☰
دنبال کنیدفائزه محمدیخواندن ۲ دقیقه·۴ ساعت پیشجنون داشتنت!نمیدانم دقیقاً از کِی شروع کار شد.شاید همان سالهایی که هنوز معنای دوست داشتن را نمیفهمیدم؛ وقتی کنار هم میخندیدیم، بازی میکردیم، بزرگ میشدیم و هیچکدام نمیدانستیم بعضی خاطرهها قرار است روزی برای یکی از ما تبدیل به تمام زندگی شود.هیچکس نمیداند یک آدم، دقیقاً از کِی تبدیل میشود به «آدمِ توگاهی یک نفر سالها در زندگیات حضور دارد و تو تازه یک روز، وسط یک نگاه ساده، میفهمی که تمام این مدت، قلبت چیزی را میدانسته که خودت از آن بیخبر بودهای.و ان نقطه نقطه جنون است... جنونی که در دلت ریشه میزند تا قلبت احساس جنون از من دور نیستوقتی صدایت را میشنوم میگرنم خوب میشود... وقتی جور نمیشود ببینمت از گریه تب میکنم و تا صبح بیدار میمانم... وقتی ناراحتم خبری از تو مرا شاد و سرحال میکند... و تمام این ها جنون عشقی و بد جنون داشتن تو استاگر تو باشیهیچکدام از اینا نیست.. نه میگرننه عصبانیت نه غم هیچ چیزفقط یک حساس شادی و خوشحالی که هیچ جوره نمیشود پایان کار ان را دیدمن غذا زیاد میل مینمایم ولی وقتی تو حضور داری هیچ چیز دلم نمیخواهدانقدر احساس سیری دارم که بهترین غذای مورد علاقه من را برایم بیاورند من نگاهش نمیکنم...نگاه به تو مرا پرتاب به اقیانوس میکندغرق میشوم از لحظه از زمان و خنده های تو درمانست بر دردام... برق چشمانت قند است در میان ویرانی هام...من از چشمان عشق چیزی نمیفهمیدم تمامی شاعران و اهنگسازان جهان از چشمان گفتن و من گویا تازه درک میکنم... قبلش هیچ درکی نداشتم و گوش دادن به این اهنگ ها فقط مرا بهم میریخت و کلافه میکرد اکنون فهمیدم زبان فقط ادم هارا به حرف نمیاورندگاهی این چشمانند که تورا متوجه همه چیز میکنندگاهی یه برق کوچک همه چیو نشان میدهدو برای همین است که انسان ها اول عاشق چشم دلبرشان میشونددلبر؟ دلبر یعنی چه؟ کسی که دل را میبره؟ گویا همین استدلی که در دست توست دل من است و تو دلبر محسوب هستی چون دل مرا بردی!
نویسنده:
محمد جواد عظیم
تاریخ:
سه
شنبه
10 شهريور
1405
ساعت:
11:38
دنبال کنیدفائزه محمدیخواندن ۲ دقیقه·۴ ساعت پیشجنون داشتنت!نمیدانم دقیقاً از کِی شروع کار شد.شاید همان سالهایی که هنوز معنای دوست داشتن را نمیفهمیدم؛ وقتی کنار هم میخندیدیم، بازی میکردیم، بزرگ میشدیم و هیچکدام نمیدانستیم بعضی خاطرهها قرار است روزی برای یکی از ما تبدیل به تمام زندگی شود.هیچکس نمیداند یک آدم، دقیقاً از کِی تبدیل میشود به «آدمِ توگاهی یک نفر سالها در زندگیات حضور دارد و تو تازه یک روز، وسط یک نگاه ساده، میفهمی که تمام این مدت، قلبت چیزی را میدانسته که خودت از آن بیخبر بودهای.و ان نقطه نقطه جنون است... جنونی که در دلت ریشه میزند تا قلبت احساس جنون از من دور نیستوقتی صدایت را میشنوم میگرنم خوب میشود... وقتی جور نمیشود ببینمت از گریه تب میکنم و تا صبح بیدار میمانم... وقتی ناراحتم خبری از تو مرا شاد و سرحال میکند... و تمام این ها جنون عشقی و بد جنون داشتن تو استاگر تو باشیهیچکدام از اینا نیست.. نه میگرننه عصبانیت نه غم هیچ چیزفقط یک حساس شادی و خوشحالی که هیچ جوره نمیشود پایان کار ان را دیدمن غذا زیاد میل مینمایم ولی وقتی تو حضور داری هیچ چیز دلم نمیخواهدانقدر احساس سیری دارم که بهترین غذای مورد علاقه من را برایم بیاورند من نگاهش نمیکنم...نگاه به تو مرا پرتاب به اقیانوس میکندغرق میشوم از لحظه از زمان و خنده های تو درمانست بر دردام... برق چشمانت قند است در میان ویرانی هام...من از چشمان عشق چیزی نمیفهمیدم تمامی شاعران و اهنگسازان جهان از چشمان گفتن و من گویا تازه درک میکنم... قبلش هیچ درکی نداشتم و گوش دادن به این اهنگ ها فقط مرا بهم میریخت و کلافه میکرد اکنون فهمیدم زبان فقط ادم هارا به حرف نمیاورندگاهی این چشمانند که تورا متوجه همه چیز میکنندگاهی یه برق کوچک همه چیو نشان میدهدو برای همین است که انسان ها اول عاشق چشم دلبرشان میشونددلبر؟ دلبر یعنی چه؟ کسی که دل را میبره؟ گویا همین استدلی که در دست توست دل من است و تو دلبر محسوب هستی چون دل مرا بردی!
نویسنده:
محمد جواد عظیم
تاریخ:
سه
شنبه
10 شهريور
1405
ساعت:
11:38