نامه به او که به لایپزیک نیامد- گاه بی گاهان پنجاه -
دنبال کنیدGregor Samsaخواندن ۱۰۶ دقیقه·۱ روز پیشنامه به او که به لایپزیک نیامد- گاه بی گاهان پنجاهI need a gangsta
I’m f—d up, I’m black and blueI’m built for it, all the abuseI got secretsThat nobody, nobody, nobody knowsI’m good on, that pu—y sh–tI don’t want, what I can getI want someone, with secretsThat nobody, nobody, nobody knows
My freakness is on the looseAnd ruing, all over youPlease take me to placesThat nobody, nobody knowsYou got me hooked up on the feelingYou got me hanging from the ceilingGot me up so high I’m barely breathingSo don’t let me, don’t let meDon’t let me go...[1]
همینطوری بیحس و مات و مبهوت نشستهام کُنجِ گرگومیشِ قهوهخانه... چشم در چشمِ او... و دارم خیلی با دقّت، انعکاسِ کسل و خوابآلودِ این صبحگاهِ بینظیرِ زمستانی را در نگاهِ بانشاط و سرشار و مستیبخشِ او جستجو میکنم... البته کمابیش شرمسار و شبههناک و پنهانی...
موقف و میعادگاه ما اینجا است؛ طبقۀ زیرینِ مهمانسرای گردشگری "لِتْستِنْبروکه"[2] که در ظاهر به کلبهای روستایی میماند_ البته_ در مقیاس خیلی بزرگی؛ و انگاری یکراست از دل افسانههای پریانِ "برادرانِ گریم"[3] آمده و سبز شده سرِ راهِ ماجرای سفرِ اساطیریِ من به جنگلِ سیاه و قلعۀ تاریخیِ گرتچنشتاین... با ساختمانی مرکّب از چوبِ بلوطِ سرخ و سنگهای تراشخوردۀ خاکستری و سقفِ شیروانی پوشیده از برف... مخفیانه و نیمخفته در سایۀ انبوهِ کاجهای مطبّق، روی شیبِ صخرهای دامنههای یخبسته...
داخلش امّا زندگی عادیِ روزمره جریان دارد... و گرمای آسایشبخش... و موسیقیِ عامیانۀ ملل... و زمزمۀ اصواتِ مکالمۀ انسانی به زبانهای بیگانه... و قِژاقژِ آسیابِ قهوهساز... من و میکائیل_ مثلِ قدیمها_ نشستهایم برابرِ یکدیگر، گردِ یکی از آن میزهای پایهکوتاهِ پذیرایی دونفره... بالای آن دو تا صندلیِ سفت و سختِ کهنۀ چوب گردو، که پشتیهاش زیادی بلند است و به من احساس خوبی میدهد... شبیه آرامشِ حامیانۀ همان تنۀ درختِ صنوبرِ پیر در مسیر جنگلی...
خسته و خودمانی توی صورتِ هم نفسنفس میزنیم و میخندیم... یلهداده به میز و نیمکت... انگاری اطفالِ دبستانی...
"حالا چرا گوشۀ چشمهاش یکخُرده سُرخ است؟"
بعد این فکرِ وسواسیِ وحشتناک به سرم هجوم میآورد...؛ نکند بخشی از آن افسانهخوانیهای نویسندۀ بیملاحظه به گوشش خورده باشد؟!... یا نکند... راستی از خاطرِ خطیرِ خودِ او گذشته، همۀ آن خاطراتِ ترسناکی که راوی_ در نهایتِ شوخچشمی و پردهدری_ با یک لحنِ آزارگرانه، غمگین و نامهربان، یواشکی زیرِ گوشم زمزمه کرده است؟!!...
از طرفی، میشود نتیجۀ مطلوبی هم از مجموع این وضعیتِ مفتضح گرفت؛ ... لابد بعدِ همۀ آن صمیمیتهای مداوم، حق دارم حدّاقل... کمی بیشتر تماشایش کنم...
و حالا که زیادتر دقیق میشوم، میبینم دورِ پلکها و لبهاش هم آماسِ خفیفی دارد... انگاری شب قبل را خوب نخوابیده باشد؛ یعنی نه آنجوری که من از هوش رفته بودم... راحت و آسوده... شبیهِ زائری که در انتهای سفری ایمانی، به شبستانِ حرم مُرادِ خود رسیده است...
زلفش ولی مثلِ همیشه مرتّب است... دو دقیقه قبل، به محض اینکه کلاهپوستی را از روی سر برداشت و با بیدقّتیِ داهیانهای انداختاش بالای آویزِ دیواری، طبقِ همان عادتِ آشنای ماهرانه و تحسینبرانگیز_ بیاراده انگاری_ سرِ انگشتهاش را هم خیلی تندتند و بیخیال، سه دفعه کشید روی انبوهِ آن موهای کوتاهِ سیاه... در سه ناحیه... بر فرازِ پیشانیِ فراخ... حوالی فرق و پشتِ سرش....
اکنون دارد در سایۀ فراگیرِ مُژگانی سیاهتر، نگاههای آسمانی میاندازد؛ اوّل بهسوی من و بعد، طرفِ ساعتِ پشتِ دستش_ که برابرِ رسم و راهی نسبتاً عجیب همچنان به مچِ راستش میبندد؛ بی که چپدست باشد_ و نهایتاً توی چشمهای من، دو دفعه پلک میزند... تبسّمکنان... و باز گوشۀ چپِ لبانش کمی بیشتر میخندد و مثلِ قدیمها یک چالۀ گودی میافتد زیرِ گونهاش...
نورِ مخملیِ پنجرههای ابری، سایهروشنِ لطیفی حولوحوشِ نیمرخش کشیده... و خطوطِ نازک و مبهمِ خستگی را از گوشۀ چشمهاش محو کرده است...
یکجورِ تکراریِ ماخولیاواری احساس میکنم باید ششدانگِ حواسم بیدار باشد.... انگاری باز خیلی صمیمانه به هم نزدیکایم... جوری که رخ به رخِ هم نشستهایم_ من و میکائیل... اسقفِ اعظمِ کلیسای جامع_ دو طرفِ میزی که اینقدر کوچک است و گرد...؛ زانوهامان آن زیر، یکوجبی از هم فاصله دارد و دستهامان این بالا، فقط چهار انگشت...
عینکم را که بیفایده و بلاتکلیف در انتهای بندش تاب میخورد میگذارم روی بینی... میخواهم رنگِ ترکیبیِ آبی-ارغوانیِ قرنیۀ چشمهای او را خوبتر ببینم... و طرحِ بیضویِ ناخنهاش را... که صورتیرنگ و قرینهوار مرتّب است... با یک حاشیۀ نازکِ سفیدِ صدفی و بسیار تمیز... بدون هیچ ریشه و پوستِ اضافه اطرافش... یعنی خودش این سرانگشتانِ ارزشمند را پیرایش میکند؟... یا در مدت اخیرً دیگر فرصتی جهتِ اجرای تمامیِ تبییناتِ تزئینی و ضروری ندارد، و میسپاردشان به دیگرانی؟...
بعد فکر میکنم که من هم فیالمثل میتوانستم_ مثلِ آن دیگران!_ یکی از جمله متخصصانِ حوالیِ احوالاتِ ظریفِ او باشم؟... (در اوّلْمدارِ محرمیّتی نامحسوس و نادیدنی... موضعی که از بس نزدیک، دیده نشود... همان حکایت آب در نظرِ ماهی...) جای آن که مأمور شوم به انجامِ قسمتی از طرحهای رسمیِ تحقیقاتیاش در بازل... بهخصوص وقتی خود او پنجاه کیلومتر آنسویتر در سولوتورن[4] اقامت دارد...
اینجوری چهره به چهره و پهلو به پهلو هم که نشسته باشیم، لمس کردنش کارِ آسانِ موحشِ ناممکنی بهنظر میرسد..._ حتّی هولناکتر از خیرهشدن در افقِ نگاهش_... هر چند فقط لازم است نیمچارک این انگشتهای مرتعش را بسُرانم پیشترک... و پاسخ او نیز چه میتواند باشد؟... مگر مرحمتِ لبخندی اغماضآمیز؟... فشرده و_ بهطرزِ نامحسوسی_ اندکی لرزان... مثل وقتهایی که بخواهد برخی اغتشاشاتِ ریزریزِ ناگزیر را مدیریت کند...
ولی نه!... فعلاً بر احوالات خود صد در صد مسلّطام؛ و قطعاً این حرکاتِ زشت و بیجای جِلف از من سر نمیزند... که مخصوصاً دیوانگی خواهد بود!
برعکس، خیلی اهلی و افسرده و معقول_ به همان شکلی که لابد میکائیل به تازگیً عادت کرده مرا ببیند_ آرام و ساکن، بیصدا و بفهمینفهمی مؤدّبانه نشستهام یک کنجی، نزدیکِ اجاقِ هیزمی پشتِ پنجره، و دارم به خودم تلقین میکنم آن حالتِ هذیان و شیداییِ ساعاتِ نخستِ دیدار، دیگر مفصلاً شفا یافته است؛ مثلاً به اعجازِ آوای نادر یک چکاوکِ کوچکِ آسمانی در بیشهزارانِ بیگانه...
پس چرا اینک، در حضورش هستم و همچنان اینقدر_ احمقانه_ دلتنگ؟...
که تسلّیناپذیر و مجنونوار دوستش داشتم؟...
با آن مایه شوق و آرزومندی که هرگز تخفیف نمییافت... و هاویهاش از جوش و خروش نمیافتاد... در حساسترین و صمیمیترین آنات_ یعنی در محاصرۀ بازوانش هم_ سر میرفت و اشکم را درمیآورد... تا او تحلیلهای علمیِ زیستشناسیِ جانوری برایم سرِ هم کند...
و من دلم بخواهد باز شعری بخوانم از دفتر و دیوانِ پیرانِ طریقتِ دیوانگیام...
«بلبـلی برگِ گـلی خـوشرنگ در منـــقار داشت
و انـدر آن بـرگونـوا خوش نالـههای زار داشت
گفتماش در عینِ وصل این ناله و فریاد چیست؟...
گفت ما را جلـوۀ معشــوق در این کــار داشت»[5]
یک زمانهایی که شعر میخواندم، خیلی هم تشویقام میکرد... مدام میخواست یک بیتی مناسب احوال بهیاد بیاورم و برایش دکلمه کنم... اشعار سعدی و حافظ را بسیار دوست داشت... و مثلِ اغلبِ خارجیها خیّام را حتّی بیشتر... ولی بهنظرم_ در مجموع_ ادبیات را از لحاظِ کاربرد عملی، چندان جدّی نمیگرفت... خصوصاً جهتِ توجیهِ امورِ عالمِ واقع... برای استدلال کردن، همواره به فلسفه و طب و روانشناسی متوسّل میشد... حتّی در یکی از روزهای طلاییمان کنجِ بالاخانۀ کوچۀ پرندهعرضهها... وقتی نشسته بودیم سرِ شام و کمکم حرف آن سفرِ طولانی را پیش کشیده بود... مفید و مختصر...
_«شاتزی!... میدانی؟... هفتۀ آینده باید برگردم اشتوتگارت... ایندفعه شاید خیلی طول بکشد...»
بیدرنگی یک حسِ شیشهای توی دلم شکسته بود و دنگادنگِ صوتش در سرم پیچیده و در نهایت گوشهام افتاده بود به وزوز کردن...
نمیشد زحمتاش ندهم برای شرح و بسط آن چیزهایی که هرگز نمیخواست بگوید و بشنود... و زود حوصلهاش سر میرفت و بحث را میچرخانید به سمتوسوی مسائل انتزاعیتر... و احتمالاً میپرسید که طی پنج روزِ گذشته کتابِ "درآمدی بر منطق بهروز"[6] را تمام کردهام یا نه؟...
پس مثل خودش، فیالفور "مفید و مختصر" گفته بودم:
امّا لابد رنگ رخسارهام برگشته و سرائر ضمیرم را فاش کرده بود، که میکائیل از آنطرف میز یک بازویش را کشانید تا شانۀ من...
_«عزیز دلکم! یعنی باید برایت نگران باشم؟... اگر بخواهی از حالا بیقراری کنی پس اوضاعِ این چند ماه دوریِ ما چه میشود؟... بالاخره که هر جا باشم برمیگردم پیش خودت... تازه یادت نرود که چه نقشههایی برای سال آینده کشیدهایم...»
فکر میکردم حق با او است و فقط برای توجیه دماغِ قرمز و چشمهای خیس و آن همه دلقکبازی، پس از لختی خاموشی و بینی بالاکشیدن، خوانده بودم...
"تا به کــنار بودیام، بود بهجــا قــرار دل
رفــتی و رفت، راحــت از خــاطرِ آرمیدهام
تا تو مــراد من دهی، کُشــته مرا فــراق تو
تا تو به داد من رسی، من به خدا رسیدهام"... »[7]
دیگر انگاری از شعرخوانیام خوشش نیامده بود...
اخم و لبخندی ترش و شیرین را به هم آمیخت و از پیالۀ خورشِ قرمه سبزیِ وسطِ میز، یک قاشقِ سرپُر ریخت روی بشقابِ بِرِنجم... انگاری جهتِ تسکین و مداوای رنجِشِ من یا انصراف خاطر خویش... بعد بی آن که نگاهم کند، خیلی شمرده و با وقار گفت:
_«این اشعار خیلی زیبا هستند شاتزی!... ولی یک نکتهای هست و من در روزهای گذشتهً میخواستم بگویم... بهنظرم ادبیات فارسی بر افکار و روحیات تو تسلّط زیادی دارد... شاید تو جهانبینیات را بیش از حد بر مبنای معنای این افسانهها تنظیم کردهای... مراقب باش... چون بهنظرم احتمالاً علّتالعلل برخی مشکلاتت نیز همین باشد... سعی کن بر عواطف منفی غالب شوی و در این مورد عاقلانهتر فکر کنی... چون در مجموع این رفتارهای تو به من احساس ندامت میدهد... بابت این دوستی و صمیمی شدن...»
کمی سرگیجه و داغ و سرد شدن... و دوباره سکوت...
لابد الان هم_ اگر خیلی عاقلتر باشم و بخواهم پشیمانش نکنم ازین دعوتِ اخیر به موطنِ آباء و اجدادی_ باید پاسخی برای حداقل یک سؤالِ اساسی بیابم...
نویسندۀ قصّه هم_ اینجور مواقع_ به پرسشهای ریشهای شورانگیز، بیشتر از توصیفاتِ تکراری و ملالآورِ من اهمیت میدهد...
"آیا بهرام هنوز قلباً نسبت به میکائیل احساسِ عُلقه و وابستگی دارد؟... بعد از همۀ آنچه از زوایای پنهانیِ نیّات و شرحاتِ ماجراهای زندگیِ خصوصیِ او دانسته... شکل این علاقه در حالِ حاضر از چه نوعی است؟... الان پیش خودش، چه آرزوهایی در سر میپرورد؟... هنوز تیغۀ فکِّین و لبۀ قدرتمند و مسلّطِ چانۀ زاویهدار... یا انحنای معتدلِ بالای ترقوۀ او را که ببیند، قمریِ قلبش آرام و قرار از کف میدهد و مثلِ جوجهقِرقی شهبال در میآورد...؟"
اما من اینک در بندِ این دقایقِ باریکبینانه و محسوسِ هوسناک نیستم... همچنان که اغلب اوقات نیز_ به همین ترتیب_ غافل ازین قضایا بودهام...
حواسم_ مثلِ پاری لحظاتِ دیرین_ پرت میشود بهسمتِ یک سلسله اطلاعاتی که شاید برای کسی دیگر دربارۀ او، یا راجع به دیگری برای من، جذّابیت و اهمیتی نداشته باشد... مثلاً آن یکدانه رگی که روی رباطِ متصل به انگشتِ اشاره، زیرِ پوستِ شفّافِ دستش میطپد... همزمان با نبضِ شقیقههاش..._ یادم میآید که یکبار دیگر هم جایی این قضیه را آوردهام... آخر او موقعِ استراحت، آنقدر آرام مینشیند که اگر اینک نیمتنۀ پشمیاش ضخیم نبود، حتّی میشد طپشهای محکم و منظم قلبش را آهستهآهسته از زیرِ پیراهنش دید...
طپشهای من امّا خیلی تندتند و جابهجا نامنظم است... انگاری قلبم مثلِ یک چکاوکِ سنگلاخ دارد خودش را بیهدفی محکم میکوبد اینطرف و آنطرفِ قفسِ سینه... به امید رهایی... تا سرحد مرگ... علیالخصوص که زیرِ امنیتِ سقفِ این مهمانکدۀ عجیبِ هانسل و گرتل[8] هم، آوای ماخولیاییِ خوانندۀ مجازی، باز دارد طُرفه ترانۀ جنونآمیزی را، انگاری درست زیر گوشِ من زمزمه میکند... با لحنی کودکانه، امّا کشدار و مخمور...
"من رازهایی دارم که هیچکس، هیچکس، هیچکس نمیداند!"...
و "به گوشِ خود از دهانش دوش... سخنانی شنیدهام که مپرس!..."[9]
خانمجانم با لهجۀ خاصِ بختیاریاش میخواند و خندهام میآمد... در آرامشِ افسونگرِ شبگیرِ آشپزخانه... زیرِ طاقِ ضربیِ آن مطبخِ جادویی... قلمروِ بلامنازعش در قلبِ عمارتِ اربابی... و خودش بهمانندِ ملکۀ کلِّ مکارِم اخلاق مینمود... فقط یکبار این ضربالمثل را جهتِ ارعاب و هشدار بر زبانش راند... خطاب به من که حرکت خیلی زشتی کرده بودم، و لازم بود حتماً کتک بخورم؛ ولی البته هرگز، دلش بار نمیداد یتیمشدۀ ناقلایش را_ یکبار برای همیشه_ درست و درمان، تنبیه و تمشیت کند...
هفتساله بودم و تازه داشتم در فنونِ زباندرازی با خلقِ خدا دستورزی میکردم، با هدفِ کسبِ مهارت... زور بازویم هنگامِ نزاع، برای زد و خورد با دیگر اطفالِ طایفه، کافی و کارآمد نبود؛ میخواستم بهتلافیِ چک و لگدهایی که مدام میخوردم، شگردی رو کنم... پس بیهوا یک ناسزای تُند و تیزِ خیلی ناجوری از غلاف درآورده بودم برابرِ پسربزرگۀ عموجان عزیزهام_ سیامک صبیِ صدرالّدین خان_ که سیزدهچهاردهساله بود و خیلی زوردار، و راه و بیراه از سرِ بیاعتنایی و تفرعن، پسگردنیهایی میزد که نه بسیار محکم، ولی بهغایت برایم تحقیرآمیز بود... با شجاعتِ تام ایستاده و چشمم را بسته و دهانم را تا انتهای استطاعت باز کرده و فریاد کشیده بودم:
و بدتر از همه این که جماعتی این افاضۀ تازۀ مرا شنیده بودند... حتّی خارسو، بوسورۀ[10] عموجان مجتبی که از بروجرد آمده بودند دیدنِ فامیل و نشسته بودند سرِ تختِ حوضی و به همراهی اغلبِ اهلِ بیتِ خاندانِ ورجاوند، داشتند چای و پولکیِ عصرانهشان را نوشِ جان میکردند...
هر چند هنوز ممکن بود جرمِ بر زبان آوردن نجاستِ "کِکه" کمابیش_ با قید چند تبصره_ قابل اغماض باشد و همان محرومیت از خوردن گز لقمهای و برگشتن به اتاق خودم جبرانش کند؛ ولی البته خانمجانم کاربرد چنان عباراتِ بدشگونی را که با سانحۀ مرگِ عزیزانش مرتبط باشد، گناهی مطلقاً غیرقابل بخشش و مستوجبِ عِقاب میدانست... و لابد این حرف زشت بچّگانۀ مرا هم در حدّی خُرافی به فالِ بد گرفته و نتیجتاً خیلی برآشفته بود...
پس کماکان آهسته و تهدیدآمیز، ملاقۀ مسی را داخلِ آشِ اوماجش چرخانید و همانطور که رو کرده بود به دیوارِ دودزدۀ مطبخ و چراغِ سهفتیلهایِ خوراکپزی، پیکانِ چشمغرّهای را از زیرِ کمان ابرویش به سوی من نشانه رفت_... و این حرکت بهزعمِ دلِ رحیمش راستی در سطحِ سختترین گوشمالها بود... بعد با لحنی محکم و کمتر مهربان، خیلی خوددارانه گفت:
_ «بادی یامان نیگیری ایشالّا... دِ بیشین کتابِدا بوخون آ زِبون به دهن بیگیر... میخَی میزِنمِدا...!»[11]
"خام و نادان و پریشانروزگار"[12] بودم و خیلی لجم در میآمد از آن میزانِ بزرگواریِ بیخدشه و دائمی که مادربزرگم نشان میداد در حمایتِ بِالسّویّه از همۀ اهالیِ قبیلهاش... گناهکار یا بیگناه... که به زعمِ او همه عزیزکرده بودند... و هرگز هیچیک از آن "بلانسوخته"ها و "پدرصلواتی"ها و "ای تو روحِ اجداد"شانها (البته لابد اجدادِ مادری اگر از خاندانِ دیگری جز ورجاوند بودند) را محاکمه نمیکرد و مکافات نمیداد...
در واقع شیوۀ حکمرانی خانمجانم از لحاظِ کارکردی اینطور اقتضا داشت که همۀ اهلِ فامیل، یعنی فرزندان و نوهحاصلهای او و عهد و عیالشان_ همینطوری خودبهخودی_ یارِ مشفق و پشتیبانِ همدیگر باشند و جملگی_ عینِ خودش_ "کریمِ و خطابخش و پوزشپذیر"[13]... و البته هرگز یادم نمیآمد هیچیک از اعضای خُرد و کلانِ خانواده، محضِ رضای خدا، از آنهمه زمختی و آزارگری که به سهو و عمد در رفتارشان با من بروز میدادند، یکدفعه عذرخواهی کرده یا در پیِ جبرانی ناچیز و ناقابل برآمده باشند تا من بتوانم بهنوبۀ خود بزرگواری نشان داده و از سرِ تقصیراتشان بگذرم...
باری آن روزها آیینِ فطری و اصیل و تبارسالارانۀ مادرشاهیِ مادربزرگ، بهنظرم فقط لاپوشانی میآمد و میانداری و برقراری مصالحۀ اجباری... و عملاً حاصلاش این بود که من نیز، به همراهیِ او میبایست همۀ آن زورگوها را بیسببی ببخشم؛ در صورتی که نه جایگاهِ شهریاریِ عاشقانۀ او را داشتم و نه یارای کبریاییاش را... گلهمند بودم و ناخرسند، که انگاری قرار نبود هرگز کسی بهخاطر ستمکاریاش تاوان پس دهد، یا زخمهای خونچکانِ دلم با یک سیلیِ چرب و نرم، اقلّاً زیر گوش این یکی پسرعموی نکرۀ عزیزنکردهترم_ غلامرضا_ اندکی التیام یابد...
