☰
دنبال کنیدتهمتنخواندن ۳ دقیقه·۱۱ ساعت پیشبیست و نهم مرداد ۱۴۰۵امشب -بیست و نهم مرداد ۱۴۰۵ - شب کنکور دوم
امشب روی تخت افتادم و در اندیشه فرو رفتم … نوزده سال گذشت .
نوزده سال گذشت و من فکر میکنم که این سال ها کجا رفته؟ … دقیقا مثل خواب و رویایی ، انگار زمانهِ خستگی به نیم خوابی فرو روی و یکهو تنت بلرزد و بیدار شوی … نمیدانم …. روی تخت دراز کشیدم و با خود گفتم : گرچه نوزده سال خوب زندگی کرده ام و آنقدر زندگی کرده ام که حال بتوانم به سادگی تسلیم مرگ شوم … اما هر چه به عقب می اندیشم جز غم و درد و عذاب نبوده … با انکه نه فقیر بوده ام و نه بیمار و به علاوه مادری داشته ام که پا به پا مرا یاری میداد و هر چه میگفتم مهیا میساخت اما با این حال باز هم جز رنج هیچ نبود …. خیال میکنم تا ابد همین است …. چخوف میگفت :(تا ملیون ها سال بعد بشر به همین شکل می ماند پر از عذاب پر از رنج پر از ترس )و من نیز به این می اندیشم: او دویست سال پیش این را گفت و من اکنون میبینم حتی زمان که بی رحم ترینِ وسایل زندگیست ذره ای از حقیقت این سخن نکاسته ….
شاید بزرگترین جرم بشر تولید یک فرد دیگر باشد ، آن زمان که در اوج ارضای جنسی تصمیم میگیرد پای کس دیگری را به زمین باز کند انگار که میگوید :«آنقدر زندگانیم نیک بود که میخواهم انسانی دیگر را هم به آن راه دهم» …. البته که از کج دهنی روزگار است ، در این لحظه به تو لذتی وافر هدیه میدهد ، لذتی که تمام وجودت را میلرزاند و انگار تو را به ماورا متصل میسازد ، و این است همان نغز بازی طبیعت … اما هر چه گوییم دست آخر میتوان تصمیم گرفت .
چیز بیشتری نمیگویم … تنها دریافته ام زندگانی همین است : رنج و رنج و رنج و شاید اندک شادی هم این میان باشد که البته زیر لطمات رنج ها لِه میشود… چاره ای نیست ، به قول داستایفسکی : «چاره ای نیست باید زندگی کرد ». باید تصمیم گرفت و جلو رفت چاره ای نیست ، نمیدانم شاید از پشت چشمان ناشی من جهان آنقدر تیره و تار است اما ممکن است در حقیقت روشن تر از آن باشد ، به هر حال من انسانم و ذهنم پر از ترس و اضطراب و وحشت روزمره … نمیتوان اطمینان داشت هر آنچیزی که میگویم حقیقت مطلق جهان باشد .
نوزده سال گذشت …. اما باز هم میگویم زندگی زیباست اما تلخ و تلخ و تلخ .
در نهایت هم فراموش میشوم … باشد که این سخنان را کسی بخواند و تخم اندیشه ای در ذهنش کاشته شود و اینگونه شاید حیات من نیز مدتی بیشتر ادامه یابد….. به طرز تعجب آوری از زندگی جز رنج چیزی ندیذم اما آنقدر از مرگ میترسم که حدی ندارد ، جهان مرا به خود متصل ساخته و مرا در آغوش کشیده ، همانند آغوش تلخ عاشق و معشوقی ، انگار که میدانند فرجام این عشق جز تباهی نیست جز نیستی نیست اما باز در آن آغوش ، تنگ یکدیگر را میفشارند و انگار آخرین وداعشان باشد .
کاش این سخنان دلی را نیازارد کاش کسی را افزون بر رنج های جهان غمگین تر نسازد … نمیدانم من باید اینان را بگویم چون آنها را زیسته ام اما نمیخواهم از سوی من زخمی بر دلی نشانده شود ، کاش که اینگونه نباشد
نویسنده:
محمد جواد عظیم
تاریخ:
جمعه
30 مرداد
1405
ساعت:
11:18