دنبال کنیدسعید ( سین دال )خواندن ۱۱ دقیقه·۱ روز پیشدیگری - قسمت دوازدهم

سعی کردم خودم رو کنترل کنم ، با این که به هم ریخته بودم ولی نمیخواستم حرکت غیرمنتظره ای انجام بدم. متاسفانه ذهن نیلوفر رو هم آشفته کرده بودم و این درست نبود ولی باید بعد از هر اتفاقی که در خصوص خودمون و عمارت می افتاد آگاهش میکردم. زمان صرف ناهار رسید و مش رحیم باز هم با همون لحن صمیمانه و مهربونش اومد سراغمون و بساط ناهار رو فراهم کرد. من و نیلوفر هم کمک کردیم و با تعارف من باز هم مثل قبل دور هم غذا خوردیم. حین خوردن غذا مش رحیم سکوت کرده بود و سعی میکرد با آرامش غذاش رو بخوره ولی من نمی تونستم چشم ازش بردارم و اتفاقاتی که افتاده بود توی سرم مرور میشد. با این که خیلی صحبت نکردیم ولی تلاشم این بود با حرفهای پراکنده ذهن خودم رو از اون افکار دور کنم و مش رحیم هم تا جایی که میتونست جواب میداد و جایی هم که چیزی نمیدونست سکوت میکرد. احساس کردم اومدن پیمان ، حضورش و حرفهایی که زد حتی روی مش رحیم هم اثر گذاشته اما نمی دونستم این اثر خوب بوده یا بد. بعد از ناهار وسایل رو جمع و جور کردیم.

بعد از ظهر شد . همه چیز آروم به نظر میرسید ، آب و هوا هم آفتابی و ملایم بود. وقتی به خودم اومدم متوجه شدم که در حال گذروندن دومین روز حضورمون توی عمارت هستیم، با خودم گفتم شاید بد نباشه برای تنوع مثل روز قبل همراه با نیلوفر یه گشتی اطراف بزنیم. به نیلوفر گفتم و اون هم با سرعت قبول کرد. این بار تصمیم گرفتم سوار ماشین بشیم و مسیر طولانی تری رو طی کنیم. مش رحیم ... مش رحیم! بعد از چند لحظه مش رحیم از بین درختهای باغ سراسیمه بیرون اومد و گفت: بله آقا ! گفتم : مش رحیم ، ما میریم با ماشین یه دوری میزنیم و برمیگریدم. مش رحیم سر و روش رو تکوند و گفت: باشه آقا، هر طور راحتید. فقط اگر تواناییش هست زودتر برگردید. گفتم: چطور مگه ؟ مشکلی هست؟ مش رحیم گفت: نه آقا، جسارت نمیکنم. برای عصر پیش از غروب میخواستم یه سر برم قبرستون. گفتم اگر شما هم مایل باشید... حرفش رو قطع کردم و گفتم: باشه! سعی میکنیم زود برگردیم که با هم بریم. نگاهی به نیلوفر انداختم و سری تکون دادم. از مش رحیم جدا شدیم و بعد از سوار شدن با ماشین از عمارت زدیم بیرون. همون جاده روبروی عمارت رو تا انتها رفتیم و از محدوده عمارت خارج شدیم. توی مسیر بودیم که نیلوفر گفت: تونستی با مرتضی صحبت کنی؟ گفتم: آره ، بعد از رفتن پیمان بهش زنگ زدم. نیلوفر گفت: خب؟ گفتم: احوالپرسی کرد! بنده خدا خبر نداشت تهران نیستیم. نیلوفر سری تکون داد. همین طور که داشتم رانندگی میکردم گفتم: نیلوفر! سرش رو از توی گوشی درآورد و رو به من گفت: جانم؟ گفتم: یه چیزایی ذهنم رو درگیر کرده. گفت: مثلا چی؟ گفتم: یکیش همین که تو بهم پیشنهاد دادی بیایم عمارت! گفت: چطور مگه؟ گفتم: خیلی عجیبه ... ببین ما هرجایی می تونستیم بریم. چرا اینجا؟ چرا اون شب یه دفعه به ذهنت رسید ... حرفم رو قطع کرد و گفت: نکنه باورت نمیشه از هیچی اطلاع نداشتم! من اینجا رو پیشنهاد دادم چون مریم مدتها بود بهم میگفت اگه یه وقت خواستید برای عوض کردن آب و هوا یا چه میدونم استراحت جایی برید ... ویلا هست، باور کن یهویی به ذهنم رسید .گفتم: درسته ولی نمی تونم قبول کنم که اینجا اومدنمون اتفاقی باشه. به خصوص درباره کلبه و داستانهای پیمان و بابا ! تو چی میگی ؟ نیلوفر گفت: درسته منم قبول دارم ، انگار یه چیزی میخواسته که ما بیایم اینجا. ادامه دادم: فقط این نیست ... از وقتی اومدیم اینجا حس میکنم کامبیز ازم دورتر شده. سرم مثل وقتی تهران بودیم سنگین نیست ، یه حس سبکی دارم. نیلوفر گفت: یعنی منظورت اینه که این سفر باعث این اتفاق شده؟ یا صرفا چون از محل زندگیت دور شدی ؟ گفتم: نمی دونم کدومشه ولی شاید عمارت به این مبحث بی ربط نباشه.

