : از حالش/ از دردش / از ناله هایش / از بیتابی اش
در این دنیای کم عمرگر باد فغان بودیم و رفتیم
گر دنیای فانی غرق نیرنگ کرد و بنده را برد
تمنا میکنم بخوانید . بدانید . بفهمید . دانش را
در این دشت بلا گر جایی به جز اغوش امن خود نبود اندیشه کن
پزشک شدن / ارامشی باور نکردنی / خوشحالی بی انتها
وای بر حال ان دانشمند که روزگارش شاق میگذرد
تلافی کن به وقت کارما به وقت همان روز بعدی اشنا
انگونه بهترین خود باشی بهتر از هم او هم ان باشی
حاصل عمر گرانمایه ما نامی نیک به جا گذاشتن است
اگه نداریش این روزا تنگه دلت واسه اون صدا
مهربانی گاهی اوقات دردیست که زخمش می ماند
خیالی زیاد است که برای بهتر و ماهر تر بودن
می چرخد نترس ان ورق یک رو نمی ماند ای بد شانس
همچون ان ماهی که در اقیانوس و تنگ چاره ای جز اب ندارد
بیچاره چاره ای جز خندیدن بر ان فلک غمناک ندارد
وای از ان روز گیرنده ی پیشی از ان چرخ بی رحمی
عشق برایم صفا نداشت حتی مهر برایم وفا نداشت
انها را بر خانه ها اسیر و بیچاره و ویرانه کردی ا سیر نون خانه کردی
نه به جان نه به مال نه به بچه هایشان رحم کردی
از چه میرنجی که خویش را مانند قبل نگاه داری
در همهمه ی فلک روزگار بد بود یا بدون هیچ حالی
وفاداری وفاداری میخواهد و من اندکم درقبال او
جز اواز خواندن بر ای دل غمناک من ندیدم زتو ای دوست
جز وفاداری ندیدم و بس کاش میدیدم و شرمنده نمیشدم ز تو ای دوست
از چه می رنجی که مردم را زخود راضی نگاه داری
درمانده نشو ای دوست که تو تنها نیستی ز روزگار تلخ
من خودم هستم و تو خودت هستی نقاب را چکار است
گر در تو اندکی یافت شد جهان خواهد خواست تورا
نویسنده:
محمد جواد عظیم
تاریخ:
جمعه
6 شهريور
1405
ساعت:
2:01
دنبال کنیدرعنا رضاییخواندن ۱۴ دقیقه·۴ ساعت پیش( غزال رعنا )در جستجوی واژهها؛ مجموعهی اشعار و دلنوشتههای «رعنا»
سلام به همهی همراهان و دوستداران هنر و کلام…
کلمات، تنها راه من برای بیان آنچه در درونمان میگذرد هستند؛ سکوتهایی که باید به صدا تبدیل شوند تا معنا پیدا کنند. من رعنا رضایی هستم و در روز جاری، با قلبی پر از هیجان، اولین اثر مکتوب خود را با شما به اشتراک میگذارم.
این کتاب، تنها مجموعهای از نوشتهها نیست؛ بلکه قطعههای کوچکی از روح من است. در صفحات این اثر، میان اشعار احساسی، دلنوشتههای ملی و آموزههای اخلاقی، گشتی میزنیم تا شاید در میان کلمات من، ردی از تجربههای خودمان را پیدا کنیم.
هر شعر و هر واژه، تلاش من برای ثبتِ لحظاتی است که گذشتنی بودند، اما با نوشتن، ماندگار است
«من از میانِ خاکسترِ غم، شکوه ساختم. («شکوه از دل غم»):
این کلماتی که میخوانید، تنها نجوایِ سادهیِ یک نویسنده نیستند؛ اینها بقایایِ فریادهایی هستند که در میانهیِ طوفانهای زندگی، از میانِ رنجها برآمدهاند. من آموختم که چگونه از تاریکترین لحظات، نوری برای دیدنِ حقیقت بسازم و از بیعدالتیها، شعرهایی از جنسِ ایستادن خلق کنم.
و اکنون، از زبانِ خود به شما میگویم: هرگاه زندگی شما را به زمین زد، هرگاه سنگینیِ دنیا بر شانههایتان نشست و هرگاه راه برایتان تاریک شد، گریه کنید… تمامِ وجودتان را به گریه وادارید. اما به یاد داشته باشید: گریه کنید، اما پس از آن، برخیزید.
