دنبال کنیدبهنام مزینانیخواندن ۷ دقیقه·۱۲ روز پیشقانون جسدشرم بو دارد

شرم، بوی عرق سردی است که روی پیشانی می‌نشیند، درست وقتی گارسون منوی چرمی را بی‌حوصله پرت می‌کند روی میز. بوی ادکلن فیک و تلخی که به یقه زده‌ای تا عفونت روغن‌موتور و تحقیر را پنهان کنی. شرم، هیچ تعریف شیکی ندارد؛ شرم دقیقاً صدای کشیده‌شدن پایه‌های صندلی دختری روی کف کافه‌ست—صدای وداع کسی که پنج سال تا ته این منجلاب پا‌به‌پایت آمد، اما امشب صندلی‌اش را عقب می‌کشد، چون دیگر حتی تحقیر شدنت هم برایش محترم نیست.ساعت ۱۱ شب است. باد سرد پاییزی، زباله‌های خیابان ولیعصر را روی آسفالت می‌کشد و «کیان» لبه‌ی جوی آب نشسته است.

در زمان حاضر بیست‌وهشتم ماه و او در حساب بانکی‌اش، «هیچ‌چیز» ندارد. نه اینکه تن‌پرور بوده باشد؛ او سگ‌دو زده بود. از هفت صبح تا پنج عصر در مسلخ کارگاه قطعه‌سازی، میان براده‌های آهن و بوی گریس جان کنده بود و از شش عصر تا دوازده شب، روی زین موتور قراضه‌اش، ترافیک بی‌رحم شهر را شکافته بود. کیان سگ‌دو می‌زد، اما شهر شبیه به چرخ‌گوشتی غول‌پیکر و بتنی، هر روز او را بیشتر به کام می‌کشید؛ صبح‌ها جوانی و مفصل‌هایش را چرخ می‌کرد و شب‌ها تفاله‌ی بی‌رمقش را روی آسفالت بالا می‌آورد. شهری که حتی نمی‌گذاشت به اندازه‌ی یک وجب فاصله از خط فقر، گوشت روی استخوان‌هایش بماند.

طعم گس دهانش، او را برد به یک ساعت پیش. به آخرین قرارشان.

سیمین نگفته بود می‌خواهد تمامش کند. فقط با صدایی که انگار از ته یک چاه می‌آمد، گفته بود: «بریم همون کافه‌ی همیشگی؟»

کیان می‌دانست کافه‌ی همیشگی، دیگر بها‌هایش همیشگی نیست. پشت میز که نشستند و منو را باز کرد، قلبش ایستاد. روی تمام نرخ‌های قبلی، برچسب‌های سفید کوچک زده بودند و با خودکار آبی، عددهای به‌روزی نوشته بودند؛ عددهایی که شبیه شماره‌تلفن بودند تا نرخ غذا. یک بشقاب پاستای لعنتی، شده بود معادل دستمزد دو روز مفصل جان‌کندن کیان.

دستش را برد توی جیبش. لبه‌ی تیز کارت بانکی خالی‌اش، مثل یک تیغ انگشتانش را برید. مغزش شروع کار کرد به حساب و کتاب‌های حقیرانه:

«اگر پاستا بخورد، زمان آینده پول بیمه و بنزین موتورم نمی‌ماند. اگر فقط یک قهوه بخورد، شارژ گوشی هم می‌پرد. اگر…»

«سیمین منو را نبست، فقط آن را آرام روی چوب لک‌شده‌ی میز لغزاند سمت کیان. چیزی سفارش نداد. نگاهش نرفت روی عددها؛ رفت روی رگ برجسته و ملتهب گیجگاه کیان، و دست‌هایی که زیر تاریکی میز، لبه‌ی ژاکت را آن‌قدر مچاله می‌کردند که بند انگشت‌هایش سفید شده بود.

سیمین خسته بود. نه از کیان، بلکه از این سیرک مضحک «طبیعی بودن». از اینکه هر بار نشستن پشت این میزهای دونفره، شبیه به یک شکنجه‌ی علنی بود؛ جایی که غرور کیان ذره‌ذره روی میز آب می‌شد و سیمین باید نقش تماشاچی دلسوز را بازی می‌کرد.

