جولیان در گوشه‌ای از تالار، در حالی که ردایِ سنگینِ یک تاجرِ نقاب‌سازِ دوره‌گرد را بر تن داشت، ایستاده بود. قلبش به شدت می‌تپید. در جیبِ داخلیِ کتش، «نقابِ حقیقت» قرار داشت. در ظاهر، نقابی بی‌نهایت زیبا بود، با طرحی از خورشیدی که در حالِ غروب در اقیانوس است، اما در باطن، آینه‌ای بود که روحِ بیننده را بازتاب می‌داد.

النا در میانِ جمعیت ناپدید شده بود. او قرار بود در لحظه‌یِ مناسب، سیگنالِ آتش‌بازیِ بالایِ قصر را فعال کند؛ لحظه‌ای که شهروندانِ آرکادیا، خسته از سلطه‌یِ ظالمانه‌یِ دوک، منتظرِ جرقه‌ای برایِ قیام بودند.

سرانجام، درهایِ بزرگِ تالار با شکوه باز شد. دوک وارد شد — مردی بلندقامت با لباسی از ابریشمِ سرخ و نقابی به شکلِ سرِ شیر که با الماس تزئین شده بود.

جولیان نفسِ عمیقی کشید و به سمتِ میزِ دوک رفت. تعظیمی کرد و گفت: «اعلی‌حضرت، به عنوانِ نقاب‌سازِ فروتنِ این شهر، هدیه‌ای برایِ شکوهِ شما آورده‌ام. نقابی که در هیچ کجایِ دنیا نظیر ندارد.»

دوک با کنجکاویِ آمیخته به بدبینی نگاهی انداخت. «نقاب‌ساز؟ شهرِ من پر از نقاب‌ساز است. چه چیزی تو را متمایز می‌کند، غریبه؟»

جولیان نقابِ حقیقت را از کیفِ مخملی‌اش بیرون آورد. نورِ فانوس‌ها در کهربایِ سیاهِ رویِ نقاب شکست و درخششِ عجیبی ایجاد کرد. حرصِ دوک بر چهره‌اش جوانه زد. «بسیار زیباست... بگذار ببینم این اثرِ هنری بر چهره‌یِ من چه جلوه‌ای دارد.»

اطراف ساکت شد. دوک نقاب را روی صورتش گذاشت.

در آن لحظه، موسیقیِ ارکستر قطع شد. چراغ‌هایِ تالار برایِ لحظه‌ای کوتاه به رنگِ بنفشِ تیره درآمدند. دوک دستش را به سمتِ صورتش برد؛ گویی نقاب به پوستش جوش خورده بود. بر رویِ صورتش، با نوری که از درونِ نقاب ساطع می‌شد، عکس‌های ابتدا به نقش بستن: کشتی‌هایِ جنگیِ دوک که در حالِ سوراخ کردنِ دیواره‌هایِ سدِ اصلیِ شهر بودند؛ کیسه‌هایِ طلایی که از جیبِ مردم دزدیده شده بود؛ و چهره‌یِ وحشت‌زده‌یِ هزاران شهروندی که قرار بود تا سحرگاه، زیرِ آوارِ شهرِ خود دفن شوند.

سکوتِ مرگباری تالار را فرا گرفت. حقیقت، مثلِ خونی تازه بر صورتِ او جاری شده بود.

دوک فریادی کشید و سعی کرد نقاب را بردارد، اما نقاب تکان نمی‌خورد. جولیان در میانِ جمعیت، النا را دید که در بالکنِ فوقانی ایستاده بود و مشعلِ کوچکی در دست داشت. سرش را به نشانه‌یِ تایید تکان داد.

The aual Masquerade was the Duke’s pride. The entire aristocracy gathered in the Great Hall, their faces obscured by ornate gold and silk. Elana, disguised among the servers, watched as Julian approached the Duke, offering the mask as a gift of "absolute loyalty."

The Duke, arrogant and curious, discarded his own mask and placed the Mask of Truth upon his face. Instantly, the hall fell silent. The mask did not hide the Duke; it broadcasted his ier thoughts and dark deeds like a beacon. The walls of the hall seemed to dissolve, projecting the Duke’s secret plans to sink the city, his embezzlement of the public funds, and his betrayal of the people..

برای فصل بعدی داستان آماده باشید امیدوارم از این بخش لذت برده باشید♡

نویسنده: محمد جواد عظیم تاریخ: شنبه 21 شهريور 1405 ساعت: 16:29 برچسب:

صفحه بندی