دنبال کنیدAzadehخواندن ۲ دقیقه·۲ روز پیشنفرت؟!.

وقتی بچه بودم هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم یه روزی کسی ازم متنفر بشه یا بخواد بهم فخر بعرضهه! چه بچه‌ی منطقی‌ای! چون که چرا؟ من سر کسی کلاه نمی‌ذارم! به کسی دروغ نمی‌گم! با کسی دعوا نمی‌کنم! یعنی چرا... ممکنه دعوا کنم. ولی همیشه عادلانه دعوا می‌کنم. پای مسائل نامربوط رو وسط نمیارم. هیچ‌وقت چیزی رو تو سر کسی نمی‌زنم... خب...با این اوصاف تو ممکنه ازم بدت بیاد، ولی تنفر؟ این دیگه زیادیه!

این سؤال مسخره‌ایه، نه؟ چون تو دنیای بزرگسالی فهمیدم آدما لزوماً به خاطر کاری که باهاشون کردی، ازت متنفر نمی‌شن. گاهی صرفا به خاطر چیزی که هستی ازت متنفرن. به خاطر چیزی که داری و اونا ندارن هم ممکنه. یا به خاطر بهبودی که یادآور یه زخم تو وجود خودشونه که دوست ندارن ببیننش.

من فکر می‌کردم اگه آدم خوبی باشی، آدما هم باهات خوب می‌مونن. فکر می‌کردم اگه به کسی آسیب نزنی، اونام دلیلی برای آسیب زدن به تو ندارن. انگار دنیا یه قرارداد اخلاقی خیلی ساده‌ست: «من با تو بد نمی‌کنم، تو هم با من بد نکن.»

اما نه! دنیا اصلاً همچین قراردادی امضا نکرده.

تو می‌تونی تمام تلاشت رو بکنی که آدم منصفی باشی و باز هم یه نفر تصمیم بگیره ازت متنفر باشه. می‌تونی حواست به حرفات باشه، به دل آدما دست نزنی، حتی سعی کنی زخمای آدما رو درک کنی؛ و باز هم یه نفر پیدا بشه که دلش بخواد کوچیک شدنت رو ببینه.

احمق. چطور کسی که شعر می‌خونه و عاشق می‌شه می‌تونه نفرت‌انگیز باشه؟

به خودت نمی‌گم، ولی واقعاً به چی انقدر می‌بالیدی؟ حتی با ارزش‌های سطحی جامعه هم تو یه بی‌ارزش تمام‌عیار حساب می‌شی. بی‌ارزش شدن باعث شده بخوای از آدما متنفر باشی؟ هوم؟

پ‌.ن: تو حتی معنی لغوی واژه‌ی نفرت رو نمی‌دونی‍♀️!

پ.ن۲: کسی که بتونه از من متنفر باشه واقعا باید وجودش، سلول به سلولش از نفرت ساخته شده باشه...

نویسنده: محمد جواد عظیم تاریخ: چهارشنبه 18 شهريور 1405 ساعت: 17:13 برچسب:

صفحه بندی