☰
دنبال کنیدخودنویسخواندن ۴ دقیقه·۱۷ ساعت پیشیک عروسی از جنس غافلگیریداستانی از عروسی ناگهانی من و فراتر از آن! (متفاوت از اون چیزی که الان فکر میکنین و البته متفاوتتر از اون چیزی که وسط متن فکر میکنین! : بهتون قول میدم اونجایی که فکر میکنین داستان رو فهمیدین، نفهمیدین)
مدتهاست که توی ویرگول ننوشتم! از استرس و هیجان تو پوست خودم نمیگنجم! اون موقعی که این اتفاق برام افتاد، فقط یه جا بود که دوست داشتم بنویسمش: ویرگول! اما... شرایطش نبود که نبود...
این چند ماهی که نبودم، به دنبالکنندههام اضافه شده. پشت همین تریبون میخوام بهتون بگم که: خوش اومدین! و البته به دنبالکنندههای بامعرفت و با مرامی که دست از دنبال نکردن من نکشیدن میخوام بگم: مرسی از اینکه رهام نکردین! برام بی نهایت باارزشه.
اونی که براش متن «شاید فانوس» رو نوشته بودم، برگشت. البته که... به هیچ عنوان بهش برنگشتم! عشق لازمه اما کافی نیست. شاید هم کافیه اما لازم نیست. شاید هم نه لازمه نه کافی. شاید ما آدمها برای یار انتخاب کردن به چیزهایی غیر از عشق احتیاج داریم. شاید هم... وقتشه بفهمم هر خواستنی عشق نیست. شاید هم عشق من بعد از شناخت اون آدم بود که تموم شد.
بعد اینکه برای بار چندم، قلبم هزاران هزار پاره شد و از مردها ناامید شدم (با احترام به تمام آقایون محترم، من چون دارم در مورد جنس مخالف میگم اینطوری میگم. شخصی برداشت نکنین!)، تصمیم گرفتم به معیارهام در مورد انتخاب همراه بیشتر پایبند باشم. به دوست صمیمیم ویس دادم: اگه رفتم اونجا و دکتر پیدا کردم که دوست پسر آینده و اگه با یه وکیل آشنا شدم که شوهر آیندهم رو پیدا کردم!
درسته که شغل همه چیز در مورد انتخاب پارتنر نیست، اما نوع زندگی و ارتباط اون آدم هست. البته که من مِن باب مزاح بهش گفته بودم!
چند وقت پیش مجبور شدم به خاطر دانشگاهم شهرم رو عوض کنم. اونجا بعد از مدتهای مدید درس خوندن و از خوابگاه بیرون نرفتن، تصمیم گرفتم توی یکی از مهمونیهای دانشجوهای ایرانی شرکت کنم به اسم ماک عروسی. حالا ماک یعنی چی؟ دیدین آزمون تافل، ماک داره؟ تافله ولی تافل نیست؟ میدونین مثل چی؟ مثل قلمچی که میدیم واسه کنکور ولی کنکور نیست. من چرا دارم قلمچی رو میگم؟ آقا اصلا گزینه ۲. نه؟ سنجش. نه؟ اصلا هر چی!
ماک عروسی یه مهمونیه که توش عروس و داماد "غیر واقعی" وجود دارن. عروسیشون رو جشن میگیرن و ما به عنوان مهمونها شادی و رفاقت رو در حدشون تموم میکنیم! ماک عروسی میتونه بیشتر از یه عروس و داماد داشته باشه.
ما از توی خونه به حیاط خونه اومدیم. عروس و داماد بالای یه سکوی چوبی تو حیاط. یه پسری اومد و برای این عروس و داماد ما خطبه ی عروسیشون رو خوند و ماها همه دست و جیغ هورا! وقتی رفتیم بهشون تبریک بگیم، این آقایی که اینا رو مزدوج کرده بود هم همون جا بود. دروغ چرا؟ به چشمم اومد! یه آدم با اعتماد به نفس و شوخ که اینجوری جمع رو دستش میگیره! اولین بارم بود میدیدمش. بهش گفتم: آقای دان (اسم مستعار ویرگولی براتون انتخاب کردم)، چقدر خوب جمع رو دستت گرفتی. وقتی میخواستم عروسی کنم، حتما ازت کمک میگیرم!
دان، شوکه از اینکه اسمش رو از کجا بلدم، با لبخندی جذاب و نگاهی گیرا بهم گفت: حتما! اسمت چیه؟ اسمم رو گفتم. همه با هم تصمیم گرفتیم از حیاط بریم تو و برقصیم. اول همه با هم رقصیدیم و بعد... هیچ کس به گرد پای شیطنت من و دان نمیرسید. انرژی هامون به هم میخورد و کنار هم اوقات خوشی رو داشتیم. بعد اینکه من و دان کنار هم رویت شدیم، عروس بهمون گفت: وای خدای من! شماها باید با هم ازدواج کنین!
