مرجع آموزش پیامک هوشمند، سامانه پیامکی، ارسال پیامک تبلیغاتی و راهکارهای بازاریابی پیامکی برای رشد کسبوکارها.
دنبال کنیدسالار چایچیخواندن ۵ دقیقه·۱۸ ساعت پیشپاییز، شجریان است و جمعه دیوید لینچدر زندگی من هرگز فرد ویژه و مخصوصی نبوده است که «چیزها» من را به یاد او بیندازند. بداقبالی یا کمعرضگی من؛ هر چیزی میتوان نامش را گذاشت. اما در طول سه دهه و اندی زندگی، آدمهایی که چیزی بهیادماندنی برای من بهجا گذاشتهاند از انگشتان یک دست بیشتر نمیشوند. همه آن «چیزها» در فصلها، آهنگها، فیلمها، کتابها و سریالها خلاصه شده است.
مرداد امسال از بیشتر سالهایی که به یاد دارم حداقل در تهران خنکتر بوده است. بادهای ناگهانی و رعد و برقها و نمی که بعد از آن روی زمین میزند، چنان بوی خاکی بلند میکند که همه چیزهایی که اتفاق افتاده یا نیفتادهاند برای من در هم میآمیزند.
محمدرضا شجریان، کسی که آهنگها و ویدیوهای کنسرتها و اجراهایش در همه صفحات اجتماعی، فولدرهای کامپیوتر و گوشی من پخش شده است؛ نمادی از پاییز برای من است. ۱۷ مهر ۱۳۹۹ در محل کارم که همیشه تنها بودم خبر ناگواری که نباید را دیدم و در آن سرد و گرم ابتدای پاییز، مهر پاییزی شجریان بر روی هر آن چیزی که نشانهای از پاییز دارد برای من زده شد.
تصنیفها، ابوعطاها، دشتیها، آوازها و نت به نت چیزی که از شجریان از آن سال به بعد گوش دادم، چه در سبزی بهار، گرمای تیر یا برف و یخ بهمن، همه چیز را به پاییز و عناصر اطرافش تبدیل میکرد. آدمهایی که گاه به گاه طی این همه سال فکر میکردم علاقهای به آنها دارم، شجریانهایی که برایشان میفرستادم را هیچوقت درک نکردند. برای آنها احتمالا من کسی بودم که زیاد از حد از خودش احساس بروز میداد و شجریان در دندهدادن به این مبحث برای آنها خوب عمل میکرد.
صدای بادی که همین الان از میان برگها عبور میکند و خنکی غیرقابل توصیفی را به اتاق من که پنجرهاش همه تابستان باز است میآورد، نغمهای از نغمههای شجریان است؛ آنجایی که برگهایی که در خط مقدم زرد و نارنجی شدن پاییز بوده و ریختهاند را روی زمین میکشد و خش خش آنها خواب من را به شهریور و سرازیری تابستان و پیوند آن با پاییز میکشاند.
چقدر خوب میشد کسی روزی پیدا شود که با او در جایی یکی از آن آوازهای طولانی نیمساعته شجریان را گوش دهم. بدون آن که از چهچهزدن آن خسته شود یا دنبال عوض کردن آهنگ باشد. ولی همه اینها بیشتر شبیه همان رویاها و افسانههایی است که دیگر حتی تصورشان هم نمیکنم. نه تنها امیدی به وقوع آن ندارم که کمکم دارند اهمیتشان را هم از دست میدهند. پاییز و در هسته آن شجریان، ادیشن جامع تنهایی من است که طی سالها کشیده میشود و من را با خودش میبرد. آن نوایی از شجریان که در یکی از کافههای فهادان یزد وسط سرمای بهمن شنیدم، همانقدر نقش تنهایی بر جان من زد که ابوعطایش در آخر اردیبهشت و لب ساحل نوشهر.
