☰
دنبال کنیدSadaخواندن ۲ دقیقه·۶ ساعت پیشهوای مستی
منم و کلی حرف پراکنده، منم و راه، منم و زندگی. گاهی هیچ جوابی برای هیچ کدوم از سوالام پیدا نمیکنم، نه توی کتابا، نه تو کلام ادم ها. انگار ما موندیم و چند سوال مشترک بدون پاسخ.
سیگار... دوست داشتنیه، اما سیگاری بودن رو دوست ندارم. قبلا هم نوشته بودم که دوستش ندارم؟ اره، نوشته بودم. " سیگاری بیاورید.. بر این قلب اشفته و لرزان مرحمی از اتش بگذارید.. تا ارام گیرد.. "
دلم میخواد بعضی از تیکه های رمانم رو منتشر کنم، اما ویرایش نشده، اگه منتشر بشه، مسابقه و چاپ توی انتشارات اسم دار، ممکنه کنسل بشه.
بعضی وقتا موقع نوشتن کاراکتر داستانم، احساس میکنم بخشی از روح خودم رو مینویسم. گاهی باهاش چشم تو چشم میشم. او از من غمگین تره. اون دردهای بیشتری رو تحمل میکنه. "من دوستش دارم، زخمی، تنها و حیران، دوستش دارم"
شاید یک سوم پیش نویسش رو، تموم کرده باشم. خیلی وقته ادامش ندادم. این سناریو رو بارها تا انتها تموم کردم، اما مرتب کردنش روی کلمات، نه، انجام نشده هنوز.
دوباره برگشتیم به دنیای واقعی؟ " کمی شراب برایم بیاورید، تا چشمانم را ببندم، برقصم و با قلبی اشفته از مستی، شب را سحر کنم.."
"شور زندگی و مرگ، در قلبم زبانه میکشد.. به کدامین گناه، تلاقی این دو پارادوکس.. با هم رفاقت میکنند؟.."
نه، نگمم انجام میدم. مهربونم، مهربونم با خودم.
نه، دروغ گفتم به خودم، مهربون نیستم، درک میکنم خودم رو. شرایطی که میگذرونم و درک میکنم، برای همینه که خیلی چیزا رو، محاکمه نمیکنم، میفهمم راه دیگری به ذهنم نمیرسید. و نمیرسه، شاید همین الانم.. برای خیلی چیزا.
میشه کسیو دوست داشته باشی، اما مهربون نباشی باهاش؟ اره، انگار.. میشه.
دلم اسب میخواد. نه، سرده هوا، اسب سواری نمیجسبه الان. موسیقی؟ نه . با اینکه خوندن، همیشه لذت بخشه، اما الان نه، اونم نمیچسبه.
"دوست دارم، شال گرم زمستونه رو بندازم روی تیشرت تابستانه ام، تا از خنکی کولر، به شال مادرم پناهنده بشم، لیوان گرمی، شکلات و موسیقی.."
موسیقی اروم،موبه مو، از رضا بهرام رو عوض کنم و کمی رپ گوش بدم. الان، دوست دارم صدای تتلو رو بشنوم..
"میروم ، چای را دم میکنم، با عطر موسیقی، مست میکنم و تا سحر مینویسم(الکی)
نویسنده:
محمد جواد عظیم
تاریخ:
دوشنبه
16 شهريور
1405
ساعت:
6:50