بهش گفتم: نمیدونم... آخه تو که زانو نزدی!
به یکی از دوستامون گفت: بهم یه حلقه ی آبنباتی میدی؟ حلقه رو گرفت و بعد زانو زد! جلوی همه...
شوکه شدم. بهش گفتم: وای چیکار داری میکنی؟
نگاهش گیرا بود. اون خوشحال بود! من؟ غافلگیر شده بودم. تو ذهن من درخواست ازدواج جز شادی و جز خوشحالی نبود. بودن کنار آدمایی که اونا هم باهامون ذوق کرده بودن، لحظات شیرین امیدوار کننده و بیرون اومدن از تنهایی، بودن کنار آدمهایی که فرهنگشون ایرانی بود، همه شون دست به دست هم داده بودن تا تجربه، تاثیری عمیق تر از «ماک» بودن داشته باشه.
بعد عروسیمون، تصمیم گرفتیم بریم تو حیاط بشینیم تا حرف بزنیم. تو ذهن من، عمر همه چی همون چند ساعت مهمونی بود. میدونستم که هیچ کدوم این اتفاقها معنیش خلاف اتفاق هایی که من تجربه کردم، نیست.
اولین سوالش ازم این بود: برنامه ت برای آینده چیه؟
براش تبیین دادم و منم همین سوالو ازش پرسیدم.
گفت: من این خرداد فارغ التحصیل میشم. دارم برای آزمون وکالت میخونم.
چی گفت؟ گفت چی؟ آزمون چی؟ وکالت؟ واو کاف الف لام ت؟
حرف زدیم و بعد تصمیم گرفتیم شام بریم بیرون. اون شب، اولین شام دو نفره مون رو خوردیم.
ادامه ی داستان رو بعدا میگم(اگه دوست داشته باشین، پست بعد) تا همین جا هم اندازه ی کافی طولانی شد. البته که هدفم از نوشتن این پست بیشتر تجربه ی عروسی بود.
لطفا بهم بازخورد بدین. این مدل پستی که نوشتم یه ذره با پست های قبلیم فرق میکنه. حال خودتون چطوره؟ شماها به عشق امید دارین یا نه؟ راستی! شوک فرهنگی رو دیدین؟:)) من خیلی طول کشید پردازش کنم! البته بعد اون شب...
پانویس: فراموش نمیکنیم که نمیکنیم. قسم به خون یاران ایستاده ایم تا پایان کار.
نویسنده:
محمد جواد عظیم
تاریخ:
جمعه
6 شهريور
1405
ساعت:
2:01
دنبال کنیدخودنویسخواندن ۴ دقیقه·۱۷ ساعت پیشیک عروسی از جنس غافلگیریداستانی از عروسی ناگهانی من و فراتر از آن! (متفاوت از اون چیزی که الان فکر میکنین و البته متفاوتتر از اون چیزی که وسط متن فکر میکنین! : بهتون قول میدم اونجایی که فکر میکنین داستان رو فهمیدین، نفهمیدین)
مدتهاست که توی ویرگول ننوشتم! از استرس و هیجان تو پوست خودم نمیگنجم! اون موقعی که این اتفاق برام افتاد، فقط یه جا بود که دوست داشتم بنویسمش: ویرگول! اما... شرایطش نبود که نبود...
این چند ماهی که نبودم، به دنبالکنندههام اضافه شده. پشت همین تریبون میخوام بهتون بگم که: خوش اومدین! و البته به دنبالکنندههای بامعرفت و با مرامی که دست از دنبال نکردن من نکشیدن میخوام بگم: مرسی از اینکه رهام نکردین! برام بی نهایت باارزشه.
اونی که براش متن «شاید فانوس» رو نوشته بودم، برگشت. البته که... به هیچ عنوان بهش برنگشتم! عشق لازمه اما کافی نیست. شاید هم کافیه اما لازم نیست. شاید هم نه لازمه نه کافی. شاید ما آدمها برای یار انتخاب کردن به چیزهایی غیر از عشق احتیاج داریم. شاید هم... وقتشه بفهمم هر خواستنی عشق نیست. شاید هم عشق من بعد از شناخت اون آدم بود که تموم شد.
