دختر کوچولوی درونم وقتی حرفایی که حقم نبود
ویدیوی محبوب «دختر کوچولوی درونم وقتی حرفایی که حقم نبود» را از دست ندهید. این محتوا به حرفایی، حقم، حقم نبود، دختر میپردازد. از دسته «غمگین» . با امکان ...
ادامه مطلبدر این صفحه میتوانید تمام مطالب مرتبط با «کوچولو» را مشاهده کنید. آخرین مقالات و منابع در دسترس هستند.
خلاصه مطالبی که در این صفحه می خوانید : دختر کوچولوی درونم وقتی حرفایی که حقم نبود و درس های خرگوش کوچولو! و راکون کوچولو در اولین روز مدرسه و یه جمله در مورد این کوچولوهای جذاب بگو ! (9 عکس) و وقتی راکون کوچولو یک فیلم ترسناک دید و کوچولوهای بد جنس و همستر کوچولویی در اتوبوس مدرسه و داستان کودکانه شیرکوچولو از چی می ترسید؟ و مشکل روباه کوچولو با استفاده از لینک های زبر می توانید به مطالب مورد نظر خود در سایت تبریک سال ۱۴۰۰ + اس ام اس، متن و عکس دسترسی پیدا کنیدویدیوی محبوب «دختر کوچولوی درونم وقتی حرفایی که حقم نبود» را از دست ندهید. این محتوا به حرفایی، حقم، حقم نبود، دختر میپردازد. از دسته «غمگین» . با امکان ...
ادامه مطلب4.3/5 - (58 امتیاز) سلام بچه ها! من یه خرگوشم که می خوام واستون یه داستان جالب تعریف کنم. اون پسری که تو تصویر می بینین اسمش چارلیه. من هم خرگوش چارلیم. چارلی دوست منه. معلم منه. در حقیقت هر چیزی که من تو زندگیم بلدم رو از چارلی یاد گرفتم. وقتی چارلی کتاب می خونه بهم می گه : «بیا اینجا بانی. می خوام واسه ت کتاب بخونم.» چارلی موسیقی رو خیلی دوست داره و دوست داره ساز بزنه. وقتی شیپور تمرین می کنه من به ساز زدنش نگاه می کنم و سعی می کنم یاد بگیرم. وقتی ما دکتر بازی می کنیم، چارلی دکتر می شه. من یاد می گیرم که ادای مریضا رو دربیارم. چارلی بهم می گه : «من دکتر می شم و تو مریض می شی.» چارلی دوست داره برای ناهار نودل کره ای درست کنه. من یاد می گیرم که چه طور این غذا رو درست کنم و چه طور مثل چارلی با...
ادامه مطلب4.2/5 - (54 امتیاز) فردا اولین روزی بود که راکون کوچولو باید به مدرسه می رفت. مامان راکونه گفت:” فردا روز هیجان انگیزیه ! حتما خیلی بهت خوش می گذره ..” اما راکون کوچولو نگران بود و احساس عجیبی داشت. به آرومی گفت:” من فکر می کنم بچه های بزرگتر باید به مدرسه برن ! من هنوز برای مدرسه رفتن خیلی کوچیک هستم .. من مطمینم که برای مدرسه رفتن آماده نیستم ! اصلا من نمی دونم باید چه چیزهایی به مدرسه ببرم !” مامان گفت :” نگران نباش من میدونم که برای رفتن به مدرسه چه چیزهایی احتیاج داری!” راکون کوچولو یه کم فکر کرد و گفت:” ولی من هنوز فکر می کنم که آماده نیستم ! راه مدرسه خیلی طولانیه ، ممکنه راننده سرویس راه رو فراموش کنه و ما گم بشیم ..” مامان راکونه لبخندی زد و گفت:” آقای راننده راه رو خوب بلده ، اون قبلا هرگر گم نشده ..” راکون کوچولو با من م...
ادامه مطلبتصاویری جذاب و آثاری هنرمندانه که خلق و منتشر شدند....
ادامه مطلب4.1/5 - (16 امتیاز) توی جنگل بلوط راکونی زندگی می کرد به اسم جیلی .. یک روز جیلی یک فیلم خیلی ترسناک رو تماشا کرد که صحنه های ترسناک و ناراحت کننده ای داشت.. اون بعد از دیدن اون فیلم خیلی ترسیده بود و نگران و ناراحت بود. اون دوست نداشت به چیزهایی که دیده فکر کنه و اصلا دلش نمی خواست یادش بیاد چه اتفاقی افتاده .. برای همین جیلی تصمیم گرفت که هر طوری شده دیگه به اون فیلم و اتفاقهاش فکر نکنه .. حتما اینطوری حالش بهتر می شد. به نظر فکر بدی نبود.. جیلی تمام تلاشش رو می کرد که به چیزهایی که دیده بود فکر نکنه.. صبح ها از خواب بیدار می شد ، مسواک می زد و به مدرسه می رفت.، با خواهرش شوخی می کرد و با دوستهاش بازی می کرد .. همه چیز به نظر عادی بود. اما یک حسی در درون جیلی وجود داشت که اون رو اذیت می کرد.. اون هر چقدر هم که سعی می کرد کارهای ه...