ولی از طرفی، لطفش این بود که خوب میدانستم این اعلامیۀ نانوشتۀ عفو عمومی، شامل حال من نیز میشود و خانمجانِ نازکدلِ دلبندم، حتّی زهرۀ آن ندارد تا دروغکی نفرینام کند...
پس در پاسخِ تهدید پوچش، موذیانه فریاد زده بودم:
_«نخیرم! جرأت نداری بزنی... دعا میکنم روح مامی جانم بیاید به خوابت...»
راستیراستی میفهمیدم که پشتش میلرزید... و اذیتش میکردم... چون به اندازهای که نیاز داشتم، دوستم نداشت... یعنی نه آنقدر که بتواند در قبیلۀ وحشیهای ورجاوند به طور جامع ضرورتاً حمایتم کند... مادر قبیله بود و عاشق همۀ ما... نه مثلِ مادرکِ بازیگوشم، خاص خودم... و من از همۀ دخترعمّهها و پسرعموها متنفّر بودم؛ خصوصاً همان غلامرضا پسرِ عمو نعمتالله که خیلی سیاهسوخته بود و خداوکیلی بر و بازویی هم نداشت، ولی مدام زور میگفت و اسباببازیهام را میگرفت و بادکنکهام را میترکاند تا به گریهام اندازند، بعد چوری[14] و انچوچک[15] خطابم میکرد...
بههر صورت، آخرِ سر که تهدیدِ ملایم و مختصرِ خانمجان تمام میشد، فقط با لحنی آهنگین از کلّ حکایات، برآیند میگرفت:
بیتردید مادربزرگ و من عاشقِ هم بودیم؛ ولی نه چندان صمیمانه... چنان محترم بود که نمیشد با او حرفهای خودمانیِ کمی ناجور زد...
_«حیا کن بِچه!... حرفی بِیْتِر بوگو![16]...»
این شد که در روزگار نوجوانی و دیرتر، کسی را نداشتم تا از او دربارۀ رازهای عشق پرسشی کنم...
که تازه از سیاحتهای اسرارآمیزِ قفقازِ جنوبی و اروپای شمالی بازآمده و قرار بود بهزودی برای یکسالِ طولانی و طاقتفرسای دیگر برود سوئیس...
ولی هر دو بسیار جوان بودیم و ابرازِ خواهشهای دلمان_ حتی در اسرعِ وقت_ خیلی راحت و روان به نظر میرسید...
هر چند آخرین دقایقِ دیدار بود و داشتیم باز یکی از آن خداحافظیهای دشوار و دراز را بهجا میآوردیم و سر آخر، میکائیل پیش از آن که بازیِ بیقاعدهاش را آغاز کند، گفته بود:
_«لابد جادوی لحظه است... ولی حالا اجازه میدهی من هم قدری از سهمِ غیرقانونیِ خود را بردارم؟... پیش از آن که بروی و خودت و معصومیت نامشروع کارت را یکپارچه تقدیم این و آن کنی...»
نه! نه!... ماجرا به این بیمزگیها نبود... صبر کنید لطفاً!... نویسندۀ ارجمند!... قبل این که تو با آن لحنِ شوخ و شنگت بر کُرسی قضاوت ما بنشینی، خودم میخواهم دوباره این صحنه را از ابتدایش توصیف کنم... پس... نقطه سرِ خط!
اینک آفتاب گلرنگِ یکروز دیرپای تابستانی رو به افول دارد و پنجههای داغ و لرزانش را آرام آرام میکشد بالای شانههای خستۀ دیوارهای آجری و بلند... باغِ سایهدار و انبوهِ کلیسا تدریجاً در خاموشیِ وهمناکِ پسینگاه فرو میرود... در حالی که میکائیل رنگِ غروبناک نگاهش را در کاسۀ چشمانِ من ریخته و کمکم فشار انگشتهاش روی دو کتف من بیشتر میشود... لابد احساساتی هم دارد که من نمیتوانم_ یا زَهره ندارم_ بدانم...
پس شاید بهتر باشد کوتاه بیایم و بگذارم خودِ راوی هم اینجا یک چیزهای دیگری بگوید... :
"میکائیل سیلان متلاطم و ترسناکی را در تن خویش احساس میکرد... هیجانی که یقیناً با آن بیگانه نبود و این دفعه داشت خیلی نابجا و بیمحل برملا میشد... ولی از طرفی، شاید هم میتوانست کمی از این طعمِ تازه را بچشد... فقط یکی دو قاشقِ مربّاخوری... دسر فصل... مناسبِ ماهِ یولی[17]... خوشمزه و خنک... سریعتر و مجلسی... ژلهبستنی... توتفرنگی خامهای..."
همانا مؤلّف_ برابرِ سبک و سیاقِ مألوفش_ همین مسخرگیها را مینویسد... نه؟!.... ولی واقعاً خوب است اگر زمانی آنقدر خوشمزه بودهام!... یا لااقل محرّکِ چنین ذائقهجات دلانگیزی!!... الان که بهنظر تلخِ تلخام... زهرِ هلاهل!... حالا این شکرخوریها به من نیامده... بگذار ببینم راوی چه میگوید؛ زندۀ زنده... ساده و خالص و پاکیزه... فیالمثل به وجهِ حال دقیقِ استمراری...:
"اشباحِ الوانِ یاس و اقاقیا دارد_ تدریجاً_ یکدست خاکستریرنگ میشود... محو و تاریک... زیرِ سقفِ آلاچیق، جریانِ گفتوگوهای بهرام و میکائیل به تموّجِ دقایقِ آخر افتاده است... توی دستاندازهای انتهای مسیر... مثل دو تا قایق بیلنگر، بهگاهِ توفان... یکی باید برود و تا آخر راهِ خانه، اشکهاش را بسپارد به نسیمِ ملایمِ شبانگاهی و تاریکیِ رازپوش... و دیگری فیالفورِ کتاب سوماتئولوجیکایش[18] را بردارد و یک گوشۀ چمدان، لابهلای زیرجامهها جایش دهد..._"آااه! ایییبغیگِنْس!"[19]چه خوب شد که بهموقع یادش آمد!... "مفیستو[20] را شکر!" آنهمه یادداشتهایی را که ضمن خوانشِ متن، ریزریز در حاشیۀ کاغذها نوشته، محال است بتواند دوباره سر هم کند!...
ولی فعلاً که هنوز هیچکدام نمیتوانند تصمیم بگیرند و آن عبارتهای خاص لحظاتِ رفتن را بر زبان آورند... مثلاً بهرام بگوید...
«خوب!... بیشتر مزاحمت نمیشوم... یکعالمه کار داری...»
نه واقعا! از عهدۀ ادای کلمات برنمیآید... بر مبنای نهاد یا شهود، احساس میکند نباید آن سانحهای را از دست بدهد که هنوز نمیداند چیست و قطعاً در پیش است... میکائیل هم اینجوری که شانۀ بهرام شصت و شش ثانیه لای شست و پنجهاش مانده و تمامیِ وساوسِ لوسیفر[21] در سرش پیچیده، قادر نیست حرفی ازین دست بزند که...
هر دو به یک قِسْمِ افسونزدهای منجمد شدهاند... معطّل و مسحور واپسین نفسهای تعیینکننده... انگاری منتظرند یکی دیگر بیاید و سوت اتمام دورِ آخر بازی را بزند... و قطعاً در ساعت هفتِ عصر هیچکس در کلیسا گذارش به باغِ پشتی نمیافتد... ذهنِ حسابگر میکائیل به کار افتاده پی چارهجویی... الان آلبرت طبق برنامۀ شنبه عصرها در قرائتخانه نشسته و دارد از روی کتاب دعا یادداشتبرداری میکند... و گیلداجان توی آشپزخانهاش ظرفهای شربت و شیرینی عصرانه را میشوید یا گلدانهای شمعدانیِ سر رف را آب میدهد... تنها صدا خشخش برگها است در دستِ نسیمِ ملایم شامگاهی و بقبقوی کبوترهایی که گاه مینشینند بالای سفالهای شیروانی... و صدای نفسهای خودش و اگر کمی نزدیکتر شود، نفسزدنهای او... کوتاه و تند تند... بیدغدغه و بهانهای، کمترین امیدی به نجات نمانده است... "
پس چرا جَخت، الان این خاطره بهیادم آمده...؟...
که در عبور سالهای سرد و خیس بارانی، رعب و شکوه یکپارچه و غمناکش رنگ باخته، ولی شیطنت چرکِ خالدارش انگار همچنان پارهپاره پایدار مانده باشد... یعنی همان رشحات دُردآمیز و عَجبناکِ تهِ کاسههای بهظاهر تُهی... و مملو از هیچ...
درست است... همیشه پیش او که باشم، دلنگرانِ تمامشدنِ وقت قانونیِ دیدارم و دقایق مغتنم مازادی که صرفِ وداعهای کمی طولانی میشود... گوشبهزنگِ صفیرِ سوتِ اتمام و چشمانتظارِ معجزهای که لاجرم رخ خواهد داد..._ و مهمترین وقایعِ ملاقاتهای ما همیشه در وقتِ اضافه روی نموده است..._ میکائیل اغلب در لمحاتِ نهاییِ همین زمانهای فراقانونی، یک تصمیماتِ فوتیفوری عجیبی میگرفت... یک حرفِ تازهای میگفت... یک شعبدۀ بدیعی رو میکرد... انگار مغزش شتابانتر به کار میافتاد...
و خروجی آن میشد که روزان و شبانِ متوالی فقط به همان هولوتکانِ فرجامین فکر کنم... و فکر کنم... در حدّی که مغزم درد بگیرد!...
پس اجازه بدهید دوباره برگردم سرِ سطر... شاید ایندفعه بتوانم به وجه ماضیِ بسیط، مفصلتر تشریحش کنم ...
خلوتِ باغچۀ کلیسای "راستی و حیات" و سایهسارِ پرچینگاه... بهنظرم بیستمِ تیرماه بود... دو هفته قبل از تولّد بیستسالگیام... (گفتم که هر دو خیلی جوان بودیم...) میکائیل هم تازه بیست و هفتساله شده بود... در بهارِ همانسال که برای اوّلبار مرا با اعجازِ آلاچیق آشنا ساخت و دو ماهِ متوالی در زمان حاضر و روز آینده کرد... تا ستیغِ داغِ تابستان که مثلاً آمده بودم جهت بدرقهاش...
وقتی داشت برای مدّتی طولانی به غریبآباد هجرت میکرد تا رسالۀ دکترای فلسفهاش را بنویسد در "بازخوانیِ الهیاتِ توماس آکویناس[22] از منظر مکتبِ فرانکفورت[23]"... پاری اوقات کمی هم دربارهاش با من حرف میزد... با من که نه!... با خودش پیش من...
نگاهش روی نقطهای نامشخص در انتهای باغ ثابت میماند... با نوک انگشتِ اشاره، چالۀ زنخدانِ زیبایش را میخارانید و میگفت:
«توماس آکویناس میخواهد عقل و ایمانِ بشری را با هم آشتی دهد... و امّا نقد در هر حال_ دیر یا زود به ابزاری برای سلطۀ عقل بدل میشود... فرانکفورتیها هم که میدانی... دین و ایمان را ماهیتاً مسکّنی برای روان میشمارند... یک داروی مؤثّر خوابآور... جالب این که تو از نظریات خود ایشان هم خوابت میگیرد (این را که میگفت زیرِ لبی خندهاش میآمد) ... اما من همچنان در جستوجوی خداییام که در دلِ نقد نفس بکشد؛ نه به مثابه علّت اوّل... یا فرمانروا... بلکه در قالبِ حضوری غایب... نجوایی در گفتوگوی بیاتمامِ آدمی با خودش... خدایی که نه بخشنده باشد و نه رعبآور و کیفردهنده... تنها سؤال بپرسد...»
و امّا منِ غافل، کمتر چیزی نمیفهمیدم... نه در بند و بستِ الهیاتِ هندسی و ستُرگ قرونِ وسطا میگنجیدم و نه در قوالبِ فلسفۀ آرمانخواه و آسیبشناسانۀ نئومارکسیستی... درست همان تابستانی که پیدرپی پرتره میکشیدم و دور و بر دخترها میپلکیدم و اغلبِ وسوسههای اروس[24] چهار ستونِ تنم را اساساً سست ساخته و به لرزه انداخته بود!... مترصّد فرصتهای مسلّم و مغتنمِ عشقآزمایی بودم امّا هیچیک از آن خندههای تیز و کرشمههای نرمِ سبکسارِ دخترانه بهاندازۀ فطانتِ لطیف و سنگین نگاه و لمسهای گاهگیرِ انگشتان او مفتونام نمیکرد... قطعاً ناهشیارانه میخواستم سراپای مسخّر میکائیل باشم و مقدور نمیشد... وقتی فقط یکبار بیست و ششم اردیبهشتماه مرا بوسیده و به وادیِ شیداییام افکنده و بعد مصّرانه تا آنزمان_ به مدّت پنجاه و پنج روز_ مدیریتمان کرده بود... "مدیریت"... دقیقاً به معنای "کنترل"!... غالباً اوضاع را خوب در دست داشت... در دستِ تعمیر... مدام آن چه را که لااُبالیوار در هم شکسته یا به ضربِ تلنگری ترک انداخته بود، مرمّت میکرد... و لکّهگیری... یعنی آن غفلتِ بهشتیِ شیشهای و معصومیتِ چرکتابِ رنگ و رو باختۀ مرا...
الان اگر بخواهم قضایا را واکاوی کنم، او با من زمین تا آسمان فرق و فاصله داشت... از نظر ذهنی خویشتن را دائماً درگیرِ زورآزمایی با اندیشههای ناب فلسفی دربارۀ حقایق بنیادینِ حیات میکرد... خیلی اصیل و صادقانه و بیتعصّب... صبورانه و فداکارانه... یعنی با وجودِ هوش ذاتی، میدانِ اندیشه برایش جای بازی و سبقت گرفتن از رقبا نبود... با شرابِ حکمت_ علیرغم برخی حریفان_ کیف و حال نمیکرد... عوالمِ عقلانیت بهزعمِ او عرصۀ نبردهای دلیرانه بود و جانسپاری... و امّا برعکس، دربارۀ جسمش، یکجورِ تناقضآلودی مسامحهکار بود..._ شاید جهت جبرانِ خستگیهای ضمیر و تسلّی دادن به سلسله اعصابِ هماره مبتلای خویش_... اینطوری که از طرفی تن را با تمرینات منظّم ورزشی تقویت میکرد و از جهتی با سپردن به شادخواری و عیّاشی نابودش میساخت...
آخر کالبد مادّی برایش صرفاً محدودۀ ملاعبۀ عشق بود و بس... و انگار بهدردِ دیگری نمیخورد... ضمناً برای کسب مقامِ اوّل در مسابقۀ کامجویی نیاز به تلاشِ زیادی نداشت... همه جور اسبابِ توفیق را از پیش آماده داشت... زیبایی و دلبریِ خداداد... نبوغِ فریبنده و ثروتِ موروثی... جادوی خارجی بودن و تفاوت با جماعت...
دانشِ پزشکی و جایگاهِ استادی و پرورشِ دائمی اندام، دیگر مزیدِ بر علّت میشد!... دخترها یکی پس از دیگری متهّورانه به قلمروِ ممنوعهاش میتاختند و سر از پا نشناخته خود را در چرخِ کالباس خُرد کنِ او میانداختند...
جولانگاهِ دلباختگی با او مهلکۀ منهیات بود و هیچ برندهای نداشت...
ولی بهیقین در آخرین روزهای نوزدهسالگیام، از این قمارِ سهسویۀ میکائیل با جان و جسم و جهانش، چیزی سر در نمیآوردم... فقط میدانستم که باید سایهبهسایه بیفتم دنبالِ او... جانم به یک نگاهش بند بود...
پس در عمل، نیازی اکید و اضطراری داشتم که خودش تکلیفِ آیندۀ زندگیام را معیّن سازد... میخواستم از او بپرسم که یکذرّه دوستام دارد یا نه؟... یا اصولاً امیدی هست که روزی_ در آیندۀ دور_ اندکی مرا دوست داشته باشد؟... و آیا اجازه دارم تا آن زمان مشتاقانه امیدوار بمانم؟...
... یا باید بروم و خودم را آرزومندانه و مأیوس بیندازم در اوّلین زبالهدانی که بر سرِ راه پیدا شود؟؟...
انگاری نیّت اصلیام خیلی هم مخلصانه بهنظر نمیرسد... نه؟... ناسوریِ نوعی خودخواهیِ زشتِ حسابگرانه بر صورتِ رسوایش خودنمایی میکند... و دستوپاگیر دل میشود و مخلّ مودّت...
مسئله این است که از احوالاتِ درونیام آگاهیِ دقیق نداشتم و خیال میکردم سرگشتهام میانِ دو عشق... در صورتی که تنها مردّد بودم وسطِ دوراهیِ بود و نبود... معشوقِ او بودن... یا نبودن... نابود شدن در ماندابِ آغوشِ یک زن... یا همان راهزنی که ظهورکرده در مسیرِ سفر بیبازگشتِ به او رسیدن... کمربستن به قتلِ خویش... تا او بر سرِ کشتۀ خود آید و از خاک برگیردش[25]...
در هر صورت وسطِ هیاهوی بیگاه و بهار و باغچه، داشتم برای طرح کردنِ این لاطائلات، پلهپله مقدمهچینی میکردم و نظر کلّیاش را دربارۀ مقولۀ عشق از منظر فلسفی میپرسیدم...
میکائیل اوّل به همان سکوتهای ترسناک و طولانی متوسّل شد، که مخصوصِ اوقاتِ کسالتش بود... بعد سرِانگشتهاش را آهسته چند بار کشید روی سطحِ گرم و روغنیِ چوبِ سفت و سختِ نیمکت و ضمنِ برخاستن، با تأکیدی سست و کمحوصله روی حروفِ ربط و اضافه، گفت:
«عشق؟... از... منظر شوپنهاورِ کبیر، عشق فریب طبیعت است، جهت تداوم نسل بشر... ولی... افلاطونِ عزیزِ ما که ظاهراً مقولاتِ طبیعی را شاعرانهتر تفسیر میکند_ میگوید... عشق تمایل روح است به زیبایی، با هدفِ دستیابی به کمال...»
پرسشگرانه محوِ تماشایش بودم... در دل میستودمش، ولی ابلهانه و عجولانه دلتنگ هم میشدم از آن فضای ضیقِ تعلیقی که میافکند در مجالِ هدر رفتۀ آلاچیق... همچنانکه قدم به قدم از کنارِ من و میز و خلوتمان میخرامید تا خروجیِ برگپوشِ سایبان، پیِ شعری ناب و بیغش میگشتم... در صندوقچۀ حافظه... لابهلای تلنبارِ زیورآلاتِ زرّین و بدلیجاتِ کمبها...
وآن چشمِ آهـــوانه که چــون مــیکـند نگاه
با او چـــنان که در پیِ سلــطان رود ســپاه
اوّل نـظــر که چــاهِ زنـــخـدان بـدیـدمــش
گویــی در اوفـتاد دل از دســتِ من به چـاه
ای هـــر دو دیــده! پای که بر خـاک مینهی
آخـر نـه بـر دو دیـدۀ مـن به که خاکِ راه؟!
وآن ســیـنـۀ ســفـیـد که دارد دل ســـیاه!
آه از تو سنــگدل که چه نامهـــربانی آه!"[26]
نشسته بودم و در خاطرم مرواریِد شعر نخ میکشیدم... و امّا طلای وقت همچنان تلف میشد...
غزلسرایی بس!... اگر اصولاً قرار بود حرفی بزنم، میبایست جَلد میبودم و بیپروا... عاجل و آشکار... وگرنه دیگر جرأتش را نمییافتم...
- «به نظر خودِ تو چهطور میکائیل!؟... تو به چی میگویی عشق؟؟...»
قلبم دیوانهوار به حال خلجانِ خود رها شده بود و میکائیل هیچ خبر نداشت... پیش از بیرون رفتن، باز خیلی با تأنّی، نخست سرانگشتهاش را سایید روی ستونِ درگاهِ کومه و بعد بهدقّت نگاهشان کرد... انگاری بخواهد ببیند سطحِ سرخِ عسلیِ ساجِ جلاخورده، رنگ پس میدهد یا نه؟... بعد با لحنی سرد، حتی سرسریتر از پیش، پاسخ داد:
- «من فقط میدانم هر وقت بخواهی از عشق نقلی بگویی... یا زیادی زود است... یا خیلی دیر... پس بیا الان دربارۀ مقولههای مغتنمتری حرف بزنیم... مثلاً شربت و شیرینیِ عصرانه... »
و موقّتاً رفت تا وسایلِ پذیرایی مخصوص_ یا متعارف و عامالمنفعۀ_ خویش را آماده کند...
الان یکدفعه به سرم زده_ البته آن موقع که چشمبسته کورکورانه میخواستماش، به این چیزها فکر نمیکردم_ که تا آن بعد از ظهر مختص به من، چند شاگرد "گوشهنشین" کلاسش را کشانده تا سرِچشمۀ "خلوتسرای خاص"[28] آلاچیق و تشنه برگردانده بوده است...
تازه ترسیم چهرۀ افسانهای "افسون" دلفریبِ عشوهسازم را تمام کرده بودم و بخشی از دغدغههام نیز، مربوط میشد به آن پیشنهادات وسوسهانگیز عاشقانهای که از طرف او داشتم... گیج و منگ و مصروع، در میانۀ این ولولهها، فکر میکردم فرصت خوبی پیش آمده تا لااقل پیشرفتهایم در روابط بالغانۀ عاطفی را برای میکائیل تعریف کنم... به خیالم اگر او در این مسیر راهنماییام نکند، بیشک دستکم تشویقم خواهد کرد... مگر خودش همین را توصیه نکرده بود؟...
طی آن سه ماه آخر_ یعنی دقیقاً از همان روزی که اعتراف کرده بودم صنعانوار دیوانۀ کفر و ایمان او شدهام_ متناوباً و مصرّانه جملاتی انگیزشی بهمیان آورده بود_ آشکارا_ جهت تحریص من در امورِ مرتبط با زنان...
"تا چندسالگی میخواهی معصومانه مهر و موم بمانی؟"
"خوب است قعرِ هاویه را بیازمایی... ببخشید! مقصودم بلندای بهشت عدن بود..."
"مطمئنام اگر تو_ خودت_ اجازه دهی، این دخترها عاشقات میشوند..."
"نه اشتباه نکن... تو خودت خوشگلی بهرام!... و خواستنی... فقط انگاری خبر نداری..."
همۀ این اندرزهای ظاهراً تعارفآمیز برای من یک معنای ضمنیِ مرجّح داشت... این که او، من و سودای سرگشتهام را_ از سوی خود_ طرد کرده است... اینها را میگفت و بعد احتمالاً انتظار داشت که دیگر بیقید و شرط، تسلیم و مأیوس شوم... و به محکومیتِ تبعیدی خویش، گردن گذارم...