بعد اینکه برای بار چندم، قلبم هزاران هزار پاره شد و از مردها ناامید شدم (با احترام به تمام آقایون محترم، من چون دارم در مورد جنس مخالف میگم اینطوری میگم. شخصی برداشت نکنین!)، تصمیم گرفتم به معیارهام در مورد انتخاب همراه بیشتر پایبند باشم. به دوست صمیمیم ویس دادم: اگه رفتم اونجا و دکتر پیدا کردم که دوست پسر آینده و اگه با یه وکیل آشنا شدم که شوهر آیندهم رو پیدا کردم!
درسته که شغل همه چیز در مورد انتخاب پارتنر نیست، اما نوع زندگی و ارتباط اون آدم هست. البته که من مِن باب مزاح بهش گفته بودم!
چند وقت پیش مجبور شدم به خاطر دانشگاهم شهرم رو عوض کنم. اونجا بعد از مدتهای مدید درس خوندن و از خوابگاه بیرون نرفتن، تصمیم گرفتم توی یکی از مهمونیهای دانشجوهای ایرانی شرکت کنم به اسم ماک عروسی. حالا ماک یعنی چی؟ دیدین آزمون تافل، ماک داره؟ تافله ولی تافل نیست؟ میدونین مثل چی؟ مثل قلمچی که میدیم واسه کنکور ولی کنکور نیست. من چرا دارم قلمچی رو میگم؟ آقا اصلا گزینه ۲. نه؟ سنجش. نه؟ اصلا هر چی!
ماک عروسی یه مهمونیه که توش عروس و داماد "غیر واقعی" وجود دارن. عروسیشون رو جشن میگیرن و ما به عنوان مهمونها شادی و رفاقت رو در حدشون تموم میکنیم! ماک عروسی میتونه بیشتر از یه عروس و داماد داشته باشه.
ما از توی خونه به حیاط خونه اومدیم. عروس و داماد بالای یه سکوی چوبی تو حیاط. یه پسری اومد و برای این عروس و داماد ما خطبه ی عروسیشون رو خوند و ماها همه دست و جیغ هورا! وقتی رفتیم بهشون تبریک بگیم، این آقایی که اینا رو مزدوج کرده بود هم همون جا بود. دروغ چرا؟ به چشمم اومد! یه آدم با اعتماد به نفس و شوخ که اینجوری جمع رو دستش میگیره! اولین بارم بود میدیدمش. بهش گفتم: آقای دان (اسم مستعار ویرگولی براتون انتخاب کردم)، چقدر خوب جمع رو دستت گرفتی. وقتی میخواستم عروسی کنم، حتما ازت کمک میگیرم!
دان، شوکه از اینکه اسمش رو از کجا بلدم، با لبخندی جذاب و نگاهی گیرا بهم گفت: حتما! اسمت چیه؟ اسمم رو گفتم. همه با هم تصمیم گرفتیم از حیاط بریم تو و برقصیم. اول همه با هم رقصیدیم و بعد... هیچ کس به گرد پای شیطنت من و دان نمیرسید. انرژی هامون به هم میخورد و کنار هم اوقات خوشی رو داشتیم. بعد اینکه من و دان کنار هم رویت شدیم، عروس بهمون گفت: وای خدای من! شماها باید با هم ازدواج کنین!
بهش گفتم: نمیدونم... آخه تو که زانو نزدی!
به یکی از دوستامون گفت: بهم یه حلقه ی آبنباتی میدی؟ حلقه رو گرفت و بعد زانو زد! جلوی همه...
شوکه شدم. بهش گفتم: وای چیکار داری میکنی؟
نگاهش گیرا بود. اون خوشحال بود! من؟ غافلگیر شده بودم. تو ذهن من درخواست ازدواج جز شادی و جز خوشحالی نبود. بودن کنار آدمایی که اونا هم باهامون ذوق کرده بودن، لحظات شیرین امیدوار کننده و بیرون اومدن از تنهایی، بودن کنار آدمهایی که فرهنگشون ایرانی بود، همه شون دست به دست هم داده بودن تا تجربه، تاثیری عمیق تر از «ماک» بودن داشته باشه.
بعد عروسیمون، تصمیم گرفتیم بریم تو حیاط بشینیم تا حرف بزنیم. تو ذهن من، عمر همه چی همون چند ساعت مهمونی بود. میدونستم که هیچ کدوم این اتفاقها معنیش خلاف اتفاق هایی که من تجربه کردم، نیست.
اولین سوالش ازم این بود: برنامه ت برای آینده چیه؟
براش تبیین دادم و منم همین سوالو ازش پرسیدم.
گفت: من این خرداد فارغ التحصیل میشم. دارم برای آزمون وکالت میخونم.
چی گفت؟ گفت چی؟ آزمون چی؟ وکالت؟ واو کاف الف لام ت؟
حرف زدیم و بعد تصمیم گرفتیم شام بریم بیرون. اون شب، اولین شام دو نفره مون رو خوردیم.
