دنبال کنیدMasoud Karimiخواندن ۲ دقیقه·۵ ساعت پیشمادر خستهمادرِ خسته

هیچ‌کس دقیقاً نمی‌دانست ناهید از کی این‌همه آرام شده است؛ نه آن آرامشِ خوب، آن مدل ساکتی که از خستگیِ مفرط می‌آید. صبح‌ها زودتر از همه بیدار می‌شد، شب‌ها دیرتر از همه می‌خوابید، و در طول روز آن‌قدر کارهای ریز و درشت انجام می‌داد که اگر یکی را کم می‌کرد، نظم خانه از هم می‌پاشید. با این‌حال، کسی نمی‌دید.

آن عصر، وسط جمع کردن لباس‌ها، روی لبه‌ تخت نشست؛ فقط برای یک دقیقه. دستش را روی کمرش گذاشت و چشم‌هایش را بست. دختر نوجوانش از در رد شد و بی‌آن‌که فکر کند گفت:

ناهید چشم باز کرد، لبخند کم‌رنگی زد و گفت:

دختر با بی‌حوصلگی شانه بالا انداخت و رفت. چند دقیقه بعد، وقتی برای برداشتن شارژر برگشت، مادرش را همان‌طور دید؛ نشسته، ساکت، بی‌حرکت. نه خوابیده بود، نه گریه می‌کرد؛ فقط انگار برای چند دقیقه از خودش جا مانده بود.

ناهید اول گفت: «آره.» بعد انگار دیگر نتوانست همان جمله‌ همیشگی را نگه دارد. آهسته گفت:

دختر برای اولین‌بار دور اتاق را دید؛ لباس‌های تا نشده، ظرف‌های گوشه‌ میز، ادیشن‌ دارو، کیف مدرسه‌ برادرش، لیست تهیهِ چسبیده روی آینه. جهانِ مادرش از همین خرده‌کارها ساخته شده بود؛ کارهایی که تا وقتی زمین نمانند، هیچ‌کس نمی‌فهمد چقدر مهم‌اند.

آن شب، دختر بدون آن‌که کسی بگوید، لباس‌هایش را خودش اتو کرد. برادرش سفره را انداخت. همسر ناهید چای آورد و کنار او نشست. خانه معجزه‌آسا تغییر نکرد، اما یک چیز عوض شد: خستگیِ مادر، بالاخره دیده شد.

ناهید فنجان را در دست گرفت. گرمای چای به انگشت‌هایش برگشت. شاید همین کافی نبود، اما از هیچ بهتر بود. گاهی زن‌ها به کمک‌های بزرگ نیاز ندارند؛ به این نیاز دارند که یکی ببیندشان، پیش از آن‌که از خستگی در سکوت تمام شوند.

نویسنده: محمد جواد عظیم تاریخ: دوشنبه 9 شهريور 1405 ساعت: 19:49 برچسب:

صفحه بندی