برای شنیدن قصه اندکی صبر کنید و بعد از بارگذاری پلیر روی دکمه پلی کلیک کنید
افزودن به علاقه مندی ها
روزی روزگاری توی جنگلی سرسبز و زیبا ببرکوچولویی زندگی می کرد که عاشق آشپزی کردن بود. اون عاشق درست کردن غذاها و کیک های خوشمزه بود.
یک روز ببر کوچولو تصمیم گرفت خوراکی هایی که درست می کنه رو به جنگل ببره و بفروشه. اون با لوبیا سبزهایی که داشت چند تا پیراشکی درست کرد و اونها رو توی چرخ دستی کوچیکی گذاشت و برای فروش به کنار رودخانه برد.
بوی پیراشکی های خوشمزه توی هوا پخش شد و به مشام آهو کوچولو رسید. اون از دور نگاهی به ببر و چرخ دستی اش کرد. خیلی دلش می خواست از اون پیراشکی های خوشمزه بخوره ولی راستش اون جرات نمی کرد به ببر نزدیک بشه .. آخه هر چی باشه اون آهو بود و از ببرها می ترسید..
نزدیک ظهر شده بود ولی هنوز ببر کوچولو هیچ کدوم از پیراشکی هاش رو نفروخته بود. ببری که دیگه خسته شده بود با ناامیدی چرخ دستی اش رو هل داد و به سمت خونه راه افتاد.
اون شب ببری همه پیراشکی های لوبیا سبز رو خودش به تنهایی خورد و شکمش حسابی باد کرد..
فردای اون روز ببری با خودش فکر کرد که شاید اگر خوراکی دیگه ای درست کنه حیوانات ازش خرید کنند. اون چند تا شیرینی موزی درست کرد و دوباره اونها رو توی چرخ دستی اش گذاشت و راه افتاد .ببری زیر سایه درخت کهنسالی ایستاد و منتظر موند تا حیوانات برسند و ازش خرید کنند.
نسیم ملایمی می وزید و بوی شیرینی های موزی خوشمزه رو توی هوا پخش می کرد. میمون کوچولو که بالای درخت نشسته بود بوی شیرینی های موزی به دماغش رسید و با کنجکاوی به پایین نگاه کرد. اون عاشق موز بود و دلش می خواست پایین بیاد و از اون شیرینی های خوشمزه امتحان کنه ولی وقتی چشمش به ببری افتاد ترسید و همون بالا موند.. ظهر شده بود و ببری باز هم نتونسته بود که هیچ کدوم از شیرینی هاش رو بفروشه ، اون ناامید و خسته چرخ دستی اش رو برداشت و دوباره به سمت خونه راه افتاد.
اون شب هم ببری همه شیرینی هاش رو خودش به تنهایی خورد و دوباره شکمش بزرگ و پر شد.. درست مثل یک بادکنک بزرگ!
روز سوم ببری تصمیم گرفت سیب زمینی سرخ کرده درست کنه شاید حیوانات بیشتری دوست داشته باشند و ازش خرید کنند. اون مقدار زیادی سیب زمینی سرخ کرد و دوباره داخل چرخ دستی اش گذاشت و به سمت چمنزار راه افتاد. بوی سیب زمینی سرخ کرده همه جا پیچیده بود و به مشام خوک کوچولو رسید. خوک احساس گرسنگی می کرد و دلش می خواست از اون سیب زمینی های خوشمزه بخوره ولی راستش اون هم از ببری می ترسید و جرات نمی کرد که جلو بیاد!
باز هم ظهر شد و ببری خسته تر و غمگین تر از قبل تصمیم گرفت به خونه برگرده ..
اون شب هم مثل شب های قبل ببری همه سیب زمینی ها رو خودش به تنهایی خورد .. از بس شکمش بزرگ شده بود حتی نمی تونست تکون بخوره !
روز بعد ببری تصمیم گرفت هیچ چیزی نپزه، اون می خواست بفهمه چرا هیچ کدوم از حیوانات جنگل خوراکی های اون رو نمی خرند! اون به میون جنگل رفت و از دور آهو ، میمون و خوک رو دید که روی تپه های چمنزار نشستند و با هم حرف می زنند. ببری به آهستگی بهشون نزدیک شد و به حرفهاشون گوش داد. میمون می گفت:” خوراکی های ببری واقعا بوی خوبی دارند و خیلی خوشمزه به نظر میرسند ..” خوک گفت:” درسته خیلی بوی خوبی دارند من هم دلم می خواست ازشون بخورم” آهو گفت:” ولی متاسفانه همه ما از یک ببر می ترسیم!”
ببری که تازه متوجه ماجرا شده بود به فکر فرو رفت و ناگهان فکری به ذهنش رسید.
روز بعد ببری دوباره همون خوراکی ها یعنی پیراشکی لوبیا سبز، شیرینی موزی و سیب زمینی سرخ کرده رو درست کرد و داخل چرخ دستی اش گذاشت.
بعد خودش رو با آرد سفید حسابی سفید کرد، ناخنهاش رو با قیچی کوتاه کرد و یک جفت گوش بلند پنبه ای روی سرش گذاشت.
حالا درست شبیه یک خرگوش بامزه شده بود و با خودش فکر کرد که حتما حیوانات از یک خرگوش بامزه خرید می کنند. اون با ذوق و شوق چرخ دستیش رو هل داد و به سمت تپه های چمنزار رفت.
کمی بعد صدای کسی رو شنید که گفت:” وایسا ، ما می خواهیم ازت خوراکی بخریم ..” ببری با دقت به اطراف نگاه کرد و یک دفعه حسابی شوکه شد..
اون سه تا ببر کوچیک رو دید که به طرفش میان تا خوراکی بخرند ! یکیشون دماغ و گوشهای بزرگی داشت ، یکیشون یک جفت شاخ داشت و اون یکی دستها و دم درازی داشت..
ببری خیلی زود فهمید که اونها خوک، آهو و میمون هستند که خودشون رو شبیه ببرها کردند تا بتونند از ببری خرید کنند!
اونها هم خیلی راحت ببری رو شناختند و فهمیدند که ببری هم خودش رو شبیه خرگوشها کرده تا ازش خرید کنند .. حالا هر چهارتاشون با دیدن هم شروع به خندیدن کردند..
بله بچه ها جونم دیگه از اون به بعد آهو و میمون و خوک و ببری با هم دوست شدند و دیگه هیچ وقت کسی از ببری نترسید و ببری هم به عنوان آشپز جنگل هر روز غذاها و خوراکی های خوشمزه ای درست می کرد و به حیوانات جنگل می فروخت..
تبریک سال ۱۴۰۰ + اس ام اس، متن و عکس...
ما را در سایت تبریک سال ۱۴۰۰ + اس ام اس، متن و عکس دنبال می کنید
برچسب : نویسنده : محمد جواد عظیم بازدید : 149 تاريخ : چهارشنبه 1 تير 1401 ساعت: 13:52