ادامه ی داستان رو بعدا میگم(اگه دوست داشته باشین، پست بعد) تا همین جا هم اندازه ی کافی طولانی شد. البته که هدفم از نوشتن این پست بیشتر تجربه ی عروسی بود.
لطفا بهم بازخورد بدین. این مدل پستی که نوشتم یه ذره با پست های قبلیم فرق میکنه. حال خودتون چطوره؟ شماها به عشق امید دارین یا نه؟ راستی! شوک فرهنگی رو دیدین؟:)) من خیلی طول کشید پردازش کنم! البته بعد اون شب...
پانویس: فراموش نمیکنیم که نمیکنیم. قسم به خون یاران ایستاده ایم تا پایان کار.
نویسنده:
محمد جواد عظیم
تاریخ:
جمعه
6 شهريور
1405
ساعت:
2:01
دنبال کنیدخودنویسخواندن ۴ دقیقه·۱۷ ساعت پیشیک عروسی از جنس غافلگیریداستانی از عروسی ناگهانی من و فراتر از آن! (متفاوت از اون چیزی که الان فکر میکنین و البته متفاوتتر از اون چیزی که وسط متن فکر میکنین! : بهتون قول میدم اونجایی که فکر میکنین داستان رو فهمیدین، نفهمیدین)
مدتهاست که توی ویرگول ننوشتم! از استرس و هیجان تو پوست خودم نمیگنجم! اون موقعی که این اتفاق برام افتاد، فقط یه جا بود که دوست داشتم بنویسمش: ویرگول! اما... شرایطش نبود که نبود...
این چند ماهی که نبودم، به دنبالکنندههام اضافه شده. پشت همین تریبون میخوام بهتون بگم که: خوش اومدین! و البته به دنبالکنندههای بامعرفت و با مرامی که دست از دنبال نکردن من نکشیدن میخوام بگم: مرسی از اینکه رهام نکردین! برام بی نهایت باارزشه.
اونی که براش متن «شاید فانوس» رو نوشته بودم، برگشت. البته که... به هیچ عنوان بهش برنگشتم! عشق لازمه اما کافی نیست. شاید هم کافیه اما لازم نیست. شاید هم نه لازمه نه کافی. شاید ما آدمها برای یار انتخاب کردن به چیزهایی غیر از عشق احتیاج داریم. شاید هم... وقتشه بفهمم هر خواستنی عشق نیست. شاید هم عشق من بعد از شناخت اون آدم بود که تموم شد.
بعد اینکه برای بار چندم، قلبم هزاران هزار پاره شد و از مردها ناامید شدم (با احترام به تمام آقایون محترم، من چون دارم در مورد جنس مخالف میگم اینطوری میگم. شخصی برداشت نکنین!)، تصمیم گرفتم به معیارهام در مورد انتخاب همراه بیشتر پایبند باشم. به دوست صمیمیم ویس دادم: اگه رفتم اونجا و دکتر پیدا کردم که دوست پسر آینده و اگه با یه وکیل آشنا شدم که شوهر آیندهم رو پیدا کردم!
درسته که شغل همه چیز در مورد انتخاب پارتنر نیست، اما نوع زندگی و ارتباط اون آدم هست. البته که من مِن باب مزاح بهش گفته بودم!
چند وقت پیش مجبور شدم به خاطر دانشگاهم شهرم رو عوض کنم. اونجا بعد از مدتهای مدید درس خوندن و از خوابگاه بیرون نرفتن، تصمیم گرفتم توی یکی از مهمونیهای دانشجوهای ایرانی شرکت کنم به اسم ماک عروسی. حالا ماک یعنی چی؟ دیدین آزمون تافل، ماک داره؟ تافله ولی تافل نیست؟ میدونین مثل چی؟ مثل قلمچی که میدیم واسه کنکور ولی کنکور نیست. من چرا دارم قلمچی رو میگم؟ آقا اصلا گزینه ۲. نه؟ سنجش. نه؟ اصلا هر چی!
ماک عروسی یه مهمونیه که توش عروس و داماد "غیر واقعی" وجود دارن. عروسیشون رو جشن میگیرن و ما به عنوان مهمونها شادی و رفاقت رو در حدشون تموم میکنیم! ماک عروسی میتونه بیشتر از یه عروس و داماد داشته باشه.