حالا نه این که خواسته باشم از سرِ انتقامجویی لجش را درآورم یا احساساتِ ناممکنِ غیرت و حسد را درونش بیدار کنم... یکخورده ولی دلم خودنمایی هم میخواست؛ تا او نیز یک نظر ببیند که من نیز رشد کردهام... دیگر بچّهکوچولو نیستم!... از طرفی، راستی خیال کرده بودم شاید اینک که مرا در زایندهرودِ عشق انداخته تا حینِ دستوپازدنهای خودبهخودی شناکردن بیاموزم... لاجرم کمی مربیگری خواهدکرد...
خوش و خرّم با سینیِ شربت و شیرینیاش آمد و باز نشستیم زیرِ آلاچیق، پشت آن میز و نیمکتِ نمناک و ناراحت، زیرِ بارشِ نرم و اغواگرِ اشکِ عشقه و نیلوفر، و رایحۀ جنونزای رازقی و نسترن...
_ «میدانی میکائیل!؟... داستان این است که من در مدت اخیرً توانستهام به نصیحت تو عمل کنم و... فکر میکنم راستی عاشق بانویی افسونگر شدهام...»
و او نگاهش را بیدرنگی از من گرفت... لبهاش حرکتی نامحسوس کرد و به حالتی میان رضایت و تردید و بیزاری، لبخند زد... پلکهاش دو دفعه باز و بسته شد و چند ثانیه ساکت ماند... و علیرغم اینهمه "طورِ عجب"[29]، با لحنِ مهربان و معمولی و بیهیجانی گفت:
- «چه عالی!... گلوگوونش![30] حالا بگو بدانم کدام را ترجیح میدهی؟... گلاب و زعفران؟... دوای دلهای زیادی مهربان؟ آلوئیزیا چیترودورا؟؟[31] مخصوصِ عشّاقِ پریشانحواس؟... یا فلوریبوس آئورانتی آماری[32]... مفید برای اعصابِ شاعرانِ شوریده احوال؟!... البته من هر سه را برای تو تجویز میکنم...»
بهوضوح موقعِ پُرگوییِ بیدلیل و مألوفش در بابِ عناوینِ لاتینیِ شربتهای ساده، شوخطبعی نشان داده بود... پس به خودم تلقین کردم، هنوز امیدی هست... و دو دقیقه بعد، ضمن چرخاندن قاشقم داخل لیوان معجونِ بهلیموی جادوییاش، باز خواستم حرفی از بخت و اقبال تازهای که به من روی نموده بود، به میان آورم، و او حرفم را بریده، با انگشت اشارهای کرد به انبوهِ شاخ و برگِ زمرّدین عشقه که بر پسزمینۀ آسمانِ ارغوانی میدرخشید... و بعد از نفسی سکوتِ سنگین، به سخن آمد:
_«خیلی قشنگ است نه؟... راستی میدانستی برگهای پاپیتال همیشه رو به نور میپیچند؟...»
طفره میرفت؟... پیچکهای باغچۀ خودش را میگفت "قشنگ" یا عشق مرا...
_ «میکائیل!... اینجا توی باغ همهچیز بینهایت زیبا است... ولی تو داری میروی... به نظرت من باید چکار کنم؟...»
این پرسش یا دسیسۀ منحوسِ بعدیام نیز نتیجۀ بهتری نداشت... و در آرامشِ صریح و جملاتِ کمرنگ و مبهمِ او خنثی شد...
ظاهراً سخت مشغول مینمود به تماشای زلف کوتاه و بنفش گلهای خوشهای که با وزش نسیم، آشفتهوار در هم میپیچید...
_«به آلبرت میسپارم که تو دوشنبهها مطابق برنامه میآیی کلیسا... بالاخره یکی باید مراقب گلخانه و باغچه باشد... »
نباید طوری رفتار میکردم که احساس کند در برابرِ التفات سخاوتمندانهاش، بیاعتنا و ناسپاسام... ولی هنوز نمیتوانستم از نهایتِ الطافش ناامید شوم و لب از آن بیهودهگویی ببندم...
_«وای! محبّت میکنی... ممنونم!... این فوقالعاده است!... ولی... حالا بهنظرت باید چه تصمیمی بگیرم؟... »
_«چه تصمیمی برای تو بهتر از باغبانی؟... تازه میتوانی از کتابخانه هم استفاده کنی...»
چه سود از هر پیشکشِ دیگری... مگر پشیزی عشق؟...
مهربانی که نشان میداد دلم بیشتر آتش میگرفت... انگاری شبیه مصیبتِ همدان رفتنِ مادرم بود و آن تنها سفرِ تفریحیاش با پدرم... وقتی میخواست بگذاردم پیش خانمجان و مرا غرقِ شیرینی و نوازش و هدیه میکرد و من با دیدنِ آن فیلِ فیروزهایِ کائوچویی خوشگلی که راه میرفت و آهنگ میزد هم، گریهام بند نمیآمد... و آزمندانه و بیشرم فقط خودش را میخواستم...
شاید اگر میکائیل هم جوایزش را زمانی دیگر رو کرده بود، بینهایت خوشحال میشدم... امّا الان، هم دلم بیشتر برایش میسوخت که بیسببی برای تسکین دردهای من میکوشید، و هم آتشِ اشتیاقم زیادتر شعله میکشید...
_ «البته که برایم مایۀ مباهات است که اجازه بدهی...»
و خوشبختانه او اجازه نداده بود این شیوۀ مزوّرانه قدردانی را دنبال کنم... جام گلاب و زعفرانش را میان دو انگشتِ شست و سبابه چرخانیده و خیلی ژرفاندیشانه خیره مانده بود به یخهای رو به ذوب شدنِ شناور در آب... انگاری پدیدۀ خاصِ خیلی بدیعی باشد... بعد با لحنی خنج و خیالآمیز گفته بود:
«عملاً دارم معامله میکنم دوستِ من!... عوضش چیزهایی میخواهم... میدانی بهرام؟... در کلیسای کاتولیکِ قرون وسطی برای هر مسافری با توجّه به مقصدش_ دعایی خاص توصیه میکردند... الان اگر تو بخواهی انتخاب کنی، چه مناجاتی پیشنهاد میدهی؟... بهعنوانِ هدیهای برای یک مهاجرِ همیشگی...»
مثلاً انتظار داشت چه دعایی برایش بخوانم؟...
نهایت بیشرمی بود که این تغافلهای آشکارا عامدانه ولی مؤدبانهاش را نادیده بگیرم... و در کمالِ بینزاکتی حرف را عوض کنم... پس رشتۀ نیّت پیشین را رها کردم و امرِ خویش را به مصلحتِ او واگذاردم...
_ «خانمجانم همیشه موقع راهی کردن من یک دعایی میخواند... همان را می خوانم... اگر تو بخواهی...»
حتماً که استقبال میکرد... از هر چیزی که حواس مرا از مقولۀ مُغلقِ عاشقی منصرف سازد...
-«..."بِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهِ وَ مِنَ اللَّهِ وَ إِلَی اللَّهِ وَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ؛ اللَّهُمَ إِلَیکَ أَسْلَمْتُ نَفْسِی وَ إِلَیکَ وَجَّهتُ وَجْهِی وَ إِلَیکَ فَوَّضتُ أَمرِی؛ فَاحْفَظنِی بِحِفظِ الإِیمَانِ مِن بَیْنِ یَدَیَّ وَ مِن خَلفِی وَ عَن یَمِینِی وَ عَن شِمَالِی وَ مِنْ فَوقِی وَ مِنْ تَحتِی؛ وَ ادْفَع عَنِّی بِحَوْلِکَ وَ قُوَّتِکَ فَإِنَّهُ لاَ حَوْلَ وَ لاَ قُوَّةَ إِلاَّ بِاللَّهِ العَلِیِّ العَظِیمِ."...»[33]
ظاهراً که ذوقِ زیادی از خود بروز داد... کف یک دستش را روی سینه گذاشت... خیلی عمیق نفس کشید و با دندانهای خوشگلش خندید... و آهکشان گفت:
_«چه مناجاتِ مستحکمِ اطمینانبخشی!... مثل این است که آدم را با سپر و زره و کلاهخود و کفشِ آهنی، راهی میکند به میدان نبرد زندگی...»
راستی میفهمیدم که او صادقانه سعی دارد با ترفندهای ساده و مؤثرش، آرامشِ این ثانیههای واپسین را حفظ کند... ولی چارهای نداشتم جز این که سر آخر مستقیمتر از او سؤال کنم:
_ «دربارۀ عاشق شدن بگو... میکائیل!... تو را بهخدا بگو نظرت چیست!؟... عشق واقعی؟... به یک زن؟... به این زن بهخصوص... من کار درستی میکنم؟...»
آن وقت باز بارقۀ دروغینِ شعف از نگاهش گریخت و انگاری حلاوتِ لحنِ شکرین از لبانش فروریخت... با پلکهای نیمبسته محو تماشای اطلسیها شد... بیهوا زیرِ چانهاش را خارانید... کمی غیرعادی و انگاری نیمهارادی... با پشت دست... و این دفعه با وضوحی راستین و غیرنمایشی، محکمتر از قبل، تذکّر داد:
_ «فعلاً ترجیح میدهم دربارۀ محورات دیگری گفتوگو کنیم... چطور است اصلاً یک غزلی چیزی بخوانی...»
_ «عذرخواهی میکنم... حق با تو است..."خوشتر آن باشد که سرّ دلبران... گفته آید در حدیثِ دیگران"... پس اگر اجازه بدهی یک غزل عاشقانه از حضرت حافظ بخوانم...»
_ «بله حتماً!... کاردا شات کُــــزِم[34]...»
لحنِ ارمنیاش_ مثلِ همیشه_ گرم و نرم بود و دلخواه...
و دیگر تا آخرِ میهمانی دهانم را بسته نگهداشتم...
میکائیل هم ظاهراً رضایتمندانه مسئله را به فراموشی سپرده بود تا موقع خداحافظی که داشتم مطیعانه و سربهزیر راهی میشدم و در دل بهخودم فحش میدادم، و او همانجا در تاریکروشنای شفقگون پرچینگاه زیر بازویم را گرفت...
_«حالا که حرف از رفتن شد... بیا به مراسمِ خداحافظی اینبار ترتیباتِ تازهای بیفزاییم... چطور است؟... موافقی؟...»
بعد مثل خود من افتاد به دامانِ هزارتوی مقدمهچینیهای پیچیده... چینچین... تمامکلوش... شکنشکن[35]...
_ «میدانستی؟... رسمِ رایج مدیترانۀ خاوری باستان چنین بوده که مردان موقعِ خداحافظی همدیگر را بوسه میدادند... چنین رسمی در یهودیۀ کهن و نیز در میانِ مسیحیان عهدِ قدیم وجود داشته... امّا نزد کلیسا این "بوسۀ عشق" به "بوسۀ مقدّس" تغییر ماهیت یافته... و این قطعاً یک ابداع مسیحی بود و به مثابه یک آموزۀ انجیلی انجام میشد و نه صرفاً یک سنّت فرهنگی معاشرت... پنج بار در متنِ کتاب مقدس به این رسم اشاره شده که نشانۀ اخوّت و صلح بوده و بیانگرِ آرزوی برکت برای گیرندۀ آن و حتّی در کلیسای روم بهصورت بخشی از مراسم عشای ربّانی رخ میداد... سنت اوگوستین هم در یکی از خطبههای عید پاکش توصیه میکند که مؤمنان پس از دعا و انجام قربانی یکدیگر را در آغوش بگیرند و به نشانۀ آشتی و آرامش وجدان بوسه دهند تا دلهاشان نزدیکتر شود... از اینرو میتوان گفت "اوسولوم پاسیس"[36] همچنان که در آیین مسیحیت قرون وسطی آمده از جمله مُحکماتِ قدسیِ نیرومند است؛ و معمولاً کشیشان هنگامِ خروج از خانه و خصوصاً وقتِ وداع آخر این فریضه را بهجای میآوردند. حالا که موقع مصافحۀ واپسینِ ما است، بیا این آیینِ ارزشمند را اکیداً اجرا کنیم... خیلی بلیغ و غلیظ...»
بهنظرم هر دو برای پیشرویهای نامنظم و جنگ چریکی در میدانِ معاشقههای ممنوعه نیاز به مقدمهچینیها و سنگربندیهای موجّه داشتیم...
پس حرکات بعدی میکائیل ضمناً با اندکی غیظ و غضب غافلگیرانه همراه بود... نمیتوانستم باور کنم آن التهاب و تنش ظاهری نتیجۀ اشتیاق و میل باشد... این که اجبارِ ارادهاش بنشاندم بر بلندای صعوبتِ ساج... بالای میز... و دو کتفم فشرده شود به نوازش و ولولۀ بلوههای آویخته از عمودِ ایوان... بعد بپرسد:
دردم از چیز دیگری بود... میترسیدم همهچیز دوباره سوءتفاهمی مکرّر باشد... اصلاً درد نه، که حیرتم میآمد!...
چقدر گرم!... چه طولانی!... و انگاری زیادی عمیق...
تن رها کرده بودم... باید واهلم تا غرق شود در گرانش نیرومندِ تنشهای تن او... و بحبوحۀ بلوایی که در جانم برپا شده... امّا میکائیل پیش از آن که از شدت طپش سکته کنم، باز بر من رحم آورد یا منصرف شد... به هر حال برخاست و غفلتاً خندیدن آغاز کرد... تلخ و شیرین... شاید هم ترش و ملس...
_ «یک کمی از حد خارج شدم... ولی حالا اشکالی ندارد... به نظرم من هم حق داشتم قدری از سهم غیرقانونیام را بردارم!... تو که به هر حال رفتهای به بادِ فنا... پیشاپیش...»
کمی از حد خارج شده بود... از مرز مصافحتِ خونسردانه... از پوست کف دستهاش آتش میتراوید... زیرِ پیراهنم... و از پارچۀ پیراهنش... کفِ دستهام... همین دستهای لعنتی که بیاراده ممانعت کرده بود... و او با یک دست هر دو را برداشته و همراه با دو کتفم چسبانده بودشان به پوست خیس صنوبریِ دیوار... و انگاری خارج از اختیار بی هیچ حایلی مرا بوسیده بود...
و حالا داشت خاطرجمع و سبکبار ریشخندمان میکرد و آرام و عمیق نفسِ راحت میکشید... همراه با صوتِ آهی که رنگِ فراغت داشت...
خیلی با ملایمت باز مرا نشانید بالای نیمکت و این بار با اطواری مادرانه انگاری چند دفعه دست کشید روی موهای آشفتهام و دکمههای گریبانم را به دقّت بست و پیراهن را بالای شانههای لرزانم صاف و مرتب کرد...
_ «گفتم که در کلیسای کهن بوسۀ خداحافظی نوعی دعا هم محسوب میشد... حالا انگاری همدیگر را با حرزِ بلاگردان تجهیز کردهایم...»
هوا تاریکتر از آن شده بود که ببینم چهرهاش برافروخته است یا مثلِ مواقع هیجان زیاده پریدهرنگ... ولی دستهاش که بهواسطۀ پارچۀ لباس، باز چند دفعه تنم شانه و بازوهام را لمس کرد، هنوز داغ بود... و انگاری کمی مرطوب...
فقط خدا و شخص راوی میدانند چرا چنین کاری کرد یا چه و احوالاتی داشت...
لابد این دانای کل داستانسرا خوب میداند که میکائیل درگیر چه احساسات پیچیده و پُرتناقضی است...
"... شرنگِ ترکیبی حسادت و حسابگری کامش را تلخ کرده و سوزش مختصری توی معدهاش افتاده بود... حس کرد حتّی مغزش درد میکند... جایی درست در قشرِ خلفیجانبیِ پیشپیشانی[37] چشمهاش برای دو ثانیه سیاهی رفت... آخر محض رضای عزازیل[38] ، اصلاً چرا باید حسادت کند؟!... چون کسی زودتر از خودش رازهای آن تنِ سالم و سربهمُهر را خواهد گشود؟!... مگر به رسم و راهِ سخاوت، همیشه اینطور نبوده؟... که اجازه دهد دیگر درندگان پیشدستی کنند و خود_ برابر رسمی بزدلانه_ به واماندۀ سفرۀ ایشان قناعت کند؟... بله! ولی آخر نه دستی دستی پیش چشمش!... خیلی نامردی است که شکار شاهی را قشنگ جفتوجور کند و بدهد دست شغال دیگری... در صورتی که بلعیدنش مثل آب خوردن ساده و گوارا باشد... هلو بیا برو در گلو!...
«اینطوری حرامی نباش مردک!... مگر بار چندمت است این هوموسکسوالیتۀ متراضی... متوازی...؟!... اگر آن حوادثِ بچّگانۀ انستیتو لوغوزه[39] را ندیده بگیریم، اوّلین دفعه!... و دلیلش آن است که وضعیت سلامت جسمانیام عالی است... وقتی او تا این درجه خواهان است و خوشگل، خوب، من هم خوشم میآید... مشکل ولی اینجا است که وقتی نزدیکش شوم، بیهوا آتش میگیرم... بهنظرم یک کاتالیزور خاصی روی زبانش هست... حالا دلم بیشتر و بیشتر میخواهد... با یک اوسولوم پاسیسِ خشکوخالی، بارم بار نمیشود... ولی اگر ادامه بدهم و او اجتناب کند هم، رسوایی بهبار میآید... میگوید عاشقِ یک زن شده!... چه غلطهای اضافی! ... خوشگلکِ نافرمان سربههوا!... هنوز خیال میکند عشق یک ماجرای شرافتمندانه است!... خودم باید یکروز حالیاش کنم رئیس کی است؟... (کدام فیلسوف یا شاعر بود که میگفت عشق امر خطرناکی است یا یک سوءتفاهم است؟... سیموندوبوار؟[40]... الان وقت این حرفها نیست... ولی... یک دفعه اگر حوصله داشتم باید برایش تبیین دهم... خطر از اینجا ابتدا میشود که یک طرف عشق را تفریح یا تملّک و تسلّط بداند و دیگری آنرا سرسپردگی و معنای زندگی... حالا ولش کن)... حیف که "باید امشب بروم"![41]... آخر تازه دارم کشف میکنم آن نقاط حسّاس مخصوصش کجاست... درست همینجا... زیرِ انگشتهای من... کلّا توی مشت خودم است... مثل موم در دستم میچرخد... و توی دهن آب میشود... باقلوای یزدی است... ولی نه! این مصافحۀ صلح دارد زیادی برایمان تأثیرگذار میشود... مقصودم... اِغیگِنت...[42] ...آوْفْغایْنْتْزِنْتْ[43]... مهیّج... محرّک... از این حرفها... آخ! دیگر نمیشود متوقّفاش کرد... همینجوری پیش میروم... نگاهش کن چه شکلی شده... مطلقاً خودش را واگذار کرده به سرنوشت... طفلک گناه دارد!... پس فقط یک خورده دیگر ادامه میدهم بعد میگذارم خوش و خرّم برود... شورش را هم در نمیآورم... چه اشکالی دارد؟ مثل این است که یکشب عوضِ بُرْش[44]های مفید و مقوّی گیلدا خانم، سرِ بازار ساندویچ فلافل تند بندری بخوری... فکر کنم اگر قرار نبود دو ساعت دیگر بروم فرودگاه، تا آخرش میرفتم... اصلاً شاید همین امشب نگاهش میداشتم و یک مزخرفاتی هم از اوّلین تجربیاتم برایش تعریف میکردم و به درد دلش میرسیدم... ولی دیگر بس است... تا همینجاش هم زیادی برایش شر و ور سرِ هم کردهام... راستش این است که ازش خوشم آمده... از نوع غیرشفافِ نابِ ناپاکی... چه فرقی دارد حالا؟... پسر یا دختر... این بچه ظریف نحیف و دلنازک است... لابد خواستنی است که میخواهمش... مأکول است بهکلّی... اصلاً دیدهای هیچ دختری_ دستش که میزنی_ اینجوری بلرزد از فرق سر تا... منتهیالیهِ هر چه نه بدترش؟؟... نه تنها گوشت و دنبه که دلم میخواهد لای دندانهام استخوانهاش را هم بجوم...»
نویسنده حتماً به خیالش وحشتناک است که بدانم در آن لحظات عارفانۀ عروجِ عواطف، که من در اوجِ عالمِ علوی سیر میکردم، میکائیل چه فکرهایی در سر داشته... در عمل امّا احساس رضایتِ مخصوصی در سلسله اعصابم جاری میشود... به نظرم فوقالعاده است این که میبینم او نیز مرا میخواسته..._ چه اشکالی دارد؟... حالا به سبک و سیاقِ خودش..._ خیال کرده بودم نمیخواهد... حتّی برای یک لحظاتی هم اگر باشد، خوب است...
لابد اگر مؤلّف در نظر داشت که میکائیل اشعارِ سعدی را نیز از حفظ داشته باشد، مثلاً این بیت را پیش خودش میخواند:
که در عالم نمــیداند کسـی احـوال زمان آینده را"
کلّاً اگر این چیزها را میفهمیدم شاید برآیند جورِ دیگری میشد...
آخر وقتی وامانده و منفعل افتاده بودم وسطِ تیر و تختهها و هنوز از فرطِ عطش و اشتیاق، در سکراتِ موت بودم، احساس میکردم یک تکّه کثافت پلیدم... و او یک پارچه آقا و اُسوۀ ستیز با نفس و اسطورۀ تقدّس مسیحایی... چون جخت در بحبوحۀ جنبشِ حواس، دمادمِ خطر، خودش را جمعوجور کرد از رویم و فاصلهای دو و نیم وجبی انداخت میانمان...
بهخصوص بعد که پیشانیش را هم گرفت کف یک دست و من خروجی گرفتم لابد سرش درد میکند، خیلی بیشتر از خودم شرمسار و منزجر شدم...
بیهوا راوی ماجرا میپرد وسطِ میدان و احوالات مرا جورِ دیگری وصف میکند:
«"امرِ واقع"[45] برای بهرام در همان یک "آه" کوتاه خلاصه شده بود... صفیری فراتر از کلمات در وصفِ آن لحظات محضِ زلال... معجون سحرآمیزِ اعجاب و آرزومندی و سرخوشی... آنطور که انگاری عمیقاً درگیر همدیگر بود انگشتان و زانوها و لبهاشان... یکی در میان... اینجوری که بشود طعم زعفران و قند و گلاب را از نکهت دهان او چشید... شیرین و شمیمناک...
کایینهای است جام جــهانبین که آه از او!"[46]...
"به وصل خود دوایی کن دل دیوانۀ ما را"[47]...
ولی پس چرا نیمه کاره و ناتمام و ناکام رهایش کرد؟... مغازلهای آغاز شد بیادامه و انجام...
بهرام جرأت نداشت پیش خود اعتراف کند که بیاراده و بسیار بیشرمانه انتظار داشته یک اتّفاق بیشتری بیفتد... البته حس میکرد قلبش از شدّت تپش ترک خواهد خورد... پنج شش بار شتابناک نفس کشید تا بتواند تکانی به تن بدهد...
