دنبال کنیدپیامِ زندگیخواندن ۶ دقیقه·۳۰ دقیقه پیشحفظ رابطه... تا کجا و به چه ارزش؟در رابطه ؛

دیدن و فهمیدن، مراقبت و ملاطفت، سازش و همدلی، انعطاف تا مرزِ خودحذفی؛ همه تا کجا و به چه بهای؟

آیا اینها دلیلِ ماندن و ادامه دادن هستند !؟

گاهی فکر می‌کنیم اگر کسی را واقعاً بفهمیم، رابطه هم بهتر خواهد شد.

می‌فهمیم چرا عصبانی است، چرا بی‌اعتماد است، چه زخم‌هایی دارد، از چه چیزهایی می‌ترسد و چه گذشته‌ای پشت رفتارهایش نشسته است.

و چون دلیل رفتارش را می‌فهمیم، ممکن است کم‌کم خودِ رفتار را هم قابل تحمل تصور کنیم.

فهمیدنِ علت یک رفتار، به معنای پذیرفتنِ آن رفتار نیست.

می‌توانی خشم کسی را بفهمی، بدون اینکه توهینش را بپذیری.

می‌توانی بی‌ اعتمادی‌ اش را درک کنی، بدون اینکه بی‌ اعتمادی را تبدیل به سبک زندگی رابطه کنی.

می‌توانی زخم‌های کسی را ببینی، بدون اینکه قرار باشد زخم‌ های او را با پوست خودت درمان کنی.

و شاید مهم‌تر از همه، می‌توانی کسی را عمیقاً دوست داشته باشی، بدون اینکه خودت را در این دوست داشتن حذف کنی.

من همیشه زندگی مشترک را شبیه مراقبت از یک گلدان گل دیده‌ام.

دو نفر قرار است چیزی را با هم زنده نگه دارند.

گل آب می‌خواهد، نور می‌خواهد، خاک مناسب می‌خواهد، کود می‌خواهد و مراقبت می‌خواهد.

اما مقدار و زمان همه‌ی اینها را خودِ گل تعیین می‌کند، نه علاقه‌ ی باغبان.

آبِ کم می‌تواند گل را خشک کند و آبِ زیاد هم می‌تواند ریشه‌ اش را بپوساند.

کودِ کم ممکن است رشد را متوقف کند و کودِ زیاد به آن آسیب بزند.

حتی آبِ جمع‌شده در زیر گلدان، اگر تخلیه نشود، می‌تواند همان ریشه‌ ای را که برای زنده ماندنش آب داده‌ایم، از بین ببرد.

محبت همیشه به معنای بیشتر محبت کردن نیست.

مراقبت همیشه به معنای بیشتر مراقبت کردن نیست.

گاهی بیش از اندازه دادن، به اندازه‌ ی ندادن آسیب‌ زاست.

و اینجاست که یکی از باورهای خودم را باید دقیق‌تر کنم:

مهم نیست در لحظه چه کسی بار را برمی‌دارد؛ مهم این است که باری بر زمین نماند.

چون اگر همیشه یک نفر بار را بردارد، ممکن است اتفاقی بسیار ظریف رخ دهد.

کاری که یک روز محبت بوده، کم‌کم تبدیل به انتظار شود.

انتظار، اگر تکرار شود، تبدیل به حقِ پنداشته‌ شده شود.

و بعد، نبودنش نه به عنوان نبودِ محبت، بلکه به عنوان کوتاهی در انجام وظیفه دیده شود.

اینجاست که حتی فداکاری هم می‌تواند رابطه را خراب کند.

بلکه چون رابطه به دو انسان نیاز دارد، نه به یک نفر که دائماً خودش را خم کند.

سال‌ها فکر می‌کردم انعطاف بیشتر، سازش بیشتر و کوتاه آمدن بیشتر، بالاخره شرایط را بهتر خواهد کرد.

اما بعدها فهمیدم سازش هم اگر اندازه نداشته باشد، می‌تواند مخرب شود.