ما از توی خونه به حیاط خونه اومدیم. عروس و داماد بالای یه سکوی چوبی تو حیاط. یه پسری اومد و برای این عروس و داماد ما خطبه ی عروسیشون رو خوند و ماها همه دست و جیغ هورا! وقتی رفتیم بهشون تبریک بگیم، این آقایی که اینا رو مزدوج کرده بود هم همون جا بود. دروغ چرا؟ به چشمم اومد! یه آدم با اعتماد به نفس و شوخ که اینجوری جمع رو دستش میگیره! اولین بارم بود میدیدمش. بهش گفتم: آقای دان (اسم مستعار ویرگولی براتون انتخاب کردم)، چقدر خوب جمع رو دستت گرفتی. وقتی میخواستم عروسی کنم، حتما ازت کمک میگیرم!
دان، شوکه از اینکه اسمش رو از کجا بلدم، با لبخندی جذاب و نگاهی گیرا بهم گفت: حتما! اسمت چیه؟ اسمم رو گفتم. همه با هم تصمیم گرفتیم از حیاط بریم تو و برقصیم. اول همه با هم رقصیدیم و بعد... هیچ کس به گرد پای شیطنت من و دان نمیرسید. انرژی هامون به هم میخورد و کنار هم اوقات خوشی رو داشتیم. بعد اینکه من و دان کنار هم رویت شدیم، عروس بهمون گفت: وای خدای من! شماها باید با هم ازدواج کنین!
بهش گفتم: نمیدونم... آخه تو که زانو نزدی!
به یکی از دوستامون گفت: بهم یه حلقه ی آبنباتی میدی؟ حلقه رو گرفت و بعد زانو زد! جلوی همه...
شوکه شدم. بهش گفتم: وای چیکار داری میکنی؟
نگاهش گیرا بود. اون خوشحال بود! من؟ غافلگیر شده بودم. تو ذهن من درخواست ازدواج جز شادی و جز خوشحالی نبود. بودن کنار آدمایی که اونا هم باهامون ذوق کرده بودن، لحظات شیرین امیدوار کننده و بیرون اومدن از تنهایی، بودن کنار آدمهایی که فرهنگشون ایرانی بود، همه شون دست به دست هم داده بودن تا تجربه، تاثیری عمیق تر از «ماک» بودن داشته باشه.
بعد عروسیمون، تصمیم گرفتیم بریم تو حیاط بشینیم تا حرف بزنیم. تو ذهن من، عمر همه چی همون چند ساعت مهمونی بود. میدونستم که هیچ کدوم این اتفاقها معنیش خلاف اتفاق هایی که من تجربه کردم، نیست.
اولین سوالش ازم این بود: برنامه ت برای آینده چیه؟
براش تبیین دادم و منم همین سوالو ازش پرسیدم.
گفت: من این خرداد فارغ التحصیل میشم. دارم برای آزمون وکالت میخونم.
چی گفت؟ گفت چی؟ آزمون چی؟ وکالت؟ واو کاف الف لام ت؟
حرف زدیم و بعد تصمیم گرفتیم شام بریم بیرون. اون شب، اولین شام دو نفره مون رو خوردیم.
ادامه ی داستان رو بعدا میگم(اگه دوست داشته باشین، پست بعد) تا همین جا هم اندازه ی کافی طولانی شد. البته که هدفم از نوشتن این پست بیشتر تجربه ی عروسی بود.
لطفا بهم بازخورد بدین. این مدل پستی که نوشتم یه ذره با پست های قبلیم فرق میکنه. حال خودتون چطوره؟ شماها به عشق امید دارین یا نه؟ راستی! شوک فرهنگی رو دیدین؟:)) من خیلی طول کشید پردازش کنم! البته بعد اون شب...
پانویس: فراموش نمیکنیم که نمیکنیم. قسم به خون یاران ایستاده ایم تا پایان کار.
نویسنده:
محمد جواد عظیم
تاریخ:
جمعه
6 شهريور
1405
ساعت:
2:01
دنبال کنیدخودنویسخواندن ۴ دقیقه·۱۷ ساعت پیشیک عروسی از جنس غافلگیریداستانی از عروسی ناگهانی من و فراتر از آن! (متفاوت از اون چیزی که الان فکر میکنین و البته متفاوتتر از اون چیزی که وسط متن فکر میکنین! : بهتون قول میدم اونجایی که فکر میکنین داستان رو فهمیدین، نفهمیدین)
مدتهاست که توی ویرگول ننوشتم! از استرس و هیجان تو پوست خودم نمیگنجم! اون موقعی که این اتفاق برام افتاد، فقط یه جا بود که دوست داشتم بنویسمش: ویرگول! اما... شرایطش نبود که نبود...
این چند ماهی که نبودم، به دنبالکنندههام اضافه شده. پشت همین تریبون میخوام بهتون بگم که: خوش اومدین! و البته به دنبالکنندههای بامعرفت و با مرامی که دست از دنبال نکردن من نکشیدن میخوام بگم: مرسی از اینکه رهام نکردین! برام بی نهایت باارزشه.