در حدّی بینهایت وحشتناک لبریز بود که زمان آینده انگاری خارج از اختیار سرازیر شد سمت کوچۀ معشوقِ نوبرانهاش... "افسون"... بفهمینفهمی میدانست آنجا چه خبر است، ولی چنان سرشار بود که ضرورت داشت بیدرنگ خود را در هچل اندازد... در آغوشِ افسونسازِ آن دیگری...
بس که تن او تشنه بود و جوان... بلکه به قول پدر سلامتی آزارش میداد؟...
وسط معاشقه با دیگری امّا یاد کیفیت لبخند میکائیل میافتاد وقتی از چشمهاش پولک و از دهانش مروارید می بارید و داشت خندان خندان و نفسزنان دربارۀ بوسههای داغِ نابجای ناب، کلاف توجیهات بیسر و ته بر هم میبافت و سرساموار کلافهاش میکرد...
_ «میگویند در صومعههای باستان بوسۀ وداع مثلِ مُهرِ عهد[49] بود... هر چند کانت میگوید مرز اخلاق و هوس جایی است که بوسهها آغاز میشود... بد نیست از زبان سنت اوگوستین یک وردی بخوانیم: "خدایا عفت عطایم کن... امّا نه درست همین حالا!..." تازه میشود فکر کنیم این بوسهها حرزی نهانی است که ما را تا دیدار بعدی ایمن می دارد...»
خیلی باید احمق باشم که سر سیاه زمستانِ سالِ ترسناکِ بیستبیست، اسقف اعظم کلیسای جهانی مرا آورده باشد قهوهخانهای گرمونرم بر فرازِ امنیت ارتفاعاتِ سوابیا[50]ی افسانهای و من بیهوا دلم هوس خلوت آلاچیق خودمان را کرده باشد... در انتهای کوچههای بنبستِ هزار و سیصد و هفتاد و چند...
خیال نمیکردم در نخستین پیش از ظهرِ میهمانی، عنان احوالات را به قافیۀ تنگ روزگار ببازم... "وسط افتضاح این اوضاع"!
یقینی که دیوانه شدهام یا بیمار... تب دارم به گمانم... پشت دستم را که فشار بدهم روی پیشانی، فیالفور معلومام میشود... ولی زهره ندارم... اگر چنین خبطی کنم، میکائیل بیدرنگ نگران خواهد شد و زمین و زمان را به هم خواهد دوخت؛ و لابد قبل از هر اقدامی_ بیدرنگ_ سفارش خواهد داد شربت اکسپکتورانت و سوپ کلم قمری بیاورند سرِ میز...
پس فعلاً فقط دستکشهای دوانگشتیام را که فراموش کردهام درمیآورم و میگذارم یک گوشۀ خجالتیِ تربیعِ میز و دستبهسینه و مطیع و خاموش او را زیر نظر میگیرم... از آن تبسّمهای گرمِ نامیزانِ لحظاتِ نادرِ حواسپرتیاش را بر لب دارد... که خیلی بامزه گوشۀ دهانش را اندکی کج مینماید و دندانهای پایینش را کمی حاکی از آن است و یک چاله میاندازد زیرِ گونۀ چپش... آرنجهاش را به عادتِ اوقاتِ کافهنشینی تکیه داده روی سطحِ صیقلیِ و کهرباییِ میز و از دریچۀ تنگِ شیشههای بخارآلود پنجرۀ کنار دست، نگاهی میاندازد به چشماندازِ دروای بیشهزاران، که در پردۀ نازکِ مه پوشیده شده...
میدانم که دربارۀ یک مبحثی_ ضروری و نه چندان مهم_ دارد تصمیمی میگیرد...
ذهنِ حیرانم اینک بند کرده به ابیاتی از ترجیعبندِ عاشقانۀ سعدی... و دارم مخلصانه جلوی خودم را میگیرم تا مباد بیاختیار زیرِ لب چکامه بخوانم...
"ای روی تو آفتابِ عالم.................... انگشتنمای خلقِ عالم"
"احیای روانِ مُردگان را.................. بویت نفسِ مسیحِ مریم"
"بر جانِ عزیزت آفرین باد...... بر جسمِ شریفت اسمِ اعظم!"
"تو عهدِ وفای خود شکستی........ و ز جانبِ ما هنوز محکم"[51]
_ «در زمان حاضر باید برایم یکعالمه اشعارِ صوفیانه بخوانی... امّا اجازه میدهی اوّل با قهوه ابتدا کنیم تا انرژیهایمان اوج بگیرد؟... تو که فیالجمله الکل نمینوشی و من هم اهلِ آبجوخوریِ پیش از ظهر نیستم...»
بهنظرم "اشعار صوفیانه" عنوان اورینتالیستیِ[52] جالبی است برای توصیف برآیند ابیاتی که من از حفظ دارم... شاید قصدش این است که از کاربرد عبارت اصلی پرهیز کند و نگوید "اشعار عاشقانه"... مثلِ اغلبِ اوقات، که سرائرِ ضمیرِ مرا معاینه میدید، ولی از پیش نقشۀ راه داشت و سکّانِ سفینۀ روزمرگیهای جاری را در کفِ با کفایتِ خویش...
لابد اینک نمیخواهد حرفهایمان از محدودۀ وقایع اخیر بیرون شود... و حتماً لازم نیست از آن قصههای بیست و چند سال قبل بگوییم... و غزلوارههایش...
حالا میکائیل نگاهش را منصفانه و بالسّویه میان منظرۀ بیرون و من تقسیم میکند و با اشارۀ ضمنیِ دستِ راست و لبخندی_ اینک_ معتدل و مصمم و عامالمنفعه، یکی از میزبانانمان را فرامیخواند...
مهماندارانِ قهوهخانه در مجموع انگاری چهار نفر بیشتر نیستند... یک زن و مرد جوانِ حدوداً سیساله در فضای میان میزهای در هم فشرده_ متناوباً_ رفت و آمد میکنند و_ احتمالاً جهت حظِّ بصرِ گردشگران و ایجادِ نوعی جذّابیت تجاری_ خویشتن را به جامۀ سنّتیِ روستائیانِ قرونِ وسطای آلمان آراستهاند... (زن دامانِ پُرچین و پیچازی و سرخ و پیشبند و جورابهای سفید پوشیده و مرد نیمتنهای مشکی و شلواری سفید؛ و هر دو کفشهایی با سگک آهنیِ درشت بهپا کردهاند...) یک مردِ میانهسالتر که نیمتنۀ ضخیمِ پشمی و رنگارنگِ عادیِ در زمان حاضری بر تن و ریش طلاییِ مخصوصِ انبوهی روی چانه دارد نیز... پشتِ پیشخوان ایستاده و گهگاه_ عندالزوم_ جابهجا میشود میانِ یک دستگاهِ قهوهساز و صندوقِ پرداخت و یک لپتاپ که گوشۀ سکّوی جلوخان قرار دارد... تا همزمان سفارش مشتریان را آماده، هزینههاشان را محاسبه و ترانههای مناسب احوالاتشان را از سامانۀ نوین صوتی کلبۀ قدیمی، پخش کند... و فکر میکنم شاید صاحبِ مهمانسرا هم او باشد...
و به جز اینها حداقل یک طبّاخِ مرد هم درآشپزخانه هست که فقط گاهی دستهای سرخِ درشتش به همراه سینیِ صبحانهها، از میانِ یک دریچه بر کنارِ پیشخوان آشکار میشود...
پشتِ میزِ کناری، چهار کوهنوردِ جوان با البسۀ رنگارنگِ ورزشی و چهرههای آسیایی، قهوۀ تُرک مینوشند... و کمی آنسوتر، مردی سالخورده لیوان دستهدارِ آبجوی صبحگاهی را علیرغمِ میکائیل در دست گرفته است... به جز آن میهمانان فقط یک زوجِ جوانِ_ شاید هلندی_ نیز هستند که گوشهای در سکوت، خلوت کردهاند و یک خانوادۀ پنج نفره نیز... که وسطِ سالن دارند_ احتمالاً بر سرِ خوراکیها_ با کودکانشان به زبانِ روسی و هیاهووار چانهزنی میکنند و قاشقهاشان را خیلی پُرسر و صدا به بشقابها میکوبند...
فضای کافه شاید بهدلیل وسعتِ کافی شلوغ نمینماید، ولی نوعاً از آن محیطهای پرسروصدا و صمیمی است که در آن به هر زبانی میشود قال و مقال کرد و از شنیدهشدن خجالت نکشید... و جوری گرم و سرخگون که ما فوری گرمِمان شده و کلاه و بالاپوشمان را هم میآویزیم به گُلمیخهای روی دیوار کناردست...
حالا میتوانیم با خیال راحت به زبان مشترکِ خودمان حرف بزنیم و پروا نداریم که یکی آنجا توجهش جلب شود و یا یک کلمه از گفتوگوی ما سر در آورد... امّا اگر اصولاً کلامی برای گفتن وجود داشته باشد...
میکائیل حین شرح سفارش نگاهِ عمیق و مشفقانهای را خیلی جدّی در چشم میزبانِ قرون وسطایی ما دوخته و با لهجۀ ژرف رُخامینش او را خطاب قرار میدهد:
"_Zwei Kaffee, bitte. Einer schwarz, ohne Zucker. Der andere mit Milch und einem halben Löffel Zucker."[53]
مرد جوان هم دو ثانیهای تأمّل میکند و چندبار پلک میزند... انگاری احساس کرده باشد پشت درخواست سادۀ میکائیل معنایی رمزآمیز نهفته است... امّا بعد از یک تنفس عمیق، لبخندی روشن بر لب میآورد و پیش از این که پی مأموریتش برود، مختصراً میپرسد:
میکائیل تنها با لبخند و سر تکان دادنی ریز، میگوید که "نه!"... و مسیرِ نگاهش را_ ظاهراً با کمی شتابِ بیمورد_ جستجوکنان روی صورتِ من متمرکز میکند...
چون همانطور که آستینهاش را کمی تا میزند و از جا برمیخیزد، باز عجولانه و بیمقدّمه میگوید:
_ «چقدر دلم برای شعر خواندنهای تو تنگ شده!...»
این دفعۀ دوّم است... خدا سوّمیاش را بهخیر کند!... وگرنه راستیراستی میافتم به غزلخوانی یا هذیانگویی...
باید بر خودم مسلّط باشم... وقتی از میز دور میشود و با نگاهِ همچنان جستجوگرِ خویش_ لابد_ پیِ آن پیکتوگرامِ مشهور میگردد، زیر لب پشتِ سرِ او میگویم:
«لطف داری عزیزم!... ولی داری دوباره مثل قدیمها- دروغ میفرمایی!...»...
در ساعت شش عصر... یک روز شهریوری هزار و سیصد و هفتاد و قند... (لغزش زبانِ فرویدی احتمالاً بهجای ترکیبِ عدد آنسالِ بهخصوص و حلاوتهایش!)
میکائیل ایستاده کنار پنجره و آرنجش را گذاشته سرِ رف، کنار سنبلدان و گلابپاش عتیقۀ مادرم..._ که سالهای خیلی قدیم میگذاشت سرِ سفرۀ هفتسین..._
نگاهِ غمگینش را از آسمان ابری پشتِ شیشهها میگیرد و خیلی قرص و محکم_ مثل دکمههای خیاطیِ خانمجان_ میدوزد توی مردمک چشمهای من... چهرۀ معوج و ورمکردهام در آینۀ محدّب و روشنِ چشمهای شعبدهبازش پیدا است... نفسش عطر قهوۀ تلخ دارد...
_ «میدانی وقتی بروم آلمان، دلم بیش از هر چیز برای چه کاری تنگ میشود؟... همین شنیدنِ شعر خواندنهای عاشقانۀ تو...»
من هم بیتردید تا ابد، عاشق همین قهوهنوشیهای شاعرانۀ شهدناکی هستم... که او حواسش نباشد چقدر هنوز بهچشمم شکوهمندانه مقدّس است... و من مؤمنانه زیارتش کنم... و یک خنیاگرِ جاندار یا بیجانی هم مناسب فصلِ سوّمِ آشناییمان، موسیقی بنوازد... مهرآمیز...
پشتِ پنجرههای بیفروغ روی پنجشنبۀ مشعشعِِ آفتابیِ من برف میبارد[55]... و خوانندۀ پاپراک قرنِ گذشته[56] میخواند... به آوازی لطیف و المبار که از بلندگوی بالای شومینه در فضای گرگومیش قهوهخانه پخش میشود...
I really feel that I'm losin' my best friend;
and if it's real, well, I don't want to know;”
حالا آوازهخوان انگاری از دل امنیت سالهای صامت ناگاه فریاد میکشد... دلشکسته و عاشقانه و عصیانی...
“Don't speak, I know just what you're sayin';
مسرّتی خودآزارانه و دردناک در دلم میپیچد... شبیه هجوم التهاب اوّلین همآغوشیهای مزهدار و ترسخورده با او... مهم نبود چقدر رنجآور باشد... موهبتی ناطلبیده... عذبِ عذابِ مودّت ناافلاطونیاش... توفندی که دیوانهوار میخواست تکّهتکّهام کند... تدریجاً آسانتر شد و در عین درشتی و آشوبناکی، مطلقاً دلچسب... شراباً طهورا... هلاکت در لاهوت...
"روزگاری تو و من با هم بودیم... هر روز خدا!... و اینک دارم بهترین دوستم را از دست میدهم... و باورم نیست که این آخر راه باشد... تو داری مرا ترک میکنی... و اگر حقیقت دارد، من نمیخواهم چیزی بدانم... پس حرفی نزن... بیان نده... اصلاً چیزی نگو... آخر عذابآور است!... خاطرههامان برخی دلفریباند... و بعضی هولناک... من تو را خوب میشناسم... پس حرف نزن... چون خیلی دردناک است... هیس، ساکت!..."[58]
باید خوب گوش بدهم... همدلانه و خاموش... به این همزاد ناگهان سررسیده از سدههای از یاد رفته یا متروک...
حالا که قهوۀ داغ پیشِ چشممان بخار میکند و لابد قرار نیست حرفهای تلخ زهرآگین بزنیم... معنای این لبخندهاش هم احتمالاً عسلی است.... مثلِ محتوایِ همین فنجانها... درست دمِ دست... کنار یک دستمال سفرۀ تاخوردۀ کتانِ شکریفام... و دو تا بطری کوچک آب معدنی... بساط پذیراییِ سبُک و گفتوگوهای سنگین گسترده است... ناز و نیدلیش[59] و با نظم و ترتیب آلمانی... لیوانهای سفالیِ لبریز و سایر ظروف کافه، همه طرح و رنگ مشابهی دارند... سبز زیتونیِ سیر با نقشی باسمهای از شاهکارِ ونگوگ[60]... "جاده با درخت سرو و ستاره"... و زیرش به زبان انگلیسی و با خطی درشت و مواج نوشته شده...
از اوّلین پُل تا آخرینشان... شانهبهشانه با خودش...
میکائیل دستۀ لیوانش را به دیگرسو میچرخاند تا با دست چپ برگیردش... قطعاً چپدست که نبود!... نکند الان_ زبانملال_ مچ دست راستش عیب و علّتی دارد؟!... بیاختیار انتظار میکشم تا ببینم مچش را در دست دیگر میگیرد تا کمی مالش دهد... و این کار را نمیکند... فقط مثلِ یک چپدستِ بالفطره قهوهاش را برمیدارد و_ با اطواری آشنا_ تا زیرِ بینی بالا میبرد و میبویدش... هر چند لعل لبانش طی این سالها کمابیش رنگ باخته و دیگر سرخِ یاقوتی نیست... امّا همچنان شیرین است که ضمن تعمّق و تماشای احوالاتِ آشفتۀ من، شهد خیال بر لبش شکر میبندد... و ناگاه تبسّمکنان و با لحنی خنثی و بیخیال، میپرسد:
«اوه!... پس تو هم این آهنگ فوقالعاده را دوست داری؟!...”Don’t Speak”... مضمونش خیلی ملانکولیش[62] و ایموتسیونال[63] است... جوانیهای گمشده!... بهنظرم همۀ اهالیِ نسل ناینسیگه[64] یک خاطرهای با آن دارند... دهۀ نود... موسیقیاش دقیقاً شبیه زمانۀ خودش است... مگر نه؟... خسته... سرد... زخمی... از رقص و نشاط سرخوشانۀ اوایلِ دهۀ هشتاد خبری نیست... گرانج[65]، آلترناتیو[66]... اصواتی که انگاری از حنجرۀ زخمخوردۀ آدمی برمیآید... میدانی؟... آخر دهۀ هشتاد عصر توهّمات شکوهمند بود و تبلیغات... عهدِ بازتولید رؤیای امریکایی برای عالم؛ موفّقیت، کامیابی، مدیریت مصرف... تو بگو پیروزی انسان بر سرنوشتِ خویش... ولی دهۀ نود اتمام این توهّم جمعی است؛ وقتی پردهها فرو افتاده... جنگ سرد به خاتمه رسیده، دشمن خارجی محو شده و انسان ناگهان با پوچیِ درونیِ خویش تنها مانده است... در حالی که دشمن درونی همچنان باقی است... اضطراب، افسردگی... بیمعناییِ حیاتِ آدمی... و در این میانه، نسل جوان دیگر تاب ایفای نقشهای خندان را ندارد... زبانش تلخ و مجروح میشود... نه از سرِ بدبینی، که بهدلیل نوعی صداقتِ بیملجأ... و امّا این آهنگ!... دقیقاً وقتی درآمد که امریکا همزمان تشنۀ ملودی و ملال مینمود... ترانه در حقیقت، یک بالاد ضدعاشقانه است... و نه از ابتداِ عشق، که از پایان کار دردناک آن میگوید و علیرغم آهنگهای عاشقانۀ پاپ_ سرشار است از سکوت... نه فریاد میزند و نه التماس میکند... خواننده هم این آواز را با صدایی سرشار از عاطفه اجراء میکند... با لرزشهایی نرم و ظریف در ادای عبارات... انگاری بغضی در گلویش هست که با هر واژه همراه قطراتِ اشک، از دهانش فرو میچکد...»
خوابزدهام یا او دارد شبیهِ گذشتهها حرف میزند؟... حرفهای عاقلانۀ مابینِ دو حملۀ جنون... گوشۀ بستر... کُنجِ میز صبحانه که عسل را با نوک چاقوی میوهخوری شکستۀ من میکشد روی تکّهای نان سنگک و پیش از آن که به دهان برد نصفش را مصرّانه به من تعارف میکند... فقط مانده که بگوید "زوسه زونده[67] بیا اینجا بنشین پیش من!"
فعلاً که دارم مابقیِ عقلم را هم از دست میدهم...
راستی چهمدت آرزومندانه انتظارکشیدهام تا دوباره روبهرو باشم با همۀ این فضلعرضهیهای جلوهگرانۀ مألوف؟!... که ببینم او با تسلّطی باورنکردنی، دربارۀ تمامِ امورِ عالمِ توانایی دادِ سخن دهد!... از کلّیاتِ حیاتی تا اطلاعاتِ پیش پا افتاده... شاید اینجوری که میگویم رنگ بخل و حسد و کراهت داشته باشد!... ولی بیشک عاشق اینام که او پیوسته و عاقل اندر سفیه با من حرف بزند!... حتِی اگر هیچ توفان گناه آشوبی پیش و پس نباشد... بهقولِ میکائیل عاشقی که دلیل و برهان نمیخواهد!...
اغلب به موسیقیِ پاپ امریکایی علاقۀ خاصّی ندارم... امّا قطعاً به محض این که دو ثانیه مکث میکند تا میزان علاقۀ من به مبحث را بسنجد، فقط جهت آن که برای ادامۀ گفتار، بهانهای بهدستش داده باشم، همینطوری بیفکر و باشتاب_ طوری که گویی جانم بدان پاسخ بند باشد_ میگویم:
_ «بله!... احساس میکنم انگاری این ترانه شبیهِ نوعی عقبنشینیِ برنامهریزی نشده و اجباری است... نه به علّت این که عشقی باقی نمانده... بلکه شاید چون در پوچیِ سرمای رابطهای گسسته، دیگر مجالی برای اظهارش وجود ندارد...»
وای چی گفتم الان؟!... باز هم لغزش فرویدی زبان بود_ به قول میکائیل؟!... به این مفصّلی؟؟... یا نوعی "بازیِ روانی" است جهتِ جلبِ توجهِ خاصهاش...؟... ناخودآگاه حرفهای نیشدارِ ناشایستی از دهانم در آمد که نمیبایست؟... و نمیخواستم؟...
یا میخواستم... فقط در تُهیِ انجماد دوستیهای از دستشده، مجال اظهارش را نداشتم!...
احتمالاً منظور نهاییام نیز این است که "ما دیگر نمیتوانیم عاشق باشیم؟... چون تو نمیگذاری؟... دارم مظلومنمایی میکنم تا میکائیل به من بیشتر محبت نشان دهد؟... استغفرالله ...! خدایا توبه!
هر چه هست... میکائیل هم فیالفور میفهمد... و ظاهراً زیاد خوشش نمیآید... بیدرنگ باز آن نگاهِ محتاطِ همهچیزدانَش را از من میگیرد... جرعهای لانگو[68]ی تلخ مینوشد و لب زیرینش کمی برق میافتد از تراوشِ رطوبت و گرمای آن... یکخورده بفهمینفهمی باز دارد یاقوتی میشود... لبهاش که خوددارانه اندکی بر هم میفشاردشان... انگار بخواهد جلوی بیرون آمدن کلماتی را بگیرد... بعد با همان لحنِ قصهگوی آموزگارانۀ آشنا، مسیرِ سخن خویش را ادامه میدهد:
_ «دهۀ نَوَد دورۀ نگفتن بود... نگفتن بهتر بود از خراب کردن همه چیز... همین آهنگ نیز نوعی اعترافِ عاشقانۀ محتضر و مذبوحانه است... سکوتی کوتاه... شبیهِ شعلۀ شمعی سوخته که بلرزد و خاموش شود... شاید برای همین است که دوستش دارم...»
حالا باید چیزی نگویم تا دوستم بدارد... یحتمل دارد به من هشدارِ ضمنی میدهد که از موهبتِ مضیقِ این فرجۀ نبهره، عاقلانه استفاده کنم و دهانم را دربارۀ برخی چیزها_ همچنان_ تا آخرین لحظاتِ مهمانی، بسته نگاه دارم... و حتماً مثل همیشه صلاحِ کار را بهتر از منِ خراب[69] میداند... ولی خارخارِ سوزانِ این خاطراتِ خلنده اگر بگذارد!... اصلاً مگر به علّت همین یادمانها نبود که از دیروز ناگاه جوری با او صمیمی شدهام که بلااراده "تو" خطابش کردهام... و چیزی نمانده بهجای "عالیجناب" و حتی"دکتر" او را "میکائیل جان" صدا بزنم؟!... ولی الان من نیز لابد باید لبم را بر هم فشار دهم و حرفهام را مثل خودش غیرمستقیم بزنم... باز این بازیِ شطرنج همیشگی!... او رُخ بنماید و وزیر براند و من سربازانِ خط مقدّم را یکییکی به هلاک سپارم...