اما این همه چیزی نیست که بند بند من را به دنبال خود میکشد. دیوید لینچ فقید برای من سازنده بسیاری از رویاهاست. از مرد فیلنما و مالهند درایورش بگیر تا همه مجموعه تویین پیکسش، چیزی در خودش دارد که فقط رویا نیست بلکه نمادی زنده از یک واقعیتی است که همه ما دوست داریم اتفاق بیفتد و در ذهنمان تجربهاش میکنیم.
دیوید لینج روزهای جمعه همیشه ویدیوهای کوتاهی منتشر میکرد و آب و هوا را شرح میداد. جملات عجیبی میگفت و روزهای جمعه من برای سالها با این فیلمها عجین شده بود. همیشه عینک مشکی میزد، چیزی که همیشه با تعجب میگفت، دوربین را تکان میداد و جملات را میکشید و باورش نمیشد چقدر زود دوباره جمعه از راه رسیده است:
Can youuuuuuuuu believe it? It's Friday Once Again...
البته که تماشای تویین پیکس با آن وضعیت سوپر سورئالیستی که دارد خودش کاری میکند که همه روزها دیوید لینچ در جایی از ذهن و زندگیات پرسه بزند. آدمها بعد از تماشای تویین پیکس احتمالا دیگر آن آدم سابق نمیشوند.
حیف است اگر این را هم نگویم که چقدر خوب میشد که کسی بود تا با هم فیلمها و سریالهای مرتبط با تویین پیکس را تماشا میکردیم و درباره ایجنت کوپر، آدری هورن زیبا و... بحث میکردیم. اما میدانی کجایش جالب است؟ این همه اتفاق نمیافتد. و جالبتر اینکه من دیگر منتظرش هم نیستم که اتفاق بیفتد. اگر شجریان نمادی بر تنهایی بود، لینچ این تنهایی را به دنیایی جادویی میبرد. به جایی که خیلی از آدمها دوست ندارند آنجا باشند. این هم رویا و افسانه و حتی شاید توهمی بیشتر نیست.
باور کن که هنوز در کشاکش این خنکی ناباورانه مرداد، به جای خالی تو فکر میکنم. روزی که پیدا میشوی از کدام دادگاه، خسارت قلب تکهتکهشدهام را طلب کنم؟ حیف که مدرکی نیست اما همه اینها نوشته میشوند تا روزی مدرک محکمهپسندی را برای تو باشند. که مردادی بود، بادی میوزید، نمی میزند، رعد و برق بود، همه نزدیک جنگ بودیم، وطن در جنگ، من در جنگ، بالشها در جنگ با اشکها و کیبوردها و مدادهایی که دائما از تو مینوشتند.
مُهر تنهایی را همیشه در کیفم دارم. هر کافهای میروم، عکسی میگیرم و مُهری بر آن میزنم: اینجا هم نبودی! فلان رستوران میروم: اینجا هم نبودی! غذا درست میکنم، کتاب میخرم، دستهگلهای رُز را میبینم، سایه درختی، خنکی فوارههای پارک و نیمکتی خالی را میبینم، کتابعرضهی قدیمیای را میبینم، شجریان به گوشم میرسد، تویین پیکس را میبینم، مُهر پشت مُهر: اینجا هم نبودی!
بعید میدانم و با این هم نمیجنگم اما عمرم به اینکه روزی پیدا شوی و همه این مُهر را باطل کنی، احتمالا قد نمیدهد. دیگر آرزویت هم نمیکنم. اینکه چرا روزها درباره فلسفه عشق، رابطه بین آدمها و دیگر چیزها میخوانم را خودم هم نمیدانم. شاید هنوز قبول نکردم یا این مرداد است که آفتاب را کمرنگ کرده و صدای خشخش برگها را بالا برده تا گول آمدن تو را بخورم که خوردم، هر بار همین است. سالهاست همین بوده است.
همه اینها میگذرد و من با اینکه دیگر جوان نمیشوم و حتی منتظر رسیدن روزی خوب نیستم، اما مجبورم بنویسم تا بدانی هر آن روزی که نبودی، اینجا، همه چیز درباره تو بوده است.
برچسب:
نویسنده: محمد جواد عظیم