اونی که براش متن «شاید فانوس» رو نوشته بودم، برگشت. البته که... به هیچ عنوان بهش برنگشتم! عشق لازمه اما کافی نیست. شاید هم کافیه اما لازم نیست. شاید هم نه لازمه نه کافی. شاید ما آدمها برای یار انتخاب کردن به چیزهایی غیر از عشق احتیاج داریم. شاید هم... وقتشه بفهمم هر خواستنی عشق نیست. شاید هم عشق من بعد از شناخت اون آدم بود که تموم شد.
بعد اینکه برای بار چندم، قلبم هزاران هزار پاره شد و از مردها ناامید شدم (با احترام به تمام آقایون محترم، من چون دارم در مورد جنس مخالف میگم اینطوری میگم. شخصی برداشت نکنین!)، تصمیم گرفتم به معیارهام در مورد انتخاب همراه بیشتر پایبند باشم. به دوست صمیمیم ویس دادم: اگه رفتم اونجا و دکتر پیدا کردم که دوست پسر آینده و اگه با یه وکیل آشنا شدم که شوهر آیندهم رو پیدا کردم!
درسته که شغل همه چیز در مورد انتخاب پارتنر نیست، اما نوع زندگی و ارتباط اون آدم هست. البته که من مِن باب مزاح بهش گفته بودم!
چند وقت پیش مجبور شدم به خاطر دانشگاهم شهرم رو عوض کنم. اونجا بعد از مدتهای مدید درس خوندن و از خوابگاه بیرون نرفتن، تصمیم گرفتم توی یکی از مهمونیهای دانشجوهای ایرانی شرکت کنم به اسم ماک عروسی. حالا ماک یعنی چی؟ دیدین آزمون تافل، ماک داره؟ تافله ولی تافل نیست؟ میدونین مثل چی؟ مثل قلمچی که میدیم واسه کنکور ولی کنکور نیست. من چرا دارم قلمچی رو میگم؟ آقا اصلا گزینه ۲. نه؟ سنجش. نه؟ اصلا هر چی!
ماک عروسی یه مهمونیه که توش عروس و داماد "غیر واقعی" وجود دارن. عروسیشون رو جشن میگیرن و ما به عنوان مهمونها شادی و رفاقت رو در حدشون تموم میکنیم! ماک عروسی میتونه بیشتر از یه عروس و داماد داشته باشه.
ما از توی خونه به حیاط خونه اومدیم. عروس و داماد بالای یه سکوی چوبی تو حیاط. یه پسری اومد و برای این عروس و داماد ما خطبه ی عروسیشون رو خوند و ماها همه دست و جیغ هورا! وقتی رفتیم بهشون تبریک بگیم، این آقایی که اینا رو مزدوج کرده بود هم همون جا بود. دروغ چرا؟ به چشمم اومد! یه آدم با اعتماد به نفس و شوخ که اینجوری جمع رو دستش میگیره! اولین بارم بود میدیدمش. بهش گفتم: آقای دان (اسم مستعار ویرگولی براتون انتخاب کردم)، چقدر خوب جمع رو دستت گرفتی. وقتی میخواستم عروسی کنم، حتما ازت کمک میگیرم!
دان، شوکه از اینکه اسمش رو از کجا بلدم، با لبخندی جذاب و نگاهی گیرا بهم گفت: حتما! اسمت چیه؟ اسمم رو گفتم. همه با هم تصمیم گرفتیم از حیاط بریم تو و برقصیم. اول همه با هم رقصیدیم و بعد... هیچ کس به گرد پای شیطنت من و دان نمیرسید. انرژی هامون به هم میخورد و کنار هم اوقات خوشی رو داشتیم. بعد اینکه من و دان کنار هم رویت شدیم، عروس بهمون گفت: وای خدای من! شماها باید با هم ازدواج کنین!
بهش گفتم: نمیدونم... آخه تو که زانو نزدی!
به یکی از دوستامون گفت: بهم یه حلقه ی آبنباتی میدی؟ حلقه رو گرفت و بعد زانو زد! جلوی همه...
شوکه شدم. بهش گفتم: وای چیکار داری میکنی؟
نگاهش گیرا بود. اون خوشحال بود! من؟ غافلگیر شده بودم. تو ذهن من درخواست ازدواج جز شادی و جز خوشحالی نبود. بودن کنار آدمایی که اونا هم باهامون ذوق کرده بودن، لحظات شیرین امیدوار کننده و بیرون اومدن از تنهایی، بودن کنار آدمهایی که فرهنگشون ایرانی بود، همه شون دست به دست هم داده بودن تا تجربه، تاثیری عمیق تر از «ماک» بودن داشته باشه.