"آهوی کمند زلف خوبان"[70]...! "آهوکشی آهویی بزرگ است"[71]...! ای امان!... باز حافظۀ نظمی دارد بازیام میدهد...
بیوقتیام آمده لابد... که بیهوا میافتم به رودهدرازیِ بیمحل... حتماً زیادی خجالت کشیدهام... مثلِ ایّامِ روسیاهی و جوانی دارم افکارِ مفتضحِ چرکینی را قایم میکنم پشتِ این یاوهگوییها:
«برعکس الان ناگهان یک آهنگِ ایتالیایی یادم آمده که بهنظرم میگفت "با من حرف بزن؛ سکوت طاقتفرسا است"... وسطِ موسیقیِ متنِ یک فیلمِ موزیکالی بود که خیلی وقت پیش دیدهام... آخ! ای کاش معنای آن را دقیق بهخاطر داشتم!... هر چند قطعاً آنموقع هم نمیفهمیدم دقیقاً چی میگوید... فقط همان اندازه که مترجمِ همزمانِ فیلم بلندبلند میخواند لابد تا لذّتِ حرامِ شنیدن آهنگ را ضایع سازد... با این حال همۀ ما نوجوانهای دهۀ هفتاد هجری، از شنیدنش مست میشدیم... ماجرا مربوط میشود به سالهای اوجِ انکیزیسیون[72]... سیزده چهارده ساله بودم که این فیلم را فقط در آخرین سیانسِ[73] سینما سپه[74] نمایش میدادند... از ساعت نُه تا یازدهِ شب ... و من شش بار در شش شب پیاپی رفتم تماشا... و به همین علّت دوبار حسابی در خانه کتک خوردم... ولی گریه نکردم... ککَم هم نگزید... بهنظرم ارزشش را داشت... بس که فیلمش قشنگ و شفابخش بود!... لابد قرار بود غمانگیز باشد و عبرتآموز... و کاتارسیسِ[75] آدم را بجنباند... ولی برای ما آنروزها بیش از هر چیزی به معنای ورود به قلمروِ ممنوعۀ موسیقی و رقص و زیبایی بود... اسم فیلم را به فارسی گذاشته بودند "بچههای خیابان"... داستان بخشی از زندگیِ یک کارگردان نوعاً ایتالیایی و خونگرم و مهربان و احساساتی را نشان میداد که میخواست با مشارکت بچههای یک کانون اصلاح و تربیتِ جوانان، نمایشی سرشار از رقص و آواز را روی صحنه ببرد... لابهلای صحنههای تئاتر هم، مشکلات زندگی خصوصی پسرها با تکنیک بازگشت به گذشته روایت میشد... یادم است که خیلی آهنگهاش تأثیرگذار و احساساتی بود... بهخصوص این یکی را خیلی دوست داشتم... و یکی دیگر را که میخواند "کِی از این زندان رها خواهم شد؟"[76]... »
موقع حرفزدن دیگر زهره ندارم نگاهش کنم... میخ شدهام روی انگشتان لعنتیام که هی فشارش میدهم دورِ لیوانِ داغ ولی باز بیخودی میلرزد و مفصلهای میانیاش تیر میکشد...
فکر میکنم حرارتِ سرامیک برای تسکین دردهای رماتیسمی باید مفید باشد...
و بالاخره دهنم را میبندم و عینکم را بالاتر میگذارم تا روی فرورفتگیِ بینی جا بیفتد... امّا چفتوبستش سست است و باز مدام میسُرد پایینتر... پس همانجا با انگشتِ میانی نگاهش میدارم تا بتوانم جرأت کنم و ببینم او را...
که دارد تماشایم میکند... غرق در خاموشیِ عمیق... با نگاهی معنادار که بیشتر میترساندم... هر چند پذیرا مینماید... و حکیمانه و مهربان... دردآشنا و شکیبا... سرش را کمی خم کرده به یکطرف... گوشۀ دهانش لبخندی بردبارانه جاخوش کرده است...
وای! درست همانطوری که خیلی خوشم میآمد!... دهۀ هفتادِ خودم و نودِ او اگر بود، لابد بعد بلند میشد و یکجوری ملاحظهکارانه و مشتاق، بهنرمی بغلم میکرد... انگاری یک لکیتوس[77] آتنیِ باشم تکیه داده بر اریکۀ سلطنتِ موزۀ یونانِ باستان... عتیق و شکستنی و ارزشمند... بعد میشنیدم که خیلی آسوده و عمیق نفس میکشید و به آلمانی "آرامشِ شیرین"[78] خطابم میکرد... یعنی فقط در صورتی خیالش راحت است که مرا در کنار داشته باشد تا این اندازه نزدیک... _الکی و بازی بازی البته!... احتمالاً فقط میخواست آرام شوم و دست از هذیانگویی بردارم و بگذارم به نوشتنِ مقالاتش برسد... یا اگر شب بود و دیگر حوصلۀ کارکردن نداشت، شوخیشوخی میکشانیدش تا کرانههای دواجِ کامجویی... کلّاً زیاد وقتش را به شنیدنِ شکوائیاتِ دل من هدر نمیداد... زود علاجام میکرد و میرفت سرِ اصل مطلب...
الان البته منشِ مقدّس اسقفی را نگهمیدارد... و اجازه میدهد آنقدر حرف بزنم تا نفسم بند بیاید...
بعد امّا حاصلگیریِ نامنتظَرِ عجیبی میکند...
_«فکر کنم بدانم کدام آهنگ و چه فیلمی را میگویی... میخواهی الان بشنویاش... همینجا از بلندگوی کنار دستمان؟...»
خیلی مهم که نیست ولی کاش خیال کند ذوق زده شدهام...
_«به به! خیلی هم عالی!... امّا چطوری؟...»
آخِی طفلکِ نازنینم!... باز آن چهرۀ شهسوارِ سادهدلِ مغرور را یافته که از میدانِ فتح و ظفر بازگشته است... چرا هنوز خیال میکنم صورتِ بیمثالِ او همۀ احساساتش را بهسهولت و صداقت نشانم میدهد؟... ولی ضمنِ برخاستن از روی صندلی_ غفلتاً_ کمی روی میز خم میشود و با دستِ راست شانۀ مرا لمس میکند... ظاهراً تصادفی و خیلی آهسته... ولی انگاری سه ثانیه دستش را طوری روی شیب شانهام نگه میدارد که موجِ گرمایی شرمناک در تنم جاری میشود... یعنی چه؟... مگر نوزده سالهام؟... چرا باید این حرکتِ خنثی را بیشتفسیر کنم وقتی لابد معناش فقط این است که:
بعد میرود و مدّتِ کوتاهی با میزبانِ ریشدار مذاکره میکند و تبسّمکنان و پیروزمند برمیگردد...
_«اینجا موسیقی را به برابر سفارش مشتریان انتخاب میکنند... از او خواهش کردم که آهنگهای ما را خارج از نوبت بگذارند...»
گفت "آهنگهای ما"... احتمالاً فقط به طریقِ ادب و نزاکت و اینها...
و دو دقیقه بعد صدای آواز ایتالیایی با همان صوتِ هارمونیکای دلانگیز و محزون آغاز میشود و من_ علیرغمِ انتظارِ خویشتن_ در عرضِ سهثانیه گریه میافتم...
میکائیل در سکوت اجازه میدهد_ حینِ پخشِ هر دو آهنگ_ شش دقیقۀ تمام بینیام را بالا بکشم و اشکهام را از زیرِ عینک با دستمال سفره پاک کنم ... حتّی برابرِ عادت تکیه نمیدهد به پشتیِ صندلیش تا دست به سینه و از زیر چشم تماشایم کند... یک آرنجش را میگذارد بالای میز... و تمام مدّت با سر انگشتهاش لیوان را آهسته میچرخاند و تندتر از حد عادی پلک میزند و نگاهش را رها میکند در کنجی که انگار حواسش نیست که ببیندش...
یعنی از گریۀ من این بار معذّب شده؟... هر چند وقتی ترانهها تمام میشوند، خیلی هوشیارانه مکثی میکند و محتاطانه لبخندی میزند و یکجفت چشمکِ مفاهمهآمیز میفرستد بهسویم... و بعد با آهنگ باوقار همیشگی میگوید:
_ «راستی من هم این فیلم را دیدهام ... بهنظرم یک تابستانی توی سالن کوچکی در اشتوتگارت نمایشش میدادند... اسمش بود اسکونیتزی[79]... نه؟... یعنی همان بچّههایی که کفِ خیابان بزرگ میشوند... دوست داری کمی دربارۀ فیلم و آهنگهاش بیشتر صحبت کنیم؟...»
البته که دوست داشتم!... خودش دیروز_ ضمن مکالمۀ تلفنی_ وعده داده بود که "حالا مفصل صحبت خواهیم کرد"...
_ «خوشحالم که تو هم بهیادش داری... البته انگاری برای من یکجور ارزش آیکونیک[80] هم یافته که قطعاً برای تو چنین نیست... علّت احساساتی شدن احمقانهام احتمالاً همین است... شاید چون برایم یادآور برشی از زندگی است... مدرسۀ سعدی... چهارباغِ عباسی... مادربزرگم... »
با انگشتهاش آهسته روی میز ضربه میزند... خیلی نرم و نازک... طوری که انگاری مثلاً پشتِ دست کسی... بهخیالم عامدانه از نوازش واقعی دریغ میکند... خصوصاً وقتی میگوید:
_ «بله! خوب میفهمم... ماین فغوینت![81]... خواهش میکنم! ... نیازی نیست الان نگران بروز احساساتت باشی... من جامعاً درک میکنم...»
بهنظرم این تأکید مضاعفِ او بر "دانایی"_ اتّفاقاً_ نوعی رعایت فاصله باشد...
و هشداردهنده است که باز مرا "دوست من!" خطاب میکند...
بله خوب!.. من الان چی هستم به جز یک دوست.. مربوط به ایّامِ خاکستری مهآلودِ گذشتههای هزارو یکشب و سرزمین غربت شرقی... ولی چکار کردم که اینطور غلیظ و با مد و تشدید میگوید
لابد نادانسته از حد خودم خارج شدهام... و همین یکی دو بار که اشتباهی مرا مثلِ قدیمها "شاتز!" صدا زده، بیخودی دست و پایم را گم کرده و از خط زدهام بیرون...
بسیارخوب! ... کاکه[82] خوردم... غلط کردم ببخشید![83]... نقطه سر خط... برمیگردم سر خانۀ اوّل... حالا یعنی ناغافل بروم سراغِ همان عنوان "عالیجناب"؟... یا اگر بگویم "دکتر جان!" کفایت دارد؟... یخ کردهام... یعنی رنگ صورتم پریده؟... دستهام که سرخ است و شبیه ژلۀ بالای ظرفِ دسر میلرزد...
وای این چه مصیبتی است آخر!؟... تکلیف چیست؟...
دارم در ذهن عباراتِ بعدیام را با عنوانِ ریاکارانۀ "پروفسور" ردیف میکنم... که او ناغافل برای بارِ دوّم دستش را آهستهآهسته میساید روی شانهام... تا ششدفعه تندتند نفسنفس بزنم، کمی پایینتر هم میرود... تا بازو نزدیکِ آرنجِ راست... حتی ملایم و گرم ساعدم را میفشارد... خیلی صمیمانه و جرأتمند... برعکسِ من که عینِ اختاپوس ترسیدهام و باید سعی کنم وسطِ مرکّب کلمات محو و ناپیدا شوم... و مثلاً جَلدی بگویم:
«نه! نه! عالیجناب! دکترجان! پروفسور!_ میدانید؟... قضیۀ احساساتِ من نیست... همانطور که گفتم احتمالاً مربوط میشود به موقعیتِ نسلی در تاریخ و جغرافیای خاص خودش...»
ولی از قضا ساکت میمانم... خشکم میزند... حالا چکار کنم تا ارتعاشِ انگشتهام را نبیند... همینجا دور لیوان نگهشان دارم یا فرو کنمشان توی جیبم... آخ! نه!... کدام جیب؟ پالتو که تنم نیست!...
دستش را بیعجله از روی آستینِ پشمیِ نیمتنهام برمیگیرد... باز دارد به همان اُسلوب تابدارِ دوپهلو بازی میکند؟... یعنی بیاراده و ناخودآگاه است؟... جامعاً؟... این که باز بر بساطِ نردستانِ دوستیمان دام گسترده... خانۀ تله را خالی کرده تا بیهوا حمله کنی و بیفتی به تنگنای ششدرش... بعد مهره بجنباند و به یک حرکت زخمیات کند... همان مقامرههای قدیم که من نابلد بودم و او استادبازی بود... استاد بزرگِ بازی... ماجیستر لودی[84]...
میگوید نیازی نیست نگران باشم؟... از هر احساسی که بروز کند؟... در و دیوار گواهی میدهد که نیازی هست[85]...
عجالتاً باید لبخندی مسالمتجویانه و غلیظ بر لب آورم... پارچۀ آلوده و نمناک را که توی دستم مچاله شده یکجای دیگری قایم کنم... شاید توی جیب شلوار... وای اصلاً چرا پالتویم را آویزان کردم... تا مجبور شوم بینیام را بهجای دستمال جیبی با دستمال سفره پاک کنم؟... آن هم حالا که میکائیل ششدانگ حواسش را ظاهراً_ معطوف حرکات من کرده است... چرا دست از سرم برنمیدارد... جای دستش روی آستینم هنوز زلزله پس میدهد...
یکی چیزی بگویم لابد بهتر میشوم... چطور است دربارۀ سلیقۀ سینماییِ عهد جوانیاش کنجکاوی کنم؟...
باز جملهام خیلی خودمانی از کار درآمد... با ضمیر مفرد دوّم شخص... ولی آخر وقتی حرف از "خوشآمدن" باشد، طبیعیتر به نظر میرسد که بگویم "تو"... حتی اگر شده، یکی در میان... رفت و برگشتی... مگر همیشه همینطوری نبودهایم... یکشب شریکِ بسترش بودم و صبحگاه یکی از شاگردانش... برادرِ کوچکش... دستوپاگیرش...
_ «خوب!... البته خیلی واضح بهیاد نمیآورم... سال 1989... هنوز به خیلی چیزها امید میرفت... من هم بیست ساله بودم و خیلی جوان... از سینمای مابعدِ جنگ ایتالیا هم خوشم میآمد... برشی از زندگیِ واقعی با رویکرد اخلاقمدار... این فیلم هم با اینکه چهل سال بعد از آثار اصلی جریانِ نئورئالیسم... روسولینی و دسیکا و دیگران... ساخته شده ولی مضمونی مشابه دارد... کارگردان به مبحث زندگی این اطفال با نوعی رویکرد اجتماعی و همدلانه و تراژیک روبهرو میشود... فیلم بیش از آن که دربارۀ جرم باشد قصۀ همان انسانهای رهاشده در غیابِ معنا است... روایت این فیلم ناپل را شبیه یک زخم کهنه و ناسور تصویر میکند... خیلی زنده و دردناک... شهری که عدالت در آن نوعی فضیلت نیست... بچّهها... این صداهای دردمند آوازخوان در دل همین تناقضات زاده شدهاند... میان قانون و آزادی... میان جرم و نیاز... میان کودکی و بزرگسالی...»
با حرکتِ ملایم ابروانش اشاره میکند به بشقابِ گردِ وسطِ میز که یک برش شیرینیِ چارگوش وسطش خودنمایی میکند...
_ «کمی ازین بوتهکوخن[86] را امتحان کن تا دربارۀ موسیقیِ متن بیشتر حرف بزنیم...»
شاید میخواهد خوشمزگی کند... بهخصوص که اسم آلمانیِ شیرینی را غلیظ تلفظ میکند... باید زیرِ لب و با حفظِ نزاکت بخندم...
_ «چه اسم سفت و سختی!... ظاهرش که شبیهِ کیک کرهای است...»
_ «دقیقاً همان است... قابلیتاش همین لایۀ نازک کره و شکر قهوهای است که قبل از پخت رویش میریزند... وقتی گرم باشد بیرونش کمی ترد ولی داخلش جامعاً نرم است... یک لقمه بخور... قند خونت را تنظیم میکند...»
مثل زمستانهای قدیم او که فرمان دهد هر نوع ورع را کنار میگذارم... از جمله پرهیز غذایی را...
یک لحظه میفهمم چشم دوخته به دهانِ من... چرا این طوری از زیر چشم؟... سرفهام را قورت میدهم...
_ «و امّا دربارۀ موسیقیِ فیلمی که دوست داشتی... ملودیهای زیبا و چند قطعۀ آوازی... با تمِ رهایی و شکستِ توأمان... هم آهنگ است و هم تمنّای نجات... و با لهجۀ گرم و شیرین ناپلی اجراء میشود... انگاری ذوق و سرمستی را با اندوه و نیروی طبیعت میآمیزد... بهطور کلّی ترانههای ناپلی همه کمی تا قسمتی آفتاب سوختهاند... و حال و هوای سواحل مدیترانه را دارند... همراه با نوعی موتیووم تراجیکومِ[87] ابدی و پایدار... حتی در شادترین نغمههای این دیار نیز، احساسی از فراق و حسرت هست... نوعی عرفان خاکی آمیخته با رسوباتی از ایمانِ مذهبی و چاشنیِ نمک دریا... انگاری این زمزمهها برای رستگاری نیست؛ فقط برای آن است که برای لحظهای کوتاه صدای فرزندِ گمراهی را به گوش پدرِ خداوارش برساند... در موسیقیِ ناپلی همیشه عنصری فرّار وجود دارد... به آن گوش میدهی امّا نه فقط خود کلمات که انگاری معنا از تو میگریزد... همیشه اعترافاتی هست که به بیان در نمیآید...»
_ «توصیفات فوقالعادهای است... اینطوری خیلی بیشتر دلم میخواهد معنی کلماتش را یکبهیک بهخاطر آورم...»
_ «صد درصد تحتالّفظی که نه؛ ولی من میتوانم الان یک عباراتی از هر دو قطعه را برایت معنا کنم... البته اگر دوست داشته باشی.»
ترجمۀ غیر همزمان با صدای میکائیل... حتماً که دوست خواهم داشت... و او میزبان مهربانی است برابرِ عادتِ مألوفِ خویش...
_ «پس بگذار بگویم قهوهات را عوض کنند تا معنیاش را بگویم...»
_ «نه! نه!... زحمتت ندهم... همینطوری هم خوب است... خیلی داغ نمیخورم...»
_ «در این صورت اگر هنوز رقیقش را دوست داری، فقط کمی آب جوش میریزند... لاوارم[88]...»
و طبیعتاً به یک اشارۀ او گره از همۀ پیچشها گشوده میشود...
با لهجۀ ارمنی و لحنی نرم واژگانِ فارسی را بر روی زبان میغلتاند... حالتش نمایشی نیست امّا انگاری میخواهد قالبِ ادبی را حفظ کند... حرف نمیزند... میخواند... امّا رو در رو و چشم در چشم با من... طوری که گویی مفصلاً خصوصی و خطاب به من...
_ «اسم ترانۀ اوّلی Parlao...Parlao...[89] است... همان که میگوید "با من حرف بزن"... معنی اشعار تا جایی که به یادم مانده کمابیش اینطوری است... "بیا دیدار کنیم و دست در دست هم دهیم... از فاصلۀ نزدیک بهتر میشود گفتوگو کرد... و با حرفزدن کارها درست میشود... گلایه زیاد است، ولی فقط با گفتن میتوان آشتی کرد و بخشید و از یاد برد... با همصحبتی میتوان صد راهِ نرفته یافت... بیا اینجا تا حرف بزنیم... چون سکوت گاهی قابل تحمل نیست... اگر دوستی را آزردی و هنوز دوستش داری، او را صدا بزن... با حرفزدن میشود مقصّر را بخشید... گاهی حتی خودِ عشق هم از بیاعتنایی و سکوت خسته میشود... اما با صحبت زخمها التیام خواهند یافت... بیا حرف بزن چون گاهی خاموشی برتافتنی نیست..."[90]... آهنگ دومی اسمش "زندان و دریا"[91] است...»
اصلاً آسان نیست که او آهسته توی چشمهات پلک بزند و دربارۀ عشق و زخم و خاموشی شعر بخواند... تنها چارهام شاید این باشد که خودم و دستپاچگیام را پشتِ پرچینِ پُرچانگیهای بیشتر پنهان کنم...
_ «ترانۀ دوّمی هم خیلی قشنگ بود... یادم هست... توی فیلم یک پسربچۀ غمگینی آن را با آوایی محزون میخواند و آخرش به حال غثیان میافتاد و فرار میکرد بهطرف پشتِ صحنۀ نمایش...»
حالا نگاهِ میکائیل هم از من میگریزد... تا چشماندازِ مهآلودِ قابِ پنجره... انگاری آن اوّلی را برای من میخواند و این دوّمی را محضِ دلخوشیِ خویشتن... ارتفاع صوت را پایینتر میآورد و رنگِ آبنوسیِ صداش درونگرایانه بم و تاریک میشود...
_ «چقدر باید منتظر بمانم؟...[92] میخواهم از اینجا بروم... امّا صبوری میکنم... زندان و دریا... در انتظار بادی که مرا به پرواز درآورد... و خورشیدی که خشکم کند... و خوابی که مرا به سرزمین رؤیاها ببرد... زندان و دریا... خدایی هست... و به من صدایی داده برای آواز خواندن... و چشمانی برای دیدن... و دست هایی برای محنت کشیدن... زندان و دریا... میخواهم از این زندان بروم... امّا بردبار خواهم ماند...»[93]
باید دل به دریا بزنم و لااقل نوکِ این انگشتانی را که یک چارک آنسوتر از دستهام_ منفعل و بی دفاع_ روی میز رها شده لمس کنم؟...
امّا احوالات سودایی و حزینِ او ظرفِ سه ثانیه محو میشود...
اصلاً این معجزۀ خاص او است که جهان را در سهثانیۀ طلایی دیگرگون کند...
میکائیل صاف مینشیند و تلۀ طلسماتِ دستهاش را هم از روی میز جمع میکند...
چشمهاش برقِ ستارهای ندارد... اما با نوک انگشت ضربهای آهسته میزند لبۀ میز انگاری صفحه کلید پیانویی باشد... لحنش شاد و شنگول است و میگوید:
_ «حالا وقت صبحانۀ مفصّل است... با یک غذای دلچسب خیلی آلمانی چطوری؟... موافقی قبل از این که به راهپیماییِ طولانیِ کوهستانیمان ادامه دهیم، یک خوراک روستایی مقوی بزنیم به بدن؟... بله؟... بسیارعالی! پس تا تو بروی دستهات را بشویی من هم شخصاً با آشپز صحبت میکنم و برمیگردم...»
