دنبال کنیدردّ قلمخواندن ۲ دقیقه·۱ روز پیشدست‌نوشته‌ای که در یک کتاب دست‌دوم پیدا کردم

بارانِ ریزی روی پیاده‌روهای خیابان انقلاب نشسته بود. بین ردیف بی‌پایان کارِ کتاب‌های دست‌دومی که کف پیاده‌رو روی پارچه‌های کهنه چیده شده بودند، کتابی با عطفِ سائیده چشمم را گرفت؛ رمانی که سال‌ها پیش باید می‌خواندمش، اما نخوانده بودم. خریداریمش؛ ارزان‌تر از ارزش یک فنجان قهوهٔ سرپایی! ☕

همان شب وقتی در خلوت اتاق ورق اولش را باز کردم، بوی کاغذ نم‌کشیده با تصویر عجیبی همراه شد. در صفحهٔ سفیدِ نخست، با خودنویسی که جوهر آبی‌اش بعد از سال‌ها کمی به سبزی می‌زد، چند خط به یادگار مانده بود: ️«برای مهتاب، به امید روزی که فاصله‌ها تمام شود و دیگر ناچار به دلتنگی نباشیم... پاییز ۱۳۹۱»

کتاب را بستم و به جلد فرسوده‌اش خیره شدم. حس غریب و گنگی گلویم را گرفت. چه بر سر مهتاب و صاحبِ آن خطوط آمده بود؟ آیا آن فاصله‌ها روزی تمام شد؟ آیا به هم رسیدند، یا سال‌ها بعد در شلوغیِ بی‌رحمِ زندگی، این ماجرا جایی ته کشید و کتاب تبدیل شد به سندی از یک حسرتِ اضافه در گوشهٔ قفسه؟ چطور کلماتی که با این‌همه امید روی کاغذ حک شده بودند، بعد از ده سال، سر از جعبهٔ باطله‌های کنار خیابان درآورده بودند؟

بی‌اختیار یاد جملهٔ تکان‌دهندهٔ سامرست موآم در کتاب «لرزش یک برگ» افتادم:«تراژدی عشق، مرگ یا جدایی نیست؛ با این‌ها می‌شود کنار آمد. تراژدیِ واقعی عشق، بی‌تفاوتی است. چقدر تلخ است به کسی نگاه کنی که روزی با تمام قلبت دوستش داشتی و ناگهان بفهمی اگر دیگر هرگز هم نبینیش، ذره‌ای برایت فرق نمی‌کند...»

شاید مهتاب یا آنکه کتاب را سفارشه بود، این یادگاری را نه از سرِ خشم، بلکه دقیقاً از سرِ همین «بی‌تفاوتی» رها کرده بودند. ما وقتی به کسی کتابی هدیه می‌دهیم، تکه‌ای از روحمان را در آن جا می‌گذاریم تا شاهدی باشد بر احساسمان. اما وقتی یک رابطه می‌میرد، همان کتاب تبدیل به یک «شاهدِ مزاحم» می‌شود؛ شاهدی که مدام به یادت می‌آورد روزی چقدر ساده‌لوحانه کلمهٔ «تا ابد» را باور داشتی! و خلاص شدن از دست یک کتاب، همیشه بسیار ساده‌تر از پاک کردن ردِ خاطرات از ذهن است.

آن شب روبه‌روی آن صفحهٔ کاهی، به حقیقتی تلخ رسیدم: اشیاء، بسیار وفادارتر از آدم‌ها هستند. جوهرِ آبی هنوز مثل روز اول به عهدش وفادار بود و بافت کاغذ هنوز ردِ فشار دست نویسنده‌اش را حفظ کرده بود؛ اما آن قول‌ها، جایی میان غبار زمان دود شده بودند. آدم‌ها تمام می‌شوند، فاصله‌ها فراموش می‌شوند... اما ردی که قلم‌ها بر جا می‌گذارند، سال‌ها بعد در خلوت غریبه‌ای دیگر زنده می‌شود و قلبی را به لرزه درمی‌آورد. ✍️✨

نویسنده: محمد جواد عظیم تاریخ: چهارشنبه 18 شهريور 1405 ساعت: 17:13 برچسب:

صفحه بندی