بعد عروسیمون، تصمیم گرفتیم بریم تو حیاط بشینیم تا حرف بزنیم. تو ذهن من، عمر همه چی همون چند ساعت مهمونی بود. میدونستم که هیچ کدوم این اتفاقها معنیش خلاف اتفاق هایی که من تجربه کردم، نیست.
اولین سوالش ازم این بود: برنامه ت برای آینده چیه؟
براش تبیین دادم و منم همین سوالو ازش پرسیدم.
گفت: من این خرداد فارغ التحصیل میشم. دارم برای آزمون وکالت میخونم.
چی گفت؟ گفت چی؟ آزمون چی؟ وکالت؟ واو کاف الف لام ت؟
حرف زدیم و بعد تصمیم گرفتیم شام بریم بیرون. اون شب، اولین شام دو نفره مون رو خوردیم.
ادامه ی داستان رو بعدا میگم(اگه دوست داشته باشین، پست بعد) تا همین جا هم اندازه ی کافی طولانی شد. البته که هدفم از نوشتن این پست بیشتر تجربه ی عروسی بود.
لطفا بهم بازخورد بدین. این مدل پستی که نوشتم یه ذره با پست های قبلیم فرق میکنه. حال خودتون چطوره؟ شماها به عشق امید دارین یا نه؟ راستی! شوک فرهنگی رو دیدین؟:)) من خیلی طول کشید پردازش کنم! البته بعد اون شب...
پانویس: فراموش نمیکنیم که نمیکنیم. قسم به خون یاران ایستاده ایم تا پایان کار.
نویسنده:
محمد جواد عظیم
تاریخ:
جمعه
6 شهريور
1405
ساعت:
2:01
دنبال کنیدخودنویسخواندن ۴ دقیقه·۱۷ ساعت پیشیک عروسی از جنس غافلگیریداستانی از عروسی ناگهانی من و فراتر از آن! (متفاوت از اون چیزی که الان فکر میکنین و البته متفاوتتر از اون چیزی که وسط متن فکر میکنین! : بهتون قول میدم اونجایی که فکر میکنین داستان رو فهمیدین، نفهمیدین)
مدتهاست که توی ویرگول ننوشتم! از استرس و هیجان تو پوست خودم نمیگنجم! اون موقعی که این اتفاق برام افتاد، فقط یه جا بود که دوست داشتم بنویسمش: ویرگول! اما... شرایطش نبود که نبود...
این چند ماهی که نبودم، به دنبالکنندههام اضافه شده. پشت همین تریبون میخوام بهتون بگم که: خوش اومدین! و البته به دنبالکنندههای بامعرفت و با مرامی که دست از دنبال نکردن من نکشیدن میخوام بگم: مرسی از اینکه رهام نکردین! برام بی نهایت باارزشه.
اونی که براش متن «شاید فانوس» رو نوشته بودم، برگشت. البته که... به هیچ عنوان بهش برنگشتم! عشق لازمه اما کافی نیست. شاید هم کافیه اما لازم نیست. شاید هم نه لازمه نه کافی. شاید ما آدمها برای یار انتخاب کردن به چیزهایی غیر از عشق احتیاج داریم. شاید هم... وقتشه بفهمم هر خواستنی عشق نیست. شاید هم عشق من بعد از شناخت اون آدم بود که تموم شد.
بعد اینکه برای بار چندم، قلبم هزاران هزار پاره شد و از مردها ناامید شدم (با احترام به تمام آقایون محترم، من چون دارم در مورد جنس مخالف میگم اینطوری میگم. شخصی برداشت نکنین!)، تصمیم گرفتم به معیارهام در مورد انتخاب همراه بیشتر پایبند باشم. به دوست صمیمیم ویس دادم: اگه رفتم اونجا و دکتر پیدا کردم که دوست پسر آینده و اگه با یه وکیل آشنا شدم که شوهر آیندهم رو پیدا کردم!
درسته که شغل همه چیز در مورد انتخاب پارتنر نیست، اما نوع زندگی و ارتباط اون آدم هست. البته که من مِن باب مزاح بهش گفته بودم!
چند وقت پیش مجبور شدم به خاطر دانشگاهم شهرم رو عوض کنم. اونجا بعد از مدتهای مدید درس خوندن و از خوابگاه بیرون نرفتن، تصمیم گرفتم توی یکی از مهمونیهای دانشجوهای ایرانی شرکت کنم به اسم ماک عروسی. حالا ماک یعنی چی؟ دیدین آزمون تافل، ماک داره؟ تافله ولی تافل نیست؟ میدونین مثل چی؟ مثل قلمچی که میدیم واسه کنکور ولی کنکور نیست. من چرا دارم قلمچی رو میگم؟ آقا اصلا گزینه ۲. نه؟ سنجش. نه؟ اصلا هر چی!