اگر فقط یک نفر تغییر کند و دیگری به تغییر او عادت کند، آنچه قرار بود انعطاف باشد، به ساختار رابطه تبدیل می‌شود.

دیگری این کوتاه آمدن را نشانه‌ی رضایت می‌بیند.

و بدون اینکه شاید هیچ‌کدام در ابتدا چنین چیزی خواسته باشند، رابطه به یک الگوی نابرابر عادت می‌کند.

اما باز هم نمی‌توان همه‌چیز را به گردن یک نفر انداخت.

اگر من همیشه بار را برداشته‌ام، باید از خودم هم بپرسم:

آیا به دیگری فرصت دادم سهم خودش را بردارد؟

آیا جایی که باید مرز می‌گذاشتم، سکوت کردم؟

آیا با بیش از اندازه دادن، انتظاری ساختم که بعدها خودم از آن رنجیدم؟

و آیا آن‌قدر مشغول فهمیدن دیگری بودم که ظرفیت و نیاز خودم را ندیدم؟

اتفاقاً شاید یکی از تفاوت‌ های شناخت با قضاوت همین باشد.

چه اتفاقی افتاد که این رابطه به اینجا رسید و من چه نقشی در شکل گرفتن آن داشتم؟

در این میان، ظرفیت و شعور رابطه‌ ای هم اهمیت زیادی دارد.

همه‌ی آدم‌ ها ظرفیت یکسانی برای عشق، اعتماد، اختلاف، آزادی، انتقاد، بخشش و حتی دریافت محبت ندارند.

ممکن است کسی محبت زیادی دریافت کند، اما ظرفیت قدردانی از آن را نداشته باشد.

ممکن است کسی آزادی بخواهد، اما ظرفیت پذیرفتن آزادی طرف مقابل را نداشته باشد.

ممکن است کسی انتظار فهمیده شدن داشته باشد، اما برای فهمیدن دیگری ظرفیت کافی نداشته باشد.

رابطه فقط به عشق احتیاج ندارد؛ به ظرفیتِ عشق ورزیدن هم احتیاج دارد.

به ظرفیتِ فهمیدن اینکه هر چیزی که می‌توان از دیگری گرفت، لزوماً حقِ گرفتن نیست.

و حتی خانواده‌ ها نیز در این میان می‌توانند نقش داشته باشند.

در تجربه‌ی من، حمایت خانواده‌ی همسر گاهی به شکلی پیش رفت که من احساس می‌کردم در زندگی خودم دور زده و تحقیر می‌شوم.

حمایت از فرزند، وقتی مرز زندگی مشترک و جایگاه شریک او دیده نشود، می‌تواند از حمایت به دخالت تبدیل شود.

نیت ممکن است خیر باشد، اما برآیند همیشه خیر نیست.

چون در یک رابطه‌ی مشترک، حمایت از یک نفر نباید به معنای نادیده گرفتن نفر دیگر باشد.

و شاید یکی از سخت‌ترین بخش‌های ماجرا، گذشته باشد.

گاهی برای شروع کار یک زندگی تازه، خیال می‌کنیم باید گذشته را حذف کنیم.

عکس‌ها را دور می‌ریزیم، نشانه‌ها را پاک می‌کنیم و خاطرات را کنار می‌گذاریم؛ انگار گذشته مانعی است که باید از سر راه آینده برداشته شود.

اما بعدها فهمیدم گذشته قرار نیست جایی باشد که در آن زندگی کنیم.

آدم باید بتواند گاهی گذشته‌اش را به یاد بیاورد، نگاهش کند، بفهمد چه بر او گذشته و با بخش‌هایی از خودش که در آن سال‌ها زندگی کرده‌اند، همراه باشد.

حذف مفصل گذشته، همیشه رهایی نیست؛ گاهی حذف بخشی از خود است.

شاید همه‌ی اینها در نهایت به یک سؤال برگردد:

شاید از همان جایی که بفهمیم قرار نیست برای حفظ هر رابطه‌ ای، هر نرخی بپردازیم.