تهوع اصلی دقیقاً همین‌جا بود: اینکه حس می‌کرد دوست داشتنشان دیگر یک عاطفه نیست؛ یک بدهکاری کش‌دار و چرک‌کرده است که هیچ‌کدام توان تسویه‌اش را ندارند.

منو همان‌جا دست‌نخورده ماند. سیمین بی‌آنکه چهره‌اش خط بیفتد یا واکنشی نشان دهد، فقط مسخ‌شدگی چندساله‌اش را پهن کرد روی صورتش.

گفت: «من میل به هیچی ندارم کیان… خیلی وقته که دیگه هیچی.»

کیان خواست چیزی بگوید، خواست همان جمله‌ی سوراخ و نخ‌نما را بیرون بیندازد که «درستش می‌کنم»، اما کلمات در گلوی خشکش لخته شده بودند. می‌دانست ادای نجات‌دهنده را درآوردن در این مخروبه، بی‌شرمیِ محض است.

سیمین کیفش را برداشت. نه داد زد، نه نگاهش تر شد. فقط همان‌طور که چشم‌هایش در تاریکی خیابان پشت شیشه غرق بود، آرام و با لحنی که از فرط بی‌حسی گزنده بود، گفت:«این رابطه دیگه هیچی رو ترمیم نمی‌کنه کیان… فقط مثل یه طناب پوسیده‌ست که دوتایی چسبیدیم بهش و داریم ته یه چاه تاریک پایین می‌ریم. من ترجیح میدم دستم رو ول کنم، تا اینکه این سقوط کش‌دار رو ادامه بدم.»و رفت.

کیان حتی نتوانست بلند شود و دنبالش بدود. او روی صندلی میخکوب شده بود، چون مغز فلج‌شده‌اش داشت حساب می‌کرد که آیا پول همان دو تا لیوان آبی که گارسون روی میز گذاشته را دارد یا نه.

حافظه‌ی دست‌هایش هنوز بوی کثیف‌ترین سفارش امروزش را می‌دهد. سه ساعت پیش بود. اپلیکیشن پیک روی گوشی‌اش زنگ خورد؛ مبدأ: برج‌های الهیه. مقصد: آزمایشگاهی در ونک.

وقتی به لابی شیک و مرمرین برج رسید، مردی با شلوارک مارک‌دار و دمپایی گران‌نرخ پائین آمد. بدون حتی یک سلام، کیسه‌ی پلاستیکی شفافی را جلو کشید. درون کیسه، ظرف پلاستیکی نمونه‌ی ادرار مرد بود که هنوز گرمایش حس می‌شد.

مرد با لحنی که انگار داشت با خدمتکار شخصی‌اش صحبت می‌کند، گفت: «خیلی آروم می‌ذاریش تو باکست. سر و ته نشه بریزه. مستقیم می‌بریش آزمایشگاه تحویل می‌دی. عجله کن، کار نمونه‌برداری منه، نباید خراب شه.»

کیان برای لحظه‌ای به قوطی پلاستیکی زرد و گرم زل زده بود. بوی ادرار یک غریبه‌ی مرفه، دستمزد ناچیز سفر را در ذهنش زهر کرد. مرد پولدار حتی حاضر نشده بود خودش برای آزمایش شخصی‌اش تا ونک برود. او غرور و کرامت کیان را با چند ده هزار تومان کرایه سفارشه بود تا ادرارش را برایش حمل کند. وقتی ظرف را به مسئول پذیرش آزمایشگاه داد، نگاه تحقیرآمیز کارمند پذیرش که انگار کیان خودش آلوده به آن ادرار است، روحش را خراشید. دست‌هایش را در دستشویی بیمارستان سه‌بار با صابون شسته بود، اما هنوز حس می‌کرد بوی آن تحقیر، زیر ناخن‌هایش مانده است.

گوشیِ شکسته‌اش در جیب کاپشن می‌لرزد. زنگ نیست؛ پیامک است. از طرف مادرش.

مادرش اهل پیام دادن نبود، مگر وقت‌هایی که می‌خواست به خیال خودش، بار روی دوش پسرش را سبک کند. صفحه را باز می‌کند. نور ضعیف گوشی روی صورت خسته‌اش می‌افتد:

«کیان جان، داروخونه گفت داروی قلبم دیگه شامل بیمه نمی‌شه. آزادش خیلی گرون بود. نگرفتم مادر. همون نصفه‌قرص‌های قبلی رو یه شب در میون می‌خورم فعلاً. خواستم بگم تو راه نری الکی پول بدی بگیری… خسته میای، پولتو نگه دار برای خرج موتور.»