ماک عروسی یه مهمونیه که توش عروس و داماد "غیر واقعی" وجود دارن. عروسیشون رو جشن میگیرن و ما به عنوان مهمونها شادی و رفاقت رو در حدشون تموم میکنیم! ماک عروسی میتونه بیشتر از یه عروس و داماد داشته باشه.
ما از توی خونه به حیاط خونه اومدیم. عروس و داماد بالای یه سکوی چوبی تو حیاط. یه پسری اومد و برای این عروس و داماد ما خطبه ی عروسیشون رو خوند و ماها همه دست و جیغ هورا! وقتی رفتیم بهشون تبریک بگیم، این آقایی که اینا رو مزدوج کرده بود هم همون جا بود. دروغ چرا؟ به چشمم اومد! یه آدم با اعتماد به نفس و شوخ که اینجوری جمع رو دستش میگیره! اولین بارم بود میدیدمش. بهش گفتم: آقای دان (اسم مستعار ویرگولی براتون انتخاب کردم)، چقدر خوب جمع رو دستت گرفتی. وقتی میخواستم عروسی کنم، حتما ازت کمک میگیرم!
دان، شوکه از اینکه اسمش رو از کجا بلدم، با لبخندی جذاب و نگاهی گیرا بهم گفت: حتما! اسمت چیه؟ اسمم رو گفتم. همه با هم تصمیم گرفتیم از حیاط بریم تو و برقصیم. اول همه با هم رقصیدیم و بعد... هیچ کس به گرد پای شیطنت من و دان نمیرسید. انرژی هامون به هم میخورد و کنار هم اوقات خوشی رو داشتیم. بعد اینکه من و دان کنار هم رویت شدیم، عروس بهمون گفت: وای خدای من! شماها باید با هم ازدواج کنین!
بهش گفتم: نمیدونم... آخه تو که زانو نزدی!
به یکی از دوستامون گفت: بهم یه حلقه ی آبنباتی میدی؟ حلقه رو گرفت و بعد زانو زد! جلوی همه...
شوکه شدم. بهش گفتم: وای چیکار داری میکنی؟
نگاهش گیرا بود. اون خوشحال بود! من؟ غافلگیر شده بودم. تو ذهن من درخواست ازدواج جز شادی و جز خوشحالی نبود. بودن کنار آدمایی که اونا هم باهامون ذوق کرده بودن، لحظات شیرین امیدوار کننده و بیرون اومدن از تنهایی، بودن کنار آدمهایی که فرهنگشون ایرانی بود، همه شون دست به دست هم داده بودن تا تجربه، تاثیری عمیق تر از «ماک» بودن داشته باشه.
بعد عروسیمون، تصمیم گرفتیم بریم تو حیاط بشینیم تا حرف بزنیم. تو ذهن من، عمر همه چی همون چند ساعت مهمونی بود. میدونستم که هیچ کدوم این اتفاقها معنیش خلاف اتفاق هایی که من تجربه کردم، نیست.
اولین سوالش ازم این بود: برنامه ت برای آینده چیه؟
براش تبیین دادم و منم همین سوالو ازش پرسیدم.
گفت: من این خرداد فارغ التحصیل میشم. دارم برای آزمون وکالت میخونم.
چی گفت؟ گفت چی؟ آزمون چی؟ وکالت؟ واو کاف الف لام ت؟
حرف زدیم و بعد تصمیم گرفتیم شام بریم بیرون. اون شب، اولین شام دو نفره مون رو خوردیم.
ادامه ی داستان رو بعدا میگم(اگه دوست داشته باشین، پست بعد) تا همین جا هم اندازه ی کافی طولانی شد. البته که هدفم از نوشتن این پست بیشتر تجربه ی عروسی بود.
لطفا بهم بازخورد بدین. این مدل پستی که نوشتم یه ذره با پست های قبلیم فرق میکنه. حال خودتون چطوره؟ شماها به عشق امید دارین یا نه؟ راستی! شوک فرهنگی رو دیدین؟:)) من خیلی طول کشید پردازش کنم! البته بعد اون شب...
پانویس: فراموش نمیکنیم که نمیکنیم. قسم به خون یاران ایستاده ایم تا پایان کار.
نویسنده:
محمد جواد عظیم
تاریخ:
جمعه
6 شهريور
1405
ساعت:
2:01