می‌توانم تو را بفهمم و همچنان مرز داشته باشم.

می‌توانم زخم‌ هایت را ببینم و همچنان زخم‌ های خودم را جدی بگیرم.

می‌توانم سهم خودم را در خراب شدن یک رابطه بپذیرم، بدون اینکه مسئولیت رفتار تو را هم به دوش بکشم.

می‌توانم ببخشم، بدون اینکه دوباره همان مرز شکسته‌ شده را در اختیار تو بگذارم.

و می‌توانم دوستت داشته باشم، بدون اینکه خودم را از معادله حذف کنم.

شاید زندگی مشترک نه مسابقه است، نه دادگاه.

قرار نیست هر روز حساب کنیم چه کسی بیشتر آب داده.

قرار نیست سهم عشق را با ترازو اندازه بگیریم.

اما باید هر دو نفر بفهمند این گل چه می‌خواهد.

و حتی چه زمانی باید آب اضافه‌ ی جمع‌ شده را خالی کرد.

اگر در روز جاری یکی خسته است، دیگری می‌تواند بار را بردارد؛

اما روز بعد، وقتی نوبت خستگی او رسید، نباید تنها بماند.

شاید بلوغ عاطفی همین باشد که بتوانی دیگری را بفهمی، بدون اینکه خودت را فراموش کنی.

و دوست داشتنِ دیگری، مجوزِ حذف کردنِ خود نیست.

شاید آنچه اینجا نوشته‌ام، برای بعضی‌ها بیش از حد نظری به نظر برسد.

من این مفاهیم را فقط از کتاب‌ها یا مطالعات یاد نگرفته‌ام؛ بخشی از آنها را زندگی کرده‌ام.

اگر خواستید بدانید سازشِ مخرب در زندگی من چگونه شکل گرفت و به کجا رسید، روایت آن دوازده سال را پیش‌تر نوشته‌ام:

نویسنده: محمد جواد عظیم تاریخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 11:38 برچسب:

دنبال کنیدپیامِ زندگیخواندن ۶ دقیقه·۳۰ دقیقه پیشحفظ رابطه... تا کجا و به چه ارزش؟در رابطه ؛

دیدن و فهمیدن، مراقبت و ملاطفت، سازش و همدلی، انعطاف تا مرزِ خودحذفی؛ همه تا کجا و به چه بهای؟

آیا اینها دلیلِ ماندن و ادامه دادن هستند !؟

گاهی فکر می‌کنیم اگر کسی را واقعاً بفهمیم، رابطه هم بهتر خواهد شد.

می‌فهمیم چرا عصبانی است، چرا بی‌اعتماد است، چه زخم‌هایی دارد، از چه چیزهایی می‌ترسد و چه گذشته‌ای پشت رفتارهایش نشسته است.

و چون دلیل رفتارش را می‌فهمیم، ممکن است کم‌کم خودِ رفتار را هم قابل تحمل تصور کنیم.

فهمیدنِ علت یک رفتار، به معنای پذیرفتنِ آن رفتار نیست.

می‌توانی خشم کسی را بفهمی، بدون اینکه توهینش را بپذیری.

می‌توانی بی‌ اعتمادی‌ اش را درک کنی، بدون اینکه بی‌ اعتمادی را تبدیل به سبک زندگی رابطه کنی.

می‌توانی زخم‌های کسی را ببینی، بدون اینکه قرار باشد زخم‌ های او را با پوست خودت درمان کنی.

و شاید مهم‌تر از همه، می‌توانی کسی را عمیقاً دوست داشته باشی، بدون اینکه خودت را در این دوست داشتن حذف کنی.

من همیشه زندگی مشترک را شبیه مراقبت از یک گلدان گل دیده‌ام.

دو نفر قرار است چیزی را با هم زنده نگه دارند.

گل آب می‌خواهد، نور می‌خواهد، خاک مناسب می‌خواهد، کود می‌خواهد و مراقبت می‌خواهد.