اشکها را پاک کنید و با همان چشمانی که از گریه نمناک شدهاند، دوباره به جهان خیره شوید؛ اما این بار، با نگاهی که از سختیها قدرت گرفته است. چون شکوهِ واقعی، در گریه کردن نیست، بلکه در برخاستنِ دوباره، پس از هر بار زمین خوردن است
"ما انسانها، عجیبترین گونههایِ تاریخ هستیم؛برخلافِ گیاهان که با هر زمستان، ریشهای عمیقتر و شاخهای استوارتر مییابند،
ما با هر سال که میگذرد، کمی بیشتر میشکنیم…
در این کتاب، نبضِ انسانیت را در میانهیِ لرزشِ دستهایِ پدر، در نگاهِ پرمعنایِ مادر و در میانهیِ پیوندهایِ ناگسستنی و گاه گسستنیِ خانواده جستجو میکنیم.
آیا ما در حالِ رشدیم، یا تنها در حالِ فرسودن شدن؟
و در این تکاپویِ بیپایان کار، آیا هنوز تپشی هست که بگوییم: ‘من هنوز انسانی هستم’؟
از دل صبر میگویم : از حالش/ از دردش / از ناله هایش / از بیتابی اش
در این دنیای کم عمرگر باد فغان بودیم و رفتیم
گر دنیای فانی غرق نیرنگ کرد و بنده را برد
تمنا میکنم بخوانید . بدانید . بفهمید . دانش را
در این دشت بلا گر جایی به جز اغوش امن خود نبود اندیشه کن
پزشک شدن / ارامشی باور نکردنی / خوشحالی بی انتها
وای بر حال ان دانشمند که روزگارش شاق میگذرد
تلافی کن به وقت کارما به وقت همان روز بعدی اشنا
انگونه بهترین خود باشی بهتر از هم او هم ان باشی
حاصل عمر گرانمایه ما نامی نیک به جا گذاشتن است
اگه نداریش این روزا تنگه دلت واسه اون صدا
مهربانی گاهی اوقات دردیست که زخمش می ماند
خیالی زیاد است که برای بهتر و ماهر تر بودن
می چرخد نترس ان ورق یک رو نمی ماند ای بد شانس
همچون ان ماهی که در اقیانوس و تنگ چاره ای جز اب ندارد
بیچاره چاره ای جز خندیدن بر ان فلک غمناک ندارد
وای از ان روز گیرنده ی پیشی از ان چرخ بی رحمی
عشق برایم صفا نداشت حتی مهر برایم وفا نداشت
انها را بر خانه ها اسیر و بیچاره و ویرانه کردی ا سیر نون خانه کردی
نه به جان نه به مال نه به بچه هایشان رحم کردی
از چه میرنجی که خویش را مانند قبل نگاه داری
در همهمه ی فلک روزگار بد بود یا بدون هیچ حالی
وفاداری وفاداری میخواهد و من اندکم درقبال او
جز اواز خواندن بر ای دل غمناک من ندیدم زتو ای دوست
جز وفاداری ندیدم و بس کاش میدیدم و شرمنده نمیشدم ز تو ای دوست
از چه می رنجی که مردم را زخود راضی نگاه داری
درمانده نشو ای دوست که تو تنها نیستی ز روزگار تلخ
من خودم هستم و تو خودت هستی نقاب را چکار است
گر در تو اندکی یافت شد جهان خواهد خواست تورا
نویسنده:
محمد جواد عظیم
تاریخ:
جمعه
6 شهريور
1405
ساعت:
2:01
دنبال کنیدرعنا رضاییخواندن ۱۴ دقیقه·۴ ساعت پیش( غزال رعنا )در جستجوی واژهها؛ مجموعهی اشعار و دلنوشتههای «رعنا»
سلام به همهی همراهان و دوستداران هنر و کلام…
کلمات، تنها راه من برای بیان آنچه در درونمان میگذرد هستند؛ سکوتهایی که باید به صدا تبدیل شوند تا معنا پیدا کنند. من رعنا رضایی هستم و در روز جاری، با قلبی پر از هیجان، اولین اثر مکتوب خود را با شما به اشتراک میگذارم.
این کتاب، تنها مجموعهای از نوشتهها نیست؛ بلکه قطعههای کوچکی از روح من است. در صفحات این اثر، میان اشعار احساسی، دلنوشتههای ملی و آموزههای اخلاقی، گشتی میزنیم تا شاید در میان کلمات من، ردی از تجربههای خودمان را پیدا کنیم.
