دنبال کنیدمهدی محمدزادهخواندن ۲ دقیقه·۱۱ ساعت پیشداستان: «مرز آزادی»امیر همیشه یک جمله داشت:

هر وقت خانواده‌اش اعتراض می‌کردند، می‌گفت:

«شما به زندگی من کاری نداشته باشید. من آزادم.»

امیر ازدواج کرده بود و یک دختر هفت‌ساله داشت.

همسرش بارها از او خواسته بود کمتر سیگار بکشد و بیشتر به خانواده توجه کند.

«من که به کسی دستور نمی‌دم؛ خودم انتخاب می‌کنم چطور زندگی کنم.»

«ماشین خودمه، زندگی خودمه. خودم می‌دونم چی کار کنم.»

چند دقیقه بعد، کنترل ماشین را از دست داد و با یک جدول برخورد کرد.

اما ماشین همسرش که برای چند روز قرض گرفته بود، به‌شدت آسیب دید.

صبح وقتی به خانه برگشت، دخترش را دید که کنار مادرش نشسته بود.

«تو همیشه می‌گی آدم آزاده هر کاری دلش خواست بکنه...

برای اولین بار فهمید مشکل از «آزاد بودن» نبود.

مشکل این بود که آزادی خودش را از مسئولیت جدا کرده بود.

او حق داشت درباره زندگی خودش تصمیم بگیرد.

اما وقتی تصمیمش روی همسر و فرزندش اثر می‌گذاشت، دیگر فقط مسئله شخصی خودش نبود.

سیگار را هم یک‌شبه ترک نکرد؛ اما برای کم کردنش برنامه گذاشت و از کمک گرفتن خجالت نکشید.

آزادی یعنی حق انتخاب داشته باشی؛ نه اینکه از پیامد انتخاب‌هایت فرار کنی.

اگر انتخابی قابل پیش‌بینی به دیگران آسیب می‌زند، نمی‌توانی فقط بگویی:

چون بعضی انتخاب‌ها، حتی اگر از زندگی خودت شروع کار شوند، به زندگی دیگران هم می‌رسند.

حق انتخاب داری؛ اما وقتی انتخابت به دیگران آسیب قابل‌پیش‌بینی می‌زند، مسئول پیامدش هم هستی.

نویسنده: محمد جواد عظیم تاریخ: يکشنبه 1 شهريور 1405 ساعت: 23:33 برچسب:

صفحه بندی