اما مقدار و زمان همه‌ی اینها را خودِ گل تعیین می‌کند، نه علاقه‌ ی باغبان.

آبِ کم می‌تواند گل را خشک کند و آبِ زیاد هم می‌تواند ریشه‌ اش را بپوساند.

کودِ کم ممکن است رشد را متوقف کند و کودِ زیاد به آن آسیب بزند.

حتی آبِ جمع‌شده در زیر گلدان، اگر تخلیه نشود، می‌تواند همان ریشه‌ ای را که برای زنده ماندنش آب داده‌ایم، از بین ببرد.

محبت همیشه به معنای بیشتر محبت کردن نیست.

مراقبت همیشه به معنای بیشتر مراقبت کردن نیست.

گاهی بیش از اندازه دادن، به اندازه‌ ی ندادن آسیب‌ زاست.

و اینجاست که یکی از باورهای خودم را باید دقیق‌تر کنم:

مهم نیست در لحظه چه کسی بار را برمی‌دارد؛ مهم این است که باری بر زمین نماند.

چون اگر همیشه یک نفر بار را بردارد، ممکن است اتفاقی بسیار ظریف رخ دهد.

کاری که یک روز محبت بوده، کم‌کم تبدیل به انتظار شود.

انتظار، اگر تکرار شود، تبدیل به حقِ پنداشته‌ شده شود.

و بعد، نبودنش نه به عنوان نبودِ محبت، بلکه به عنوان کوتاهی در انجام وظیفه دیده شود.

اینجاست که حتی فداکاری هم می‌تواند رابطه را خراب کند.

بلکه چون رابطه به دو انسان نیاز دارد، نه به یک نفر که دائماً خودش را خم کند.

سال‌ها فکر می‌کردم انعطاف بیشتر، سازش بیشتر و کوتاه آمدن بیشتر، بالاخره شرایط را بهتر خواهد کرد.

اما بعدها فهمیدم سازش هم اگر اندازه نداشته باشد، می‌تواند مخرب شود.

اگر فقط یک نفر تغییر کند و دیگری به تغییر او عادت کند، آنچه قرار بود انعطاف باشد، به ساختار رابطه تبدیل می‌شود.

دیگری این کوتاه آمدن را نشانه‌ی رضایت می‌بیند.

و بدون اینکه شاید هیچ‌کدام در ابتدا چنین چیزی خواسته باشند، رابطه به یک الگوی نابرابر عادت می‌کند.

اما باز هم نمی‌توان همه‌چیز را به گردن یک نفر انداخت.

اگر من همیشه بار را برداشته‌ام، باید از خودم هم بپرسم:

آیا به دیگری فرصت دادم سهم خودش را بردارد؟

آیا جایی که باید مرز می‌گذاشتم، سکوت کردم؟

آیا با بیش از اندازه دادن، انتظاری ساختم که بعدها خودم از آن رنجیدم؟

و آیا آن‌قدر مشغول فهمیدن دیگری بودم که ظرفیت و نیاز خودم را ندیدم؟

اتفاقاً شاید یکی از تفاوت‌ های شناخت با قضاوت همین باشد.

چه اتفاقی افتاد که این رابطه به اینجا رسید و من چه نقشی در شکل گرفتن آن داشتم؟

در این میان، ظرفیت و شعور رابطه‌ ای هم اهمیت زیادی دارد.

همه‌ی آدم‌ ها ظرفیت یکسانی برای عشق، اعتماد، اختلاف، آزادی، انتقاد، بخشش و حتی دریافت محبت ندارند.

ممکن است کسی محبت زیادی دریافت کند، اما ظرفیت قدردانی از آن را نداشته باشد.

ممکن است کسی آزادی بخواهد، اما ظرفیت پذیرفتن آزادی طرف مقابل را نداشته باشد.

ممکن است کسی انتظار فهمیده شدن داشته باشد، اما برای فهمیدن دیگری ظرفیت کافی نداشته باشد.

رابطه فقط به عشق احتیاج ندارد؛ به ظرفیتِ عشق ورزیدن هم احتیاج دارد.