به مسیرمون ادامه دادیم و بعد از چند دقیقه رانندگی به محله ای رسیدیم که کمی با جاده فاصله داشت. یه بازارچه اونجا بود که اهالی مشغول خریداری بودن. من و نیلوفر با دیدن مردم و فضای رنگی و شاد بازارچه به سرمون زد که ماشین رو کناری پارک کنیم و بریم یه گشتی بزنیم. از ماشین پیاده شدیم و رفتیم داخل بازارچه . ارائهنده ها هر کدوم چیزی رو بساط کرده بودن ، با صدای بلند محصول و اجناسشون رو تبلیغ میکردن و صداشون توی محیط می پیچید. فضای بازارچه خیلی گرم و صمیمی بود و مردم پرجنب و جوش بودن. به نظر میرسید غالب جمعیت اهالی منطقه باشن و تک و توک رهگذر یا مسافر به چشم میخورد. توی همون حال و هوا بودم که چیزی نظرم رو به خودش جلب کرد، یه دست فروش‌رسانی که صنایع دستی میفروخت. سرم رو چرخوندم و متوجه شدم نیلوفر کنار یه تعداد خانم وایستاده و داره یه سری شال دستبافت رو برانداز میکنه و حسابی سرش گرمه. فرصت رو غنیمت شمردم و رفتم سمت مردی که وسایل زینتی میفروخت. همه چیز داشت گلدون، لیوان، انواع ظرف و... ولی وقتی جلوش ایستادم یه چیزی توجهم رو جلب کرد و اون هم یه گردنبند با مهره فیروزه ای بود. خم شدم و برداشتمش و به ارائهنده گفتم: خداقوت، این چند؟ ولی جوابی نگرفتم ... اولش فکر کردم به خاطر هیاهوی بازار صدا به صدا نمیرسه و این بار بلندتر تکرار کردم ولی باز هم چیزی نشنیدم. سرم رو بالا آوردم و دیدم ارائهنده با چشمهایی گشاد بهم خیره شده ولی چیزی نمیگه. جا خوردم و پرسیدم: ببخشید... اتفاقی افتاده؟. به نظر مرد فروش‌رسانینده متوجه مبحث شد و گفت: نترس آقاجان ... من نابینام. لطفا بهم بگو چی میخوای! نفس راحتی کشیدم و خودم رو جمع و جور کردم و گفتم: این گردنبند که یه مهره بزرگ فیروزه ای داره. گفت: به به دست روی خوب چیزی گذاشتی ! همش کار دسته ... ظرافتش رو می بینی؟ گفتم: بله ! چند؟ گفت: قابل شما رو نداره ... اون کارا ، یعنی اون گردنبندا و خرت و پرتای تزیینی کار دختر خودمه. گفتم: خدا حفظش کنه ... حالا ارزشش رو بهم میگی؟ گفت: انصافا اون کار ارزش نداره، خیلی براش وقت گذاشته شده ولی خب چاره چیه از سر ناچاری آوردم بارائهم. بالاخره بعد از کمی صحبت سر خریدارین اون گردنبند خوش نقش و با ارزش ، با این که به نظرم گرون بود ولی تهیهمش . پیرمرد نابینا خیلی تاکید داشت که مراقب گردنبند باشم ، خب شایدم حق با اون بود به هر حال طبق ادعایی که می کرد ساخته دست دخترش بوده. نفهمیدم چه داستانی پشت ماجرای فروختن اجناس داشت ولی می تونستم درد رو بین صحبتهای اون مرد احساس کنم. ازدستفروش‌رسانی جدا شدم و گردنبند رو گذاشتم توی جیبم و بین جمعیت و شلوغی بازارچه حرکت کردم. رسیدم به جایی که پارچه و شال میفروخت ولی اثری از نیلوفر نبود. شروع کار کردم به گشتن و جلوی هر کدوم از بساطی ها رو با دقت نگاه میکردم تا ببینم نیلوفر اونجاست یا نه . جمعیت زیاد بود و سر و صدا نمیذاشت که صدا به صدا برسه ... چند باری نیلوفر رو صدا کردم تا این که متوجه شدم دم یکی از چادرهای عرضه محصولات نشسته و داره با یه بچه گربه بازی میکنه. رفتم سمتش و گفتم: اینجایی؟ گفت: ببین افشین چه گربه نازیه ! گفتم :آره ... من هم رفتم نزدیک و نشستم روی زمین و کمی نوازشش کردم. نیلوفر گفت: فکر میکنم مامانشو گم کرده. عرضهنده ها چیزی نمیدونن. یه آقایی که اینجا بود گفت از دیروز که بساط کردیم میاد و میچرخه هر کسی یه چیزی بهش میده میخوره ولی مادرش رو ندیده ... یه خانومم که لبنیات میعرضهه گفت بهش شیر داده. کمی که گذشت متوجه شدم بچه گربه بین من و نیلوفر میچرخه و باهامون بازی میکنه. گفتم: طفلک اگه مامان نداشته باشه چی؟ نیلوفر گفت: یعنی میگی مرده؟ گفتم: بعید نیست دیگه اینجا درندشته ، دشت و کوه و جنگل و جاده ... از اون گذشته حیوونهای درنده هم ممکنه باشن، بلند شدم و گفتم: خیلی خب نیلوفر ... اگه چیزی دیدی که میخوای بخری بخر که بریم. گفت: پیشی رو چی کار کنیم؟ گفتم: پیشی قبل از ما اینجا بوده بعد از ما هم خدا بزرگه ، بالاخره یه طوری میشه دیگه. متوجه شدم نیلوفر نمیتونه از گربه دل بکنه و بهش گفتم: چیه ؟ نمیتونی ولش کنی؟ نیلوفر سرش رو بالا آورد و گفت : اگه بلایی سرش بیاد چی؟ گفتم: پس بهش علاقمند شدی . نیلوفر گفت: اگه بتونیم ببریمش و بزرگش کنیم ... گفتم: ببین نیلوفر! نگهداری این گربه شرایط میخواد، ما مسافریم. اگه یه درصد مادرش پیداش شد و دید بچش نیست چی؟ چه حالی میشه؟ تو دوست داری یه بچه رو از مادرش بگیری؟ نیلوفر کمی مکث کرد و بعد از این که کمی با دستش گربه رو ناز کرد یه دفعه از جاش بلند شد و گفت: آره ، حق با توئه ... نباید دلبستش بشم. بهتره بریم ! بچه گربه رو همونجا رها کردیم و راه افتادیم.