نیمساعتِ بعد بشقابِ ناشتایی الوان روی میز بخار میکند... شبیه یک تابلوی نقّاشی انتزاعی است با ترکیبی از رنگهای زرد کهربایی و قهوهای سوخته و ضربهقلمهای پراکندۀ سبزِ زیتونی... و در عمل انگاری شامل تکِههای ناهموارِ ژامبونِ دودی و خردههای سیبزمینی سرخشده و سبزیجات باشد زیرِ یک لایۀ ضخیم و عسلیِ تخممرغ... آشفته ولی اشتهاانگیز... بیپروا و خودمانی... شبیهِ نخستین یادداشتهای عاشقانۀ خرچنگ قورباغه... مغروق در عطرِ کرۀ داغ و رایحۀ چوبِ سوخته...
میکائیل کف دستهاش را به حالت تعارف از هم میگشاید و با لحنی افتخارآمیز و خیلی خارجی، شاهکار آلمانیاش را معرّفی میکند:
_«بفرمایید... میل کنید... باوْئِرن عرضهْتوک[94]... »
باز از تصور این که چنان لغتی غریبه و اسقاطی_ که حتی تلفظش با آن صامتهای عمیق و مصوتهای دراز، حلق و زبان آدم را قلقلک میدهد_ یک غذای دلچسب باشد، خندهام میآید و بیشرمانه شوخیام میگیرد...
مثل آن اوقات نادری که در اوجِ عواطف صمیمانه بخواهد زیرِ گوشی قربان و صدقهات برود... به آلمانی... انگاری قرنها قبل از این...
"نه تو را بهخدا! این ایسپوغن دیگر باید خیلی ترسناک باشد"
تجاهل کردنش همانقدر شیرین است که نوازشهای شکرین پوست تنش...
"ترسناک؟... نه شاتزی!... به من اطمینان کن... خواهی دید چقدر خوشمزه است."
بعد تا خرتلاق غرق شوی در گزنگبینِ ایمنِ آغشتگی با او...
وای! باید هر طوری شده خودم را از باتلاقِ این تداعیات وقیحانه بیرون بکشم... وگرنه سرخی لالۀ گوش و پیشانی کار دستم خواهم داد...
از همین حالا داغ شدهام جور تبداری... یعنی این یک جرعۀ آخر از قهوۀ سرد افاقه خواهد کرد؟...
انگاری موفّق میشوم اندکی جوشش گرماگرمِ هزلافشانی ذهن را مهار کنم و با لحنِ بیمزه و الکنی فقط بگویم...
میکائیل البته در کمالِ نزاکت به لطیفۀ لوس و بیجای من میخندد و دوباره با آهنگ غلیظ و ضخیم ژرمنیاش این نام را مکرر میکند تا بیشتر بخنداندم...
_«بله! یک ناشتاییِ مخصوص و مشهور آلمانی!... تحتالّفظی که معنی کنی، میشود "صبحانۀ کشاورز"... امّا در عمل نه ویژۀ کشاورزان است و نه مختصِّ ساعاتِ صبحگاهی... بلکه گاهی حتّی بهصورتِ یک وعدۀ دقیقِ ناهار یا شام صرف میشود... غذایی گرم و ساده و صمیمی به سبکِ نوردلیختها[96]... خیلی هم انرژیزا است و مناسب احوالاتِ تو...»
لحنِ طنّازانه را حفظ میکند و در پایان کارِ این جملۀ آخری با هر دو پلک چشمکی هم میزند...
میدانم که حالا باید دربارۀ مواد لازم و شیوۀ پخت آن نیز بپرسم... هر چند کوچکترین کنجکاوی و دغدغهای بابتِ دقایقِ هنر آشپزیِ آلمانی و بهداشت و خواص مواد و مصالحِ خوراکی ندارم... حتی دلنگران محدودیتهای جسمی و ممانعتهای مذهبی هم نیستم... و به یقین دیگر برایم علیالسّویه است که هر چه او پیشنهاد دهد را با طیب خاطر ببلعم...
باز به همان احوالاتی دچار شدهام که "حلال از حرام نشناسم...
شراب با تو حلال است و آب بیتو حرام"[97]...
امّا او بیشک تا ابد عاشقِ لفّاظی دربارۀ همۀ شرحِ بیپایان کارِ طبّاخی است... و چه بهتر از این که صحبت، حول مبحثاتِ خوشمزۀ بیدردسر باشد؟... حال که دیری از دورانِ گفتوگوهای واقعی روشنگرانه میان ما گذشته... البته همچنان مکالمات ما طولانی است، ولی طفرهروانه... اینک ما حرف نمیزنیم برای بیان چیزی، بلکه انگاری بیشتر میگوییم جهتِ پنهان کردن هر آنچه نگفتنی است... در حقیقت بازی ما گفتوگو کردن نیست...گفتوگو نکردن است... "بیا دربارۀ شعر و شیرینی حرف بزنیم تا از مشاجرههای اشکآمیز بگریزیم..."
پس بگذار که با تمرکز و علاقۀ وصفناپذیری شرح و بسطش بدهد... و چهبسا این مقولۀ آشپزی از موسیقیِ عامیانه هم میسورتر باشد... و لااقل به گریه ختم نشود!...
فرصت مغتنمی است برای ساکت ماندنِ من... که عَلیایُّحال هر چه مِنمِنکُنان بر زبان آورم، کمترین ارتباطی نخواهد داشت با آنچه میخواهم بگویم...
-«خیلی وسوسهانگیز بهنظر میرسد... رنگ و بوی خوبی دارد...»
میکائیل با دقّتِ ماهرانۀ یک جراحِ زبردست، کارد غذاخوری را به چرخش در میآورد و یک تکّۀ بزرگِ باوْئِرن ارائهْتوک را میبرد و میگذارد توی بشقابِ پیش دست من...
_«طعمش هم خوب است. امتحان کن تا سرد نشده... یاالله حریف!...»
چی شد؟!... باز حریف!؟... رقیب و همآورد میدانِ مکتوباتِ کهنه و مأکولاتِ سفره و معشوقههای مجالس و شبنشینیهاش؟... اینجور که پیدا است از پریروز تا حالا پیدرپی و لاابالیوار موضعِ مبارزه را عوض کرده است...
باکیام نیست... به آن مائدۀ بیپروای ولنگارانه رنگرنگ و درهم نگاه میکنم و چنگالم را بلافاصله فرومیبرم وسط تودۀ گرم تخممرغِ عسلی و سیبزمینی... لقمۀ اوّل را که در دهان بگذارم، تلخی ملایم چوب سوخته و گوشت نمکسود و عطرِ آشنای کره را روی زبان احساس میکنم... باید آرام آرام مزهاش کرد... باید یک کلمهای برای توصیفش پیدا کنم... که بهتر از "فوقالعاده" باشد... تازه و طُرفه و باطراوت باشد... چون میکائیل همراه با اشتیاقی مهارشده ولی آشکار، دارد میپرسد:
همیشه اوّلین دفعه که تو را با موهبتی نوظهور آشنا کند، همینقدر وسواسوار باحوصله سؤال میکند... حتّی در خصوصیترین و دمفروبستهترین آنات... شاید یکی دیگر حرصش دربیاید، ولی من انّفاقاً عاشق همین لمحات بیتکرار و دیریابم!... مگر چند دفعه در عمر میشود، اوّلین بارها را با او تجربه کرد؟!... مثلاَ آن وقت که بنشاندت روی نیمکتِ سفت و زبرِ چوبی آلاچیق و بپرسد راحتی؟... یا جوشاندۀ تند و تلخِ اعجازآوری بخوراندت... یا در بستر نفسگیر و ترسناک و گاه الَمبارِ صمیمیتهای مخفیانه و نخستین ملامسهها... دم به دم مدام بپرسد... "ماگْسْ دو اِس"[98]؟
بعد که خیالش راحت میشد امّا جور دیگری بود... وسط که میافتادی، دیگر حریف میدان بودی و خونت پای خودت... باید همراهش شیرجه میزدی در اعماقِ خطر... به دلِ دشت و کوه و صحرا...
پاسخام احمقانه و کمی بینزاکت از کار درآمده... زبانم سُرخورده و دقیقاً ناخودآگاه گفتهام... پاسخی خیلی مسخرهوار و بیمحل، خوددارانه... انگاری دستش روی همان نقاط حسّاس باشد و من خجالت کشیده باشم... از اعتراف به طلوع احساساتی که سراپای به ارتعاشم درآورده... بعد او بیصدا خندهاش بگیرد و زیر لبی سؤال کند... "ادامه بدهم؟"... و من دیگر پاسخی نداشته باشم... جانسپارانه تسلیمِ عرصۀ ناوردش... تا منتهای شعف دردناکی که سنگدلانه انتظار میکشد...
اینک اما میکائیل اوّل چانه و بعد ابروی چپاش را با دو انگشت میخاراند و سه ثانیۀ مفصل بدون پلک زدن وسطِ مکثی عمیق تماشایم میکند...
دو بار بیصدا نفس میکشد و تنها سایهرنگهای سُربی، روی تنپوشِ پشمیاش اندکی سُر میخورد و بالاپایین میشود...
یعنی او هم دارد خاطراتی را مرور میکند؟... و تپش قلبش مثل من شتاب گرفته...
بعد اما خیلی عادی لبخند میزند... ملایم و ملیح و کمی محزون... و مختصراً میگوید:
دلخورش کردهام؟... در وقار آرامِ برکۀ نگاهش، تیرگیِ یأس موج میزند...
_«نه! نه!... عذرخواهی میکنم... حواسم نبود... مقصودم این است که عالی است!... خیلی خوشمزه است... حالا چطوری درستش میکنند؟»
بالاخره موفق شدم این پرسش کلیدی را بیاندازم وسطِ معرکه و برای دقایقی از چون و چرا خلاص شوم...
نگاهش که دو ثانیه و بیشتر بر روی اجزای صورتِ من جابهجا میشود، سؤال دارد که "حالا حواست کجاها هست؟" امّا عملاً باز رنگ شادی به صداش برمی گردد و میگوید:
_«طرزِ طبخش شبیهِ املتِ فرانسوی است... یک کمی هم مثلِ چاشنیِ گوشتی است که امریکاییها درست میکنند و به آن میگویند هَــش[99]... اینجوری که سیبزمینیِ سردِ از قبل پخته شده را خرد میکنند و در کره یا روغن زیتون قدری تفت میدهند تا طلایی و ترد شود... پیاز و ژامبونِ خوک را به آن اضافه و تا حدی برشته میکنند و در نهایت با سبزیجاتی معطّر میآرایند...
البته اینجا طبق سفارش ما بهجای ژامبون خوک از فیلۀ گوساله استفاده کردهاند این خوراک بنابر سنّت، نوعی کاربرد خلاقانه بوده برای باقیماندۀ سفرۀ شام... مخصوصاً برای کشاورزانی که نیاز به انرژی صبحگاهی زیادی داشتند... گاهی هم کنارش خیارشور و نانِ سیاه صرف میشده...
نکته جالب "صبحانۀ کشاورز" این است که هیچ دستورِ پختِ دقیقی نیز ندارد و هر آشپزی در آلمان_ بسته به سلیقۀ بومیِ خود_ آن را به روشی متفاوت و خاص میپزد؛ برای همین است که میگویند این خوراک مثل خود خانه است؛ شکلپذیر... گاهی کمی تلخوش... گاهی شور... یا یک کمی تند و تیز... ولی همیشه شخصی...»
گرمای ملایم اجاق دیواری، رایحۀ رقیقِ خوراکیها و با او نشستن و صبحانۀ چرب محلّی خوردن... چهرهبهچهره... نه آنقدر نزدیک که عطرِ کاج را استشمام کنم ولی به حدّی خودمانی و شخصی که بیشتر لبخندهاش مالِ خودم باشد... اختصاصی... شبیهِ آن اواخرِ کار و بارِمان که تبسّمکردنهاش زیرمتنِ مبهمی یافته بود...
"چیزهایی هست که نمیدانی... هرگز به کسی نگو... هنوز برایت شگفتانهای دارم... اگر گفتی توی کدام مُشتم؟"
الان ولی معنای ضمنی این لبخندهای زیرپوستی چیست؟... و یک صورتیِ ملایمی نشت کرده زیرِ پوستِ غالباً پریدهرنگ گونههاش... مثلِ اوقاتِ شرابخواری...
بارانِ شهابیِ زودگذری نیز از آسمان چشمهاش عبور میکند... حتی انگاری کلماتی میآید زیرِ دندانش و لای لبهاش گیر میافتد... همراهِ آخرین لقمۀ کوچکی که برداشته میبلعدش... و با گوشۀ دستمالِ سفره، خیلی نرم و بانزاکت یکلحظه دهانش را میپوشاند...
یعنی درست دیدهام؟... میخواهد چیزی دیگری بگوید و منصرف میشود؟... حرفِ غامضی که ادا کردنش آسان نیست؟...
بعد دستمال را کنار میگذارد؛ کارد و چنگال را با متانت پردهپوشِ اشرافیاش برمیگیرد و ساکت میماند...
_«أنَّ الكَلامَ مِن فِضَّه ، فَإِنَّ السُّكوتَ مِن ذَهَب[100]...»
حرکتِ پلکهاش نرم و سنگین است... پیش از این که لب به سخنی بگشاید، لیوانِ پایهدار را از کنارِ بشقاب برمیدارد... و بی کمترین شتابی آب را طوری آرامآرام مزمزه میکند که انگاری شرابِ قرمزِ بوردو[101] باشد...
خدایا! حالا چی خواهد گفت؟... اگر به خاموشی ادامه دهد معناش آن است که گستاخی کردهام؟...
«شاید شنیده باشی که مردم فنلاند خیلی به سکوت اهمیت میدهند. این ضربالمثلِ قدیمیِ عربی که احتمالاً از قرون وسطی به فرهنگهای اروپایی راه یافت_ برایشان نه تنها یک عبارتِ ساده، که روشی برای زندگی است. در عمل اگر ضرورتی نباشد کمتر سخنی بر زبان نمیآورند. فقط احتمالاً خیلی کمرنگ به رویت لبخند میزنند یا جهت تأییدِ حرفی که میگویی، چانهای تکان میدهند... یک رفیق فنلاندی داشتم که میگفت: ما وقتی همدیگر را دوست داریم کنار هم مینشینیم و ساکت میمانیم و اگر کسی را خیلی دوست داشته باشیم، سکوتمان طولانیتر میشود... ولی شرقیها اهل مغازلهاند... اینطور نیست؟... سکوت در فرهنگ شرق معنای قطع ارتباط دارد... و همچنان که آن ترانۀ ناپلی میسراید، فرساینده است... پس بیا حرف بزنیم... دربارۀ چی دوست داری؟... چطور است دربارۀ اشتراکات خوراکهای ارمنی و ایرانی با آلمانی مثلا؟... »
بیتردید در استجابتِ تمنّای مردم، بیرقیب است... از نخستین لحظاتِ ضیافتِ قلعۀ هوشربای، تا همین ثانیه مشغولِ میهمانداری است با حال و هوای قدیمِ اصفهانی!...
مثلِ خانمجانم که قوری گلسرخیاش را کج میکرد تا به تعداد میهمانانِ عزیزی که چارقد به چارقد و سبیلبهسبیل بر مخدّههای اتاقِ پنجدریاش تکیهداده بودند، چای دمکشیدۀ خون کفتری بریزد توی استکانهای کمرباریکِ روسی... در همان حال که از زیر اخمِ ابروی نازکش نگاهی میفرستاد بهطرف عمّهها و آخرین سفارشهاش دربارۀ رعایت عزّت و احترام مجلسیان را با ضربالمثلی همراه میکرد:
"جختا!... آدِم به دری باز که نیمیرِد خونه مردم به رویی باز میرِد..."
میکائیل هم اینک برای من نه فقط سفرۀ طعام که بساط گفتگو میگسترد تا میزبانِ خوبی باشد برای این یکی رفیق شرقی پُرچانۀ خودش... همچنان که شاید به دوستان فنلاندیِ خویش با طیب خاطر فقط لبخندهای پذیرا هدیه میداده است...
"مرغ کمحوصله را گو غم خود خور که بر او...
رحم آنکس که نهد دام چه خواهد بودن؟"...[102]
فقط همین است بیحیا دلم!... پس حوصلۀ مرغانه داشته باش و جختی دست و پایت را گُم نکن تا باز در بندِ شرمندگی نیفتی...
_ «بله! ... پس احتمالاً حقیقت دارد که موسیقیِ ناپل و بهطور کلّی حوزۀ مدیترانه بهدلیل تبادلات فرهنگی و اجتماعی بسیار، تا حدّی تحت تأثیر خاورمیانه نیز بوده است... حتّی نحوۀ تحریرشان شبیهِ نمونههای ایرانی یا ترکی است... و البته موافقم که آداب معاشرتِ معیار در هر فرهنگی نشانههای متفاوتی دارد...»
دارم موفق میشوم تا دلسردیام را لابهلای جملات کمخطر و کاتالیزورِ کلمات کمرمق و بیاثر پنهان کنم... مشکل اینجا است که حالا نمیدانم این عباراتِ بیمزۀ خنثی را- که مناسب اوّل جلسۀ سوّم کلاسِ نقد نشانهشناختی هنرهای دیداری بهنظر میرسد_ چطوری باید ادامه داد؟... بهتر نیست اصلاً هر مهملی به دهانم میآید بگویم... فارغ از سمیولوِژیِ "آداب معاشرت معیار"؟! یا ترجیح دارد کلّاً ساکت بمانم و لب و لوچه بچرخانم و چانه تکان دهم؟... به رسمِ دوستانِ نیکوخصالِ سرزمینهای سپیدِ شمالی...
یا مثلِ قدیمها نااُمیدانه خودم را رها کنم در آب... بزنم به دل جادهای که نمیدانم کجا میرویم؟...
الان چشمهاش نرم مخملیاست ولی بعد احتمالاً تیغ الماسۀ نگاهش سوراخ سوراخم خواهد کرد...
گفتم میکائیل!؟... سیلبند را شکستم... حالا تندابۀ عباراتِ بیعنان است که میتازد... از آن سخنانی که پاسخش حکماً این است که "حالا بعداً مفصّل صحبت خواهیم کرد..."
موفق میشوم شتاب و شدّت لحن را مهار کنم... و یکجوری وزوزکنان و جویدهجویده ادامه دهم... اینجا در این زمهریرِ خیس منجمد یافت نمیشود ولی شبیهِ مگسی که گیرافتاده باشد میان شیشۀ داغ پنجره و پردههای نازکِ آشپزخانۀ خردادماه...
_«یادت میآید؟... خیلی قدیمها... باغچۀ پشتیِ کلیسای راستی و حیات خالی از اغیار بود... کنارِ آن دو تا صلیب سنگی... توی آلاچیق... باران میگرفت و ما حرف میزدیم... دربارۀ همۀ مسائل فلسفیِ بشری؟... آنقدر مینشستیم که ماه بالا میآمد تا وسط آسمان... انگاری قرار بود راه حل همۀ معضلات عالم فرصت را تا وقت سحر پیدا کنیم... جالب نیست که اینک از همۀ آن دغدغههای بلندپروازانه و مباحثههای بیاتمام حکمی و عرفانی، تازه رسیده باشیم به تحلیلهای کاربردی دقیق در بابِ فواید خوراکیها...؟ »
ناشکری و ناسپاسی کردهام... اگر قدیمها بود، بدش میآمد و فرومیرفت در قالب شاهزادۀ سرد و مغرور... با طمأنینه و کمی اغراقآمیز و نمایشی، نگاهی میانداخت به ساعت مچیاش؛ بیمقدمهای گفتوگو را قطع میکرد و از من میخواست بروم...
"داری میروی بهرام جان!؟... ساعت هشت و نیم است..."
همیشه او کارهای جدّی داشت و من داشتم دور و برِ او ول میچرخیدم و وقت تلف میکردم... الان هم کمابیش همانطورها است... هر دو ظاهراً در تعطیلاتایم... او یکعالمه دغدغههای جدّی را رها کرده تا مدّتی میزبانِ مهربان من باشد... و من یکدنیا عُطلت و بیهودگی را کنار گذاشتهام تا در جایگاه میهمان او چند روز از عمرِ بیحاصل خود را در حریمِ موهبت وجودش، راستی زندگی کنم...
مثلِ همیشه، او میبخشد و من میگیرم... و مثلِ همیشه از او خوشبختترم... چون همچنان_ به معنای دقیق کلمه چونان یک ابله_ دارم هوسهای خام میکنم... اصلاً "چل سال بیش رفت" که درست برسم به همین نقطه... بنشینم چهرهبهچهره با عشق... وقتی خیلی عاشق باشم_ مثل مردم فنلاند_ خودم را به کوچۀ علیچپ میزنم... هر چند ساکت نمیمانم... برعکس_ احتمالاً_ زیادی رودهدرازی میکنم... مهملات میبافم... در حدی که همان مشاجرهها به راه افتد... و جویبارانِ اشک...
ولی اینک او_ حتی اگر رنجیده باشد هم_ چیزی بروز نمیدهد... خیلی اغمازآمیز در برابر نیشتیرهای طعنه طفره میرود... البته باز از آن لبخندهای نامتقارن، گوشۀ دهانش نقش بسته... دارد در برابر شماتتِ من، به گذشتۀ ننگینِ نامُرادمان نیشخند میزند... بیرحمانه...
اما خیلی زود طرحِ لبهاش حالت بردبار و مهربان مألوفش را باز میابد... کمی جمع میشود با تأمل... چند ثانیۀ بعدی را خاموش میماند... قطعاً خوددارانه واژگان را در ذهنِ خویش بالا و پایین میکند... یکی از ابروهاش کمی جابهجا میشد... بالاتر میرود... بعد با لحن غمگین عادیاش میگوید:
_«فکر میکنم شاید همین است که ایرانیان باستان زمان را خدا میدانستند... زروان[103] خدایی پدرانه، بیکرانه، ازلی و بیآغاز که فراسوی خیر و شر ایستاده است... داور بیچهرۀ سرنوشتِ ناگزیر، که همۀ دیگر خدایان در برابرش ناتواناند... زمان بیطرف است، بهرام!... اینطور نیست؟... عشق و رنج هر دو از یک سرچشمه میآیند...»
هر دو دستش را سخاوتمندانه از هم گشوده و در حالتی بالای میز قرار داده که انگار بخواهد دعا بخواند... کمی رو به میز خم میشود و فاصله ای را که من انداختهام وسط کم می کند...
چشم در چشمم میدوزد که دست بر سینه تکیه کردهام به پشتی صندلی و در عمل دارم شانه هام را به آن فشار میدهم...
با همان آهنگِ صبورِ آبنوسی و آن یک ابرویی که کمی از روی چشم بالاتر کشیده شده، میپرسد:
در طلبِ یافتنِ کلماتی که بزدلانه از ضمیرِ آگاهم میگریزند، گرداگرد خویش را با نگاه میجویم...