به ظرفیتِ فهمیدن اینکه هر چیزی که می‌توان از دیگری گرفت، لزوماً حقِ گرفتن نیست.

و حتی خانواده‌ ها نیز در این میان می‌توانند نقش داشته باشند.

در تجربه‌ی من، حمایت خانواده‌ی همسر گاهی به شکلی پیش رفت که من احساس می‌کردم در زندگی خودم دور زده و تحقیر می‌شوم.

حمایت از فرزند، وقتی مرز زندگی مشترک و جایگاه شریک او دیده نشود، می‌تواند از حمایت به دخالت تبدیل شود.

نیت ممکن است خیر باشد، اما برآیند همیشه خیر نیست.

چون در یک رابطه‌ی مشترک، حمایت از یک نفر نباید به معنای نادیده گرفتن نفر دیگر باشد.

و شاید یکی از سخت‌ترین بخش‌های ماجرا، گذشته باشد.

گاهی برای شروع کار یک زندگی تازه، خیال می‌کنیم باید گذشته را حذف کنیم.

عکس‌ها را دور می‌ریزیم، نشانه‌ها را پاک می‌کنیم و خاطرات را کنار می‌گذاریم؛ انگار گذشته مانعی است که باید از سر راه آینده برداشته شود.

اما بعدها فهمیدم گذشته قرار نیست جایی باشد که در آن زندگی کنیم.

آدم باید بتواند گاهی گذشته‌اش را به یاد بیاورد، نگاهش کند، بفهمد چه بر او گذشته و با بخش‌هایی از خودش که در آن سال‌ها زندگی کرده‌اند، همراه باشد.

حذف مفصل گذشته، همیشه رهایی نیست؛ گاهی حذف بخشی از خود است.

شاید همه‌ی اینها در نهایت به یک سؤال برگردد:

شاید از همان جایی که بفهمیم قرار نیست برای حفظ هر رابطه‌ ای، هر نرخی بپردازیم.

می‌توانم تو را بفهمم و همچنان مرز داشته باشم.

می‌توانم زخم‌ هایت را ببینم و همچنان زخم‌ های خودم را جدی بگیرم.

می‌توانم سهم خودم را در خراب شدن یک رابطه بپذیرم، بدون اینکه مسئولیت رفتار تو را هم به دوش بکشم.

می‌توانم ببخشم، بدون اینکه دوباره همان مرز شکسته‌ شده را در اختیار تو بگذارم.

و می‌توانم دوستت داشته باشم، بدون اینکه خودم را از معادله حذف کنم.

شاید زندگی مشترک نه مسابقه است، نه دادگاه.

قرار نیست هر روز حساب کنیم چه کسی بیشتر آب داده.

قرار نیست سهم عشق را با ترازو اندازه بگیریم.

اما باید هر دو نفر بفهمند این گل چه می‌خواهد.

و حتی چه زمانی باید آب اضافه‌ ی جمع‌ شده را خالی کرد.

اگر در روز جاری یکی خسته است، دیگری می‌تواند بار را بردارد؛

اما روز بعد، وقتی نوبت خستگی او رسید، نباید تنها بماند.

شاید بلوغ عاطفی همین باشد که بتوانی دیگری را بفهمی، بدون اینکه خودت را فراموش کنی.

و دوست داشتنِ دیگری، مجوزِ حذف کردنِ خود نیست.

شاید آنچه اینجا نوشته‌ام، برای بعضی‌ها بیش از حد نظری به نظر برسد.

من این مفاهیم را فقط از کتاب‌ها یا مطالعات یاد نگرفته‌ام؛ بخشی از آنها را زندگی کرده‌ام.

اگر خواستید بدانید سازشِ مخرب در زندگی من چگونه شکل گرفت و به کجا رسید، روایت آن دوازده سال را پیش‌تر نوشته‌ام:

نویسنده: محمد جواد عظیم تاریخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 11:38 برچسب:

صفحه بندی