از بین جمعیت حرکت کردیم و گفتم: چی تهیهی؟ گفت: شیرینی ، کلوچه محلی ، شال و چندتا تیکه خرت و پرت. گفتم: برای خودت؟ گفت : همش که نه ، به هر حال نتونستم دوستام رو فراموش کنم. گفتم: چقدر خوبه که فکر دوستات هستی. گفت: تو که میدونی من چجور آدمی ام . گفتم: اون که بله . لبخندی زد و گفت : تو چی گرفتی؟ گردنبند رو از جیبم بیرون آوردم و گرفتم جلوش و بعد از دیدنش گفت: چقدر خوشگله ! اینو از کی سفارشی ؟ گفتم: آخرای بازارچه یه پیرمرد نابیناست که صنایع دستی میعرضهه. گفت: میشه با هم بریم پیشش ؟ گفتم: اگه فکر میکنی مثل این گردنبند رو داره باید بگم این تک بود. گفت: نه آخه من عاشق صنایع دستی ام شاید منم چیزی بخرم. گفتم باشه ... بریم. راه افتادیم و از بین هیاهوی جمعت رد شدیم و به همون محدوده رسیدیم. گفتم: بفرما .... همین .... از حرکت متوقف شدم و وقتی دیدم خبری از مرد دستفروش‌رسانی نیست و جاش خالیه رو به نیلوفر گفتم: تا همین چند دقیقه پیش اینجا بود. نیلوفر گفت: حتما رفته دیگه ! اینم شانس منه. سری چرخوندم و رفتم سراغ نزدیک ترین کسی که اونجا بود ، یه خانم میانسال بود و گفتم: سلام خانم ... این بنده خدا که اینجا بود رو ندیدین ؟ خانم کوتاه قد که یه چارقد رنگی سرش کرده بود گفت: کی رو میگی پسرم ؟ گفتم: همین آقایی که نابیناس یه سری وسایل دستساز میفروش‌رسانیه . خانم گفت: آهان ... جعفرآقا رو میگی . گفتم: اسمش رو نمی دونم. گفت : بنده خدا ناخوش احواله خیلی نمیتونه بساط کنه ، دیر میاد زودم میره. گفتم: ای بابا ... حیف شد. خانم گفت : مسافرید ؟ گفتم : بله . خودم چند دقیقه پیش ازش تهیه کردم ، خواهرم میخواست جنساش رو ببینه که نشد. ممنون . گفت : خواهش میکنم . رو به نیلوفر گفتم: میگه جمع کرده رفته. نیلوفر گفت: باشه اشکال نداره ، دیگه کاریش نمیشه کرد. رو به خانم کردم و پرسیدم: توی این بازارچه کس دیگه ای هم هست که صنایع دستی بفروش‌رسانیه ؟ خانم گفت: والا یکی دو نفر هستن ولی اونا هم کاراصلیشون چیز دیگه ایه مثل جعفرآقا هر روز اینجا نیستن ، بعضی روزا میان. تشکر کردم و همراه با نیلوفر راه افتادیم. نیلوفر گفت : شبیه این گردنبند رو تا حالا جایی ندیدم . گفتم: عرضهندش گفت این رو دخترش درست کرده. نیلوفر گفت: به نظر میرسه زمان زیادی واسش گذاشته باشه. گفتم: حتما.