ادامه مطلب3.6/5 - (32 امتیاز) نیمو شاپ تهیه شده توسط مرکز تحقیقات بیماری هیداتید کرمان سلام اسم من شایان است . ما یک خانواده چهار نفری هستیم. حتما می پرسید پس بقیه کجا هستند . من یک برادر کوچکتر دارم به نام رایان که خیلی سر به هوا و شلوغ ست و کمی هم خرابکار… البته فقط کمی ! همیشه اتاق مرا به هم می ریزد . توی دفترهای مدرسه ام نقاشی می کشد . اسباب بازی هایم را خراب می کند . این خانم مرتب و مهربان هم مامان است که تماشای فیلم و سریال را خیلی دوست دارد . و اما بابا ! بابا در یک آزمایشگاه کار می کند یک آزمایشگاه بزرگ و مجهز .بابا زیر میکروسکوپ خیلی چیزها می بیند مثلا باکتری ها ، ویروس ها و حتی انگل ها. این تصویر یک انگل است شما فکر می کنید انگل ها چه صدایی دارند …؟ این یک ویروس ….است اگر شما بخواهید آن ر...
ادامه مطلب4.3/5 - (63 امتیاز) افزودن به علاقه مندی ها تبلیغات ظهر بود و مدرسه تموم شده بود. بچه ها از کلاس بیرون رفته بودند. خانم معلم می خواست از کلاس بیرون بره که ناگهان چشمش به قفس فلفل افتاد . فلفل یک همستر کوچولوی بامزه بود که مال یکی از بچه ها به اسم یاسمین بود. یاسمین اون روز فلفل رو برای کلاس علوم به مدرسه برده بود . ولی انگار یادش رفته بود که فلفل رو با خودش برگردونه ! خانم معلم نزدیک قفس رفت و گفت:” اوووه تو چرا هنوز اینجایی؟ احتمالا یاسمین فراموش کرده تو رو ببره! ” فلفل با خودش فکر کرد چطور امکان داره کسی منو فراموش کنه؟!” خانم معلم گفت: “شاید بتونم بهش برسم ..” بعد با عجله قفسی که فلفل توش بود رو برداشت و به طرف سرویس مدرسه دوید و از آقای راننده پرسید:” یاسمین توی این اتوبوسه؟” راننده سرش رو تکون داد و گفت بله اینجاست.. خانم معلم قفس فلفل...
ادامه مطلب4.5/5 - (42 امتیاز) افزودن به علاقه مندی ها تبلیغات تبلیغات تبلیغات یکی بود یکی نبود . توی بیشه زار سرسبز شیر کوچولویی بود به اسم ویلی .. ویلی پنجه های تیز و برنده ای داشت که می تونست باهاشون هر کاری بکنه ، همینطور ویلی دهان بزرگی داشت که می تونست بلندترین غرش ها رو بکنه . اون مثل همه شیرهای دیگه شجاع و نترس بود. همه حیوانات جنگل می گفتند که ویلی از هیچ چیزی نمی ترسه ، هیچ چیز! مثلا یک روز که فیل کوچولو از یک عنکبوت سیاه ترسیده بود ویلی سریع عنکبوت رو از اونجا دور کرد! فیل کوچولو با خوشحالی تشکر کرد و گفت:” ویلی تو شجاع ترین حیوونی!” اون نه از ارتفاع و بلندی می ترسید، نه از صدای بلند رعد و برق و طوفان .. اون هیچ وقت از تاریکی و تنها خوابیدن توی اتاقش یا موجودات خیالی که بعضی از شیرکوچولوها شبها بهشون فکر می کردند هم نمی ترسید.. یکی از روزها که ویلی مشغول بازی و گشت و گذار تو...
ادامه مطلب4.5/5 - (60 امتیاز) افزودن به علاقه مندی ها Your browser does not support the audio element. تبلیغات تبلیغات تبلیغات داستان مشکل روباه کوچولو از این قراره که مامان روباهه ، روباهه یک کتاب قصه بود و اتفاقا تو کار شکار کردن و گول زدن حیوونای دیگه استاد بود. اما این مامان روباهه یه مشکلی داشت ، هر روز و هر شب فکرش مشغول این مشکلش بود. مشکل روباه کوچولو این بود که ، ویلیام گنده نبود ، بد هم نبود و این بدترین اتفاقی بود که میشد برای یک روباه کتاب قصه بیفته. روباه های تو کتاب قصه معمولا بره ها رو میخورن، خرگوشا رو شکار میکنن، مرغ وجوجه هارو گول میزنن با خودشون میبرن.اما ویلیام هیچکدوم از این کارارو نمیکرد.اولش مامان روباهه فکر میکرد که چون ویلیام کوچیکه رفتارش اینطوریه با خودش میگفت وقتی بزرگ بشه مثل روباه های تو کتاب قصه ها میشه.اما وقتی روباه کوچولو بزرگ شد فقط از سر و کول...
ادامه مطلب