برای نخستین بار از لحظۀ ورود به قهوهخانه متوجّه پروارۀ زیرِ طاقِ روبهرو میشوم... که گوشۀ سوی چپ تعبیه شده... نزدیکِ تیرهای چوبی سقف... رویش به سبکِ طاقچۀ مطبخِ خانمجانم اشیاء کهنۀ کمارزشی چیدهاند... یک لیوان آبجوخوری سرامیکی و یک بشقاب سفالی که رویشان با حروف لاتین نوشته شده شوارتزوالد هزار و نهصد و هفتاد، یک قوری قدیمی و قُرشدۀ چدنی بزرگ که احتمالا از کوهنوردان سالهای رفته برجای مانده، ساعتِ شمّاطهدار کهنه که عقربههاش تا ابد پنج و چهل دقیقه را بیانگر است و یک دستنوشتۀ رنگ و رو رفتۀ جوهری با قابی چوبی که به زبان آلمانی اخطار میدهد:
گذشتهها... لابد میبایست دربارۀ مشترکات گفت... نقاط تلاقی رویدادهای سالیانِ رفته و تجربیات زیستهمان با هم... گذشتههای من و او که یکی نیست!...
_«صحبت از گذشتهها... مطمئن نیستم بتوانیم...»
میدانم که به تازگیً صبر ایّوب پیشهکرده با من... اگر هم نفسی عمیق کشیده باشد یا لبخندی از سر لاپوشانی خشمی خفیف زده باشد، من متوجّه نمیشوم... فقط میبینم که صاف مینشیند و خیلی نامحسوس فاصلهاش را بیشتر میکند...
بعد همچنان مشفقانه برای سوّمین بار از صبحِ در روز جاری به پُرگویی تشویقام میکند...
_«بله میفهمم... ولی شعر که میتوانیم بخوانیم... شما شرقیها همیشه و هر جایی مناسب مجالس اُنس و شبنشینی، چامه سرودهاید... واقعاً مشتاق و منتظرم ... از آن غزلهای شیرازی اصل بخوان... مثل گذشتهها...»
هرگز نباید این دستِ آشتی را که در عوضِ کدورتهای محتمل و سکوتهای رنجآور به طرفم دراز شده، رد کنم... حالا برای جبرانِ دم و دود مسموم و نامرئیِ جملات نیشدارم که هنوز در فضا پیچ و تاب میخورد، یک جرعه آبِ سرد مینوشم... صدام را صاف میکنم... و همانطور که دستهام را مشغول لیوان نگهداشتهام میپرسم...
_ «از کدام شاعر شیرازی دوست داری بخوانم؟»
حرکتِ نرم دست چپ و شانۀ راستش بیانگر است که برایش فرقی ندارد، ولی بیدرنگ میگوید:
احتمالاً تا غائلۀ را بخواباند... یعنی ختمِ کلام!
بدونِ مکثِ ابیاتی را که بیتأخیر توی سرم میچرخد، میفرستم سر زبانِ بیآزرم...
که هم نادیده میبینی و هم ننوشته میخوانی
میکائیل طوری خاموش تماشایم میکند که انگاری قرار نیست دیگر تا ساعتهای متمادی چیزی بگوید... در نگاهش آن مکث و متانت معمول با چاشنی تردید آمیخته و پُرمایهتر مینماید...
عاقبت وقتی لب میگشاید لحنش هم شکآلود است ولی پذیرا... بمتر از پیش...
باید زود جلوی این خندۀ آمدنی را بگیرم... آخر حالتِ میکائیل خیلی بیربط و بامزه است... یکجورهایی شبیه همان که من در پاسخ تعارفاتِ سرِ سفرهاش اشتباهی و بیمحل گفته باشم "ای! بد نیست!..." برآیند زبانِ بیزبانیاش مثلِ این است که در خلوت بخشی از عریانیات را نشانش داده باشی و کمابیش مترصد و مسحور و هوسناک بخواهد مابقیاش را ببیند... حتی میبینم که یک گوشۀ لبش را از داخل لای دندان میگیرد و به دست راستش که روی میز است از ناحیۀ مچ چرخش ملایمی میدهد... انگاری که اشاره کند "خوب زودتر درش بیاور"...
پس من فقط فیالفور اطاعت میکنم و بندِ قبای دل را بهکلّی میگشایم:
حالا او یک دفعه عمیق ولی آهسته نفس میکشد_ جوری که شاید امیدوار است نامحسوس باشد و شبیِ یک "آه" عمیق و افسوسوار از کار در نیاید... یعنی راستی نفسش را چند لمحه حبس کرده بود؟... یعنی تحت تأثیر اشعار نفسگیر...؟... نگاهش بیهدف روی اشیاء میز جابهجا میشود و سه بار تندتند پلک میزند... انگاری در پایان کار یک خوابِ آشفته... یا شاید یک خلسۀ ناب... شاید هم تعمّقی فلسفی... دارد دربارۀ چی فکر میکند؟... یعنی میشود که زبانم لال_ او نیز_ دربارۀ ما؟...
بدبخت! یکبار هم بُرد را باور کن و بازی را در دست بگیر... حالا وقتش است که تاسِ موافق بیاوری و بیندازی وسط... وقتی حریف حواسش نیست و خالخانه را باز گذاشته... در یک لحظه انگاری هیچ سپری ندارد... خیلی بیدفاع بهنظر میرسد... الان هر چه بپرسی بیدرنگ راستش را خواهد گفت...
دلم نمیآید و آن چند ثانیۀ طلایی میگذرد... تا بهخوبی خویشتن را جمعوجور کند و برگردد به وقار مقدّس معمول و با اطوار خاص خود لبۀ میز را با هشت انگشت کلاویهوار بنوازد و بگوید:...
_ «چطور است تا میآیند و میز را تمیز میکنند من بروم یک دمنوشِ خاص در زمان حاضر سفارش بدهم؟ بهلیمو و بابونه با کمی عسل؟... موافقی؟... آهنگِ دیگری هم هست که بخواهی بشنوی بگویم پیدا کنند و بگذارند در نوبتِ پخش؟...»
آوخ که گند زدم مطابقِ معمول!... در تاروتِ عشق کارت احمق را برداشتم که تفسیرش همان دلقکِ دلباخته است... که به هر بهانۀ بیجایی خودش را لو می دهد...
ولی مهم نیست... حالا که قدم اوّل را برداشتم، میخواهم مثلِ عهدِ شباب تا آخرِ کجراهه بروم...
_ «بله! یک آهنگ هست... اسمش "سوگند" است... ترانهای فارسی و خیلی زیرخاکی است...»
آسمان پشتِ پنجره دارد طلائیرنگ میشود... تار و پود پردۀ ابر از هم گسیخته و آفتاب مایل و شرمناک صبحگاهی روی شیشه پنجه میکشد... و کمکم ناخنک میزند به گونۀ چپ میکائیل... به چشمهاش که میرسد، او یک لحظه پلکهاش را میبندد و صورتش را به دیگر سو می چرخاند... و در ادامۀ تصمیمِ خویش، از جای بلند میشود... باز هم پیش از رفتن شانهام را لمس میکند... _ لابد باز نیمخیز شدهام... آخر میخواهم صندلیام را با او عوض کنم، پیش از آن که برگردد... خوبیش این است که از این زاویه ضمناً میتوانم بی آن که سر بچرخانم رفتن و باز آمدنش را از دور به تماشا بنشینم...
_«..." بلند بالایی... و... قامتت...قد و قامت اشیاء را ناچیز میکند"...[105]»
بیتردید و باطراوت میآید و بیمعطّلی مینشیند روی صندلیِ نوینش و خندانخندان میگوید:
_ «میخواهم از این زاویه منظرۀ جنگلِ سیاه را بهتر ببینم...»
و دروغ میگویم... راستش این است که تصمیم گرفتهام حرف زدن از گذشتهها را آغاز کنم... و نمیخواهم شعاع رسواگر خورشید ضمنِ پاسخ دادن به سؤالات من بیفتد توی چشمهاش... و یکجور آزارگرانهای چشمش را بزند... مثلِ نورِ لامپ سقفی اتاق بازجویی... خیلی بیرحمانه خواهد بود...
البته که نقشههای شومی برایش دارم... ولی باز حواسم بهکلّی پرت است... یکچیزی یادم نمیآید که کلافهام کرده... کدام شعر دیگری خیلی شبیهِ این یکی بود؟... بیهدف همینطوری میپرسم:
_«یادت میآید؟... آن شعری را که سلینجر[106] در یکی از داستانهاش دربارۀ سیمورگلس[107] آورده بود؟... بالابلندتر از هر بلندبالایی[108]...»
در قد و قامتِ یک دانشمندِ بالفطره، بیدرنگ و سادهدلانه جواب میدهد:
_ «بله بهنظرم یادم هست... این شعر را میگویی؟
“Raise high the roof-beam, carpenters... Like Ares comes the bridegroom... taller far than a tall man[109]... “
بیدرنگ سرِ کلافِ کلام را میگیرم از دستش و خود را بیخیال از هر خطری میاندازم به عرصۀ قماری دیگر... میگویم:
_ «یعنی :"طاقگان را برتر فرازید چوبکاران!
اشکالی که ندارد ترجمۀ مضاعفِ شعری کهنه را که به زبانی نو کسی در وصفِ شخصِ دیگری نقل قول کرده، برایش تکرار کنم؟...
_«آه! بله!... "چونان آرس... بالابلندتر از هر بلندبالایی"...»
یعنی باز مثل همیشه بخشی از گفتگوهای ذهنیام را میشنود؟... و فیالفور پاسخ میدهد...
_«البته این شعر مستقیماً از زبان نویسنده در وصف شخصیت داستان نیامده... ولی با همان سبک خاص سلینجر که اجزای روایت را شبیه اشیای صحنۀ نمایش کنار هم میچیند، توی یک یادداشتی نوشته و جایی چسبانده شده تا به شخصیت خاص و معنوی سیمور دلالت کند که از دیدگاه برادرش بادی از همۀ اشخاص حاضر در ماجرا برتری دارد و غایب بودنش بر حضور سایرین فایق آمده است؛ ضمناً رویداد محوری روایت که همۀ اشخاصِ صحنه را گرد هم آورده نیز، مراسم عروسی سیمور است... و البته هرگز انجام نمیشود...»
حالا چطور است برای طفرهرفتن از تصمیم قاطعی که هنوز نمیتوانم بگیرم، کمی هم دربارۀ چفتوبستِ ساختار روایت در داستان کوتاه سلینجر جرّ و بحث کنم؟
_ «درست است... بهنظرم داستان سلینجر ساختاری پازلی دارد که حقایق را تدریجی و تکّه تکه و غیرمستقیم از طریق گفتوگوها، یادآوریها و نامهها و کنش و واکنش شخصیتها آشکار میکند... از جمله همین شعر در مقدمۀ یک نامه... فکر نمیکنم پیش از این که سلینجر آن را بهکار ببرد قطعۀ مشهوری هم بوده باشد...»
و اینک لبخند تحسینآمیز او بیانگر است که بهطرز غرورانگیزی درست حدس زدهام...
_ «درست است... این شعر که از ادیشنهای پاپیروسی و پارهپارۀ کهن یونانی باقی مانده، منسوب است به سافو و تا قرن بیستم تنها در محافل دانشگاهی و میان متخصصان ادبیات یونانی شناخته شده بود... و قطعاً تا سال 1955 و انتشار قصۀ سلینجر عموم خوانندگان با آن آشنایی نداشتند... البته من قبلاً یک ترجمۀ انگلیسی دیگر و کمی متفاوت هم ازین شعر دیدهام که سرودۀ فرانسیس ترنر پالگریو[111] است و چنین میگوید...
آنک داماد از راه میرسد چونان آرس در گام زدن
عجب بازی بیانات بخردانهای بهراه انداختهایم!... هر چند قطعاً قصدمان عالمنمایی و رقابتهای فضلفروشرسانیانه نیست... بلکه شاید اراجیف میبافیم فقط تا پنهان کنیم که هر دو داریم دربارۀ او سخن میگوییم...
باز هم حلقهای بنجل از زنجیرۀ صمیمیتی بدلی که در همۀ ارتباطات دو سال اخیرمان نگه داشتهایم تا از دستمان در نرود... و هر آنچه که دیگر نیست و شاید هرگز هم نبوده به باد فنا نرود... باطلالسّحر خیالات خام من و بیخیالیِ او... رابطهای روشنفکرانه، محترمانه و حتی کمابیش دوستانه؛ جایگزین آن فجایع ممنوعه و نابودشده... او تجاهل میکند و من تغافل... چون قرار نیست بگوییم که او آخرهای کار دریافته بود که من چقدر شیداوار سرسپردهام و دلش داشت نرمنرمک موم میشد در دستان عشقی که نمیخواست... چونان من که بیست و پنج سال است درگیر این درد ناطلبیده ماندهام...
_ «میشود حالا دربارۀ همان گذشتهها حرف بزنیم؟...»
علیرغم انتظار حسابی غافلگیرش کردهام... لااقل به تلافی آن تاسِ دوتایی که بار اوّل زیر سقف آلاچیق وسط انداخته بود...
"بگذار نشانت دهم چقدر دوستداشتنی هستی و دودمانت را به آتش بکشم"...
هر چند قطعاً او، نه مثل نوزدهسالگی من به رعشه میافتد و نه گریهزاری راه میاندازد... فقط مدتی بدون_ حتّی_ یک بار چشم بر هم زدن نگاهم میکند... کمابیش از گوشۀ پلک... و کوتاه کوتاه و بیصدا از لای لبهاش که اندکی بازمانده، نفس میکشد... سرش کمی بهطرف شانۀ راستش متمایل است هنوز... و انگاری حتی نمیتواند بچرخاندش و با حقیقت من رودَرْرو قرار گیرد... پیمانشکن بیباک!... لابد همچنان نمیخواهد که به این آسانیها تسلیم شود!... و دل سپارد به جریان تاریک خاطرهها... خیالی شود و چشم بدوزد از میان قاب پنجره به وسعت بیانتهای مهزده... دورنمای قلعه...
نه! هنوز قصد دارد صاف یا کج توی چشمهای من نگاه کند و بعد از شش ثانیۀ دشوار، عاقبت بگوید:
آه! که اینطور... گامبی![113]... پیادۀ اوّل را بر باد میدهد... الان وقت یک حملۀ دوجانبه است به شاه و وزیر... هر پاسخی هم بگوید دیگر نمیتواند به محدودۀ امنِ دوستیِ همکارانه برگردد... حتّی اگر جوابش مکث مزوّرانۀ نوردیک[114] باشد...
_ «دقیقاً دربارۀ دنبالۀ ابریشمیِ پولکنشانش... آن جا که تو داشتی در عین بهت و مخافتِ خویش... عاشقم میشدی...»
حالا لمحهای راستی نگاهش را از من میگیرد و میاندازد وسط قاب پنجرههای خوشبخت... دارم سعی میکنم خطوط آرام نیمرخ جاودانهاش را رمزگشایی کنم... که ناگهان با یک خوشاقبالیِ نسبتاً قابل پیشبینی، آقای میهماندار بههمراه جوشاندههای جادویی سر میرسد، و مجالی برای میکائیل فراهم میکند تا شاید مدتی با نام لاتین عناصر ترکیبی و خواصشان سرگرممان سازد...
و عجب آن که این فرصت را هم بهسادگی از دست میدهد...
فقط خیلی مؤدّبانه لبخند جمعوجور و نگاه نرم زیرچشمی و باشتابی میفرستد بهطرف آقای میزبان و ساکت و صامت بهرویش لبخندهای فنلاندی میزند و منتظر میماند تا او جامها را پیشدستمان بچیند و دور شود... بعد آرنجهاش را میگذارد بالای میز؛ به عادتِ غیراشرافیِ اوقاتی که مضطرب یا مترصّد چیزی باشد... و با نوک انگشتهای یک دست لبۀ لیوانش را لمس میکند... امّا چیزی نمیگوید...
یعنی میتوانم مراحل بازجویی را ادامه دهم؟...
همینطور دست به مهره منتظر حرکت او ماندهام... ولش کن اصلاً! چطور است کمی ناهماهنگ مهره بچرخانم تا او بتواند میدان بازیاش را باز گسترش دهد...
_ «همیشه این سکوتهای طلایی برای من دردناک و تحمّلناپذیر است... میخواهی برگردیم به فواید بابونه و مریم گلی...»
گلویش را با صوتی خفیف صاف میکند ولی صدایش گرفته است... وقتی زیر لب پاسخ میدهد:
بعد فقط با حرکتِ چشم اشارهای میکند به لیوان من... محض تعارف... یعنی که "بفرما!"... و خیلی بیتعارف میگوید:
لامروّت!... با یک حرکت، صفحۀ چارخانۀ شطرنج را به بلوای الّابختکیِ نرد بدل میکند... حالا یعنی من الان بعد این سخنانِ گوهرین و خاموشی زرینی که در پی خواهد آمد چه باید بیندازم وسط؟... جفتشش هم اگر بیاورم این دور را پیشاپیش باختهام... دیگر نه میشود عقبنشینی آبرومندانه کرد و نه پیشروی... حتّی توقّفی نیز در کار نیست... ناگزیر سکوت هم که میکنم از جنس خزف و خرمهره خواهد بود...
میکائیل طوری دارد بیشتاب و خوشنود، دمنوشش را مزمزه میکند، که انگار قصد نداشته باشد تا مدّتی به گفتوگویمان فکر کند... ولی مجالی است برای من تا موذیانه زیر نظرش بگیرم و دل به توفان حوادث بزنم...
هر چه بادا باد! بدتر از این که نمیشود... وارهان بگو[116]...
_«بعد از آن هیچوقت به یاد من میافتادی؟...»
انگاری رضایت داده باشد به این گپوگفت... مثل آغوشی ناطلبیده و بیوقت که بدان تن دهی... پاسخش تنها صوتِ ملایمی است با لبهای بسته... از درون بینی...
آوایی شبیه اوهوم!... که لابد معناش تأیید است...
بعد به لیوانِ دمنوشش که پیش چشم بالا نگهداشته چشم میدوزد و شمرده ولی کمابیش کاهلانه، انگار خطاب به آن میگوید:
_ «یکوقتهایی خیلی به تو فکر میکردم...»
انگاری آن حالتِ لااُبالیوار و دمغنیمتیِ شاهانه... آن اطوارِ مغرور آشنای اشرافیاش بازگشته... و افسونِ دیرپای پارسایی و رحمت فراگیرش باطل شده باشد...
نفس راحتی میکشم... یک آهِ بلند و صدادار و ابلهانه...
او هم بهخنده میافتد... آهسته و زیرلبی و کمابیش شرمناک... لابد از آه کشیدن یا خندۀ من...
_ « بله توی صومعه... وقتی تازه برگشته بودم آلمان... تو از کجا میدانی که در صومعه بودم؟»
_ «در واقع چیز زیادی نمیدانم... همینطوری گفتم... لابد خودت یکوقتی اشارهای داشتهای... شاید هم خیال کردهام...»
نگاهی که فقط یک لمحه از گوشۀ چشم بهسویم میفرستد انعکاسِ آبیِ شرمناکِ نیلوفری دارد...
_ «البته تو شاعری و توانایی خوبی در تصویرسازی ذهنی داری ولی شاید ندانی که...»
بعد باز غرق تماشای گلبرگهای نازک شناور در لیوانِ خود میشود... و میگوید:
یعنی اینک دارم توی کریستال چشممهاش که برق افتاده، نمِ اشکی میبینم؟...
_ «بهنظرم هنوز یکیشان را داشته باشم... پشتِ صفحات کتاب احکام[117] زانت بندیکت[118]... به خط فارسی... فکرش را بکن!...»
اگر قرار نبود ارسال شوند چرا به فارسی مینوشت؟...
_«خاطرم هم جمع بود که نه شخص قدّیس و نه برادران مقدّس از آن سر در نمیآورند!...»
این دفعه به خودش میخندد... سر تکان میدهد... و پیشانیش را با کف دست کمی فشار میدهد...
دارم دستخط درشتِ دندانهدار او را تصور میکنم... با آن زاویههای تیز و الفهای صاف و نقطههای جداافتاده... با دورهای کمعمق و کشیدههای کوتاه... ساده و بیتکلّف امّا غلیظ و مؤکّد و دستوری... و البته مثل هر بیگانۀ فارسینویسی کمی خامدستانه... ولی همچنان جدّی و باوقار...
همانطور که در آخرین یادداشتی که از او داشتم، گوشمالم میکرد...
"اتّفاقاتی افتاده که بعداً برایت شرح میدهم ولی برنامهها تغییر کرده است!"
هنوز آن حالتِ انفعالِ صادقانۀ خوشمزه در رفتارش مشهود است... از من خندهاش را پنهان میکند و نگاهش را میدزدد...
_ «خیلی خجالتآور است... تو خوشت نمیآید...»
عجب آن که راستی لابهلای سایۀ تبسّم و امنیتِ انگشتانِ بلندش دارد خجالت میکشد...
میخواهم ولی از دستم برنمیآید که متقابلاً لبخند بزنم... برایم ارزشی اضطراری و حیاتی دارد... پس از هرگز_ برعکس_ این دور بازی افتاده دست من...
باید خیلی محتاطانه حرف بزنم... با آهنگی لالاییوار که بیدارش نکند...
_ «از کجا معلوم که خوشم نیاید... خجالتآور یعنی چطوری؟... »
_ «خجالتآور دیگر... یکطوری وقتی آدم جوان باشد و خیلی...»
_«خیلی... که آدم متمایل شود... و عقل از سرش...»
مکث میکند... احتمالاً دارد فکر میکند چطور جمله را بهاتمام برد که هم عواطفِ جاهلانۀ جوانی خودش را تمسخر و تحقیر کرده باشد و هم ثباتِ احساسات مجنونِ مرا پاس بدارد...
آه! حالا آشکارا به حالتِ هوشیاری برمیگردد... خطوط خنده و رنگ صورتی ملایم از چهره اش محو میشود... خود را بازیافته آرنجهاش را از روی میز و لبخند مبسوط را از روی لبهاش جمع میکند...
لابد ارتزهرتزوگین درونیاش به او هشدار داده که:
_«بعداً پیداش میکنم و بهت نشان میدهم... آه!... آهنگت شروع کار شد...»
حالا خوانندۀ ارمنی[119] از بلندگوهای پخش آلمانی، به فارسی سره تصنیف میخواند... و میکائیل طوری با تمرکز شروع کار میکند به گوش سپردن که من مطلقاً لب فرو میبندم.
نمیدانم صدای خواننده بیشتر مسحورم کرده یا راویِ ماجرا که دارد در نقطۀ اوج این بخش از روایت، توصیفمان میکتد... به وجه ماضیِ ساده و بعید و التزامی ...
بهرام محوِ تماشای خاموشیِ او مانده بود... این حکایت نامه داشت کلافهاش میکرد و نمیتوانست با میکائیل در گوشسپاری به موسیقی همراهی کند، ولی از طرفی به ارزش جانش هم دیگر جرأت نداشت یک کلمه بگوید...