مسیرمون رو به ابتدای بازارچه رو ادامه دادیم و به ماشین رسیدیم و سوار شدیم. همین که حرکت کردم نیلوفر گفت: افشین ... همونطور که نگاهم به جاده بود جواب دادم: بله ! گفت : به نظرت چرا پیمان باید ما رو از چیزی آگاه میکرد؟ یا مثلا بهمون هشدار میداد ؟ گفتم: نمیدونم ! ... شاید ... فکر کرده در قبال این مبحث که پدر ما یه روزی پیداش کرده و زندگیش رو نجات داده مدیونشه و خواسته یه جوری جبران کنه، البته تصورم اینه. نیلوفر گفت: اگه ما رو پیدا نمی کرد چی؟ گفتم: احساس میکنم مسیری که درش قرار گرفتیم بیشتر از این که با خواست ما پیش بره جوری پیش رفت که انگار ما باید می اومدیم اینجا و با پیمان آشنا میشدیم، برای خود من این مدل آشنایی با پیمان واقعا عجیب بود. به راهمون ادامه دادیم و با یه سرعت متوسط از کنار مراتع رد شدیم. بین راه نیلوفر به خونه های ساده ای که به صورت پراکنده نزدیک جاده ساخته شده بودن اشاره کرد و گفت: به نظرم آدمایی که اینجا زندگی میکنن بیشتر از زندگی لذت میبرن! گفتم: چطور؟ گفت: شاید زندگی سخت تری داشته باشن و مثل ما که شهرنشینیم برای به دست آوردن خیلی چیزا سهولت نداشته باشن ولی به نظرم تلفیق زندکی با طبیعت زندگی رو سالم تر و شاداب تر نگه میداره . گفتم: موافقم! شاید آرامشی که این مردم دارن رو واقعا نتونی توی شلوغی و آلودگی شهر پیدا کنی. واقعا یه آدم از زندگی چی میخواد؟ تا اسم آرامش رو آوردم توی همون حال زندگی خودم و اتفاقاتی که در گذشته برام افتاده بود مثل یه فیلم از جلوی چشمم عبور کرد و با خودم گفتم: آرامش! به ظاهر سادست ولی شاید خیلی وقتها باید برای بدست آوردنش بهای زیادی بپردازی.

قسمتهای قبلی این داستان رو از اینجا مطالعه کنید :

قسمت یکم | قسمت دوم | قسمت سوم | قسمت چهارم | قسمت پنجم | قسمت ششم | قسمت هفتم | قسمت هشتم | قسمت نهم | قسمت دهم | قسمت یازدهم



سوالات متداول

آخرین اطلاعات درباره گفتم چیست؟

جدیدترین اطلاعات و تغییرات مربوط به گفتم در این گزارش ارائه شده است.

مهم‌ترین نکات درباره نیلوفر چیست؟

جزئیات مهم و نکات قابل توجه درباره نیلوفر در متن مقاله بررسی شده است.

دیگری - قسمت دوازدهم - ویرگول چیست؟

در این مطلب اطلاعات، جزئیات و نکات مرتبط با دیگری - قسمت دوازدهم - ویرگول بررسی شده است.

نویسنده: محمد جواد عظیم تاریخ: چهارشنبه 18 شهريور 1405 ساعت: 17:13 برچسب:

صفحه بندی