هر شعر و هر واژه، تلاش من برای ثبتِ لحظاتی است که گذشتنی بودند، اما با نوشتن، ماندگار است
«من از میانِ خاکسترِ غم، شکوه ساختم. («شکوه از دل غم»):
این کلماتی که میخوانید، تنها نجوایِ سادهیِ یک نویسنده نیستند؛ اینها بقایایِ فریادهایی هستند که در میانهیِ طوفانهای زندگی، از میانِ رنجها برآمدهاند. من آموختم که چگونه از تاریکترین لحظات، نوری برای دیدنِ حقیقت بسازم و از بیعدالتیها، شعرهایی از جنسِ ایستادن خلق کنم.
و اکنون، از زبانِ خود به شما میگویم: هرگاه زندگی شما را به زمین زد، هرگاه سنگینیِ دنیا بر شانههایتان نشست و هرگاه راه برایتان تاریک شد، گریه کنید… تمامِ وجودتان را به گریه وادارید. اما به یاد داشته باشید: گریه کنید، اما پس از آن، برخیزید.
اشکها را پاک کنید و با همان چشمانی که از گریه نمناک شدهاند، دوباره به جهان خیره شوید؛ اما این بار، با نگاهی که از سختیها قدرت گرفته است. چون شکوهِ واقعی، در گریه کردن نیست، بلکه در برخاستنِ دوباره، پس از هر بار زمین خوردن است
"ما انسانها، عجیبترین گونههایِ تاریخ هستیم؛برخلافِ گیاهان که با هر زمستان، ریشهای عمیقتر و شاخهای استوارتر مییابند،
ما با هر سال که میگذرد، کمی بیشتر میشکنیم…
در این کتاب، نبضِ انسانیت را در میانهیِ لرزشِ دستهایِ پدر، در نگاهِ پرمعنایِ مادر و در میانهیِ پیوندهایِ ناگسستنی و گاه گسستنیِ خانواده جستجو میکنیم.
آیا ما در حالِ رشدیم، یا تنها در حالِ فرسودن شدن؟
و در این تکاپویِ بیپایان کار، آیا هنوز تپشی هست که بگوییم: ‘من هنوز انسانی هستم’؟
از دل صبر میگویم : از حالش/ از دردش / از ناله هایش / از بیتابی اش
در این دنیای کم عمرگر باد فغان بودیم و رفتیم
گر دنیای فانی غرق نیرنگ کرد و بنده را برد
تمنا میکنم بخوانید . بدانید . بفهمید . دانش را
در این دشت بلا گر جایی به جز اغوش امن خود نبود اندیشه کن
پزشک شدن / ارامشی باور نکردنی / خوشحالی بی انتها
وای بر حال ان دانشمند که روزگارش شاق میگذرد
تلافی کن به وقت کارما به وقت همان روز بعدی اشنا
انگونه بهترین خود باشی بهتر از هم او هم ان باشی
حاصل عمر گرانمایه ما نامی نیک به جا گذاشتن است
اگه نداریش این روزا تنگه دلت واسه اون صدا
مهربانی گاهی اوقات دردیست که زخمش می ماند
خیالی زیاد است که برای بهتر و ماهر تر بودن
می چرخد نترس ان ورق یک رو نمی ماند ای بد شانس
همچون ان ماهی که در اقیانوس و تنگ چاره ای جز اب ندارد
بیچاره چاره ای جز خندیدن بر ان فلک غمناک ندارد
وای از ان روز گیرنده ی پیشی از ان چرخ بی رحمی
عشق برایم صفا نداشت حتی مهر برایم وفا نداشت
انها را بر خانه ها اسیر و بیچاره و ویرانه کردی ا سیر نون خانه کردی
نه به جان نه به مال نه به بچه هایشان رحم کردی
از چه میرنجی که خویش را مانند قبل نگاه داری
در همهمه ی فلک روزگار بد بود یا بدون هیچ حالی
وفاداری وفاداری میخواهد و من اندکم درقبال او
جز اواز خواندن بر ای دل غمناک من ندیدم زتو ای دوست
جز وفاداری ندیدم و بس کاش میدیدم و شرمنده نمیشدم ز تو ای دوست
از چه می رنجی که مردم را زخود راضی نگاه داری
درمانده نشو ای دوست که تو تنها نیستی ز روزگار تلخ
من خودم هستم و تو خودت هستی نقاب را چکار است
گر در تو اندکی یافت شد جهان خواهد خواست تورا
نویسنده:
محمد جواد عظیم
تاریخ:
جمعه
6 شهريور
1405
ساعت:
2:01