هر چند همان چند دقیقه قبل بهطرز معجزهآسایی به یاد این ترانه افتاده و اراده کرده بود_ به سیاقِ ایّامِ صباوت و پاکدامنی_ از طریق صدای خواننده با میکائیل حرفی بزند... ولی حالا انگاری احساس میکرد مزاحمی پریده وسط صحبتِ خصوصیشان... حالا که داشتند کمکم آمادۀ آن حرفهای بیپرده و سخنرانیهای خارج از دستور میشدند... پس محق بود اگر یک کمی بیحرمتی هم به موسیقی روا بدارد...
پس در آن گرماگرمِ ترنّمِ آواز، دستمال سفرهای کاغذی از روی میز برداشته و یک تایش را باز کرده بود... بعد اوّل توی ذهنش پیِ آن رواننویسِ همیشگی که_ یکجایی با خود داشت_ گشته بود... و حتی دست برده و برجستگیِ حضورِ پنهانش را لمس کرده بود در جیبِ پیراهن، زیر نیمتنۀ ضخیمِ پشمی... لابد باز جوهر پس داده و این یکی پیراهنش را ضایع کرده، ولی خداراشکر که اشتباهی آنجا مانده بود... و نیازی نبود با بینزاکتی یکدفعه بلند شود برود سراغ پالتویش تا رختآویزِ دیواری....
در نهایت موّفق شده بود همۀ این حرکات را خیلی ملایم و کمابیش یواشکی انجام دهد... انگاری ویگنِ خواننده، معلّم فارسیِ کلاس پنجم باشد و بخواهد احترامش را از ترسِ گوشمالی نگهدارد...
زیرچشمی دوستش را میپایید که ششدانگ حواسش را داده به موسیقی و حواسش نبود که بهرام دارد ریزریز لای دستمال چیزهایی رقم میزند... و ژست دانشآموزِ بازیگوشی را گرفته که بهسبک و سیاق قدیم، در پناهِ کتابدرسی تعلیماتِ اجتماعی یادداشت مینویسد تا دور از چشم معلم بفرستد برای بغلدستیاش... حتی کف آن دست دیگر را سایهبان ساخته تا نامحرمان نتوانند پیامِ مخفیانۀ او را بخوانند...
بهرام دستمالش را دوباره چهارتا کرده و خیلی آهسته و باوقاری محزون و کمابیش مضحک گذاشته بودش پیش چشم میکائیل...
میکائیل هر دو دستش را گذاشته بود رویش و با نگاه به بهرام خندیده و ساکت مانده و تا پیش از پایان کار یافتن آهنگ به یادداشت دست نزده بود... ولی آن پنهان کردن دستمال با انگشتانش برای بهرام حکم نوازشی را داشت... چه بسا لطیف و نظیف!... حتّی میتواند بساوش ملایمِ آن پوست گرم و زنده را تصور کند... که کمی این طرف تر باشد... روی پوستِ دستش... یا وقتهای خاصی که انگاری نیمهارادی بلغزد تا جاهای دیگری... با کمی لرزش و شتابِ بیدلیل...
میکائیل بشقاب و لیوان کنار دستش را جابهجا کرده و برای نامه میدانی باز کرده بود... بعد چهارتای دستمال را به دقّت و نرمی از هم گشوده و مثلِ کاغذ نازک نقشهای قدیمی با احتیاط گسترده بودش پیش چشم و برای مدّتی طولانی به آن خیره مانده بود... انگاری واقعاً یک نسخۀ باستانی نفیسی باشد...
در هر یک از چهار قسمت دستمال با خط تحریری ناسخته و نازیبا ولی خوانا، خیلی ریز عباراتی نوشته شده بود...
"می خواهم نامهای برایت بنویسم که به هیچ نامهای دیگری شبیه نباشد و زبانی نو برای تو بیافرینم زبانی هم تراز اندامت و گسترهی عشقم"![120]
«ولی حتّی خیلی بیشتر از این میخواهم نامهی بیشرمانهی تو را بخوانم!»
وسط قاب راست پایینی خیلی درشت و بافشار نوشته بود... طوری که کمی از بافت کاغذیِ دستمال را از هم گسیخته بود...
«شاید چون هنوز هم، مثل همان احمق مزاحمی که بودم، دوستت دارم...»
و در انتهای یادداشت فقط سه کلمه با فاصلۀ زیاد دیده میشد.. بود...
[1]من یک گنگستر نیاز دارم، که بهتر از بقیه عاشقی کنه؛ همیشه منو ببخشه؛ تا پای جان با من بمونه؛ مگه رسم و راه گنگسترها همین نیست؟ من داغونام و گیج و غمگین؛ ساخته شدهام برای همینجور مصیبتها؛ من رازهایی دارم، که هیچکی، هیچکی، هیچکی نمیدونه؛ من اهل جنس بنجل نیستم؛ چیزای دمدستی نمیخوام؛ من یکی رو میخوام که رازهایی داشتهباشه، که هیچکی، هیچکی هیچکی نمیدونه؛ عوضیبازیهام گل کرده و همهاش داره سرِ تو خالی میشه؛ تو رو خدا منو ببر یهجایی که هیچکی هیچکی هیچکی نمیدونه کجاست؛ تو منو به این حس وابسته کردی؛ یک جوری که انگاری چسبیده باشم به سقف؛ طوری به پروازم درآوردی که نفس کم آوردم؛ پس منو رها نکن، رها نکن؛ رها نکن...
[3] Die Brüder Grimm یاکوب و ویلهلم گریم پژوهشگران آلمانی بودند و داستانهای عامیانۀ اروپایی را در قرن نوزدهم جمعآوری و منتشر کردند.
[6] کتابی جامع و مقدماتی برای دانشجویان فلسفه به قلم ضیاء موحد که در سال 1369 کتاب برگزیدۀ سال شده بود.
[8] Hänsel und Gretelنام یکی از افسانههای پریانِ با اصالت آلمانی که در روز جاریه به مدد برادران گریم اغلب کودکان جهان آن را میشناسند. خواهر و برادری که در جنگل گم میشوند و به کلبۀ عجیب جادوگری میرسند که از شکلات و شیرینی ساخته شده...
[9] من به گوش خود از دهانش دوش... سخنانی شنیدهام که مپرس (حافظ)
[11] انشاالله که دچار ورم مرگ نشوی! بمشین کتابت را بخوان و ساکت باش. اگر بخواهی میزنمت.
[12] خام نادان پریشانروزگار/ به ز دانشمند ناپرهیزکار (سعدی)
[13] خداوند بخشندۀ دستگیر/ کریم خطابخش پوزشپذیر (سعدی- سرآغاز بوستان)
[15] در اصل نوعی گیاه است و دانۀ آن بهصورت آجیل قابل مصرف ولی به آدم ریزاندام هم میگویند.
[18] Summa Theologicaمدخلی بر الهیات، کتابی مشهور از توماس آکوئیناس متألّه مسیحی قرون میانه
[19] Ah, übrigensاوه! راستی! ( با تأکید بر ایییی)
[20] Mephisto=Mephistopheles شخصیتی شیطانی و افسانهای که در ادبیات اروپا_ بخصوص در نمایشنامههای دکتر فاستوس اثر کریستوفر مارلو و فاوست اثر گوته _ ظاهر میشود. او یک شیطان فریبکار و معاملهگر است که روح افراد را در ازای دانش، قدرت و لذّات دنیوی خریداریاری میکند. گاهی آن را نماد عقل سرد در برابر ایمان و اخلاق دانستهاند.
[21] نامی برای شیطان، در سنّت ابراهیمی اسم شیطان است قبل از سقوط؛ به معنای آورندۀ نور است. در متون باستانی نامی است برای سیارۀ زهره.
[22] Tommaso d'Aquinoقدیس ایتالیایی قرون وسطی مشهور به حکیم آسمانی که ضمن تألیفات خود کوشیده آمیزهای از فلسفۀ ارسطو و الهیاتِ مسیحی بسازد و عقل و ایمان را با هم بیامیزد.
[23] Frankfurter Schuleنام مکتبی آلمانی در فلسفۀ علوم اجتماعی مرتبط با نئومارکسیسم که در دهۀ 1930 میلادی توسط مکس هورکهایمر تأسیس شد؛ البته عمدهترین مباحث نظری این گروه را یورگن هابرماس مطرح نموده است.
[25] در لبِ تشنۀ ما بین و مدار آب دریغ/ بر سرِ کشتۀ خویش آی و ز خاکَش برگیر (حافظ)
[28] به خادمِ در خلوتسرای خاص بگو/ فلان ز گوشهنشینانِ خاکِ درگهِ ما است (حافظ)
[29] اصطلاح را از حافظ گرفتهام... بس طور عجب لازم ایّام شباب است...
[32] Floribus Aurantii Amariمقصود میکائیل همان بهارنارنج است
[33] به نام خدا و به ذات خدا و از خدا و بسوی خدا و در راه خدا؛ بار خدایا خود را به تو تسلیم کردم و به درگاه تو روی آوردم و به تو واگذاردم کارم را؛ پس مرا حفظ فرمای؛ به حفظ ایمان از جلو و دنبال سر و از راست و از چپ من و از بالای سر من و از زیر پایم؛ و دفع کن از من به قدرت و حول خود؛ بهدرستی که هیچ جنبش و توانی نیست مگر به خداوند بلند مرتبه بزرگ مقام. (دعای امام سجاد(ع) است در پناهجستن؛ مأخوذ از مفاتیحالجنان)
[34] Կարդա, շատ կուզեմ= Karda, shat kuzem بخوان خیلی دلم میخواهد
[35] ای زلف سرکشات همه چینچین شکنشکن...(علیاکبر شیدا)
[37] Dorsolateral Prefrontal Cortexبخشی از لوب فرونتالِ مغز که در تصمیمگیری و تنظیم هیجانات نقش کلیدی دارد.
[38] در آیین یهود مرتبط با آیین قربانی است برای به دوش گرفتن گناهان سالیانۀ مردم و احتمالاً نام محلّی است و در مسیحیت معادل شیطان.
[40] سیمون دوبوارSimone de Beauvoir فیلسوف و نویسندۀ فرانسوی معتقد بود دیدگاه زن و مرد در برابر عشق متفاوت است و این نقطۀ آغاز سوءتفاهمها است.
[41] اشاره به شعری از سهراب سپهری هم میتواند باشد
[45] امر واقع اصطلاح لکان است برای ناشناختههایی که فراتر از زبان قراردارد و در کلمات نمیگنجد.
[47] سعدی (یک مصراع از همان غزل که اگر میکائیل سعدی بلد بود لابد میخواند...)
[49] مهری که در دوران قدیم روی پیماننامهها میگذاشتند و اغلب از جنس موم بود.
[50] Die Schwäbische Alb رشته کوه سوابیا در جنوب آلمان و بخش کوچکی از آن در سوئیس واقع است.
[51] حضرت سعدی- چند بیت از بند هشتم آن ترجیعبند مشهور
[52] Orientalism خاورگرایی= به تصویرکشیدن دنیای شرق از دیدگاه غربیان
[53] دو تا قهوه لطفاً! یکی سیاه؛ بدون شکر. دیگری با شیر و نصف قاشق شکر.
[55] عبارت را از شاعر فقید "نازنین نظام شهیدی" گرفتهام که سروده بود... "بر سهشنبه برف میبارد..."
[56] این آهنگ ترانۀ مشهور Don’t Speak است از گروه No Doubt که توسط گوئن استفانیGwen Stefani خوانندۀ گروه، در 1996 میلادی اجراء شد و از موفقترین و مشهورترین قطعات گروه است و در آلبوم Tragic Kingdom در دسترس قرار گرفته است. سبک کلی این آهنگ پاپ راک Pop Rock است و اختصاصاٌ به آن آلترناتیو راک هم میگویند.
“Don't speak, I know what you're thinkin';
Don't tell me 'cause it hurts... Our memories, well, they can be inviting, But some are altogether mighty frightening, As we die, both you and I
With my head in my hands, I sit and cry...
It's all ending; We gotta stop pretending; Who we are
You and me, I can see us dyin'... Aren't we? ...
Don’t speak... I know you good, I know you real good, oh... La, la, la, la
Don't, don't, ooh, ooh... Hush, hush, darling!
Hush, hush... Don't tell me 'cause it hurts... Hush, hush, darling!... Hush, hush...”
[58] ترجمۀ دقیقتر ترانه چنین چیزهایی است: "تو و من روزگاری با هم بودیم؛ هر روز، همیشه... اینک امّا احساس میکنم دارم بهترین دوستم را از دست میدهم... و باور نمیکنم که این اتمام راه باشد... انگار داری ترکام میکنی... و اگر حقیقت دارد، من نمیخواهم چیزی بدانم... پس حرفی نزن. من میدانم چه میخواهی بگویی؛ پس لطف کن و بیشتر شرحش نده؛ چیزی نگو؛ چون دردناک است؛ من میدانم در سرت چه میگذرد؛ توجیهات تو را نمیخواهم؛ چیزی نگو چون دردناک است... بله! خاطرههامان برخی دلفریباند؛ ولی بعضیشان هم راستی هولناکاند... پیوند ما دارد میمیرد... ما داریم میمیریم... هم من و هم تو... سرم را روی دستهام گرفتهام و میگریم... همه چیز دارد بهاتمام میرسد... دیگر باید دست از وانمود کردن برداریم... این که چه کسی هستیم... تو و من!... میتوانم ببینم که داریم نابود میشویم... نه؟... من تو را خوب میشناسم... خیلی خوب!... لالالالا... نگو... نگو.... آه! آه!... هیس!... عزیزدلم!... هیس! هیس!... چیزی نگو... چون دردناک است... هیس!..."
[60] Vincent Willem van Goghونسان ونگوگ یا وینسینت ویلم فُن خوخ نقاش پساامپرسیونیسم قرن 19 میلادی اهل هلند بود که از آن زمان شهرت جهانی دارد.
[65] Grungeیکی از زیرشاخههای آلترنتیو راک که در اواسطۀ دهۀ هشتاد میلادی سربرآورد و خاستگاه آن ایالت واشینگتن امریکا بود. واژه به معنای ناجور و کثیف است. قابلیتهای آن نواهای ناهنجار گیتار الکترونیک و تغییر ریتم و فراز و فرودهای ناگهانی بود.
[66] Alternative rockراک آلترناتیو تحت تأثیر موسیقی پانکراک خلق شد ولی شبیه هیچیک از جریانات قبل از خود نبود و به همین سبب موسیقی جایگزین نام گرفت و بهعنوان نمادی برای موسیقی زیرزمینی شناخته میشد و شعار آن آزادی در بیان هنری بود.
[68] Lango مثل اسپرسو نامی است برای قهوه با اشاره به نوع آماده شدنش که طولانیتر و پرحجمتر و تلختر است...
[69] صلاح کار کجا و من خراب کجا؟/ ببین تفاوت ره از کجا است تا به کجا؟! (حافظ)
[70] آهوی کمند زلف خوبان/ خود را به هلاک میسپارد (سعدی)
[71] آنکس که نه آدمی است گرگ است/ آهوکشی آهویی بزرگ است (نظامی)
[72] Inquisitionبه معنی تفتیش عقاید و ایمانکاوی است. اشاره به اقدامات کلیسای کاتولیک قرون وسطای اروپا دارد (محاکمه و مجازات) که برای محافظت از ایمان دینی کلیسا و جلوگیری از ظهور عقایدی که از آن احساس خطر میکردند، انجام میشد و از قرن دوازدهم در فرانسه آغاز شد تا حدود قرن هجدهم (در برخی نقاط جهان) ادامه یافت. بهرام اینجا این اصطلاح را به تلمیح بهکار برده جهت اشاره به سانسور و سختگیری در زمانۀ خودش.
[73] la séanceزمان نمایش فیلم... در فارسی سئانس میگویند... ولی تلفظ فرانسه با سیانس یا سانس نزدیکتر است... پس خلاف معمول نوشتم سیانس...
[75] نظریۀ ارسطو در بابِ ترس و شفقت بیننده پس از خاتمه تراژدی که به پالایش روح میانجامد.
[76] Carcere 'e Mareاسم آهنگ مورد اشارۀ بهرام
[77] نوعی کوزۀ سرامیکی بلند و باریک که یونانیان باستان در آن روغن میریختند و در مراسم خاص از آن استفاده میشد.
[82] Kackeبه لهجۀ اصفهانی هم میشود کِکه... یعنی همان
[83](ایرج میرزا) مکرّر گفتمش با مد و تشدید/ که گه خوردم، غلط کردم، ببخشید
[84] Magister Ludiاستاد بازی نام لاتینی برای اثر هرمان هسه نویسندۀ آلمانی است که در ایران مطابق عنوان آلمانی آنDas Glasperlenspiel بازی مهرههای شیشهای ترجمه شد.
"گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست/ در و دیوار گواهی بدهد کاری هست!"
[87] motivum tragicumدرونمایۀ سوگمایشی و تراژیک
[89] ترانهٔ «Parlao Parlao» از فیلم ایتالیایی «Scugnizzi» (1989) به کارگردانی نانی لوی، با موسیقی و ترانهسرایی کلودیو ماتونه، یکی از قطعات احساسی و بهیادماندنی این اثر است. این ترانه به گویش ناپلی اجرا شده و مضمون آن دربارهٔ اهمیت گفتوگو و ارتباط انسانی است.
Viéne ccà, pecché ê vvote 'o silenzio tu 'o ssaje
Viéne ccà, pecché ê vvòte 'o silenzio tu 'o ssaje
[91] Carcere 'e mareیکی از ترانههای فیلم بچههای خیابان
[92] این ترانه توسط آندرهآ سانینو Andrea Saino سروده و با صدای تیزیانا توسکا دوناته Tiziana Donati (Tosca)اجراء شده است.
[93] Ancora quantu tiempo adda passareIo da ccà dinto me ne voglio ascireMa tengo la pacienza di aspettareCarcere 'e mare
E aspetto 'o viento che me fa vulareE aspetto 'o sole che me fa asciuttareE aspetto 'o suoo pe' poté sognareCarcere 'e mare
Dio che m'e dato 'a voce pe' cantareE che m'e dato l'uocchie pe' guardareM'e dato 'e braccia pe' farme faticareCarcere 'e mare
Ancora quantu tiempo adda passareIo da ccà dinto me ne voglio ascireMa tengo la pacienza di aspettare
[96] Nordlicht در آلمانی به معنای شفق قطبی است اما در محاوره و به سیاق طنز برای اشاره به مردمان شمال آلمان بهکار میرود که معمولاً کمحرف، خونسرد ولی صادق و مهربانند.
[97] من آن نِیَم که حلال از حرام نشناسم/ شراب با تو حلال است و آب بی تو حرام! (سعدی)
[99] Hashنوعی سُس که از گوشت و سبزیجات و پیاز ساخته میشود
[100] قالَ لُقمانُ لاِبنِهِ: يا بُنَيَّ، إن كُنتَ زَعَمتَ أنَّ الكَلامَ مِن فِضَّةٍ، فَإِنَّ السُّكوتَ مِن ذَهَبٍ. لقمان به پسرش گفت: «پسرم! اگر گمان كردی كه سخن، نقره است، پس [بدان كه] سكوت، طلاست. (حدیث از حضرت امامصادق است به نقل از علامه مجلسی- این ضربالمثل به زبانهای متعدد ترجمه شده و در فرهنگهای اروپایی هم وجود دارد)
[101] Bordeauxشهری در فرانسه که مرکز تولید بهترین نوع شراب فرانسوی است
[105] شعر از آرش افراسیابی است و بقیۀ آن چنین است: «کدام فرشتۀ از خدا بیخبر؛ نقاشی کرد؛ اندامت را؛ روز آفرینش جهان؛ که هر چه دست بالا میدارد؛ به بلندای گیسوان سیاهت؛ که هیچ؛ به نهر جاری میان کمرگاهت نیز؛ نمیرسد؛ خیال کجم»
[106] Jerome David Salingerنویسندۀ فقید مشهور امریکایی معاصر
[107] Seymour Glassشخصیت داستانهای سلینجر، عضو ارشد خانوادۀ گلس که در برخی قصههای این نویسنده حضور دارند.
[108] از این کتاب دو ترجمۀ فارسی با دو عنوان هست؛ "تیرهای سقف را بالاتر بگذارید نجاران" و "بالابلندتر از هر بلندبالایی"؛ اصل کتاب شامل دو داستان است و عنوان مفصل آن این است: “Raise High the Roof Beam, Carpenters and Seymour: An Introduction”
[109] اصل این شعر از سافو شاعر باستانی یونان در قرن ششم و هفتم قبل از میلاد است که در مجموعۀ ترانههای عروس آمده، امّا سلینجر این قطعه را در داستان کوتاه خود بهکاربرده و به آن شهرت در روز جاریین بخشیده است... در داستان "تیرهای سقف را بالاتر بگذارید نجاران" شعر به همین صورت توسط بوبو خواهر سیمور در اول یادداشتی برای سیمور نوشته و روی آینۀ حمّام آپارتمانشان چسبانده میشود و در آخر داستان این یادداشت را بادی، برادر سیمور پیدا میکند... و امّا من اینجا شعر را از زبان میکائیل با ترجمهای کمی متفاوت از مترجمان پیشین فارسی متن آوردهام.
[111] Francis Turner Palgrave شاعر منتقد و هستی شناس بریتانیایی قرن نوزدهم
[112] Terpander شاعر و ترانهسرا و خنیاگر یونان باستان
[113] اصطلاح بازی شطرنج وقتی یک طرف برای گشایش بازی یک مهرۀ پیاده را در خطر قرار میدهد.
[114]Nordic اصطلاحی برای کشورهای شمال اروپا؛ یعنی همان شمالی
[115] اصطلاح شطرنج برای وقتی مهرۀ شاه حریف را تهدید کنیم.
[116] هر لحظه رازِ دل جهدم بر سرِ زبان/ دل میتپد که عمر بشد وارهان بگو (سعدی)
[117] Regula Sancti Benedictقوانین بندیکت، دستورالعملی است که بندیکت قدیس، برای راهبان نوشت و در آن بر سکوت، کار، دعا و انضباط جمعی در صومعه تأکید داشت. این قواعد قرنها بر رهبانیت کاتولیک اروپا تأثیرگذار بود.
[118] Sankt Benedikt=Saint Benedict بندیکت قدیس راهب ایتالیایی قرن ششم میلادی و بنیانگذار یکی از اصلیترین سنتهای رهبانیت مسیحی است.
[119] خوانندۀ اصلی ترانۀ سوگند ویگن دردریان است.
سوالات متداول
آخرین اطلاعات درباره خیلی چیست؟
جدیدترین اطلاعات و تغییرات مربوط به خیلی در این گزارش ارائه شده است.
چرا نامه به او که به لایپزیک نیامد- گاه بی گاهان پنجاه - ویرگول اهمیت دارد؟
این موضوع به دلیل اطلاعات و کاربردهای مرتبط، مورد توجه کاربران قرار گرفته است.
مهمترین نکات درباره باشد چیست؟
جزئیات مهم و نکات قابل توجه درباره باشد در متن مقاله بررسی شده است.