این «نصفه‌قرص» و «پولتو نگه‌دار»، از هزار تا فحش برای یک پسر سنگین‌تر بود. کیان به دست‌های پینه‌بسته‌اش نگاه می‌کند که حتی زورش به تهیهن یک ورق قرص قلب هم نمی‌رسد. تلفن را خاموش می‌کند.

همان لحظه، چیزی در مغزش پاره می‌شود. یک رشته‌ی نازک اخلاقی که بیست‌وپنج سال با دقت بافته بودنش تا او را توی چارچوب نگه دارند.

به او گفته بودند: «شرافتمندانه کار کن، خدا بزرگ است.»

وقتی باید ادرار یک مرفه بی‌درد را روی ترک موتورت حمل کنی، وقتی نمی‌توانی دختری که دوستش داری را به یک شام ساده مهمان کنی، وقتی مادرت باید قرص قلبش را نصفه بخورد تا تو بتوانی باک موتورت را پر کنی، این کلمات فقط یک شوخیِ کثیف‌اند. کیان به دست‌هایش خیره می‌ماند. دست‌هایی که نماد «جوان زحمت‌کش ایرانی» است؛ همان کاراکتر احمقانه‌ای که سریال‌های تلویزیونی دوست دارند نشان بدهند تا به مردم بقبولانند که فقر، انسان‌ساز و زیباست.

اما فقر زیبا نیست. فقر، عقیم کردنِ رویاهاست. فقر، تبدیل کردنِ یک انسان عاشق، به یک چرتکه‌ی پر از اضطراب است.

دیگر احساس شرمندگی نمی‌کند. شرم، برای آدم‌هایی است که چیزی برای از دست دادن دارند. او حالا به نقطه‌ی رهایی رسیده است؛ یک بیداری تاریک. نقطه‌ی جنون.

می‌رود سمت موتور قراضه‌اش. سوار می‌شود. هندل می‌زند. صدای نخراشیده‌ی اگزوز، سکوت خیابان را می‌خراشد.

پشت چهارراه، چراغ قرمز می‌شود. یک ماشین لوکس آلمانی، بی‌صدا کنارش توقف می‌کند. پسر جوانی هم‌سن‌وسال خودش، با دختری که موهایش شبیه سیمین است اما لباس‌هایش بوی پول بی‌دردسر می‌دهد، در ماشین نشسته‌اند و به آهنگی بلند می‌خندند.

کیان همیشه در این لحظه‌ها سرش را پایین می‌انداخت. همیشه خودش را پشت فرمان مچاله می‌کرد تا فاصله‌ی طبقاتی، کمتر توی چشمش بزند.

امشب کیان سرش را بالا می‌گیرد. زل می‌زند توی چشم‌های پسر پولدار. آن‌قدر خیره، آن‌قدر درنده و پر از کینه نگاه می‌کند که خنده‌ی پسر روی لبش می‌خشکد. پسر با دستپاچگی دکمه را می‌زند و شیشه‌ی دودی ماشین بالا می‌رود تا خودش را از نگاه این غریبه‌ی خطرناک، پنهان کند.

چراغ سبز می‌شود. ماشین با شتاب و ترس دور می‌شود.

کیان گاز می‌دهد. اما نه به سمت خانه‌ی استیجاری‌شان. نه به سمت کارگاه.

او دیگر نمی‌خواهد در زمینی که داورش از قبل تبانی کرده، شرافتمندانه بازی کند. روز بعد صبح، او دیگر آن کارگر سربه‌زیر کارگاه نیست که بابت تاخیر، سرش را کج کند.

کیان در تاریکی اتوبان محو می‌شود، در حالی که باد سرد به صورتش شلاق می‌زند و او زیر لب، فاتحه‌ی تمام قوانین این شهر بی‌رحم را می‌خواند. او امشب فهمیده است در شهری که پول، خدای مطلق است، آدم بی‌پول، فقط یک جسد متحرک است؛ و جسدها، دیگر از هیچ قانونی نمی‌ترسند.

جسدی که چیزی برای باختن ندارد، دیگر گدایی نمی‌کند؛ شکار می‌کند.

نویسنده: محمد جواد عظیم تاریخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 12:12 برچسب:

صفحه بندی