دنبال کنیدمهدی مهدی زاده / قوے سیاهخواندن ۲ دقیقه·۱ ساعت پیشاهریمن«حمله کنید، سربازان من. به آنها رحم نکنید.»

این جمله را آن‌قدر در جنگ‌ها شنیده بودم که دیگر ترسی از مردن نداشتم.

سال‌ها بود در میدان مشغول پیکار با اهریمن بودم. هر بار چهره‌اش عوض می‌شد، اما همیشه مطمئن بودم که او را می‌شناسم.

سواره‌نظام و پیاده‌نظام، همچون سیلی عظیم، با سرعتی هولناک پیش می‌آمدند. زمین زیر پای اسب‌ها می‌لرزید و صدای کوبش سم‌ها با فریاد سربازان درهم می‌آمیخت.

تعداد ما آن‌قدر کم بود که امید پیروزی شبیه یک شوخی به نظر می‌رسید.

شمشیر را محکم در دست گرفتم و به سمتشان رفتم. صورتم را بی‌تفاوت نگه داشتم. نمی‌خواستم اثری از ترس در من ببینند.

صدای برخورد سلاح‌ها، فریادها، دویدن‌ها از هر طرف بلند شد.

در میان آن آشوب، یکی از سرداران دشمن مقابلم قرار گرفت.

مدتی همین‌طور ادامه دادیم تا اینکه برای لحظه‌ای تعادلش را از دست داد.

شمشیرم را بالا بردم تا آن را در سینه اش فرو ببرم.

اما درست در همان لحظه، چشمم به چشمانش افتاد.

با خودم گفتم او هم شاید فقط یک بازیچه باشد. درست مثل من.

شاید به او هم روزی گفته‌اند که دشمنش را بکشد، بدون آنکه حتی بداند چرا.

یکی از سواران دشمن تیرش را به سمتم فرستاده بود.

و درست همان‌جا چیزی را دیدم که سال‌ها دنبالش می‌گشتم.

در تمام آن سال‌هایی که بدون پرسیدن چرا، شمشیر کشیده بودم.

در تمام کسانی که می‌توانستم نجاتشان دهم، اما فرمان کشتنشان را پذیرفته بودم.

چشمانم را بستم و به آن سرباز گفتم:«بزن... شاید مرگ من پایان کار این جنگ نباشد، اما دست‌کم دیگر شمشیرم در دست اهریمن نیست.»

نویسنده: محمد جواد عظیم تاریخ: شنبه 28 شهريور 1405 ساعت: 15:54 برچسب:

صفحه بندی